از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
رمان «روستاهای تو» اثر چزاره پاوزه در سال ۱۹۴۱ منتشر شد و از اولین آثار مهم او در ادبیات مدرن ایتالیاست. پاوزه در این رمان زندگی روستایی ایتالیا را در تقابل با تجربه شهرنشینی و صنعتزدگی به تصویر میکشد. او نه فقط به اختلافهای طبقاتی و یا تنشهای فرهنگی میان شهر و روستا، بلکه نوعی خشونت و انزوای درونی انسان را نیز بهدقت و با جزئیات بسیار نشان میدهد. داستان حول محور دو شخصیت اصلی میچرخد: تالبینو، مردی روستایی، و بینی، کارگری شهری که بهدلیل برخی مشکلات به زندان افتاده و پس از آزادی، به همراه تالبینو به روستای او میرود. تضاد میان روحیات خشن و در نگاه پاوزه بدوی تالبینو و ذهن تحلیلی همراه با شک و تردید بینی، رفتهرفته بیشتر میشود و به تضادهای اجتماعی گستردهتری دامن میزند. فضای روستا در رمان، فضایی خشونتبار، پدرسالارانه، و بیرحم است؛ دقیقاً برخلاف آنچه معمولاً در ادبیات داستانی با نگاهی نوستالژیک از زندگی روستایی همراه است. در واقع پاوزه زندگی روستایی را نه بهعنوان مأمن آرامش، راستی و صلح، بلکه بیشتر میدانِ خشونت و درگیریهای پنهان، جهل و نادانی، و تنهایی انسان نشان میدهد؛ مشخصهای که بیشتر آن را برای تجربه انسان شهری در نظر میگیریم. بهمن محصص این رمان را در نیمه اول دهه ۵۰ به فارسی برگرداند؛ ترجمهای که انتخاب آن بیارتباط با شرایط ایرانِ آن زمان نبود. در دوره پهلوی دوم، انقلاب سفید در دهه ۴۰ و بهویژه سالهای پس از اصلاحات ارضی، شکاف میان شهر و روستا، تضاد بین ارزشهای قدیم و باورهای نوظهور جدید، به یکی از مسائل اصلی اجتماعی و فرهنگی جامعه پر تنش و در حال دگرگونی ایران بدل شده بود. ترجمه این رمان میتوانست برای خواننده ایرانی آن دوره، بهنوعی بازتابی از وضعیت کشور خودشان باشد؛ گرچه داستان در ایتالیا میگذرد، اما خشونتِ پنهان روستایی، عقبماندگی فرهنگی و تلاش برای فرار از گذشته در مقام دورهای تاریک و بیرون از دنیای جدید، همه موضوعاتی آشنا برای جامعه آن روز ایران بودند. از سوی دیگر و شاید مهمتر از همه -که محصص دست به ترجمه این کتاب میزند- رویکرد مشخص نویسنده به روستا است. برخلاف بسیاری از آثار فارسی که روستا را بهصورت آرمانی و لحظهای ناب از سنت، بیرون از مولفههای دنیای تجدد از جمله شهریشدن، صنعتیشدن، مکانیزاسیون و.. به تصویر میکشیدند، پاوزه روستا را بهمثابه مکانی تیره و پر رنج و خشونتبار نشان میدهد. دقیقاً این نگاه، با رویکرد محصص به نقد فرهنگ سنتی و پذیرش ارزشهای مدرن همخوان بود. رمان پاوزه نه فقط در ساحت ادبیات، بلکه دقیقتر، در تقاطع ادبیات، نقد اجتماعی و فرهنگی، و روانشناسی اگزیستانسیال قرار دارد، و محصص نیز با ترجمه این اثر تلاش کرد تا چهرهای متفاوت و مشخصاً غیررومانتیک/غیرنوستالژیک از روستا را نشان دهد؛ آن هم در دورهای که تبِ بازگشت دوباره به مولفههای زندگی سنتی و پیشامدرن از بومیگرایی گرفته تا بازگشت بهخویشتن، بیش از پیش در حال ترویج بود. از این رو، ترجمه «روستاهای تو» اثر چزاره پاوزه به فارسی در آن دوره توسط محصص، نهتنها معنا داشت، بلکه بسیار هوشمندانه بود.
زردها بیخود قرمز نشدند قرمزی رنگ نینداخته است بیخودی بر دیوار. صبح پیدا شده از آن طرف ِ کوه ِ ازاکو اما وازنا پیدا نیست. گرتهی ِ روشنی ِ مردهی ِ برفی همه کارش آشوب بر سر شیشهی ِ هر پنجره بگرفته قرار. وازنا پیدا نیست. من دلم سخت گرفتهست از این میهمانخانهی ِ مهمانکش ِ روزش تاریک که به جان هم نشناخته انداخته است چند تن خوابآلود چند تن ناهموار چند تن ناهشیار. نیما یوشیج (۱۳۳۴).
آموزههای اقتصادی گزیده آثار جهانگیر آموزگار به کوشش و با پیشگفتار: محمد توکلیطرقی با همکاری: حسنعلی مهران کتاب ایران نامگ، ویراست دوم، ۲۰۱۶. *آموزگار شاید از معدود افرادی بود که به صراحت میگفت شاه به مسائل اقتصادی واقف نیست و نباید در اقتصاد کشور دخالت کند.
- آیا میدانید نزدیکترین آبادی به اینجا کجاست؟ - گفت: این دور و بر آبادی نیست، هرچه هست ویرانیست. «خسرو خوبان» نوشته رضا دانشور یکی از بهترین رمانهای فارسیست که تصویرسازیهای فوقالعادهای دارد؛ ترکیبی از واقعیت و خیال، اسطوره و تاریخ که میتوان آن را یکنفس خواند.. چندبار خواند. *رضا دانشور ۶ خرداد ۱۳۹۴ بر اثر ابتلا به سرطان ریه در پاریس درگذشت.
بهار را میگسترانی و نمیدانی که این بیحوصله جز پریشانکردن نمیداند. *هوشنگ چالنگی
کتاب «یک سال در آمریکا» نوشته دکتر عیسیخان صدیق، سومین رئیس دانشگاه تهران، شرح سفر او به آمریکا در سال ۱۳۰۹ است. این کتاب در سال ۱۳۱۱ منتشر شد و بازتابی از دیدگاههای او در زمینههای فرهنگی و آموزشیست. عیسی صدیق در این کتاب به شرح مسافرت خود به آمریکا و وضع تمدن و معارف آن مملکت و چگونگی اخلاق، افکار و روحیات ملت آمریکا در مدت اقامت یکساله خود در آن کشور میپردازد. صدیق تقریباً در جایجای این سفرنامه از نظام آموزشی آمریکا تمجید میکند و در پارهای از موارد بر وضع معارف در سرزمین خود میتازد. مشاهدات صدیق از نظام آموزشی آمریکا بعدتر در تاسیس دانشگاه تهران و دانشکدههای آن مورد استفاده و توجه قرار میگیرند.

قبله عالم از عباس امانت، برآمدنِ رضاخان نوشته سیروس غنی، در خدمت تخت طاووس (خاطرات پرویز راجی) و مهمتر از همه تاریخ چیست ئی. اچ. کار، همه با ترجمه حسن کامشاد، از بهترین و مهمترین کتابهایی هستند که تو زندگیم خوندم، یادش گرامی. حسن کامشاد نویسنده، مترجم و پژوهشگر ادبیات فارسی پنجشنبه ۱خرداد ۱۴۰۴ درگذشت. *عکس: شاهرخ مسکوب و حسن کامشاد.
در انقلاب ایران چه شده است و چه خواهد شد؟ نوشته رضا براهنی *کتاب زمان، چاپ اول، ۱۳۵۸. **یک روایت دست اول از روزهای انقلاب و وقایع آن.
بهمن محصص در مستند فیفی گفت که سالها پیش در موزه ویکتوریا و آلبرت مینیاتور کوچکی دیدم که دور آن این شاهکار نوشته شده بود: من بودم و کنجی و کتابی و سرودی غم را که نشان داد؟ بلا را که خبر کرد؟
عزاداران بَیَل نوشته غلامحسین ساعدی (۱۳۴۳) مجموعه هشت داستان پیوسته درباره فلاکتهای مدام مردمان روستایی به نام بَیَل است. روستای «بَیَل» روستایی است که در آن نه از جوانی و طراوت خبری هست و نه از تولد. روستایی متروک و پوسیده و در حال اضمحلال. روستایی که هر روز چندین در خانه گِل گرفته میشود و صاحبان آن یا میمیرند یا به شهر مهاجرت میکنند. در این روستا هیچگونه پیشرفت و ترقی اتفاق نمیافتد. هرچه دیده میشود، نشانههایی از فساد و تباهی است. اولین داستان این کتاب با مرگ شروع میشود و اولین آوازی که شنیده میشود، صدای زنگوله مرگ است. «کدخدا ایستاد و گوش داد. صدای زنگوله از بیرون ده شنیده میشد. صدای خفه و مضطربی که دور میشد و نزدیک میشد و دور ده چرخ میزد. پنجرهها همه تاریک بود. بَیَلیها خوابیده بودند. آنهایی هم که بیدار بودند، نشسته بودند توی تاریکی و مهتاب را تماشا میکردند.» این جملههای آغازین اولین داستان است و میتوان با این جملهها وضعیت عمومی این روستای خارج از جغرافیا را درک کرد. صدای مرگ هر لحظه در اطراف این روستا در حرکت است و مردمانی که به تاریکی و سیاهی عادت کردهاند، حتی زمانی که بیدارند، در تاریکی مینشینند. خانههای این روستا طوری ساخته شدهاند که از کمترین نور در آنها استفاده میشود، یعنی تنها یک سوراخ کوچک در سقف خانهها وجود دارد که نور خانهها از آنجا تأمین میشود، گویا این مردم از نور و روشنایی بیم دارند و اغلب در تاریکی و سایهروشن زندگی میکنند. با اینکه کتاب با مرگ آغاز میشود، اما تا پایان داستانها هیچ تولدی در این روستا اتفاق نمیافتد. مرگ انسان، مرگ گاو، مرگ موشها در صحرا، مرگ احشام روستاییان و مسخ انسانها که میتواند صورت دیگری از مرگ باشد و در مقابل این همه مرگ، هیچ تولدی در این روستا دیده نمیشود؛ حتی معدود حیواناتی هم که در این روستا وجود دارند، هرگز بچهدار نمیشوند.
قاصدک راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکسترِ گرمی جایی در اجاقی طمعِ شعله نمیبندم اندک شرری هست هنوز قاصدک قاصدک قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند. محمدرضا شجریان پرویز مشکاتیان مهدی اخوانثالث *به یاد مشکاتیان؛ امروز ۲۴ اردیبهشت سالروزِ تولد پرویز مشکاتیان است.
چهار کتاب مهم و خواندنی که در این چند روز اخیر منتشر شدهاند: ۱. کشف ایران؛ تقی ارانی و جهانوطنگرایی رادیکال او / علی میرسپاسی، ترجمه رامین کریمیان / نشر نی. ۲. اتوبیوگرافی زنان در ایران معاصر / افسانه نجمآبادی، ترجمه سمیه طباطبایی / نشر بیدگل. ۳. جذابیت فرهنگ در تاریخ آلمان / ولف لپنیس، ترجمه علیرضا میردیده / نشر شیرازه کتاب ما. ۴. برنامه موسسه فرانکلین در ایران و سرگذشت همایون صنعتیزاده / فرید مرادی / نشر کتاب سرزمین.
نقاشیها و مجسمههای بهمن محصص کتاب اول (ایتالیا ۱۹۷۷)، به کوشش علی عابدینی. *کتاب دوم و کاملتر بهمن محصص در سال ۲۰۰۷ منتشر شد و در مستند فیفی از خوشحالی زوزه میکشد این کتاب را تنها مرجع شناخت آثار و نوشتههای خود معرفی میکند.
رثای غزاله رضا براهنی لا حالی که به نخجیر آیی از کشمیر شالی از دریا آیی با حالی که به آن گودی بی ما آیی و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر حالی که ندانی که نمیدانی نه، دانی میدانی با آن لب بالا برگشته بالا لالا لالا تو غزاله لا حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا با سینهی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا «گِریم تا او نکشاند خود را ما را بکشد خود را نکشاند» این را یک زنکودکِ عاشق پیش از خود مرگیدنِ او میگفت حالی که بجنباند به بیابان سر را گورآهو که ببوساند خود را به فضای پوشان که بیندازد دنیا را شرقی در مخفیدر نه، دانی میدانی تو غزاله لا خوابی و بخوابی خوابی و بخوانی دربردر اویانم دنیا را تا زیبا شد بِتوام خود را تا حدِ نمنیدن لالایم تا مرز خود ــ مرگیدن که شوم کفنش و زنیدن را طلبم بتِ چینی خفته در پرده که خراسانِ ابروهایش آمودریا را دربردر حالی که مویم نیمهی آن مینیاتور بی عاشقه را مویم لا خشک آید آن جنگل که تو را از خود ناویزدها خشک آید! نیمهی آن بی عاشقه را لا حالا مویم معشوقه در گودی آن شانهی خوابآور و خرابآباد طاوسی روی آور محزونهی ذیلِ ناهیدِ باران بالا بالا بارانِ بالا و بلایی مشتق از شقهی شاعر و کفن در وا به نخفتن گفته آری و جهان را اما خفته آنجا در مخفیدر حالا به مصاف آید با مور آنجا آن میلاوِ رودکیی ریگِ آمودریا و زبانش میلاویه از او و سه بوس از آن سبزه با لبهای بی چشمِ شاعر لالا تو غزاله لا لالا مویم لا بی صاحبِ «شبهای تهران» را و نگفتن را گویم گفتن را که نگفتن را گفتن لا و زنیدن را طلبم اویانم دنیا را تا زیباشد نمنم از از از از نمنم ای «راحله»ی «گردوشکنان»، گویم با باتو بی از و جلوتر نروم طاهر شدنت را نتوانم دیدن زیرزمینی شدنت را نتوانم و بیایم این زیرزمین که هستهی خرما را برمیگیریم و مغز گردو را در خرما میکاریم طاووسی روی آور در مغز گردو در خرما لا لا گیسو از روی پیشانی با انگشتی خونین به کنار و طراوت غوغا تو غزاله لا لا لا

تنها و دستِ خالی برمیگردیم در سوگ غزاله علیزاده نوشته رضا براهنی *مجله «آدینه»، شماره ۱۱۰، خرداد ۱۳۷۵.

بروز آشفتگی در هیچ خانهای ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوبها، تای ملافهها، درز دریچهها و چین پردهها غبار نرمی مینشیند، بهانتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزای پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند. خانه ادریسیها غزاله علیزاده *توضیح عکس از چپ به راست: غزاله علیزاده، علی مولانا، بیژن الهی، محسن افخم. عکس از حسین دریابندی.