از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
من برای ترجمه فقر نظریه شاید حدود یکسال و نیم وقت گذاشتم. زبان متن سنگین، مطایبهآمیز و سرشار از نکتهسنجیهای انگلیسی و بازیهای زبانی بود. آنقدر در زندگیام متنهای گوناگون ترجمه کردهام که هیجانزده نشوم اما در خلال ترجمه این کتاب به تمامی به وجد آمده بودم. اندیشه و ایدهای که تامپسون پیش روی خواننده میگذارد حاصل تجربه مشترک او و خوانندگانی است که میخواهند دنیا را به طریقی بشناسند و به سهم خود اندک تغییری در آن بدهند. آنچه مرا به وجد میآورد نکتهای است که شالودهی این کتاب است: خود زندگی. آن چنان که هست، در فراز و فرودهایش، در تمامی تاثرات و عواطف و آرزوهایی که در آدمها برمیانگیزاند نه در نظریههای پرپیچ و تابی که گویا فارغ از درد و رنج گروههای بزرگ انسانی از آن خود زندگی یافتهاند. در واقع سوال ساده تامپسون بیان تنگنایی است که برای تقریبا تک تک روشنفکران به ویژه روشنفکران جهان سومی به طرز بارزی قابل فهم است و بارها و بارها با آن روبرو میشوند: رابطه نظریه و واقعیت. میدانم که به اندازه کافی به این سوال پاسخ دادهاند و از پاسخ خود مسرورند. تا زمانی که نظریه و واقعیت در رابطهای هماهنگ با هم پیش میروند این تنگنا مشاهده نمیشود اما وای به وقتی که در تقابل با هم قرار بگیرند. اینجاست که تنگنا با حدت و شدت سر برمیآورد: نظریه را تغییر دهیم تا با واقعیت هماهنگ شود یا نه واقعیت را منکر شویم تا حرمت نظریه زیرپا گذاشته نشود. از همین جا بحران شروع میشود: از همین جا زندگی فدا میشود تا نظریه به زندگی صلب خود ادامه دهد. تازه در همین حد هم باقی نمیمانیم براساس نظریه دوباره نظریهپردازی میشود و دور باطلی که همواره ادامه دارد. سرزندگی استدلالهای تامپسون در این نیست که رقیبش یعنی آلتوسر را خلعسلاح میکند. او افقی را متصور میشود که ما اکنون در آن هستیم. در این افق ما هر لحظه در اندیشهورزی غوطه میخوریم، با کلمات مراجعمان به مراجع دیگری پاسخ میدهیم و شبکهای از ایدهها و تصورات و نگرشها را در هم میتنیم و لحظه به لحظه از واقعیت زندگی دورتر دورتر میشویم. و این دقیقا وضعیت کنونی چپی است که سالها با آن روبرو هستم. در مقدمهام به کتاب نشان دادم که چگونه شکست سازمانهای سیاسی و فضای ایدئولوژیک سالهای پس از آن گونهای چپ را آفرید که نظریهزده است. با نظریه حتی به انتزاعیترین شکل خود صفا میکند و در این رویا واقعیت تجربی به هیچ گرفته میشود. نیازی به ذکر مصداقها نمیبینم. همه مان کافیست مروری بر این چند دهه بکنیم. کتاب فقر نظریه دعوتی است برای یک بازاندیشی و تامل دربارهی نسبت واقعیت و نظریه، ساختار و کنش و از همه مهمتر به نظرم دعوتی است به بازخوانی زندگی و تامل انتقادی: ««شاگردان را به استادانْ جز باوری گذرا و درنگی در قضاوت خویش تا هنگامِ فراغت از آموختنْ التزامی نیست؛ نه تسلیمی مطلق و نه بندی ابدی... پس بزرگان را حق آن است که حقشان ادا شود، چنانکه زمان که سرچشمهی سرآمدان استْ از حق خویش محروم نماند؛ و آن، کشف هرچه ژرفترِ حقیقت است.»
https://www.ibna.ir/news/542529/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87
📌 صوت نشست «جامعهشناسی و ایران معاصر» —دکتر یوسف اباذری آبان ۱۴۰۴، دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه تهران @tehransociology کانال علوماجتماعی سپنتا https://t.me/sepantasocialscience

من چاهی را تعلیم کردهام که به آبی نمیرسد، ولی چه تاریکی زیبایی. بیژن الهی *نقاشی از منوچهر یکتایی، بینام، ۱۳۴۳.

در واپسین ماههای منتهی به انقلاب مشروطه، در گوشهای دنج از پایتخت، در باغ میکده، انجمنی سرّی با عدهای از نخبگانِ «آزادیخواه»، بهنام «مجمع آزادمردان» شکل میگیرد. هدف از این انجمن مخفی، شناسایی و جذب افراد بانفوذی است که روحیهی انقلابی و ضداستبدادی دارند. «کمیتهی مخفی»، یکی از هستههای اصلی انقلاب مشروطه، از دل همین مجمع بیرون آمد. ملکزاده، فرزند واعظ سرشناس انقلابی، ملک المتکلمین، در شرح زندگانی پدر خود، نام دو زرتشتی را در میان حاضران در انجمن باغ میکده نام میبرد: «اردشیرجی ریپورتر» و «ارباب گیو زرتشتی» aasoo.org/fa/articles/5203 @NashrAasoo 🔻
فیلم مستند باد جن (١٣٤٨) نویسنده و کارگردان: ناصر تقوایی راوی: احمد شاملو تحمل آدم بهخاطر این است که درد باز هم بیشتر بشود اما هنگامی که درد آنقدر زیاد بشود که دیگر نتواند بیشتر بشود بومیان جنوب زارشان میگیرد.
حلقهٔ برلین: ملیگرایی ایرانی در تقابل با ضدمدرنیتهٔ آلمانی دو نسل از روشنفکران ایرانی در حدود فاصلهٔ سالهای ۱۲۹۴ تا ۱۳۰۹ در برلین گرد هم جمع شدند. نسل اول کسانی بودند که پس از استبداد صغیر و اشغال آذربایجان به آلمان مهاجرت کردند و نسل دوم دانشجویانی بودند که برای تحصیل به این کشور آمدند. محمدعلی جمالزاده آنها را «برلنیها» نامیده بود، روشنفکرانی که در طلیعهٔ سدهٔ جدید خورشیدی سهمی مهم در شکلگیری ملیگرایی در شرف تکوین ایرانی داشتند و با همهٔ اینها، چندان که شاید و باید به نقش آنها در شکلگیری اندیشهٔ ملیگرایی ایرانی و تاثیری که از آلمان گرفتند، پرداخته نشده است. حاصل کار «برلنیها» در این سالها چهار مجله بود: کاوه، ایرانشهر، نامهٔ فرنگستان و علموهنر که هر یک در پی هم آمدند، اما با اینکه سرچشمهٔ مشترکی داشتند، دیدگاههای یکسانی به ایران و ملیگرایی نشان ندادند. آیا راز کامیابی ایران در فرنگی شدن و به قول تقیزاده در مجلهٔ کاوه «تسلیم بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن باروپا» بود یا چنان که کاظمزاده در ایرانشهر معتقد بود: «ایرانی نباید روحاً و جسماً و بلاقید و شرط یک فرنگی بشود»، آنهم در حالی که میپذیرفت قانون تکامل قهراً ایران را وادار به پذیرش تمدن غرب خواهد کرد؟ رویکردهای ضدمدرنتیستی سنتهای فکری آلمان در سالهای میانهٔ دو جنگ جهانی چه تاثیری در ملیگرایی این روشنفکران داشت و ملیگرایی آنها در سالهای بعد، چطور در رویکردهای دولت پهلوی و روشنفکران بعدی مثل احمد کسروی تداوم یافت؟ افشین متینعسگری در این مقاله که فصلی از کتاب «بازاندیشی در ملیگرایی و مدرنیتهٔ ایرانی» (۲۰۱۴) ویراستهٔ کامران اسکات آقایی و افشین مرعشی به شمار میرود، به مواجههٔ فکری این روشنفکران با مسالهٔ ایران و ملیگرایی میپردازد: در دوران آشفتگی و نابسامانی ایران پس از مشروطه و در زمینهٔ سنتهای فکری غالب آلمان پس از جنگ جهانی اول. به نظر متینعسگری اگرچه ریشههای اندیشهٔ ملیگرایی ایرانی به دوران مشروطه باز میگردد، اما ملیگرایی ایرانی به نحوی که امروز میشناسیم در حقیقت در همین دوران و تحتتاثیر سنتهای فکری دوران بین دو جنگ جهانی قوام یافت. ملی گرایی ایرانی این روشنفکران روایتی سرراست از احساسات وطنپرستانه نیست، بلکه گفتمانی پیچیده است که همزمان تحتتاثیر تمدن غرب و منتقد مادیگرایی و استثمارگری آن است، در عین طلب بازگشت به شکوه ایران پیشااسلام، خواستار اتحاد با اسلام و بهره بردن از تشیع برای پیشرفت کشور است، گاه در پی عرفان و معنویت شرقی و گاه در پی اندیشههای بلشویکی در تاریخ ایران است و از درهم آمیختن تمامی اینهاست که ایدئولوژی و گفتمان ملیگرایی مشخصاً ایرانی شکل میگیرد. متینعسگری با دنبال کردن این تاریخ نشان میدهد که روندها و مباحث جهانی چطور بر گفتمان کنونی «ایرانی بودن» ما اثر گذاشتهاند و ملیگرایی و مدرنیتهٔ ایرانی چگونه در تقاطع تمامی این روندها شکل امروزین خود را یافته است. متن کامل در پیامد

با یک قلب و دو پلکِ دور پرواز کنار سایهات مینشینی و اندوه تکهتکهات میکند. هوشنگ آزادیور از مجموعه پنج آواز برای ذوالجناح *نقاشی از بهمن محصص؛ که آن را سال ۱۳۳۸ برای شعر «قوقولی قو، خروس میخواند» نیما کشیده است.
فیلم مستند تازه نفسها (١٣٥٨) نویسنده، فیلمبردار، تدوینگر و کارگردان: کیانوش عیاری ماههای اول پس از انقلاب ۵۷ ایران، در سرخوشیها، یَلِگیها و تفریحات مردم تهران روایت میشود. *این مستند هیچ راوی ندارد و به گفته خودِ عیاری فقط قصد دارد تهرانی که بعد از انقلاب پوست انداخته را به تصویر بکشد؛ بدون موضعگیری یا مواجهه انتقادی.
سفرنامه از خراسان تا بختیاری اثر هانری رنه دِ آلمانی مشتمل بر طرز زندگی، آداب و رسوم، اوضاع اداری، اجتماعی، اقتصادی، فلاحتی و صنایع ایران از زمان قدیم تا پایان دوره قاجار.

افتتاح دومین مجلس شورای ملی با حضور احمدشاه (آبان ۱۲۸۸) -- در کنار شاه، محمدحسن میرزا ولیعهد و عضدالملک ایستادهاند. *سفرنامه از خراسان تا بختیاری اثر هانری رنه دِ آلمانی
ذوالفقار بیتانه آخرین بازمانده از بیتانههای معروفِ منطقهی فردوس در خراسان جنوبی بود که هم در ساخت ساز محلی دوتار توانایی و مهارت چشمگیری داشت و هم در نوازندگی و شوریدگی. بیتانه در موسیقی نواحی فردوس به صاحبِ پنچهی پرمایه شناخته میشد.
کسروی در مجله «پیمان» ادبیات مدرن اروپایی را عامل انحراف اخلاقی معرفی میکرد و معتقد بود که ترجمهی این آثار، به فساد گسترده در جامعه میانجامد: «من پیشبینی میکنم و چشم به راه روزی هستم که برخی هر رمانی را که پیدا کنند [در ایران]، بسوزانند.» چند سال بعد کتابسوزی نازیها در آلمان، نشان داد که «برخی» در اروپا، اگر نه در ایران، با کسروی همعقیدهاند. *فاطمه سیاح ادعاهای کسروی را دربارهی ادبیات اروپایی مضحک میدانست و معتقد بود، کسروی هیچ نوشتهای از نویسندههای اروپایی نخوانده است. **گفتوگو کسروی با فاطمه سیاح، مجله پیمان، سال اول، شماره ۸ و ۹.
ترور امینالسلطان (اتابک اعظم)، ۸ شهریور ۱۲۸۶ ترجمه: حمیدرضا یوسفی ۸ شهریور ۱۲۸۶، دو ساعت از غروب گذشته، اتابک اعظم یا همان میرزا علیاصغرخان امینالسلطان، صدراعظم محمدعلی شاه قاجار همراه با سید عبدالله بهبهانی از در مجلس شورا در بهارستان خارج شدند. در این لحظه گدایی از بهبهانی طلب پول کرد و او برای پول دادن به گدا، از اتابک عقب افتاد. بعد مشتی خاک به هوا برخاست و صدای سه گلولهٔ پیدرپی شنیده شد. گرد و خاک که به زمین نشست، اتابک به زمین افتاده بود و مردم به هر سو میگریختند. جوانی هم به سوی شمال میدوید و انگار دو سه نفر جلوی او را گرفتند، باز هم صدای تیری برخاست و گویی جوان هم که از فرار مأیوس شده بود، گلولهای در دهان خود شلیک کرد یا شاید هم کس دیگری او را به قتل رساند. ماجرای ترور اتابک از پررمزورازترین داستانهای قتل سیاسی در ایران است. تنها پاسخ قطعی کاغذی در جیب جوان بود: « عباس آقا صراف آذربایجانی عضو انجمن نمره ۴۱ فدایی ملت». اما آمران قتل اتابک چه کسانی بودند؟ چه کسانی از مرگ او منتفع شدند؟ انقلابیون مشروطه یا مرتجعین یا قوای خارجی؟ آیا اصلاً مجری قتل خود عباسآقا صراف آذربایجانی بود یا کس دیگری تیرها را شلیک کرد؟ در آن دوران به نظر میرسید که انقلابیون رادیکال و مشروطهخواه خواهان مرگ اتابک اعظم باشند، اما با گذر سالها و انتشار اسناد جدید، تاریخنگاران به انگیزهها و روایتهای دیگری نیز برمیخورند و اینگونه است که روایت غالب تاریخ میتواند از منظری نو دیده و داستان جدیدی پرداخته شود؛ چنان که نیکی کدی، ایرانشناس برجستهٔ آمریکایی در این متن که در سال ۱۹۷۱ در کتاب «ایران و اسلام» ویراستهٔ کلیفورد بازوورث منتشر شده، با کمک اسناد تازهیافتهٔ بریتانیایی در آن وقت میکوشد تا از منظری دیگر به قتل سیاسی اتابک و آمران و منتفعانش بنگرد. امینالسلطان را اغلب نماد «عقبماندگی» و «فساد اواخر دوران قاجاریه و سرسپردگی به اجانب» دانستهاند، اما اگرچه روایتهای اولیه قتلش را به دست انقلابیون و به نفع آنها قلمداد میکردند، کمکم آشکار شد که محمدعلیشاه و درباریان نیز از او دل خوشی نداشته و او را همدست مشروطهخواهان میانهرو میدانستهاند، در حالی که انقلابیون رادیکال هم او را«خائنالسلطنه» مینامیدند. در همان روز مرگش قرارداد ۱۹۰۷ برای تقسیم ایران میان روس و انگلیس امضا شد، در حالی که هنوز که هنوز است، نمیدانیم دقیقاً چه کسانی خواهان مرگ او بودند و چه مقاماتی در مرگ او دست داشتند. آیا مرگ اتابک، مرگ استبداد قاجاری بود یا مرگ امکان سازش بین مجلس و شاه؟ اگر اتابک زنده میماند، آیا امکانی در تاریخ ایران برای تثبیت مشروطه و مجلس فراهم میشد؟ سوالات حول مرگ اتابک بسیارند و از همینروست که نیکی کدی متن را با تشبیه مرگ او به قتل کندی در دههٔ ۱۹۶۰ آغاز میکند، فردی که حول مرگش در تاریخ آمریکا سوالات بیشتری پرداخته شد تا زندگی و نگرشهایش. متن کامل در پیامد
فیلم مستند تشییع جنازه اسقف ملیک-تانگیان کارگردان: جانی باغداساریان و سیمیک کنستانتین این فیلم مستندِ دیدنی که ۷۶ سال پیش در سال ۱۳۲۸ ساخته شدهاست، گزارشیست از دو روز انتقال پیکر اسقف از خلیفهگری تبریز به کلیسای مریم مقدس در محله ارمنینشین قلعه (قالا) تبریز و روز بعد، انتقال از آنجا به قبرستان ارامنه تبریز برای خاکسپاری. ملیک-تانگیان در خلال جنگهای جهانی اول و دوم به مدت ۴۰ سال سمت خلیفهگری ارامنه آذربایجان (۱۹۴۸-۱۹۱۲) را برعهده داشت. اسقف ملیک-تانگیان در سال ۱۹۴۸م (۱۳۲۷ش) در تبریز در سن ۸۲ سالگی درگذشت. در مدت ۳۷ سالی که ملیک-تانگیان رهبر دینی خلیفهگری آذربایجان بود، حیات اجتماعی، آموزشی، فرهنگی و سازندگی ارامنه آذربایجان ایران به رشد و شکوفایی رسید. این دوره مقارن با بستهشدن مدارس ارامنه به دستور رضاشاه و شرایط دشوار اجتماعی بود.
از هفت تا نهونیم اولین داستان عباس نعلبندیان *ماهنامهی جهان نو، سال ۲۲، شماره ۱، ۱۳۴۶.