از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

انگار زری خوشکام بدونِ علی حاتمی هیچ موجودیت و هویت مستقلی ندارد؛ نه فقط در دورانِ حیات علی حاتمی، حتی ۲۸ سال بعد از مرگ او نیز همچنان زری خوشکام نه یک زن هنرمند -که پیش از انقلاب در سالهایِ دهه ۵۰ یک بازیگر برجسته بود- که همسر علی حاتمی معرفی میشود. در همه این ۲۸ سال بعد از مرگ علی حاتمی، جسد او حیوحاضر بود، ولی حیاتِ زنده و نفسهایِ زری خوشکام نه، چه بهعنوان یک زن و چه بهعنوان یک هنرمند. زری خوشکام بعد از انقلاب ۵۷ تماماً زیر سایه سنگین هویت علی حاتمی قرار گرفت، هویت سنگینی که بعد از مرگ خودِ خوشکام نیز، همچنان گریبانِ او را رها نمیکند. ایسنا (خبرگزاری دولتی) او را همسر علی حاتمی معرفی میکند و بیبیسی نیز زری خوشکام را همراه با پرانتزِ زهرا حاتمی مینویسد تا حتماً به نسبت او با علی حاتمی اشاره کند. *تقریباً همه خبرگزاریهایِ داخلی او را همسر زندهیاد علی حاتمی معرفی کردهاند.

عکس عباس عطار از جسد بیجانِ هویدا در سردخانه پس از اعدام انقلابی او؛ بالایِ سر جسد هویدا، جوانهایی تفنگ بهدست، کوچکاندام با پوزخند ایستادهاند و پیروزی خود را زوزه میکشند، همان پیروزی که به قولِ محصص حماقت دوران است. تصویر دوم نقاشی محصص از عکس عطار از جسد هویداست. در نقاشی او، صورت «انسان» انقلابی بیشکل/بینشان است و سر یا جمجمه آن کوچک؛ که احتمالاً نمادی از بیخردیست که معلولِ یک شور سرمستانه بهظاهر پیروزمابانه است. اینجا محصص برایِ نشاندادنِ این بیخردی و باختن عقل/شعور به شور کاذب، عضو تناسلی انسانِ جانورنمایِ پیروز را از سر/کله او بزرگتر کشیده تا نشان دهد این پیروزی تنها نتیجه مرگ خرد است (در حالی که سر/کله هویدا که بیجان بر رویِ تخت افتاده همچنان بزرگ تصویر شده؛ شکست-پایانِ عقلانی هویدا بر پیروزی شور کاذب میچربد). هویدا دست به تخریب خود زد (جانِ خود را از دست داد)، اما به فاجعه پشت نکرد؛ و این همان سرآغاز نجات انسان است که در باور محصص بود.
احتمالاً استحاله یا مسخشدگیِ هویت انسان (پیدایش انسانهایِ جانورنما) مهمترین ویژگی بسیاری از طرحها و پرترههایِ بهمن محصص است. انسانی که در جریانِ زندگی -مشخصاً وضعیت دهشتبار موجود- شمایل کرکس و یا سرهایِ کرمشکل پیدا میکند؛ که همگی دگردیسی انسان به جانور را نشان میدهند (تقلیلرفتگی انسان و بیمایه شدنِ او یا شاید همسو با ایده جلال بیجهانشدنِ او هنگامی که خویِ ماشین پیدا میکند و نسبت خود با جهان طبیعی و منبع میل/احساس را از دست میدهد). با این حال آنچه اینجا قابل توجه است بیخبری و یا عدم آگاهی خودِ انسان از این استحاله و دگردیسی یا این تقلیلرفتگی و در حضیض فرو رفتن است؛ در واقع فریادِ خندهها و سرخوشیهایی که در پرترههایِ محصص وجود دارد، نشانی از همین بیخبری از سقوط است (شاید خودِ فیفی که از خوشحالی زوزه میکشد). انسانی که بهظاهر فکر میکند پیروز است، اما همین پیروزی به قولِ محصص حماقت این دوران است که بر جانِ او رخنه میکند. هیچکدام از این سوژهها/ یا جانورشدگان نمیدانند در چه وضعیت فاجعهباری گیر افتاده و دستوپا میزنند. محصص نجات این انسان و بیرون آمدنِ او از باتلاقِ وضعیت موجود را نه برخلاف ایده جلال در «بازگشت به گذشته» که صرفاً یک رویایِ توخالی رمانتیک است و برایِ او چیزی جز شرقگرایی نوستالژیک نیست، بلکه بیشتر در «تخریب» میبیند؛ تخریب خود، که برایِ محصص همان تلاش برایِ کنار گذاشتن آنچه که هستیم است و این کنار گذاشتن نیز نه در فرار از وضعیت دهشتبار موجود، بلکه اتفاقاً برعکس در مواجهه همین انسان جانورنماشده با وضعیت خود است. همین رودررویی -که با تخریب همراه است- احتمالاً سرآغازی برایِ تغییر وضعیت پوچ و فرسوده خود است: باید در برابر فاجعه ایستاد و در آن نگاه کرد؛ حتی اگر نتیجهای جز نفی و تخریب مطلقِ خود نداشته باشد، که خودِ محصص نیز دست به تخریب آثارش زد، در حالی که پشتکردن به فاجعه همان تکرار لحظه ناتوانی انسان است و به یک معنا پایان او؛ حتی اگر «زنده»ِبودن ما همچنان/ظاهراً ادامه داشته باشد.
داستان «مه دره و گردِ راه» از مجموعه داستان کوتاه «بعد از روز آخر» با صدایِ نویسنده مهشید امیرشاهی.
ژیل دلوز «فرسودگی» (۱۹۹۵)؛ یکی از آخرین نوشتههایِ دلوز پیش از مرگ: .. فرسوده بودن بس بیشتر از خسته بودن است. شخص خسته صرفاً فعلیت بخشیدن را فرسوده است، درحالیکه شخص فرسوده کلِ امر ممکن را میفرساید. شخص خسته دیگر نمیتواند محقق کند، اما شخص فرسوده دیگر نمیتواند ممکن کند. در فرسودگی هدف دیگر بیرون رفتن یا خانه ماندن نیست، و دیگر روزها و شبها کاربردی ندارند. دیگر تحقق نمیبخشیم، حتی اگر چیزی را به انجام برسانیم. البته منفعل هم نیستیم: فعال میمانیم، اما برای هیچ. از چیزی خسته میشویم، اما آنچه فرسودهمان میکند هیچ است. وحشتناکترین وضعیت برای اینکه در انتظار مرگ باشیم چنین است: نشسته، بدون انرژی برای برخاستن یا دراز کشیدن، چشم انتظار علامتی که برای آخرینبار ما را به برخاستن وادارد و سپس برای همیشه درازکشمان کند. نشستهایم، حالمان بهتر نمیشود، دیگر هیچ خاطرهای را به یاد نمیآوریم. *یک زندگی، ژیل دلوز، ۱۳۹۲.
ترس جان (پوست) کورتزیو مالاپارته ترجمه بهمن محصص انتشارات نیل (چاپ اول ۱۳۴۳) یادداشت ناشر: شیوه نگارش این کتاب شیوهای است مخصوص مترجم. از مقدمه بهمن محصص (۱۵ دی ۱۳۴۳): نام این کتاب را به توصیه جلال آلاحمد به «ترس جان» بدل کردم تا معنی دقیقی از مندرجاتش داده باشم و آن را به فارسی برگرداندم تا روشنفکر و روشنفکرنمایِ کشور من -مخصوصاً روشنفکرنما اگر عقلی داشته باشد- از آن رویِ سکهی جنگ دوم جهانی و «آزاد شدن» اروپا از دست اروپایی باخبر گردد و بداند اگر آلمانها مردم را کشتند آمریکاییها -پس از سزارین جنگ که بهوسیلهیِ «موجودات پر جیب» ماورایِ اطلس انجام شد- آنان را پوساندند، و کشتن کسی از پوساندنش شرافتمندانهتر است... تا آنجا که دیدهام رسم بر این است که در انتها باید پوزش خواست و من چنین کاری نمیکنم؛ چرا که در مقابل مزدی که گرفتهام کوششم -در ترجمهی این کتاب- از سرِ خیلیها زیادتر است.
داستان كوتاه «لابيرنت» در مجموعه داستان «به صيغه اول شخص مفرد» (که اولینبار در سال ۱۳۵۰ منتشر شد) احتمالاً یکی از بهترین داستانهایِ مهشید امیرشاهی است. داستان درباره دنیایِ درونی یا خشم زنیست که کتکخورده اما همهچیز را پشت غرورش پنهان میکند. وقتی صحنه كتکخوردنش از همسرش اسفنديار را به ياد میآورد، میگويد: «بیحركت نشستم تا خوب كتكش را زد... گفت بست شد؟ گفتم آره». «لابيرنت» به شيوه جريان سيال ذهن و تکگویی روايت شده و امیرشاهی با تکنیکهایِ زبانی و تکرار برخی جملهها و مشخصاً تکرار جمله انتهایِ يک پاراگراف در آغاز پاراگراف بعدی مثلاً: «گفتم: حالم خوب نيست. حالم خوب نيست. حالم خوب نيست. كاش میتوانستم به امروز فكر كنم». خواننده را بیشتر در درونِ هزارتویِ ذهن زن داستان (شخصیت اصلی) غرق میکند. همین یک داستان به تنهایی برایِ عالی بودن این مجموعه کافیست.
«جای پای اسکندر» گزارش سفر ده روزه اسلام کاظمیه به بلوچستان ایران در فروردین ۱۳۵۱ است. کاظمیه مشاهدات خود در حین سفر از زاهدان به بخش بمپور واقع در چهارصد و بیست کیلومتری جنوب زاهدان و سی کیلومتری غرب ایرانشهر و دهات و آبادیهایِ اطراف آن و حوادث روزمره زندگی مردم بلوچ، جهل و ناآگاهی و فقر و فاقه و نداری آنها را روایت کرده و صحنههایِ تأسفآور و ناراحت کنندهای از شرایط زندگی در بلوچستان را توصیف میکند: «بلوچستان دنیایی تازه بود و ندیده. سفری پیش آمد، اما نه همه جایش را دیدم و نه همه چیزش را. به گوشه آبادش افتادم. طول راهی که در آنجا رفتم پانصد کیلومتر از زاهدان به خاش، ایرانشهر، بمپور تا هریدوک. بعد از بازگشت به تهران سراغ سند و مدرک رفتم، که در دریایِ کهنه کتاب غرق شدم. بیم غلتیدن بود و خطر یک تنه علما شدن. باستانشناسان به استناد آنچه از حفاریها بهدست آوردهاند میگویند: اقوام باستانی دراویدین ساکنان بومی نواحی سیستان و بلوچستان و مکران بودهاند. بر سر مسیر مهاجران آنها گفتوگوهاست، و اینکه آریایی هستند یا نیستند؟ اما امروز بلوچ خود را آریایی میداند. محققین، کوچ و بلوچ را غالبا یکی میدانند، و کوچ را نام دیگر بلوچ. برای رسیدگی به این مطلب حوصلهای باید داشت و به وسعت خاک و سابقه تاریخی طوایف مختلفی که در این سرزمین میزیستهاند توجه کرد».
سحرگه او بود و من مست مستانه دور از چشمانِ یگانه و بیگانه رفتیم تا دامنِ کوه شانه به شانه رویِ سبزه، پایِ چشمه، نزد دلبر خوش نشستم رو به خاور بنهادیم چهره برهم آسمان را شعله بر دامن فتاد آن مه ندا داد: آتش آتش شعله با مهِ در کشاکش آسمان آتش به جان است او مگر از عاشقان است گفتم ای یار سر مست اکنون رویت نماید آسمان آیینه در دست آفتاب خیزان است..

پوری سلطانی ۲۷ خرداد ۱۳۳۳ با مرتضی کیوان ازدواج کرد اما کمتر از ۳ماه که از ازدواج آنها نگذشته بود، پوری و مرتضی هر دو دستگیر شدند. مرتضی کیوان و ۹ تن از افسران ارتش به جرم عضویت در تشکیلات مخفی حزب توده در ۲۷ مهر ۱۳۳۳ اعدام شد. در دی همان سال پوری که از بیماری و فشار روحی شدید رنج میبرد از زندان آزاد شد. شاملو سال ۱۳۳۳ را این چنین توصیف میکند: سال بد سال باد سال اشک سال شک سال روزهایِ دراز و استقامتهایِ کم سالی که غرور گدایی کرد سال پست سال درد سال عزا سالِ اشک پوری سالِ خونِ مرتضا سال کبیسه.. پوری سلطانی و مرتضی کیوان کمتر از ۳ماه با یکدیگر زندگی کردند اما عشق پوری به مرتضی بیشتر از ۶۰ سال ادامه داشت (تا پایان زندگی پوری). عشق پوری به مرتضی آنچنان پایدار بود و تداوم داشت که به معنایِ واقعی نمونه مشق عشق یا همان هنر عشق ورزیدن اریش فروم است. *پوری سلطانی در آبان ۱۳۹۴ در سن ۸۴ سالگی در تهران درگذشت.

دو طرح فریده لاشایی از پیکر مصدق گرهدار و ابهامآمیز هستند و چهره او برایِ تماشاگری که با آن مواجه میشود، پوشیده و گنگ است و لاشایی مصدق را پشت به ما تصویر کرده است؛ انگار در حال حرکت است و از ما دور میشود. در کار لاشایی از مصدق نه فیگور او، بلکه بیشتر وضعیت او موضوعیت دارد که بهم ریخته و آشفته است (تنش در رنگآمیزی و خطهایِ معوج)؛ آشفتگی که ماحصلِ نرسیدن یا شکست آرمانهایِ مصدق است، آرمانهایی که بر باد رفت و تحقق پیدا نکرد و لاشایی در طرح خود این فضایِ غبارآلود را ترسیم میکند و مصدق در فضا به تدریج از دید ما محو میشود.
شاید از بهترینهایِ بهرام اردبیلی: عشق در قبیلهی من خنکایِ برف است و شعور ضمنی آب هفت دروازهی آسمان از آنِ هفت پیکر ناظم.. من اگر کفنی داشتم نگاه لیلا میکردم و میمردم.