از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

در ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ در لابهلایِ اخبار هراسآور حمله آمریکا و انگلیس به عراق خبری کوتاه از بیبیسی پخش شد: «کاوه گلستان ۵۲ ساله در شمال عراق در اثر انفجار مین کشته شد». به گفته بهمن جلالی «ممکن است بعدها عکاسی بهتر از کاوه بیآید، ولی مثل او نمیآید». *توضیح عکس، از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطار.
امروز سالروز درگذشت فریدون آدمیت است. یکی از دقیقترین نوشتههایِ آدمیت «آشفتگی در فکر تاریخی» (۱۳۶۰) است که آن را بعد از جدلهایِ فکری/سیاسی سالهایِ دهه ۵۰ و بعد از انقلاب ۵۷ مینویسد؛ بیشتر در نقد مواجهه ایدئولوژیک با تاریخ که واقعیتهایِ آن را قربانی سیاستورزی روز میکند.
تقیزاده؛ شرح حال و خدمات او به تاسیس حکومت ملی و فرهنگ ایران. به مناسبت چهلمین روز درگذشت او سخنرانی عیسی صدیق در تالار انجمن آثار ملی به تاریخ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۴۸.
از صبا حکایتی زِ روزگار من بشنو، باز آ باز آ سویِ رهی چون روشنی از دیدهِ ما رفتی با قافله باد صبا رفتی.. آهنگساز: مرتضی محجوبی شاعر: رهی معیری خواننده: غلامحسین بنان در گوشه دیلمان از آواز دشتی
خاطرات حاج سیاح یا دوره خوف و وحشت؛ که فکر میکنم خواندنِ آن -حداقل یکبار- برایِ هر ایرانی از اوجب واجبات است.

از سمت راست: محمدحسین امینالضرب، غلامرضا نوزاد، حسین پیرنیا (موتمنالملک)، حاج سیاح (میرزا محمدعلی محلاتی) | سالِ ۱۸۹۶ (۱۲۷۵ش) مسکو، روسیه.
شبهایِ نویسندگان و شاعران ایران شبهایِ شعر گوته از ۱۸ تا ۲۷ مهر ۱۳۵۶ با همکاری کانون نویسندگان ایران و انجمن روابط فرهنگی ایران و آلمان؛ انستیتو گوته. شب هفتم: داریوش آشوری اسلام کاظمیه جعفر کوشآبادی علی باباچاهی جواد مجابی حمید مشرفتهرانی (م. آزاد)

هامون: از زن و بچه چه خبر؟ - علی عابدینی: والا هیچی، ولی بالاخره پیداشون میشه. هامون: پس هنوزم خوشبینی؟ - علی عابدینی: خوشبین، امیدوار، بدبخت، ناامید.. چه فرقی میکنه دیگه؟ از ما گذشته. امروز که بعد از مدتها دوباره «هامون» را دیدم، بهنظرم رسید که شخصِ علی عابدینی بیشتر از اینکه یک شیخ عارف باشد (عارفمسلک بودنِ او بیشتر به چشم میآید)، یک سوژه مدرن با تمام تناقضهایِ درون آن است، درست مانند خودِ حمید هامون، اما با این تفاوت که علی عابدینی عملاً این تراکم تناقضها را نه فقط در خود بلکه در واقعیت و جهان امکانها نیز پذیرفته. همین پذیرفتن به او نوعی آرامش -و شاید رها کردن- برایِ بودن در میدان تنشها میدهد. در مقابل اما هامون ظرفیت پذیرش تناقضهایی که دائم با آنها مواجه میشود را ندارد. آشفته میشود، میجنگد تا به دست بیآورد و با اراده معطوف به میل خود آنچه را که میخواهد تغییر دهد، اما انگار موفقیتی در کار نیست و نهایتاً به نوعی جنون میرسد. اما این جنون هم او را آرام نمیکند؛ چون با وا دادن و کنار کشیدن/پذیرفتنی همراه نیست. در آخر به دریا میزند (حتی وقتی از معجزه هم خبری نیست، کسی برایِ او معجزه نمیفرستد)، نه برایِ مرگ، برایِ نبودن در میدان تنشهایی که نمیتواند آنها را به اراده خود تغییر دهد و یا در مقابل آنها بایستد. این علی عابدینی است که نه در مقام شیخ بلکه نماد عقلانیت این جهانی است، و این هامون است که تن به عقلانیت برایِ پذیرش آنچه که با آن مواجه میشود، نمیدهد و مدام شلنگ تخته میاندازد. هامون در پایان بعد از به دریا زدن هم زنده میماند (چون قرار به فرار بود نه به مرگ: چون خود را چال نمیکند) و فیلم با دوباره نفس کشیدن هامون تمام میشود و مهرجویی نشان نمیدهد که ما الان با چه هامونی مواجه میشویم؟ آیا هامون هم مثل علی عابدینی در عینِ امیدوار بودن، ناامید است؟ آیا منتظر است در عین اینکه منتظر نیست؟ به چیزی باور دارد، در عین اینکه باور ندارد؟ یا در اوج بدبینی، خوشبین است؟ هیچکدام از این پذیرش تناقضها برایِ هامون معلوم نیست. پیشتر نمیخواست به این تناقضها تن دهد، اما الان چهطور؟
نیآمد شتاب کردم که آفتاب بیآید نیآمد دویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش میریخت که آفتاب بیآید نیآمد به رویِ کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند که آفتاب بیآید نیآمد چو گرگ زوزهِ کشیدم، چو پوزهِ در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، شبانه روز دریدم، دریدم که آفتاب بیآید نیآمد چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش چو راندم از درِ خانه زِ پشت بامِ وفاداری درونِ خانه پریدم که آفتاب بیآید نیآمد کشیدهِها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو چو آمدم به خیابان دو گونه را چُنان گدازهیِ پولاد سویِ خلق گرفتم که آفتاب بیآید نیآمد اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرینِ بچههایِ جهان را ولی گریستن نتوانستم نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کُنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم که آفتاب بیآید نیآمد. *امروز ۵/فروردین سالروزِ درگذشت رضا براهنی است.
«سنگر و قمقمههایِ خالی» مجموعه داستانهایِ بهرام صادقی است که اولینبار در سال ۱۳۴۹ منتشر شد. صادقی همه داستانهایِ این مجموعه را بین سالهایِ ۳۵ تا ۴۶ نوشته است. تقریباً مضمون همه داستانهایِ صادقی گیر افتادن در روزمرگی دنیایِ جدید -شاید دنیایِ مادی درستتر باشد- است که ماحصل آن چیزی جز کسالت و تکرار بیهودگی نیست (مثل غریقی که دیگر به غرق شدن خود اطمینان دارد و اگر به کسی نگاه میکند برایِ طلب کمک نیست). اما نسخه صادقی بازگشت به دورانِ پیشامدرن نیست -ایدهای که در پهلوی دوم طرفدارانِ بسیاری پیدا کرده بود- بلکه به نظر اون وضع انسان قبلتر حتی بدتر از امروز بود. بیهودگی و رخوت نه خصلت دنیایِ مدرن، که خصلت خودِ زندگی است و ربطی به دیروز، امروز و فردا هم ندارد. شخصیتهایِ داستان صادقی، همه شخصیتهایی عادی هستند که ما در زندگی خود هر روز آنها را میبینیم و با آنها همکلام میشویم. صادقی زندگیها و شخصیتهایی شبیه زندگیها و شخصیتهایِ خود ما روایت میکند و شاید همین باعث نزدیکی بیشتر ما به داستانهایِ او میشود.
نسیم فروردین با صدایِ مرضیه شعر: بیژن ترقی آهنگ: پرویز یاحقی ترانه «نسیم فروردین» اولین ترانه بهاریهای است که به مناسبت نوروز از رادیو ملی پخش شده است. بیژن ترقی درباره این ترانه میگوید: «نسیم فروردین شعری بود که در سال ۱۳۳۷ رویِ آهنگ دوست عزیزم پرویز یاحقی گفتم و بهعنوان اولین ترانه نوروزی با صدایِ مرضیه از رادیو پخش شد و از آن به بعد بود که ساخت ترانههایِ بهاریه رایج شد».
«وقتی که پس از آزادی از زندان برایِ ادامه فعالیتهایم در یونسکو به پاریس رفتم [سالِ ۱۳۶۳]، با دکتر امینی ملاقات کردم و پرسیدم در سال ۵۶ چرا گذاشتید جمشید آموزگار که درباری سادهای بود نخستوزیر شود، اگر به شما پیشنهاد میشد چه میکردید؟ امینی گفت: شاه آن زمان ما را نمیپذیرفت. ماههایِ آخر بود که قبول کرد با او دیدار کنیم. اما اگر شاه به من پیشنهاد نخستوزیری میداد، من دو شرط برایِ پذیرش آن میگذاشتم؛ یکی اینکه باید قانون اساسی رعایت شود و جلویِ تندروی ساواک را گرفت و دوم اینکه مهندس مهدی بازرگان نایب نخستوزیر شود. من گفتم شرط هوشمندانهای بود؛ ۶ ماه بعد به تهران آمدم و برایِ بازرگان آنچه امینی گفته بود را نقل کردم. بازرگان گفت من هم این پیشنهاد را میپذیرفتم و شرط سومی میگذاشتم که روابط ما با آمریکاییها عادی شود و از حالت وابستگی درآید. سپس این حرف بازرگان را به امینی منتقل کردم و امینی گفت من هم قبول میکردم.» *احسان نراقی در گفتوگو با سرگه بارسقیان. تاریخ جایِ «اگر» نیست ولی اگر این پیامها سال ۵۶ رد و بدل میشد، شاید یک سال بعد کار به انقلاب ۵۷ نمیرسید.
شبهایِ نویسندگان و شاعران ایران شبهایِ شعر گوته از ۱۸ تا ۲۷ مهر ۱۳۵۶ با همکاری کانون نویسندگان ایران و انجمن روابط فرهنگی ایران و آلمان؛ انستیتو گوته. شب ششم: هوشنگ گلشیری سیاوش کسرایی فریدون مشیری محمد خلیلی حسن ندیمی

کاری که حسن تقیزاده در مجلس اول شورایِ ملی در هیات تدوین متمم قانون اساسی انجام میدهد هوشمندانه و بینظیر است. او در اصل ۳۵ متمم قانون اساسی برایِ اینکه بتواند بازیگری شاه را محدود و در نسبت با قانون اساسی قرار دهد، در عین حال که سلطنت را بهعنوان یک موهبت الهی معرفی میکند، اما با اضافه کردن و یا وساطتت واژه «ملت» عملاً جنس قدرت آن را تغییر میدهد و آن را از قدرت آسمانی به قدرت زمینی تبدیل میکند؛ چون خوب میداند که اگر منطق قدرت همچنان بر اصل قدرت آسمانی استوار باشد، نه فقط قانون اساسی بلکه کلیت عملِ مجلس نیز چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست (تقیزاده همانطور که در خاطرات و اسناد آمده بر بودنِ واژه «ملت» علیرغم مخالفهایِ بسیار پافشاری میکند). تنها با خصلت زمینی داشتنِ قدرت شاه است که میتوان محدودیتهایی برایِ بازیگری آن ترسیم کرد. اصل ۳۵ متمم قانون اساسی مشروطیت، اساس سلطنت را اینگونه تعریف میکند: «سلطنت ودیعهای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص پادشاه مفوض شده»؛ در واقع سلطنت شاه هنگامی به رسمیت شناخته میشود که مشیِ او مبتنی بر قانون اساسی مشروطیت و پذیرش تام و تمام آن باشد.
قسم به چشمهایِ سُرخات اسماعیل عزیزم، که آفتاب، روزی، بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید قسم به موهایِ سفیدت که مدتی هم سرخ بودند که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید ای آشنایِ من در باغهایِ بنفش جنون و بوسه! ای دراز کشیده بر رویِ تختخواب فنری بیمارستان «مهرگان»! ای آزادیخوانِ فقیر بر رویِ پلههای مهربان! ای اشکهای تنهایِ سپرده به نسیم باد تیمارستان! ای شاعرتر از شعرهایِ خود و شعرهایِ ما! ای تباه شده در دانشگاه، در مدارس، در کافهها، میخانهها و در محبت زن و فرزند و دوستان نمکنشناسی چون ما! ای امیدوار به این خیال که زمانی «استالین» در خیابان «چرچیل» ظهور خواهد کرد و «رفقایت» برایِ معالجه شاش بندت تو را به «مسکو» خواهند فرستاد! ای متناقض ابدی! عاشق «استالین»، «دوگل»، «آلاحمد»، «هوشیمینه» زنی رنگینچشم، و «سیاوش کسرایی»، با هم! ای که در تیمارستانهایِ تهران، خواب بیمارستانهایِ سواحل «کریمه» را میدیدی! ای که میخواستی پسرت را به شوروی بفرستی به جایش به آمریکا فرستادی! ای که از خانه اجارهایات در «امیرآباد» خواب جایزه، «لنین» را میدیدی! از پلههایِ گرانقیمت تیمارستانی خصوصی که حقوق تقاعدت را بالا میکشید، صلایِ آزادی در میدادی! و گمان میکردی «ب» از قماش «کاسترو»ست و «ک» از کرباس «لنین»! ای متناقض ابدی! که سادگی روحت به پیچیدگی همه عقایدت میچربید، و سادگیات کندویِ عسلی بود که انگار فقط یک ملکه داشت، و زنبورهایِ دیگرش نبودند! ای مثل باغی از درختان گردو در ذهن کودکان سادهِ شعر! ای اسماعیل..