از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

«وقتی به شاه فکر میکنم، از خودم میپرسم که اگر او پادشاه نبود و از یک خانواده معمولی ایرانی بود چه میکرد؟ میتوانم تصور کنم که قاعدتاً میرفت به دانشکده فنی، چون به مسائل فنی خیلی علاقهمند بود، و خوب هم میفهمید، میشد یک مهندس. بعد هم احتمالاً از اعضای حزب ایران میشد چون یک نوع گرایش دست چپی سوسیالیستی در نهادش بود. ادا در نمیآورد، واقعاً این گرایش را داشت». *از خاطرات علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۸.
عبدالعظیم ولیان اجازه خواسته است تا کتاب مشهور خانم آن لمبتون درباره اصلاحات ارضی ایران که حاوی ستایش از علی امینی و حسن ارسنجانی بهعنوان معماران اصلی اصلاحات ارضی است را تماماً جمعآوری کند و از خانم لمبتون بخواهد که کتاب دیگری بنویسد که اسم امینی و ارسنجانی در آن نباشد. [شاه] فرمودند گه خورده است چنین پیشنهادی کرده است! من خیلی خوشم آمد که شاه چقدر باهوش است که میداند این پیشنهاد فقط از رویِ حقهبازی و چابلوسی است؛ وگرنه کتابی که دانشگاه آکسفورد طبع کرده، تو چهطور میتوانی جمعآوری بکنی؟ یادداشتهایِ اسدالله علم دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۴۸
کشف دوبارهٔهلیکفتر محمد قائد یک پرسش در واقعهٔ انهدام زپریدنتالاسلام شمارهٔ بالگرد یا چرخبال او بود که رسماً شمارهٔ یک است اما عملاً در موقعیت دو پرواز میکند. در نتیجه، وقتی گموگور شد فوراً مشخص نبود چه شمارهای فرود آمده یا به لقاءالله متصل شده است. حرف یک همراه را که میگوید در سومی بودیم یک مقام دیگر نقض کرده که نخیر، در اولی بودیم. شاید هم در هیچ کدام نبودند و زمین سفت را با توکل به آیتالکرسی رها نکردند به آسمان بروند. مناقشه بر سر شمارهٔ هلیکفتر سابقه دارد. روایت کردهاند روزی وقتی چند هلیکوپتر از کاخ نیاوران به مهرآباد نزدیک میشدند خلبان پرندهٔ مقدم که ولیعهد در آن بود سفینهاش را شمارهٔ یک معرفی کرد اما شاه که در هلیکوپتر وسطی بود بیدرنگ روی خط آمد و آمرانه به برج مراقبت ندا داد «ما» شمارهٔ یکیم. mghaed.com/essays/snaps/4…

«درباره عکسی که شاهنشاه را در حال موتورسیکلتسواری نشان میدهد، عرض کردم من موافق نبودم که در روزنامه چاپ شود، فرمودند چرا؟ گفتم شما پدر ملت هستید و ماشاءالله پنجاه سال سن دارید، دیگر موتورسیکلتسواری به شما نمیآید. فرمودند تو هم مثل خانهایِ پنجاه سال قبل خراسان فکر میکنی. گفتم ممکن است، ولی به هر حال این عکس مناسب شاهنشاه نیست. فرمودند چرا نباشد؟ همانطور که کارگر من موتور سوار میشود، من هم میشوم. گفتم، کارگر برای احتیاج سوار میشود، ولی شما برایِ بازی، این عکس شاید برای اروپا خوب باشد ولی برایِ ایران نه». یادداشتهایِ اسدالله علم شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۴۹
«چهره این رژیم مملو از لکههایِ سیاه جنایت است؛ که به آن، امروز یکی دیگر اضافه شد». #فریدون_هویدا #امیرعباس_هویدا
مصاحبه بنیاد مطالعات ایران (غلامرضا افخمی و مهناز افخمی) با رضا قطبی که از تاثیرگذارترین سیاستمدارانِ دوره پهلوی دوم است، حاوی جزئیات بسیار مهمی از سالهایِ دهه ۴۰ و ۵۰ و بهویژه فعالیتهایِ تلویزیون ملی ایران است که او تا شهریور ۵۷ ریاست آن را برعهده داشت. *این مصاحبه بعد از سالها به تازگی از سویِ بنیاد مطالعات ایران منتشر شده است (مصاحبه در سه نوار ضبط شده: ۱۹۸۸، ۱۹۹۶ و ۲۰۰۱). https://fis-iran.org/fa/oral-history/qotbi-reza/

فریدون هویدا به عکسی از جنازه برادرش امیرعباس هویدا در سردخانه که در یک مجله فرانسوی منتشر شده، نگاه میکند. *امیرعباس هویدا در ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ اعدام شد.
ایده ساخت «سگ اندلسی» از دلِ رویای بونوئل و دالی بیرون آمد؛ یک فیلم صامت سوررئالیستی ناب با موسیقی ریشارد واگنر که اولینبار در سال ۱۹۲۹ در پاریس اکران شد. این فیلم ۲۱ دقیقهای هیچ خط داستانی مشخصی ندارد و بونوئل به همه تحلیلهایِ مارکسیستی و روانکاوانه از این آن، تنها با صدایِ بلند میخندد. بونوئل در چند روزی که در خانه دالی گذراند با او درباره رویاهایِ خود صحبت کرد. بهویژه رویایی که در آن میدید یک تکه ابر باریک ماه را از وسط میبرد؛ درست مثل تیغی که کره چشمی را در فیلم میبرد. دالی هم به بونوئل میگوید که شب پیش یک دست پر از مورچه را در خواب دیده و اضافه کرد که چه اشکالی دارد اگر فیلمی درباره رویاهایِمان بسازیم. آنها فیلمنامه را با هم نوشتند و بونوئل، بودجه کم فیلم را از مادرش گرفت و آن را کارگردانی کرد، فیلمبرداری در ظرف چند روز تمام شد. بونوئل در زندگینامه خود «با آخرین نفسهایم» نوشته: «در اولین نمایش عمومی این فیلم با جیبهایی پر از سنگ پشت صحنه ایستاده بودم تا اگر تماشاگران به فیلم اعتراض کردند سنگ بارانشان کنم».
«قصههای شهر خوشبختی» از اسلام کاظمیه اولینبار سال ۱۳۵۵ منتشر شد و شامل ۶ داستان کوتاه است. آنچه شاید در این داستانها بیشتر اهمیت دارد، بیانِ جزئیات به سبک زبان و ادبیات کاظمیه است که روایتگری این جزئیات را خواندنیتر میکند. در این مجموعه، داستان کوتاه «غلومی» احتمالاً از بقیه داستانها بیشتر خواننده را درگیر خود میکند؛ آنجایی که مرگ به سراغ غلومی میرود و او را به زمین میزند و پایانی میشود بر همه آه و حسرتهایی که در زندگی میخورد. پایانی برایِ نرسیدن، زمینخوردن و در خود درجا زدن و بالاخره دست و پنجه نرم کردم با شبحِ مرگ که برایِ گرفتن جانِ او آمده است. سالها بعد این به زمینخوردنِ غلومی برایِ خود اسلام کاظمیه نیز اتفاق میافتد؛ وقتی در پاریس از بیماری، فقر و تنهایی کم میآورد و با انبوهی از حسرتها درست مثل غلومی زمین میخورد و برایِ نجات و فرار از سنگینی بار رنجهایی که دیگر نمیتواند تحمل کند، به دامنِ مرگ پناه میبرد.
«من ظرف دو هفته میمیرم اگر اینجا بمانم [تهران را میگوید]. فضایِ تنفس نیست. اینجا نمیشود تنفس کرد. از بویِ گازوئیل و بنزین ماشینها نمیتوانم... برایِ این که توی جزایر قناری، آنجا که من هستم، احدی دور و بر من نیست. از اینجا تا ته دنیا مالِ من است. مثلاً خانهی من اینجاست، بعد از اینجا تا ابدیت هیچکس نیست. از من میپرسند تو نمیترسی اینجا تنها زندگی میکنی. میگویم نه، برایِ این که من این قدر دورم از مردم، که مردم میترسند از من». *کتاب بهرام اردبیلی؛ گفتوجویِ داریوش کیارس با بهرام اردبیلی.
«قصههایِ کوچه دلبخواه» نوشته اسلام کاظمیه (که اولینبار در سالِ ۱۳۴۷ منتشر شد) شامل هشت داستان است که بیشتر روایتی از روزگار پهلوی اول و حکمرانی رضاشاه و رابطه آن با مردم است. در این داستانها کاظمیه آخرین سالهایِ دوران رضاشاه و مشخصاً اتفاقهایِ جنگ جهانی دوم و پیامد و تاثیرات آن بر جامعه ایران و زندگی آدمها را توصیف میکند و فضایِ آن سالها را با جزئیات بازگو میکند.
زمستانِ گلستان در غروب صد سالگی گلستان؛ سیمایِ روشنفکری مدرن سالنامه شرق، ۱۴۰۲.
برایِ روانهایِ خسته که میسوزند.. «می زده» مرضیه آهنگساز: پرویز یاحقی ترانهسرا: بیژن ترقی

«مصیبتی گرانتر از به قید اربابی درآمدن یافت نمیشود.. چه میشود که گاه اینهمه آدم، این همه ملت یک تن جبار را تاب میآورند.. نه اینکه زورمندتری وادارشان کرده باشد، بلکه گویی تنها به شنیدن نام یکی افسون و جادو شدهاند». کتاب «گفتار در بندگی خودخواسته و در باب دوستی» از اتیین دو لا بئسی و میشل دو منتنی را در چند روز گذشته خواندم (ترجمه لاله قدکپور، نشر کرگدن). «گفتار در بندگی خودخواسته» بیشتر از ۴۰۰ سال پیش نوشته شده و در آن اتیین دو لا بئسی بنا دارد تا داستان شرارت طبقه دیکتاتور در دوره خود را بازگو کند (کتاب مخفیانه در سال ۱۵۷۷ منتشر شده). دو لا بئسی که کتاب را تقریباً در ۲۰ سالگی خود نوشته، پایِ مسائلی را وسط میکشد که هنوز هم برایِ ما قابل توجه و موضوعیت دارند؛ مخصوصاً با توجه به شرایط امروز ما: «میتوانيد برهيد اگر برایِ رهايی بكوشيد. نه اينكه بكوشيد كه برهيد، بلكه تنها بكوشيد كه بخواهيد برهيد. بر آن شويد كه ديگر بندگی نكنيد و آنک شما آزاديد». *Discours de la servitude volontaire, Etienne de La Boétie.
شعر «عقاب» با صدایِ پرویز ناتل خانلری «عقاب» شعر بلندی از پرویز ناتل خانلری است که آن را در مرداد ۱۳۲۱ سروده و در آبان همان سال در تهران در مجله «مهر» (سال هفتم، شماره دوم) منتشر و به صادق هدایت پیشکش شد. سویِ بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک، همسر شد لحظهای چند بر این لوح کبود نقطهای بود و سپس هیچ نبود
داستان کوتاه «قفس» یکی دیگر از شاهکارهایِ صادق چوبک است که تمثیلی از جامعه استبدادی/سرکوبگر و به قهقرا رفته ایران را نشان میدهد که همه حیات اجتماعی و سیاسی خود را از دست داده و در یک سیاهی عمیق فرو رفته که در آن انسان برایِ انسان بیمعنی میشود و هیچکس غم دیگری را ندارد و تنها به منافع و بقایِ خویش فکر میکند. جامعهای که پَست میشود و پَستی نه استثنا که به تمامی قاعده وضعیت است؛ مادامی که در آن سرکوب و خفقان حرف اول را میزند. چوبک یک قفس تنگِ ماکیان را تصویر میکند که در آن مرغها و خروسها درهم فرو رفتهاند و میلولند و همزمان از ترس شبحِ مرگی که بر فرازِ سرشان دائم در حرکت است به خود میپیچند؛ و همین حیاتِ روزمره آنها را مختل میکند و همواره دستی را از بالا انتظار میکشند که یا تخمهایشان را که ماحصلِ کار و رنج آنهاست با خود میبرد و یا اینکه یکی از آنها را از قفس بیرون میآورد و سلاخی میکند، و سایر ماکیانِ در قفس یک بار دیگر نفس راحتی میکشند و از این خشنود میشوند که همچنان تا نوبت بعدی زنده هستند و میتوانند در میان فضولاتِ خود بلولند و لذت ببرند؛ بدونِ هیچ دلنگرانی برایِ دیگری که سلاخی شده، به نوکزدن در فضولات خود ادامه میدهند تا شاید چیزی خوردنی میان آنها پیدا کنند و از آنِ خود کنند و آن را ببلعند. هیچ یک از آنها با اینکه درد و رنج مشترکی دارند، اما به چیزی بیشتر (در اینجا رهایی) فکر نمیکنند و در توصیف چوبک ذهنیت آنها از قفسی که در آن میلولند، کوچکتر و تنگتر است. نزدیکی و پیوندی میانِ آنها در کار نیست و اعتمادی نیز بین آنها وجود ندارد و هر روز نسبت به قبل به یک دیگر بیاعتناتر میشوند؛ و بیشتر از این غافل هستند که امروز زندهماندن (قسر در رفتن از سلاخیشدن)، تضمینی برایِ زندهماندنِ آنها در فردا نیست: «دستی سیاه، سوخته، چرکین و پینهبسته مدام در کمال سنگدلی، خشم و بیاعتنایی، مانند اهریمنی شوم به قفس میآید. بالایِ سر مرغها و خروسها حرکت میکند، دانهدانه آنها را انتخاب میکند و بیرون قفس با کاردی تیز و کهنه گلویشان را میدرد». *قفس از مجموعه داستان «انتری که لوطیش مرده بود» (۱۳۲۸).