از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
راهآهن؛ فصلِ جدیدی از تاریخ جابهجایی در ایران یکی از مهمترین میراث به جای مانده از دوره رضاشاه، احداث «راهآهن سراسری» است که ایرانیان از همان سالهایِ پایانی دوره قاجار، در آرزویِ دستیابی و رسیدن به آن بودند. کار احداث راهآهن در دوره پهلوی از سالِ ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۷ بهطول انجامید و درباره ایده ساخت و چگونگی پیادهسازی و بهویژه تاثیرات گوناگون آن بحثهایِ بسیار زیادی وجود دارد. میکیا کویاگی استاد تاریخ مدرن در دانشگاه تگزاس، در کتاب «ایران در حرکت: جابهجایی، فضا و راهآهن سراسری ایران» روایت تاریخی دقیقی از ساخت راهآهن در ایران ارائه میدهد که بدونِ شک یکی از کاملترین روایتها تا به امروز درباره ماجرایِ احداث راهآهن در ایران است. کویاگی در روایت خود به این موضوع میپردازد که خواستِ ایجاد راهآهن سالها پیش از احداث در دوره پهلوی اول، در نیمه دوم قرن ۱۹ خواستِ بسیاری از نیروهایِ اجتماعی و تحولخواه و حتی مشخصاً نیروهایِ خارجی که عملاً در قلمرو سرزمینی ایران حضور پررنگی داشتند بود. برایِ انگلستان راهآهن میتوانست در امتداد توسعه شبکههایِ زیرساختی در هند باشد و یا برایِ روسیه ساخت راهآهن این امکان را فراهم میکرد که علاوه بر اینکه بتواند در نقاط مختلف ایران حضور فعالتری داشته باشد تا بازارهایِ مالی ایران را از آنِ خود کند، تهدید مستقیمی نیز برایِ حضور و پیشروی بیشتر انگلستان در منطقه و مشخصاً جغرافیایِ ایران بود. اما به دلایلِ مختلف ساخت راهآهن در سالهایِ پایانی دوره قاجار تحقق پیدا نکرد و هیچ یک از این دو نیرویِ خارجی نتوانستند به خواستهایِ خود دست پیدا کنند و احداث راهآهن سالها بعد پس از رویِ کار آمدنِ دودمان پهلوی و به سلطنت رسیدن رضاشاه پهلوی امکانپذیر شد. در بیشتر تاریخنگاریهایِ دوره پهلوی از راهآهن بهعنوان یک فناوری صنعتی مدرن یاد میشود که به یکپارچگی و انسجام سیاسی که خواست دولت پهلوی و شخص رضاشاه بود، کمک کرد؛ در واقع راهآهن یک پیشرفت ملی در امتداد پروژه دولتسازی پهلوی و یکی از دستاوردهایِ مهم آن معرفی میشود که رضاشاه با اتکا به آن توانست حکمرانی حداکثری و گسترده خود را بر تمام نقاط ایران امکانپذیر سازد. در روایت تاریخی کویاگی اما موضوع ساخت راهآهن نه فقط در پیوند با پروژه سیاسی دولتسازی و خواستِ یکپارچگی سرزمینی، بلکه بیشتر با مقوله ضرورتِ جابهجایی و امکانهایِ آن گره خورده است. به زعم کویاگی «پروژه راهآهن سراسری ایران در عوضِ آنکه صرفاً یکپارچگی ایران را تقویت کرده باشد، به جابهجاییهایِ ملت ایران ساختاری دوباره داد. راهآهن مسیرهایِ حرکت مردم و کالاها را عوض کرد، جغرافیایِ محلی، ملی و فراملی را به هم متصل و همچنین از هم جدا نمود». در واقع در روایت میکیا کویاگی موضوع تنها ساخت راهآهن بهعنوان یکی از پروژههایِ دولت ملی نیست، بلکه تاکید او بیشتر بر روایت تاریخ جابهجایی و گسترش ایدههایِ فضامحور است؛ که تغییر فضا -تخیل درباره آن- در جهت جابهجایی و حرکت افراد، چگونه زندگی روزمره ایرانیان در ابعاد مختلف اجتماعی/فرهنگی تا اقتصادی را دگرگون کرد و شکل دیگری از زندگی را برایِ آنها به واسطه جابهجایی گسترده فراهم ساخت. *«ایران در حرکت: جابهجایی، فضا و راهآهن سراسری ایران» نوشته میکیا کویاگی با ترجمه ابراهیم اسکافی، نشر شیرازه. https://ibb.co/B4p81R4
در آلبوم نینوا شاهکار حسین علیزاده که در آن نی نقش راوی را ایفا میکند (نوایِ نی)، تکنوازی نی از جمشید عندلیبی است که دیروز در سن ۶۶ سالگی در تهران درگذشت.
*این غزل، نه فقط از بهترین غزلهایِ بیدل، که قطعاً یکی از بهترین غزلهایِ ادبیات فارسی است: پُر بیکسم امروز کسی را خبرم نیست آتش به سر خاک که آن هم به سرم نیست رحم است به نومیدی حالم که رفیقان رفتند به جایی که در آنجا گذرم نیست ای کاش فنا بشنود افسانه یأسم میسوزم و چون شمع امیدِ سحرم نیست حرف کَفنی میشنوم لیک ته خاک آن جامه که پوشد نفسم را به بَرم نیست چون گردن مینا چه کِشم غیر نگونی عالم همه تکلیف صداع است و سرم نیست وهم است که گل کردهام از پرده نیرنگ چون چشم همین میپرم و بال و پرم نیست جایی که دهد غفلت من عرض تجمل نه بحر جز افشردن دامان ترم نیست آگه نیام از داغ محبت چه توان کرد شمعی که تو افروختهای در نظرم نیست از کشمکش خُلد و جحیمم نفریبی دامان تو در دستم و دست دِگرم نیست گویند دل گم شده پامال خرامیست فریاد در آن کوچه کسی راهبرم نیست در عالم عنقا همه عنقا صفتانند من هم پی خود میدوم اما اثرم نیست هرچند کنم دعوی خلوتگه تحقیق چون حلقه به جز خانه بیرون درم نیست بیمرگ به مقصد چه خیال است رسیدن من عزم دلی دارم و دل دیر و حرم نیست تمثال من این به بود که چیزی ننمودم از آینهداران تکلف خبرم نیست بیدل چه بلا عاشق معدومی خویشم شمعم که گلی به زِ بریدن به سرم نیست
کتاب «مجلس اول و نهادهایِ مشروطیت؛ صورت مذاکرات، مصوبات، اسناد، خاطرات و تاریخنگاری دوره اول مجلس شورای ملی» از علیاصغر حقدار بهخوبی نشان میدهد که یک مجلس ملی در مقام بازنمایی جمهوریت مردم میتواند چه نقش مهمی را در جهت تامین منافع عموم بازی کند و چیزی بیشتر از یک مجلس فرمایشی باشد که عملاً هیچ خواست ملی/مردمی را نمایندگی نمیکند و نمایندگان آن تنها برایِ راس حاکمیت خوش رقصی میکنند تا شاید بتوانند از این راه به انواع رانتها و امتیازهایِ مالی دست پیدا کنند.
آواز در گوشه دیلمان پریسا از آلبوم رمز عشق گهی بر درد بیدرمان بگریم گهی بر حال بیسامان بخندم.. *نام یک گوشه در ردیف موسیقی ایرانی است که در آواز دشتی بهکار گرفته میشود. نام این گوشه به منطقه دیلمان در شمال ایران اشاره دارد. دیلمان از ابتدا جزو آواز دشتی نبوده و بعداً به آن افزوده شده است. این گوشه در اوج آواز دشتی اجرا میشود.
مارکس در «هجدهم برومر لوئی بناپارت» (که بهنظرم بهترین و خواندنیترین کتاب مارکس است؛ مخصوصاً با ترجمه پورهرمزان نه ترجمه پرهام در ایران) بهخوبی سرنوشت تلخ انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه را با نثری که از بالزاک وام گرفته، روایت میکند؛ که چهطور بناپارت در کودتایِ ۲ دسامبر ۱۸۵۱ میخ خود را بر تابوت جمهوری دوم فرانسه کوبید و پارلمان و شورایِ دولتی را باهم منحل کرد. مارکس دولت لوئی بناپارت را «زائده انگل گونه بر پیکر جامعهمدنی و منبع مستقل عمل سیاسی» معرفی میکند که در آن «مردم» و نیروهایِ اجتماعی عاملیت خود را از دست میدهند. هجدهم برومر که مارکس به جایِ نامگذاری کودتا از آن استفاده میکند، به لحظهای اشاره دارد که نهادهایِ دموکراسی نمایندگی (مشخصاً قوه مقننه) به نفع هرچه بیشتر شدن اقتدار دولت، بازیگری خود را از دست میدهند و بعدتر به زبان آلتوسر پارلمان تنها نقش عروسک خیمهشببازی را ایفا میکند. توصیف مارکس از برآمدنِ بناپارتیسم و زوال نهادهایِ دموکراتیک به بیش از ۱۶۰ سال پیش بازمیگردد (کتاب اولینبار در سال ۱۸۵۸ منتشر شد) ولی هنوز نه تنها معنایِ خود را از دست نداده، بلکه دقیقاً میتوان از آن برایِ فهم وضعیت امروز استفاده کرد.

۹ اسفند سالگرد درگذشت احمدشاه قاجار است. او در ۹ اسفند ۱۳۰۸ در ۳۳ سالگی در فرانسه درگذشت. ۹۴ سال پس از درگذشت احمدشاه، امروز که به زندگی و عملکرد او میتوانیم بیرون از تاریخنگاریهایِ رسمی پهلوی و جا نگاه کنیم، درمیآبیم که او اتفاقاً پادشاهی -تقریباً به معنایِ واقعی- پایبند به اصولِ مشروطه و نقش تعریف شده پادشاه بیرون از میدان حکومتداری بود. اگر از برخی تصمیمهایِ نادرست و خصلتهایِ رفتاری او بگذریم (که شیخالاسلامی در کتاب خود سیمایِ احمدشاه قاجار به آنها اشاره میکند)، احمدشاه قاجار در مجموع به اندیشه سیاسی جدید و حقوق شهروندی و آزادیهایِ اجتماعی اعتقاد داشت (او دانشآموخته حقوق از فرانسه بود) و شاید اگر -با اینکه تاریخ جایِ اگر نیست- او در ۲۹ سالگی از قدرت کنار گذاشته نمیشد و در مقام پادشاه نمادین باقی میماند و کار با نیروهایِ اجتماعی و سیاسی از طیفهایِ مختلف ولی کارآمد و آگاه به الزامات دنیایِ مدرن پیش میرفت، اتفاقهایِ بهتری بیرون از بازتولید دوباره مناسبات استبدادی در این یک سده اخیر برایِ ما رقم میخورد. *توضیح عکس: جسد احمدشاه قاجار در پاریس پیش از حمل به کربلا برایِ تدفین در کنار مقبره پدرش.

کتاب «داروین در عهد قاجار» (اثر محمدعلی سنقری حائری) شامل سه رساله فارسی در عهد قاجار (پسامشروطیت) دربارە نظریه تکامل داروین است (احتمالاً قدیمیترین کتاب به فارسی درباره داروین و نظریه تکامل است). رساله سوم در این کتاب شاید از دو رساله دیگر جالبتر و خواندنیتر باشد. «داروین و حکماء مشرق زمین یا سردارنامه» عنوان سومین رساله این کتاب به قلم میرزاعنایتالله دستغیب شیرازی، متخلص به روحی (درگذشته ۱۳۰۷ش.) است. در این رساله -که به چاپ سنگی بوده است- دستغیب شیرازی با بیانِ استدلالهایِ خود به این موضوع میپردازد که نظریه داروین خیلی کشف مدرنی نیست و میتوان خط سیر ایدههایِ اصلی آن را در کتابهایِ رازی، برخی از حکمایِ مسلمان؛ ازجمله ملایِ رومی، ملاصدرا، ابوعلی مسکویە رازی، ملاهادی سبزواری و.. پیدا کرد. بهزعمِ نویسنده نظریه داروین اگرچه قابل توجه است و نکات مهمی در آن مطرح شده، اما با این حال -چون نمونههایِ پیشتر تاریخی آن وجود دارد- در کل حرف تازهای برایِ ما و جهان علم ندارد.
داستان «انتری که لوطیش مرده بود» از زیباترین و دردناکترین داستانهایِ چوبک است. برایِ چوبک انگار رنج و درد انسان هیچوقت تمام نمیشود؛ حتی اگر آزاد باشد و اسارتی در کار نباشد. بهزعمِ چوبک تاثیر اسارت و خفقان نه بر جسم، که بیشتر روح آدم را چنگ میزند و برایِ همیشه در جانِ آدمی زنده میماند و روزهایِ از این پس آزاد انسان را هم سیاه میکند (ارباب زخم تلخ و کاری خود را زده است). چوبک در این داستان نشان میدهد که چگونه استمرار ظلم و خشونت معنی زندگی را برایِ انسان از بین میبرد و اگر در لحظهای دیگر اعمال ظلم و خشونتی هم در کار نباشد، «زندگی» از زندگیکردن تهی شده و زندهبودن دیگر همسو با زندگیکردن نیست.

کتاب «ترورهایِ سیاسی در ایران؛ از ۱۲۸۶ تا ۱۲۹۶ شمسی» از سهراب یزدانی به تازگی از سویِ نشر مد منتشر شده است. من هنوز کتاب را نخواندهام ولی با توجه به شناخت و کیفیتی که از کارهایِ پژوهشی یزدانی سراغ دارم؛ مخصوصاً سه کتاب عالی «مجاهدانِ مشروطه»، «اجتماعیون عامیون» و «روستاییان و مشروطیت ایران» احتمالاً باید کتاب مهم و خواندنی باشد.
در تعریف «کاپیتولاسیون» چیست؟ عزتالله ضرغامی: «برایِ اینفلوئنسرهایِ خارجی در ایران سیمکارت بدونِ فیلتر جور کردیم». *ضرغامی؛ وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایعدستی. به قولِ مسکوب: «گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم، گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم».
سنگ از عباس صفاری: گفتند چرا سنگ گفتیم مگر در آن صبحِ غریب اولین نقشها و کلمات را اجداد بیابانگردمان بر سنگ نتراشیدند مگر کافی نیست که نانِمان هنوز از زیر سنگ بیرون میآید و نامِمان شتابان میرود که بر سنگ نوشته شود. سنگِمان را کسی به سینه نزد و سرمان تا به سنگ نخورد آدم نشدیم.