از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
هیاهو میکنی تا بگویی زندهای. سر و صدا میکنی. همهمه راه میاندازی تا مبادا در سکوت فرو رفته شوی. مبادا به سکوتی بزرگتر –به مرگ– پیوسته باشی. پرویز اسلامپور
۱۴ تیر سالروزِ تولد صادق چوبک است. چوبک نه فقط در فرم و زبان، بلکه بیشتر از نظر محتوای اجتماعی، مرزهای تازهای را برای داستاننویسی فارسی گشود. چوبک شاید اولین نویسندهای در ادبیات فارسی است که به شکلی بیپرده، خشن و بیرحم واقعیتهای تلخ زندگی فرودستان و حاشیهنشینان جامعه ایران و به یک معنا بیصدایان را به تصویر کشید: چوبک صدای بیصدایان جامعه بود و در داستانهای خود خشونت پنهان در مناسبات و روابطِ روزمره و نابرابریهای ساختاری که عملاً به چشم نمیآیند را با بیانی شیوا و مستقیم بازگو کرد. شخصیتهای داستانهای او اغلب گدایان، فالگیرها، کارگران، معتادان، و زنانِ گرفتار در فقر و بیپناهی هستند. با اینکه تمرکز و علاقه چوبک بر فهم وضعیت انسانی در پایینترین سطوح اجتماعی بود، اما این پرداخت و نگاه همدلانه بدون هیچ احساسگرایی یا رمانتیزهکردن واقعیت بود. چوبک با زبانی بیپرده، پر از واژگان و اصطلاحات کوچه و بازار و حتی رکیک، واقعیتهای نابرابرِ طبقاتی، فساد، زوال اخلاقی و فقر را در جامعهای که حاکمان آن مدام از ورود به عصر نو و تغییرات اجتماعی و فرهنگی و بهبود زندگی انسان ایرانی میگویند، شرح میدهد. کار مهم چوبک این بود که زبانِ گفتاری و عامیانه را به شکلی ماهرانه (نه مصنوعی) وارد نثر ادبی کرد؛ شاید حتی بهتر از هدایت. او تقریباً در تمامی داستانهایش، با بهکارگیری زبان محاوره و کلمات و اصطلاحات عامیانه تلاش کرد تا به یک واقعنمایی بیشتر و ملموستری دست یابد. مجله «دفتر هنر» در شماره سوم خود، زمستان سال ۱۳۷۳ پرونده مفصلی درباره زندگی و کار صادق چوبک منتشر کرد که تا به امروز کاملترین مجموعه درباره چوبک است.
هیچ انسانی غیرقانونی نیست. اگر قوانین به شما میگویند که یک انسان غیرقانونی است، مشکل قطعاً از قوانین است. #نه_به_نژادپرستی

اینکه ما چرا خودمون رو با افغانستانیها (یا در معنای کلیتر انسان/دیگری شرقی) همسرنوشت نمیدونیم؛ حتی با وجود همین تجربه جنگی و آیندهای که تماماً در یک وضعیت جنگی تصور میشه، از دلِ یک ناسیونالیسم ساختگی و جعلی بیرون میاد که رضا ضیاء ابراهیمی در این کتاب بهخوبی بهش میپردازه.
فقط نقطهزنی میکنه؛ نقطه جانِ و زندگی آدمها، اونم آدمهای عادی.. یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، حوالی میدان تجریش.

شرمنده از این همه توحش، خشونت و بیمهری که در این سرزمین تجربه کردید. تکلیف حکومت و حاکمان که مشخص است، ما هم ولی برادران و خواهرانِ خوبی برای شما نبودیم.
در مقابل افغانستانستیزی بایستیم از نجیب کارگر افغانستانی شرکتمان که ۳۵ سال پیش در ایران به دنیا آمده پرسیدم بقیه بچهها کجا هستند؟ چرا خوابگاهشان خالی است؟ گفت بچهها همه به افغانستان برگشتهاند. ویزایشان سه ماهه است و برای تمدید که بروند تمدید نخواهند کرد. و اگر هم بمانند بدون ویزا و دستگیر شوند ۵ سال حق ورود ندارند. ترجیح دادند بروند تا گرفتار نشوند. در واقع اداره مهاجرت گذرنامهی غالب افرادی را که قانونی در ایران زندگی و کار میکنند تا اطلاع ثانوی تمدید نمیکند. هم نجیب هم برادرش هم داییاش همگی در ایران به دنیا آمدهاند. اما فقط به این دلیل که پدرشان افغانستانی بوده گذرنامهی ایرانی ندارند. جنگ اسراییل و ایران برای افغانستیزها و روحیهی نژادپرستانهی ضد افغانستانی در ایران نعمت بود. انگشت اتهام نفوذیبودن را به سادگی بر مهاجران افغانستانی فرود آوردند و از این توجیه نهایت استفاده را بردند. غیر از افرادی که خودشان مایوسانه به افغانستان برمیگردند، غیر از افرادی که بعد از سالها کار مشقتبار در ایران و قبل از جنگ به دیدار خانواده خود رفته و ویزایشان تمدید نشده، ۷۰۰هزار نفر دیگر به زور از ایران اخراج شدهاند. آنها در این کشور کار و زندگی داشتهاند و ناگهان حاصل زندگیشان به یک لحظه برباد رفته. دوست افغانستانی عزیزی برایم نوشته بود «قبلا به ما میگفتند سگ افغانی و الان میگویند عامل موساد. ما نه چپ هستیم نه راست. فقط ملت آوارهای هستیم که از این کشور به آن کشور در حال حرکت هستیم.»
این روزها برخورد وحشیانه با افغانستانیهایی که به این مملکت ناچاراً پناه آوردند انقد شرمآوره که آدم واقعاً نمیدونه چی باید بگه.. کاش فقط کمی خجالت میکشیدیم و «انسان» و «انسانیت» را رعایت میکردیم.
ما نیز... احمد شاملو ما نیز روزگاری لحظهای سالی قرنی هزارهای از این پیشتَرَک هم در اینجای ایستاده بودیم، بر این سیاره بر این خاک در مجالی تنگ ــ هم از این دست ــ در حریرِ تاریکی، در کتانِ روز در ایوانِ گستردهی مهتاب در تارهای باران در شادَرْوانِ بوران در حجلهی شادی در حصارِ اندوه تنها با خود تنها با دیگران یگانه در عشق یگانه در سرود سرشار از حیات سرشار از مرگ. ما نیز گذشتهایم چون تو بر این سیاره بر این خاک در مجالِ تنگِ سالی چند هم از اینجا که تو ایستادهای اکنون فروتن یا فرومایه خندان یا غمین سبکپای یا گرانبار آزاد یا گرفتار. ما نیز روزگاری آری. آری ما نیز روزگاری…
طرحی برای گفتوگو ۱ ـ دولت آمریکا اعلام کرده است که حمله به تاسیسات هستهای فردو، نظنز و اصفهان و نابودی آنها با «موفقیت» انجام شده است. کارشناسان زیادی در این ادعا تشکیک کردهاند و معتقدند که این عملیات به خواسته خودش نرسیده. اما بدینسان آمریکا عملا در کارزار جنگی علیه ایران به اسراییل پیوسته است. ۲ ـ صرفنظر از اینکه واقعیت نابودی فردو چیست، اولین سوال این است که اگر تاسیسات فردو و نظنز و اصفهان که غنیسازی را انجام میدادند «نابود شدهاند» ادامهی موج حملات و به خصوص تاکید اسراییل بر اینکه «اقدامات نظامی اسراییل علیه اهداف نظامی ادامه دارد» برای چیست؟ ۳ ـ آیا هدف آمریکا و اسراییل از موشک باران و مراکز اقتصادی و نظامی سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی است؟ دستکم تجربهی دو دههی اخیر در منطقه خاورمیانه حاکیست که با بمباران و اقدامات تخریبی امکان سرنگونی حکومتها ناممکن بوده است و بدون پیادهکردن نیروهای نظامی نیل به این هدف ناشدنی است. با هر بمباران بیشتر دستگاه سرکوب قدرتمندتر میشود و اعتراضات مدنی کمتر و شکافهای طبقه حاکم کمتر. عنصر مادی سرنگونی هر چه بیشتر خود را نه در موشک بلکه در سربازانی مییابد که عملا قدرت خود را اعمال میکنند. به سرنوشت عراق لیبی و سوریه بنگرید. ۴ـ آیا هدف جنگ کنونی اسراییل این است که «تودههای ناراضی» به پا خیزند تا به موازات این تهاجمها کار حکومت را یکسره کنند؟ اما در شرایطی که عملا این حملات باعث ترس و فرار اغلب ساکنان شهرها شده و حس «عاملیت» معمولا در شرایط جنگی از تودهها سلب میشود و برای نان و آب و خوراک و امنیت خود به دستگاه مرکزی دولت وابسته میشوند، چنین پیشبینی چیزی جز یک توهم نیست. حتی در کشورهایی که طبقهی کارگر قدرتمندی با وجود احزاب، سندیکاها و شوراها وجود داشت، هر جنگی در شروع خود مردم را از بابت «امنیت» خود چنان به هراس میافکند که عموما گرد حکومت جمع میشوند. در مراحل بعدی جنگ، در دورانی که مشکلات اقتصادی و ناامنی و بیهودگی مرگ و کشتار رخ مینمایاند، تازه موج اعتراضها بلند میشود: جنگ در روسیه ۱۹۱۴ رخ داد اما در ۱۹۱۷ اعتراضها شروع شد، در آلمان ۱۹۱۸ و در اغلب کشورها در فاصلهی زمانی ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹. تازه این هنگامی است که مدعیان هر دو به دولتهای قدرتمند امپریالیستی تعلق داشتهاند و نه یک جنگ نابرابر. ۵ ـ ما با این واقعیت روبهروییم که دولتهای امپریالیستی آمریکا و صیهونیستی اسراییل فقط درصدد سرنگونی حاکمیت جمهوری اسلامی نیستند. هدف از بین بردن قدرت منطقهای پهنهای جغرافیایی به نام ایران و عاملیت مردمان رنگارنگ ساکن این جغرافیاست: نابودی قدرت نظامی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی این مردمان تا به هیات یک خردهدولت نظیر کشورهای همسایه همچون عراق و افغانستان فروغلتند و عملاً از معادلات سیاسی منطقه کنار گذاشته شوند. هدف تنها نابودی هژمونی اسلامی حاکمیت جمهوری اسلامی نیست بلکه هدف همزمان نابودی هژمونی منطقهای ایران و پتانسیلهای رهاییبخشی است که میتواند در برابر این حاکمیت قد علم کند. ۶ ـ مثل روز روشن است که سرنگونی جمهوری اسلامی با روی کار آمدن بدیلی دموکرات و مترقی همراه نیست. بدیلهای موجود همچون رضا پهلوی و دارودسته فاشیستشان اساسا نه جسارت اقدامی را دارند نه توانی برای این کار. بدیلهایی مانند اصلاحطلبان به رغم قدرت تشکیلاتیشان در زمان پساجمهوری اسلامی فاقد اعتباری لازم برای اداره کشوری بزرگ مانند ایران هستند. آنان جزیی از دستگاه حاکم به شمار میآیند. نیروهای چپ و جریانهای صنفی و سیاسی مبارز در شرایط کنونی گسیختهتر و کمشمارتر از آن هستند که تاثیری بگذارند. اگر سیر حوادث به سمت سرنگونی جمهوری اسلامی و نهادهای آن پیش برود ما عملا با وضعیتی بشدت پرهرج و مرج روبرو خواهیم بود و به جای حتی یک نظم سرمایهدارانه با جامعهای از هم پاشیده، قدرتهای ملوکالطوایفی، جنگهای منطقهای و دورهای طولانی از آشفتگی و هرجومرج روبرو خواهیم بود. ۷ ـ ما به عنوان نیروی پراکنده و از هم گسیختهی چپ در این شرایط چه میتوانیم بکنیم؟ متاسفانه چند دهه فرقهگرایی، خیالبافی، عدم درک شرایط جدید و توهمات ملهم از خودرهاییبخشی باعث شده که چپ عملاً در میدان مبارزه نیروهای مختلف اجتماعی به حساب نیاید. ما حتی توان ایجاد یک جبههی ضدجنگ را از سوی نیروهای مترقی که حول خواستهایی مشخص گرد هم آیند نداشتهایم. اما اکنون با بحرانیترین وضعیت ممکن روبهرو هستیم: اگر نتوانیم در پیوند با چپ منطقه به یک جبههی مشترک دست یابیم، اگر به توهمات رایج دلخوش کنیم و تلاشی در ایجاد این پیوند میان نیروهای ناچیز خود و منطقه نکنیم، در دورانی که با آن مواجهیم و پیشبینی دقیق آن ناممکن است، نه فقط چیزی از چپ نخواهد ماند چه بسا چیزی نماند که بتوانیم نام انسان بر آن بگذاریم و عملاً همین نطفههای کوچک رهاییبخشی که
در همه جا شاهدیم از بین خواهد رفت. ما ناچیزیم. اقرار به این ناچیزی به معنای ناچیز بودن همیشگی نیست. اما بدون اقدامی موثر برای گرد هم آوردن نیروهایمان این ناچیز بودن به نابودی میکشد. تاریخ منتظر نمیماند. جای خالی ما به سرعت پر خواهد شد و به سوگ انسان و رهایی نشستن تنها نتیجه خواهد بود.
حسین علیزاده قطعه «سوگ» را در شبهای بمببارانِ تهران ساخت؛ وقتی از خیابانهای خلوت و غمزده تهران میگذشت، با خانههای ویرانی مواجه میشود که زنان و مردانِ سیاهپوشی بر روی خرابههای آنها راه میرفتند و دنبال آشنایان و بستگان خود بودند. بعدها حسین علیزاده این قطعه را به کامران کلهر (برادر کیهان کلهر) تقدیم کرد که او نیز در یکی از شبهای بمببارانِ تهران همراه با خانوادهش در میدان حر از بین رفتند.
![یکی از تاثیرگذارترین و شاید نمادینترین بخشهای رمان «قربانی» اثر کورتزیو مالاپارته، صحنهی مربوط به یخزدنِ اسبهاست؛ صحنهای سرشار از درد، سکوت، و بیرحمی طبیعت و تاریخ [برای انسان]. در این بخش، مالاپارته توصیف میکند که چگونه اسبهایی در سرمای طاقتفرسای زمستان در حال عبور از رودخانه هستند، اما پیش از آنکه به آن سوی آب برسند، ناگهان در میانهی رود یخ میزنند. بدنهایشان به شکلی ایستاده در یخ باقی میماند: منجمد، در حالِ حرکت، اما برای همیشه متوقف شدهاند. تصویر اسبهایی که با چشمانِ باز، سر بالا، و پاهایی در حال گامبرداشتن در یخ جاودانه شدهاند، تصویریست کابوسگونه از مرگ، انجماد/توقفِ تاریخ، و خشونت بیکلام طبیعت و جنگ. صحنهای که مالاپارته از مرگ اسبها ترسیم میکند، فراتر از یک تصویر صرفاً تراژیک است. این صحنه بیشتر تمثیلیست از انسانهایی که در میانه راه، میانِ گذشته و آینده، میانِ زندگی و مرگ، درگیرِ سکون و بیپناهی شدهاند. در دنیای مالاپارته، اسبها فقط حیوان نیستند، بلکه استعارهای از انسانهاییاند که در هیاهوی تاریخ (در دنیای بیرحمِ جنگها)، بیآنکه بدانند چرا یا چگونه، از حرکت بازمیمانند و در لحظهای ابدی از رنج منجمد میشوند.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F1087.jpg&w=3840&q=75)
یکی از تاثیرگذارترین و شاید نمادینترین بخشهای رمان «قربانی» اثر کورتزیو مالاپارته، صحنهی مربوط به یخزدنِ اسبهاست؛ صحنهای سرشار از درد، سکوت، و بیرحمی طبیعت و تاریخ [برای انسان]. در این بخش، مالاپارته توصیف میکند که چگونه اسبهایی در سرمای طاقتفرسای زمستان در حال عبور از رودخانه هستند، اما پیش از آنکه به آن سوی آب برسند، ناگهان در میانهی رود یخ میزنند. بدنهایشان به شکلی ایستاده در یخ باقی میماند: منجمد، در حالِ حرکت، اما برای همیشه متوقف شدهاند. تصویر اسبهایی که با چشمانِ باز، سر بالا، و پاهایی در حال گامبرداشتن در یخ جاودانه شدهاند، تصویریست کابوسگونه از مرگ، انجماد/توقفِ تاریخ، و خشونت بیکلام طبیعت و جنگ. صحنهای که مالاپارته از مرگ اسبها ترسیم میکند، فراتر از یک تصویر صرفاً تراژیک است. این صحنه بیشتر تمثیلیست از انسانهایی که در میانه راه، میانِ گذشته و آینده، میانِ زندگی و مرگ، درگیرِ سکون و بیپناهی شدهاند. در دنیای مالاپارته، اسبها فقط حیوان نیستند، بلکه استعارهای از انسانهاییاند که در هیاهوی تاریخ (در دنیای بیرحمِ جنگها)، بیآنکه بدانند چرا یا چگونه، از حرکت بازمیمانند و در لحظهای ابدی از رنج منجمد میشوند.
پیامدِ استبداد (اقتدارگرایی، دیکتاتوری، خودکامگی، توتالیتاریسم و.. شما هر نامگذاری که دوست دارید انتخاب کنید)، سرکوب، خفقان و حذف تمام آزادیهای اجتماعی و سیاسی میشه نادانی و عدمآگاهی؛ همین که آدمها واقعاً فکر میکنند که بمبهای اسرائیل قراره نقش منجی رو برای ما بازی کنند، یا رضا پهلوی یه فرشتهست و فقط دنبال نجات ماست، یا مثلاً قبلِ از انقلاب که فکر میکردند با خمینی قراره رستگار بشیم و از جهنم یهراست بریم به بهشت... این روی خوش به جنگ نشوندادن و داشتنِ این تصور که از دل جنگ، ویرانی، خشونت و کشتار قراره اتفاقهای خوب بیفته، و مثلاً ما هم میتونیم تجربه ژاپن و آلمان بعد از جنگ دوم رو داشته باشیم و خیلی تصورهای دلربای مشابه دیگه، فقط و فقط نتیجه ناآگاهی و عدم شناخت درسته که از دل یه وضعیت تماماً استبدادی بیرون میاد، وضعیتی که به ما امکانِ فکر کردن رو نمیده و ما خیلی راحت با چندتا تصویر زیبا و حرفهای زیباتر گول میخوریم و دوباره به چاه استبداد اما اینبار به شکل دیگهای میافتیم (به همین تاریخ صد ساله گذشتهمون نگاه کنید). نمیخوام بگم مشکل از آدمهاست، برعکس، میخوام بگم ما همگی معلولِ وضعیتهایی هستیم که هر شکلی از فکر کردن و اندیشیدن رو از ما میگیره و اتفاقاً فرنگیها و دولتهاشون هم دقیقاً همین رو برای ما میخوان و مستقیم یا غیرمستقیم به تداوم این وضعیتها -حالا به شکلهای مختلف- کمک میکنند.
در این شب، دلم با مردم ایران است. شب تلخی است. تفاوتی باچند شب گذشته ندارد و قصه هر شب همین است. و البته کاری از دستم برنمیآید، اما میدانم تنها راه و وظیفه در این لحظه، ایستادگی در برابر تجاوز و اشغال خارجی و سخن گفتن از آن است. صریح باشیم و صریح بگوییم. همزمان با آن، باید در برابر فاشیسم پهلوی نیز ایستاد. مزدور جایی در این کشور ندارد؛ بهویژه آنان که بر خون کودکان و بیگناهان پا میگذارند و آن را توجیه میکنند تا به قدرت برسند. جنگ خطرناک، تلخ و دردآور است، اما انسجام، در کنار هم بودن و دست به دست هم دادن میتواند مرهمی بر این دردها باشد. و در روز پس از جنگ (و البته امروز هم)، میتوان دوباره برای زن، برای زندگی و برای آزادی جنگید؛ با این تفاوت که در پایان این جنگ، شر جریان مزدور راست نیز پایان یافته است. با همبستگی
حسن تقیزاده در سال ۱۳۰۴ دقیقاً در همان روزهایی که صحبت از رضاشاه شدنِ رضاخان بود، نوشت که باید کاری کنیم که بعد از تجربه مشروطیت و میراث آن، بار دیگر «استبداد» به هر شکلی در این مملکت تکرار نشود. امروز بعد از گذشت صدسال، هنوز هم درگیر طرح مسئله یا نگرانی مهم تقیزاده هستیم.