از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
تام باراک فرستاده رئیسجمهوری آمریکا در نشست خبری در لبنان به خبرنگاران گفت: «اگر مثل حیوان رفتار کنید کنفرانس را ترک میکنم.» این نگاه واقعی/تاریخی غرب (اربابِ سلطهگر) به دنیای شرق و انسان شرقی است. برای ارباب غربی، انسانِ «وحشی، غیرمتمدن، پست و فرومایه» شرقی نیاز به تربیت و کنترل دارد، چون انسان شرقی «حیوان است و باید رام و اهلی شود.» از دل این نگاه خودبرتربینِ بالا به پایین که ما سوار بر تاریخ و در جلویِ قافلهی تمدن قرار داریم، انواع بهرهکشی، ویرانی، جنایت، خشونت، دزدی و غارت، تحقیر، قتلعام و.. حداقل در این چند قرن گذشته برای دنیای شرق و انسان شرقی توسط دولتهای غربی رقم خورده است.

صادق ممقلی؛ شرلوک هلمس ایران داروغه اصفهان نوشتهی کاظم مستعانالسلطان (هوشی دریان) ویرایش: مهدی گنجوی و مهرناز منصوری انتشارات مانیا هنر
اولین داستان پلیسی/جنایی در زبان فارسی به سبک ادبیات و داستاننویسی جدید، داستان «صادق ممقلی؛ شرلوک هلمس ایران، داروغه اصفهان» است که در سال ۱۳۰۴ در آغاز پادشاهی رضاشاه منتشر شد. این داستان تنها اثر به جای مانده از کاظم مستعانالسلطان (هوشی دریان) است که شباهتهایی با داستانهای شرلوک هولمز (هلمس) دارد. داستان در اصفهان میگذرد و دربارهی داروغهای به نام صادق ممقلی است که مسئولیت رسیدگی به جرم و کشف معماها را بر عهده دارد و هرگاه سرقتی رخ دهد و او نتواند بعد از چهل روز نشانی از دزد بیابد، خسارت صاحب مال را از جیب خود پرداخت میکند: «ممقلیخان داروغه خبر چند سرقت در اصفهان را شنیده، مال چند تاجر برده، ضمانت میدهد اموال برنگردد بنا به سنت خودش خسارت از مال خودش بدهد. دزدیها زیاد و خسارت نگرانکننده و هیچ رد پایی از دزدان بهدست نیامده چند نفر از گزمهها را بیهوش برده یکی خود به چاه تب انداخته میگوید صدای زنی آمده فریاد کمک خواسته رئیس با چند نفر به کوچه رفته برای کمک بر نگشته دو دسته دیگر از چند کوچه رفته ناگهان بر سر آنها ریخته بیهوش کلاه بزرگی بر سر آنها کشیده روی اسب برده. صادقخان ممقلی یکی از معتمدان را به محل کار خواسته مشورت در برگشت او دیده یک نفر را کلاه بر سر کشیده روی اسب دزدیدهاند فریاد کمک زده بر سر او کوبیده بیهوش بعد رفته به ممقلی خبر به طرف دروازه رفته نگهبان را دست پا بسته یافته حاکم میگوید فراشباشی وی ناپدید میفهمند آنکه دزدیده شده فراشباشیست...»
⭕️ بنبستها برگشتهاند، گشایشها نه اکنون بر پرتگاهی ایستادهایم که سه بنبستی که راه را در سه مقطع تاریخی بر گذشتگانمان سد کرده بودند همزمان بر سر ما آوار شدهاند، اما شیوۀ بنبستگشاییهای گذشتگان برای لحظۀ اکنونمان یا در کوتاهمدت تکرارناپذیرند یا اصلاً ایرانویرانکُن. اشارهام به سه مقطع تاریخیِ اولاً دوران پسامشروطه و ثانیاً اواخر پادشاهی محمدرضا پهلوی و ثالثاً اواخر جنگ هشتسالۀ عراق و ایران است. بنبست در این هر سه مقطع تاریخی عبارت از این بود که امر کهنه قابلیت استمرار نداشت و امر نو قابلیت سربرآوردن. بنبست در اولین مقطع تاریخی با کودتا از بالا به اتکای نیروی خارجی گشوده شد، در دومین مقطع با شورش اجتماعی از پایین، و در سومین مقطع با نوشیدن جام زهر در بالا. توضیح میدهم. اولین مقطع، یعنی دوران پسامشروطه، آشکارا نمادی از بنبست سیاسی در تاریخ ایران بود. مشروطه با شعار قانون و مجلس زاده شد اما خیلی زود به گرداب سکون و سترونی افتاد. نه شاه به واگذاری قدرت تن میداد نه مجلس میتوانست نظم نو را تثبیت کند. بر بستر همین تعارض بود که سلطهگری خاندانهای حکومتگر و مداخلات روس و بریتانیا و جنگ جهانی اول و قحطی بزرگ عملاً اقتدار دولت مرکزی را طی سالهای بعد به مرز فروپاشی رساندند. نه نظم پیشین قاجاریه قابلیت استمرار داشت نه نظم نوینِ مشروطهگرا میتوانست استقرار یابد. کشور در هرجومرج و چندپارگی قدرت سیاسی و ناامنی اجتماعی غوطه میخورْد. نهایتاً خروج از چنین بنبستی به دست بیگانه مهندسی شد: کودتای ۱۲۹۹ و برکشیدن رضاخان به دست بریتانیا. تکرار الگوی رضاخانی در لحظۀ اکنون فقط با تحقق یک تهاجم ویرانگر خارجی ممکن است. رضا پهلوی در این سناریو فقط به بهای شکلگیری یک سرزمین سوخته میتواند الگوی پدربزرگ را تکرار کند، به بهای نابودی زیرساختها و داشتههای مملکت. این نوع بنبستگشایی در لحظۀ اکنون حتی اگر شدنی نیز باشد ایرانویرانکُن است، نه راهحل که راهحلنما. دومین مقطع، یعنی اواخر پادشاهی محمدرضا پهلوی، لحظهای بود که شکاف میان امر کهنه و امر نو به اوج رسیده بود. سلطنت پهلوی دیگر نمیتوانست مشروعیت سیاسیاش را بازتولید کند، اما بدیلِ دموکراتیکِ نوینی نیز شکل نگرفته بود. در چنین خلأیی بود که شورش سازمانیافتۀ اجتماعی از پایین به میدان آمد و رژیم وقت را با نیروی خشم و امید درهمشکست، هرچند آنچه بر ویرانههای سلطنت نشست نه نویی زادۀ جامعۀ مدنی و نهادهای مدرن که نظامی برآمده از بسیج تودهای و ایدئولوژی مذهبی بود که نهایتاً شکاف کهنه و نو را به شکل تازهای بازتولید کرد: امر کهنه سقوط کرد، اما امر نو کماکان ناقصالخلقه زاده شد. امروز، دستکم در کوتاهمدت، جامعه فاعلِ اعتراضهای پراکنده است اما فاقد تشکلهای سازمانیافته. شورش از پایین گرچه رؤیایی رهاییبخش است اما در افق کوتاهمدت اصلاً توان انحلالزایی ندارد. سومین مقطع، یعنی اواخر جنگ هشتساله با عراق، نیز بنبستی تاریخی بود از نوعی دیگر. حاکمیت با سودای گشودن راه قدس از کربلا جنگ را سالها پس از بازپسگیری خاک ایران ادامه داد، بیآنکه توان نظامی و اقتصادی و اجتماعی لازم برای پیروزی را داشته باشد. ادامۀ جنگ فقط خون و ویرانی بیشتر میآورْد. این همان لحظهای بود که امر کهنه، یعنی منطق جنگافروزانه و آرمانگرایی ایدئولوژیک، دیگر استمرارپذیر نبود اما امر نو، یعنی صلح و بازسازی، نیز در ساختار سیاسی موجود مجال سربرآوردن نمییافت. بنبستگشایی فقط با سرکشیدن جام زهر تحقق یافت، اقدامی از بالا و از سر ناچاری به ابتکار رهبریِ اول. امروز اما رهبریِ دوم نه جسارت نوشیدن جام زهر دارد نه توان شکستن آپاراتوسی تقابلگرا را که دهههاست خون و سرمایۀ ایران را بلعیده است. امروز هر سه بنبست تاریخیمان دوباره آفتابی شدهاند اما بنبستگشاییهای گذشتگانمان اکنون یا در کوتاهمدت ناممکناند یا اصلاً نامطلوب. اکنون سیاست واقعی یعنی ابتدا دفع خطر جنگ ولو با اتکای موقتی و مشروط بر میانهروهای عملگرای درون حاکمیت تا، به تجربۀ پایان جنگ هشتساله، کاری را به سرانجام رسانند که رهبری دوم پس میزند. عاجلترین وظیفه عبارت است از همین دفع خطر جنگ در کوتاهمدت. آغاز جنگ یعنی مرگ سیاست. این فاجعه را باید عقب راند. اما اگر در همین سطح متوقف شویم فقط کهنه را بازتولید کردهایم. با دفع تجربۀ کودتای خارجیساختۀ ۱۲۹۹ و جذب تجربۀ انقلاب ۵۷، باید همزمان در سطحی فراتر کوشید برای گشودن افقِ گذار ساختاری با اتکا بر سازمانیابی از پایین در برهههای نفسگیری که در پیش خواهد بود. 🆔 @mmaljoo
سالهای جوانی و سیاست خاطرات نجف دریابندری از آبادان در گفتوگو با حسین میرزایی
قسمت دوم نینوا حسین علیزاده *این قطعات تنها در اولین نسخهی نوار کاست نینوا منتشر شدند و در دورههای بعدی (چه کاست و چه سیدی) انتشار نیافتند.
صلح پایدار را باید از کودکی آموخت.. توران میرهادی: «انسان اسیر را سیستمهای تعلیم و تربیت برای حکومتهای جبار تربیت میکند، اختیار را از بچهها و معلمها میگیرد و فقط دستور میدهد. شکل سازمانی مدرسه فرهاد با مدارس دیگر متفاوت بود. در همهجا شکل سازمانی مدارس به صورت هرمیست که مدیر مدرسه در رأس هرم قرار دارد و پس از آن ناظم، معلمها، اولیا و مربیان و در آخر نیز دانشآموزان قرار دارند. در این هرم مدیر مدرسه درباره نوع اداره مدرسه و همچنین تدریس معلمها و برنامههای مدرسه تصمیمگیری میکند، درحالی که در مدرسه فرهاد ما این هرم را وارونه کردیم. یعنی مدیر و رئیس مدرسه در پایین قرار داشت و این بچهها بودند که درباره اداره مدرسه تصمیمگیری میکردند. دانشآموزان هر مقطع تحصیلی سه نماینده برای هر ماه و دو نماینده برای یک سال انتخاب میکردند. نمایندههایی که برای یک سال انتخاب میشدند، وظیفه قانونگذاری داشتند و دیگر نمایندهها نیز وظیفه اداره مدرسه را برعهده داشتند.» *از مستند «توران خانم» بهکارگردانی رخشان بنیاعتماد و مجتبی میرطهماسب.
«... گمنامی صفت ممتاز و عمومی حیات مردمان زحمتکش در ایران است.» *از نامه نیما به تقی ارانی.

«اگر هیچ چیز دیگری نمیخواهید، اگر فقط اطاعت میکنید، اگر ترجیح میدهید شاهی بر شما فرمان براند، پس بدانید: شما خودتان بندگی را انتخاب کردهاید.» برای این روزها خواندنِ کتاب «گفتار در بندگی خودخواسته» نوشته اتین دو لا بئسی از اوجب واجبات است. دو لا بئسی دقیق نشان میدهد که چهطور آدمها با عادتکردن به اطاعت و فرمانبری، آزادی را فراموش میکنند و بندگی برایشان امری طبیعی جلوه میکند. آنها با پذیرش تاموتمام، رضایتِ خودخواسته و خو گرفتن به اطاعت است که زورگویی و خودکامگی ارباب و بردگی خود را همیشگی میسازند. از این رو، هیچ استبداد و خودکامگی بدونِ همراهی و همکاری و به یک معنا تن دادنِ مردم دوام نمیآورد. شخصیتپرستی به جای نقد مستمر ساختار قدرت و تمامی شکلهای اقتدارگرایی، بیرون افتادن از مسیر تفکر انتقادی و بازتولید دوباره منطق استبداد یا همان مناسباتِ اربابرعیتی است. مسئله حیاتی، مبارزه با هر شکلی از اقتدارگرایی و حاکمیت استبدادیست، نه تلاش برای جایگزین کردنِ یک مستبد با مستبدی دیگر. رسیدن به آزادی، دموکراسی و حاکمیت قانون با پیدا کردنِ هیچ منجی اتفاق نمیافتد؛ این را تاریخ بارها ثابت کرده است.

در قرن ۲۱، چنین جلسات مثلاً فکری و نظری در آمریکا برگزار میشود؛ در دفاع از سلطنت و سنت پادشاهی و.. گویا برای ما با این میزان حماقت و نادانی تا فرسنگها هیچ آینده روشنی در کار نیست.
ای کاش آب بودم گر میشد آن باشی که خود میخواهی. ــ آدمی بودن حسرتا! مشکلیست در مرزِ ناممکن. نمیبینی؟ ... میدانم میدانم میدانم با اینهمه کاش ای کاش آب میبودم گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است. احمد شاملو ۳۰ شهریورِ ۱۳۶۸
گفتوگو دویچهوله فارسی با ابراهیم گلستان درباره کودتا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲: - دویچهوله: حالا شما میگویید این وقایع که خودتان شاهدش بودید، یک کودتا بود؟ - ابراهیم گلستان: پس چی بود خانم؟ عقد بود؟ عروسی بود؟ چی بود؟ - بعضیها میگویند این یک کودتا نبود چون عناصر کودتا در آن دخالت نداشت. بعضی میگویند یک حادثه بود. - حادثه بود؟ مثل حادثه اتومبیل؟
بخشهایی از نامه محمدعلی فروغی به حسن تقیزاده (۱۴ آذر ۱۳۰۰): *متحیرم که چه عرض کنم. مجلس شورای ملی نمایش غریبی از خود میدهد. آنچه در روزنامهها ملاحظه میفرمایید نمونهی خیلی ضعیفی از حقیقت است. بیرون مجلس هم نعوذ بالله، آنچه به تحقیق میتوانم عرض کنم این است که امروز مجلس شورای ملی نماینده حقیقی و مظهر کامل ملت ایران است، اما حقیقت ملت ایران را اگر از حیث مدارک و مشاعر یک اندازه اطلاع دارید، از حیث صلاح و فساد نمیتوانید تصور کنید و به وهم درآورید. بنده هم از عهده بیان برنمیآیم. چیزی که منظور نیست حتی در اخیار مصلحت و بهبودی حال مملکت و ملت است. *میفرمایید در این مدت کسی به فکر من نیفتاد. بفرمایید کسی به فکر چه افتاد؟ آنچه من میبینم در این مملکت همهکس از اعلی و ادنی بدون استثنا (یعنی اگر استثنایی باشد همان در حکم النادر کالمعدوم است) وجههی همتش تحصیل مال است و بس. آنهم گویی ملتزم شدهاند از غیر مجرای صحیح باشد و انصاف این است که از مجرای صحیح میسر نمیشود، مگر اینکه شخص به قوت لایموت قانع شود؛ آنهم باز نه برای همهکس. *یگانه وسیلهی تحصیل شغل و مقام و هر مقصود دیگر، امروز دستهبندی و انتریگبازی و شارلاتانی است. تا آنجا که معلم شدن و حتی رد و قبول شاگردان در امتحانات از روی دستهبندی و به ملاحظات شخصی [مربوط] میشود. *وزرا به قول عوام مثل پیراهن و زیرجامه عوض میشوند و هر وزیری که عوض میشود و بر سر کار میآید، اجزای ادارات را بیرون میکند و یک دسته تازه از قوم و خویشهای خود یا دوستان یا کسانی که با او برای وزیر شدنش در دسیسهکاری شریک بودهاند، بر سر کار میآورد؛ بیهیچ مناسبتی. *تجار و کسبه دست از کاسبی برداشته و سیاستمآب شده و منظور واحد از سیاستمآبی این است که از این نمد کلاهی داشته باشند. هرچه آخوند و ملا هست میخواهد یا در ادارات مستخدم باشد یا مستمریخور باشد. *حضرتعالی میدانید که قحطالرجال امروزی ما نتیجه آن است که در دوره ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه از لیاقت اشخاص صرفنظر کرده و هوسناکی اولیای مملکت، مدار امور بود. حالا به مراتب بدتر شده و فقط انتریگ و دسیسه و دستهبندی و فحاشی و بستگی به مقامات مقتدرهی خارجی و داخلی میزان پیشرفت مقصود است و بنده پیشبینی میکنم که اگر امر بر همین منوال بگذرد، تا ده پانزده سال دیگر معلومات ایرانیها به درجهای برسد که یک نفر آدم قابل مخاطبه و مصاحبه یافت نشود و اعضای ادارات، همه اشخاصی باشند که پانزده سال قبل، قابل مهتری و جلوداری شمرده نمیشدند. *سست عنصری و سبکسری ما به جایی رسیده که از یک طرف جراید جدیدالتاسیس ما به مناسبت احوال روسیه موسوم به «طوفان» و «آتشفشان» و «احشویروش» میباشند (به مناسبت اینکه وزیر مختار روس یهودی است)، از طرف دیگر آخوند و ملا و روضهخوان، منکر مدارس جدیده شده، میخواهند درِ آنها را ببندند و روزنامهای را که برای نسوان طبع میشود توقیف کنند؛ مختصر خر بازار غریبی است. *وقتی که من از طهران به اروپا مسافرت کردم، اوضاع معنوی مملکت صد درجه بدتر از آن بود که حضرتعالی مشاهده کرده بودید. چون به طهران مراجعت کردم، هزار درجه از آن هم بدتر شده بود. حرکت قهقرایی، مثل قوه ثقل به قانون تصاعدی سریع میشود و خدا عاقبت آن را خیر کند. بنده که عقلم نمیرسد که چگونه تصور نجاح و فلاحتی برای این قوم میشود کرد. فقط امیدی که میتوانم به خود بدهم این است که همانطور که برخلاف قواعد عقلی تاکنون این ملت و دولت باقی مانده -اگرچه به کثافت و فضاحت- باز هم بماند، یا بهبودی یابد و الا در جبین این کشتی نور رستگاری نیست. منبع: سیاستنامه ذکاءالملک، به اهتمام ایرج افشار و هرمز همایونپور (چاپ اول ۱۳۸۹ انتشارات کتاب روشن)، ص ۹۷ -۱۰۰.
⭕️ سکوتِ امروز، سقوطِ فردا ایران روی خط باریکی بین بقا و امحا قدم برمیدارد. تهاجم مجدد اسرائیل نه امری بعید که احتمالی است قوی و حتی چهبسا قریبالوقوع با پیآمدهایی فاجعهبار. اگر هم بمبها فرود نیایند، در زندان انزوای ژئوپولیتیک به خفگی خواهیم افتاد. جنگ و انزوا دو روی یک سکهاند: یک سو مرگ فوری، دیگر سو مرگ تدریجی. مردم، رودررو با این دوراهی مرگ، در کوتاهمدت عملاً عاملیت سیاسی مؤثر ندارند. این به معنای حذف مردم از صحنه نیست. نیروهای اجتماعی و طبقات فرودست همواره موتور اصلی مقاومت و بازسازیاند اما فقط در درازمدت و نه در این لحظۀ اضطراریِ کوتاهمدت که ابزار و فرصت دخالت مستقیم از آنان ربوده شده است. تازه اگر جنگ هم روی دهد، قطع اینترنت یعنی خاموشی آخرین فریادهای مجازی برآمده از جامعه. خواهد ماند پرشمار فریادهای واقعیِ دردناکِ پراکنده که صدایشان به جایی نخواهد رسید. حرفی اگر برای گفتن باشد باید همین الان گفت. بدنۀ اصلی هیئت حاکمه بر استراتژی تقابل اصرار میورزد و ایران را بیشرمانه سپر دفاع از جمهوری اسلامی ایران قرار داده است. نه موجودیت جمهوری اسلامی ایران بلکه موجودیت ایران است که اهمیت دارد اما وقتی اسرائیل برای نابودی جمهوری اسلامی به کشور حمله میکند، هستی ایران نیز ناگزیر به خطر میافتد. اکنون، بر این مبنا، تمام بار مسئولیت، بیهیچ بهانهای، بر دوش آن نیروهایی است که در دل هیئت حاکمه با استراتژی تقابل مخالفاند. اگر این نیروها منفعل بمانند، آیندۀ ایران یا در آتش خواهد سوخت یا در زوال تدریجی به فنا خواهد رفت. تنها راه جلوگیری از وقوع مجدد جنگ این است که همین نیروها فوراً دست به کار شوند: شبکههای امن و همآهنگ میان نیروهای تعاملگرا بسازند، سطح و تعداد هشدارهای مستند را بالا ببرند، کانالهای ارتباطی غیررسمی با جهان را از قوه به فعل برسانند، تصمیمگیریهای تقابلگرایانه را به هزارتوهای پیچیدگیهای بوروکراتیک و بررسیهای کارشناسی بیندازند، کارشناسان و مدیران میانی را برای اِعمال فشار تخصصی بر تصمیمگیران ارشد بیشازپیش بسیج کنند، به محصول مساعیشان در سیاست رسمی اصلاً دل ندهند، و موانع تغییر ریل در سیاست خارجی را با اتکا بر سیاست غیررسمی بزدایند. تاریخ با کسانی که بزدلانه در لحظۀ حیاتی سکوت کنند بیرحم است. فردا چهبسا نه فرصتی برای اقدام باقی مانده باشد نه مملکتی برای نجات. 🆔 @mmaljoo

راوی داستانهای غمناک در شبهای بیمهتاب دربارهی بهرام صادقی است؛ از بهترینهای داستاننویسی فارسی که خیلی زود غروب کرد. بخش اول کتاب مروری بر زندگی پُرفرازونشیب اوست. بخش دوم، نقدی است که به مهمترین ویژگی داستانهای کوتاه بهرام صادقی، «طنز» میپردازد. بخش سوم، ملکوت را داستانی فلسفی میانگارد و از این منظر، آن را نقد و بررسی میکند. بخش چهارم، سالشمار زندگی و آثار اوست. بخشهای پایانی شامل یادداشتهای شخصی، شعرها، نامهها و عکسهایی است که تاکنون منتشر نشده است. این کتاب در کنار کتاب «بهرام صادقی؛ بازماندههای غریبی آشنا» دو مجموعه کامل برای آشنایی با بهرام صادقی است.