از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
اشرفالملوک فخرالدوله، شاهزادهی کاردانِ قاجاری🔻 ✍ «در اوایل سلطنت رضا شاه روزی از دربار خبردادند که شاه میخواهد به دیدن مادرم بیاید. مادرم فوراً دستور داد وسایل پذیرایی را آماده کنند و مبلها را طوری ترتیب دادند که رضا شاه پایینتر از مادرم مینشست. در ضمن دستور داد لنگهی در ورودی باغ را هم ببندند که رضا شاه نتواند با کالسکه یا اتومبیل خودش وارد باغ شود و ناچاری مقداری راه را پیاده تا عمارت طی کنند. مرا هم که بچهی ده-دوازدهسالهای بودم دم در فرستاد که از شاه استقبال کنم. رضا شاه همراه من تا داخل عمارت آمد ولی روی مبل ننشست و همانطور در حالی که قدم میزد شروع به صحبت کرد و قدمزنان به داخل باغ برگشت و مادرم هم ناچار به دنبال او روانه شد. در باغ روی کُندهی درختی نشست ... "خانم فخرالدوله، شنیدهام که شاهزادههای قاجاری هنوز در گوشه و کنار بر ضد من تحریک میکنند. آنها خیال میکنند که من تاج را از سر احمد شاه برداشتهام. در حالی که تاج بر زمین افتاده بود و من آن را از روی زمین برداشتهام. آمدهام به شما بگویم که این شاهزادهها را جمع کنید و به آنها بگویید دست از این کارها بردارند، و گرنه آنها را معدوم خواهم کرد."» علی امینی سیاستمدار دورهی پهلوی و پسر اشرفالملوک فخرالدوله در خاطرات خود میگوید وقتی رضا شاه رفت «مادرم شاهزادههای قاجار را خبر کرد که فردای همان روز در خانهی ما جمع بشوند و به آنها گفت: کاری است که گذشته و رضاشاه بر تخت نشسته و مقاومت در مقابل او بیفایده است. به علاوه این شخصی که من میشناسم ملایمت و گذشت سرش نمیشود و اگر تمکین نکنیم دودمانمان را به باد خواهد داد. بنابر این بهتر است دست از پا خطا نکنیم و کنار بنشینیم.» به نوشتهی علی امینی «وقتی شاهزادهها رفتند مادرم به دیدن رضا شاه رفت و به او گفت خیالش از بابت قاجاریه راحت باشد. بعد از آن هم هر وقت مشکلی پیش میآمد مستقیماً به رضا شاه مراجعه میکرد.» ✍ اشرفالملوک فرزند مظفرالدین شاه و سرورالسلطنه در سال ۱۲۶۲ خورشیدی در تبریز به دنیا آمد، خواندن و نوشتن را در مکتبخانهی دارالسلطنه که برای فرزندان ولیعهد درست شده بود، یاد گرفت. او در مرداد ۱۲۷۵ خورشیدی بعد از مرگ ناصرالدین شاه به تهران آمد و پدرش مظفرالدین شاه بر تخت سلطنت نشست و او یک و سال و اندی در کاخ گلستان بود تا وقتی که در سال ۱۲۷۶ ازدواج کرد. سرورالسلطنه همسر مظفرالدین شاه و مادر اشرفالملوک بود و روابط نزدیکی با خواهرش نجمالسلطنه مادر محمد مصدق داشت. برای همین هم نجمالسلطنه، اشرفالملوک را برای پسرش محمد مصدق خواستگاری کرده بود اما وقتی مظفرالدینشاه از تبریز به تهران آمد و تاج شاهی بر سر گذاشت، به گفتهی علی امینی «مرحوم میرزا علیخان امینالدوله او را برای پسرش محسنخان امینالملک خواستگاری کردند لذا مادرم از دادن دخترش به آقای دکتر مصدق منصرف شد و همین اقدام موجب کدورت بین ایشان و خواهرش مرحومه نجمالسلطنه گردید و تا آخر زندگی این کدورت متأسفانه باقی ماند.» ✍ زنان در آن زمان بیشتر در خانه بودند و نامشان کمتر شنیده میشد. امینی از قول مادرش نقل میکند که «وقتی تصمیم به دخول در مبارزهی سیاسی گرفتم پیش مستوفیالممالک رفتم و گفتم که در اثر ضعف حکومت و نداشتن دادرس برای حفظ حقوق و نجات زندگی خود و بچههایم ناگزیرم وارد در کشمکش شوم و چون یک نفر زن هستم دشمنان از هیچگونه تهمت و افترا و حملات ناجوانمردانه کوتاهی نخواهند کرد ولی من با توکل به خداوند متعال، ایمان به حقانیت خودم از هیچ چیز باک ندارم و با اطمینان به پیروزی در این جنجال وارد میشوم.» @NashrAasoo 💭
تام باراک فرستاده رئیسجمهوری آمریکا در نشست خبری در لبنان به خبرنگاران گفت: «اگر مثل حیوان رفتار کنید کنفرانس را ترک میکنم.» این نگاه واقعی/تاریخی غرب (اربابِ سلطهگر) به دنیای شرق و انسان شرقی است. برای ارباب غربی، انسانِ «وحشی، غیرمتمدن، پست و فرومایه» شرقی نیاز به تربیت و کنترل دارد، چون انسان شرقی «حیوان است و باید رام و اهلی شود.» از دل این نگاه خودبرتربینِ بالا به پایین که ما سوار بر تاریخ و در جلویِ قافلهی تمدن قرار داریم، انواع بهرهکشی، ویرانی، جنایت، خشونت، دزدی و غارت، تحقیر، قتلعام و.. حداقل در این چند قرن گذشته برای دنیای شرق و انسان شرقی توسط دولتهای غربی رقم خورده است.

صادق ممقلی؛ شرلوک هلمس ایران داروغه اصفهان نوشتهی کاظم مستعانالسلطان (هوشی دریان) ویرایش: مهدی گنجوی و مهرناز منصوری انتشارات مانیا هنر
اولین داستان پلیسی/جنایی در زبان فارسی به سبک ادبیات و داستاننویسی جدید، داستان «صادق ممقلی؛ شرلوک هلمس ایران، داروغه اصفهان» است که در سال ۱۳۰۴ در آغاز پادشاهی رضاشاه منتشر شد. این داستان تنها اثر به جای مانده از کاظم مستعانالسلطان (هوشی دریان) است که شباهتهایی با داستانهای شرلوک هولمز (هلمس) دارد. داستان در اصفهان میگذرد و دربارهی داروغهای به نام صادق ممقلی است که مسئولیت رسیدگی به جرم و کشف معماها را بر عهده دارد و هرگاه سرقتی رخ دهد و او نتواند بعد از چهل روز نشانی از دزد بیابد، خسارت صاحب مال را از جیب خود پرداخت میکند: «ممقلیخان داروغه خبر چند سرقت در اصفهان را شنیده، مال چند تاجر برده، ضمانت میدهد اموال برنگردد بنا به سنت خودش خسارت از مال خودش بدهد. دزدیها زیاد و خسارت نگرانکننده و هیچ رد پایی از دزدان بهدست نیامده چند نفر از گزمهها را بیهوش برده یکی خود به چاه تب انداخته میگوید صدای زنی آمده فریاد کمک خواسته رئیس با چند نفر به کوچه رفته برای کمک بر نگشته دو دسته دیگر از چند کوچه رفته ناگهان بر سر آنها ریخته بیهوش کلاه بزرگی بر سر آنها کشیده روی اسب برده. صادقخان ممقلی یکی از معتمدان را به محل کار خواسته مشورت در برگشت او دیده یک نفر را کلاه بر سر کشیده روی اسب دزدیدهاند فریاد کمک زده بر سر او کوبیده بیهوش بعد رفته به ممقلی خبر به طرف دروازه رفته نگهبان را دست پا بسته یافته حاکم میگوید فراشباشی وی ناپدید میفهمند آنکه دزدیده شده فراشباشیست...»
⭕️ بنبستها برگشتهاند، گشایشها نه اکنون بر پرتگاهی ایستادهایم که سه بنبستی که راه را در سه مقطع تاریخی بر گذشتگانمان سد کرده بودند همزمان بر سر ما آوار شدهاند، اما شیوۀ بنبستگشاییهای گذشتگان برای لحظۀ اکنونمان یا در کوتاهمدت تکرارناپذیرند یا اصلاً ایرانویرانکُن. اشارهام به سه مقطع تاریخیِ اولاً دوران پسامشروطه و ثانیاً اواخر پادشاهی محمدرضا پهلوی و ثالثاً اواخر جنگ هشتسالۀ عراق و ایران است. بنبست در این هر سه مقطع تاریخی عبارت از این بود که امر کهنه قابلیت استمرار نداشت و امر نو قابلیت سربرآوردن. بنبست در اولین مقطع تاریخی با کودتا از بالا به اتکای نیروی خارجی گشوده شد، در دومین مقطع با شورش اجتماعی از پایین، و در سومین مقطع با نوشیدن جام زهر در بالا. توضیح میدهم. اولین مقطع، یعنی دوران پسامشروطه، آشکارا نمادی از بنبست سیاسی در تاریخ ایران بود. مشروطه با شعار قانون و مجلس زاده شد اما خیلی زود به گرداب سکون و سترونی افتاد. نه شاه به واگذاری قدرت تن میداد نه مجلس میتوانست نظم نو را تثبیت کند. بر بستر همین تعارض بود که سلطهگری خاندانهای حکومتگر و مداخلات روس و بریتانیا و جنگ جهانی اول و قحطی بزرگ عملاً اقتدار دولت مرکزی را طی سالهای بعد به مرز فروپاشی رساندند. نه نظم پیشین قاجاریه قابلیت استمرار داشت نه نظم نوینِ مشروطهگرا میتوانست استقرار یابد. کشور در هرجومرج و چندپارگی قدرت سیاسی و ناامنی اجتماعی غوطه میخورْد. نهایتاً خروج از چنین بنبستی به دست بیگانه مهندسی شد: کودتای ۱۲۹۹ و برکشیدن رضاخان به دست بریتانیا. تکرار الگوی رضاخانی در لحظۀ اکنون فقط با تحقق یک تهاجم ویرانگر خارجی ممکن است. رضا پهلوی در این سناریو فقط به بهای شکلگیری یک سرزمین سوخته میتواند الگوی پدربزرگ را تکرار کند، به بهای نابودی زیرساختها و داشتههای مملکت. این نوع بنبستگشایی در لحظۀ اکنون حتی اگر شدنی نیز باشد ایرانویرانکُن است، نه راهحل که راهحلنما. دومین مقطع، یعنی اواخر پادشاهی محمدرضا پهلوی، لحظهای بود که شکاف میان امر کهنه و امر نو به اوج رسیده بود. سلطنت پهلوی دیگر نمیتوانست مشروعیت سیاسیاش را بازتولید کند، اما بدیلِ دموکراتیکِ نوینی نیز شکل نگرفته بود. در چنین خلأیی بود که شورش سازمانیافتۀ اجتماعی از پایین به میدان آمد و رژیم وقت را با نیروی خشم و امید درهمشکست، هرچند آنچه بر ویرانههای سلطنت نشست نه نویی زادۀ جامعۀ مدنی و نهادهای مدرن که نظامی برآمده از بسیج تودهای و ایدئولوژی مذهبی بود که نهایتاً شکاف کهنه و نو را به شکل تازهای بازتولید کرد: امر کهنه سقوط کرد، اما امر نو کماکان ناقصالخلقه زاده شد. امروز، دستکم در کوتاهمدت، جامعه فاعلِ اعتراضهای پراکنده است اما فاقد تشکلهای سازمانیافته. شورش از پایین گرچه رؤیایی رهاییبخش است اما در افق کوتاهمدت اصلاً توان انحلالزایی ندارد. سومین مقطع، یعنی اواخر جنگ هشتساله با عراق، نیز بنبستی تاریخی بود از نوعی دیگر. حاکمیت با سودای گشودن راه قدس از کربلا جنگ را سالها پس از بازپسگیری خاک ایران ادامه داد، بیآنکه توان نظامی و اقتصادی و اجتماعی لازم برای پیروزی را داشته باشد. ادامۀ جنگ فقط خون و ویرانی بیشتر میآورْد. این همان لحظهای بود که امر کهنه، یعنی منطق جنگافروزانه و آرمانگرایی ایدئولوژیک، دیگر استمرارپذیر نبود اما امر نو، یعنی صلح و بازسازی، نیز در ساختار سیاسی موجود مجال سربرآوردن نمییافت. بنبستگشایی فقط با سرکشیدن جام زهر تحقق یافت، اقدامی از بالا و از سر ناچاری به ابتکار رهبریِ اول. امروز اما رهبریِ دوم نه جسارت نوشیدن جام زهر دارد نه توان شکستن آپاراتوسی تقابلگرا را که دهههاست خون و سرمایۀ ایران را بلعیده است. امروز هر سه بنبست تاریخیمان دوباره آفتابی شدهاند اما بنبستگشاییهای گذشتگانمان اکنون یا در کوتاهمدت ناممکناند یا اصلاً نامطلوب. اکنون سیاست واقعی یعنی ابتدا دفع خطر جنگ ولو با اتکای موقتی و مشروط بر میانهروهای عملگرای درون حاکمیت تا، به تجربۀ پایان جنگ هشتساله، کاری را به سرانجام رسانند که رهبری دوم پس میزند. عاجلترین وظیفه عبارت است از همین دفع خطر جنگ در کوتاهمدت. آغاز جنگ یعنی مرگ سیاست. این فاجعه را باید عقب راند. اما اگر در همین سطح متوقف شویم فقط کهنه را بازتولید کردهایم. با دفع تجربۀ کودتای خارجیساختۀ ۱۲۹۹ و جذب تجربۀ انقلاب ۵۷، باید همزمان در سطحی فراتر کوشید برای گشودن افقِ گذار ساختاری با اتکا بر سازمانیابی از پایین در برهههای نفسگیری که در پیش خواهد بود. 🆔 @mmaljoo
سالهای جوانی و سیاست خاطرات نجف دریابندری از آبادان در گفتوگو با حسین میرزایی
قسمت دوم نینوا حسین علیزاده *این قطعات تنها در اولین نسخهی نوار کاست نینوا منتشر شدند و در دورههای بعدی (چه کاست و چه سیدی) انتشار نیافتند.
صلح پایدار را باید از کودکی آموخت.. توران میرهادی: «انسان اسیر را سیستمهای تعلیم و تربیت برای حکومتهای جبار تربیت میکند، اختیار را از بچهها و معلمها میگیرد و فقط دستور میدهد. شکل سازمانی مدرسه فرهاد با مدارس دیگر متفاوت بود. در همهجا شکل سازمانی مدارس به صورت هرمیست که مدیر مدرسه در رأس هرم قرار دارد و پس از آن ناظم، معلمها، اولیا و مربیان و در آخر نیز دانشآموزان قرار دارند. در این هرم مدیر مدرسه درباره نوع اداره مدرسه و همچنین تدریس معلمها و برنامههای مدرسه تصمیمگیری میکند، درحالی که در مدرسه فرهاد ما این هرم را وارونه کردیم. یعنی مدیر و رئیس مدرسه در پایین قرار داشت و این بچهها بودند که درباره اداره مدرسه تصمیمگیری میکردند. دانشآموزان هر مقطع تحصیلی سه نماینده برای هر ماه و دو نماینده برای یک سال انتخاب میکردند. نمایندههایی که برای یک سال انتخاب میشدند، وظیفه قانونگذاری داشتند و دیگر نمایندهها نیز وظیفه اداره مدرسه را برعهده داشتند.» *از مستند «توران خانم» بهکارگردانی رخشان بنیاعتماد و مجتبی میرطهماسب.
«... گمنامی صفت ممتاز و عمومی حیات مردمان زحمتکش در ایران است.» *از نامه نیما به تقی ارانی.

«اگر هیچ چیز دیگری نمیخواهید، اگر فقط اطاعت میکنید، اگر ترجیح میدهید شاهی بر شما فرمان براند، پس بدانید: شما خودتان بندگی را انتخاب کردهاید.» برای این روزها خواندنِ کتاب «گفتار در بندگی خودخواسته» نوشته اتین دو لا بئسی از اوجب واجبات است. دو لا بئسی دقیق نشان میدهد که چهطور آدمها با عادتکردن به اطاعت و فرمانبری، آزادی را فراموش میکنند و بندگی برایشان امری طبیعی جلوه میکند. آنها با پذیرش تاموتمام، رضایتِ خودخواسته و خو گرفتن به اطاعت است که زورگویی و خودکامگی ارباب و بردگی خود را همیشگی میسازند. از این رو، هیچ استبداد و خودکامگی بدونِ همراهی و همکاری و به یک معنا تن دادنِ مردم دوام نمیآورد. شخصیتپرستی به جای نقد مستمر ساختار قدرت و تمامی شکلهای اقتدارگرایی، بیرون افتادن از مسیر تفکر انتقادی و بازتولید دوباره منطق استبداد یا همان مناسباتِ اربابرعیتی است. مسئله حیاتی، مبارزه با هر شکلی از اقتدارگرایی و حاکمیت استبدادیست، نه تلاش برای جایگزین کردنِ یک مستبد با مستبدی دیگر. رسیدن به آزادی، دموکراسی و حاکمیت قانون با پیدا کردنِ هیچ منجی اتفاق نمیافتد؛ این را تاریخ بارها ثابت کرده است.

در قرن ۲۱، چنین جلسات مثلاً فکری و نظری در آمریکا برگزار میشود؛ در دفاع از سلطنت و سنت پادشاهی و.. گویا برای ما با این میزان حماقت و نادانی تا فرسنگها هیچ آینده روشنی در کار نیست.
ای کاش آب بودم گر میشد آن باشی که خود میخواهی. ــ آدمی بودن حسرتا! مشکلیست در مرزِ ناممکن. نمیبینی؟ ... میدانم میدانم میدانم با اینهمه کاش ای کاش آب میبودم گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است. احمد شاملو ۳۰ شهریورِ ۱۳۶۸
گفتوگو دویچهوله فارسی با ابراهیم گلستان درباره کودتا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲: - دویچهوله: حالا شما میگویید این وقایع که خودتان شاهدش بودید، یک کودتا بود؟ - ابراهیم گلستان: پس چی بود خانم؟ عقد بود؟ عروسی بود؟ چی بود؟ - بعضیها میگویند این یک کودتا نبود چون عناصر کودتا در آن دخالت نداشت. بعضی میگویند یک حادثه بود. - حادثه بود؟ مثل حادثه اتومبیل؟
بخشهایی از نامه محمدعلی فروغی به حسن تقیزاده (۱۴ آذر ۱۳۰۰): *متحیرم که چه عرض کنم. مجلس شورای ملی نمایش غریبی از خود میدهد. آنچه در روزنامهها ملاحظه میفرمایید نمونهی خیلی ضعیفی از حقیقت است. بیرون مجلس هم نعوذ بالله، آنچه به تحقیق میتوانم عرض کنم این است که امروز مجلس شورای ملی نماینده حقیقی و مظهر کامل ملت ایران است، اما حقیقت ملت ایران را اگر از حیث مدارک و مشاعر یک اندازه اطلاع دارید، از حیث صلاح و فساد نمیتوانید تصور کنید و به وهم درآورید. بنده هم از عهده بیان برنمیآیم. چیزی که منظور نیست حتی در اخیار مصلحت و بهبودی حال مملکت و ملت است. *میفرمایید در این مدت کسی به فکر من نیفتاد. بفرمایید کسی به فکر چه افتاد؟ آنچه من میبینم در این مملکت همهکس از اعلی و ادنی بدون استثنا (یعنی اگر استثنایی باشد همان در حکم النادر کالمعدوم است) وجههی همتش تحصیل مال است و بس. آنهم گویی ملتزم شدهاند از غیر مجرای صحیح باشد و انصاف این است که از مجرای صحیح میسر نمیشود، مگر اینکه شخص به قوت لایموت قانع شود؛ آنهم باز نه برای همهکس. *یگانه وسیلهی تحصیل شغل و مقام و هر مقصود دیگر، امروز دستهبندی و انتریگبازی و شارلاتانی است. تا آنجا که معلم شدن و حتی رد و قبول شاگردان در امتحانات از روی دستهبندی و به ملاحظات شخصی [مربوط] میشود. *وزرا به قول عوام مثل پیراهن و زیرجامه عوض میشوند و هر وزیری که عوض میشود و بر سر کار میآید، اجزای ادارات را بیرون میکند و یک دسته تازه از قوم و خویشهای خود یا دوستان یا کسانی که با او برای وزیر شدنش در دسیسهکاری شریک بودهاند، بر سر کار میآورد؛ بیهیچ مناسبتی. *تجار و کسبه دست از کاسبی برداشته و سیاستمآب شده و منظور واحد از سیاستمآبی این است که از این نمد کلاهی داشته باشند. هرچه آخوند و ملا هست میخواهد یا در ادارات مستخدم باشد یا مستمریخور باشد. *حضرتعالی میدانید که قحطالرجال امروزی ما نتیجه آن است که در دوره ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه از لیاقت اشخاص صرفنظر کرده و هوسناکی اولیای مملکت، مدار امور بود. حالا به مراتب بدتر شده و فقط انتریگ و دسیسه و دستهبندی و فحاشی و بستگی به مقامات مقتدرهی خارجی و داخلی میزان پیشرفت مقصود است و بنده پیشبینی میکنم که اگر امر بر همین منوال بگذرد، تا ده پانزده سال دیگر معلومات ایرانیها به درجهای برسد که یک نفر آدم قابل مخاطبه و مصاحبه یافت نشود و اعضای ادارات، همه اشخاصی باشند که پانزده سال قبل، قابل مهتری و جلوداری شمرده نمیشدند. *سست عنصری و سبکسری ما به جایی رسیده که از یک طرف جراید جدیدالتاسیس ما به مناسبت احوال روسیه موسوم به «طوفان» و «آتشفشان» و «احشویروش» میباشند (به مناسبت اینکه وزیر مختار روس یهودی است)، از طرف دیگر آخوند و ملا و روضهخوان، منکر مدارس جدیده شده، میخواهند درِ آنها را ببندند و روزنامهای را که برای نسوان طبع میشود توقیف کنند؛ مختصر خر بازار غریبی است. *وقتی که من از طهران به اروپا مسافرت کردم، اوضاع معنوی مملکت صد درجه بدتر از آن بود که حضرتعالی مشاهده کرده بودید. چون به طهران مراجعت کردم، هزار درجه از آن هم بدتر شده بود. حرکت قهقرایی، مثل قوه ثقل به قانون تصاعدی سریع میشود و خدا عاقبت آن را خیر کند. بنده که عقلم نمیرسد که چگونه تصور نجاح و فلاحتی برای این قوم میشود کرد. فقط امیدی که میتوانم به خود بدهم این است که همانطور که برخلاف قواعد عقلی تاکنون این ملت و دولت باقی مانده -اگرچه به کثافت و فضاحت- باز هم بماند، یا بهبودی یابد و الا در جبین این کشتی نور رستگاری نیست. منبع: سیاستنامه ذکاءالملک، به اهتمام ایرج افشار و هرمز همایونپور (چاپ اول ۱۳۸۹ انتشارات کتاب روشن)، ص ۹۷ -۱۰۰.