از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
تبعیدگاه خارک یادداشتهای انجوی شیرازی در زندان خارک ابوالقاسم انجوی شیرازی به کوشش میهن صداقتپیشه انتشارات چاو، ۱۳۸۴.

به گفته حسین علیزاده «شیوهای که در اجرای این مجموعه به کار گرفته شده محصول احساس دریافت و تجربههای خاص اجراکننده آن است. بداههنوازی در این اجرا نقش عمده را به عهده دارد و تمبک نیز با ریتمهای بداهه، ساز را همراهی میکند. ملودیها روی موتیف اصلی گوشهها بسط و گسترش مییابند و ریتم با الهام از حرکت ریتمهای نهفته در ملودی گوشهها اجرا میشود. در این شیوه که مبتنی بر تبادل احساس نوازنده و شنونده و نیز متاثر از لحظههای اجراست، موسیقیسازی و تنوع ریتم اهمیت و جلوه بیشتری مییابد و تمبک بهعنوان ساز همراه نقش مهمتری ایفا میکند.»
ماریو بارگاس یوسا، نویسنده برجسته اهل پرو، یکشنبه ۱۳ آوریل در سن ۸۹ سالگی درگذشت. یوسا آخرین نویسنده باقیمانده از جنبش ادبی آمریکا لاتین بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ بود. پرداختن به رنج، تبعیض، بیعدالتی و نابرابری که بر مردم آمریکای لاتین گذشت، مهمترین وجه مفهومی نوشتههای یوسا است. در واقع نوشتههای او نقش مهمی در برانگیختنِ توجه جهانیان به ادبیات و مسائل اجتماعی و سیاسی این قاره داشت. یوسا چندین کار مهم دارد که تقریباً تمام آنها به فارسی ترجمه شدهاند از جمله «سور بز»، «جنگ آخرالزمان»، «مرگ در آند» و «گفتوگو در کاتدرال» که به نظر من بهترین کار یوسا و یک شاهکار ادبی به معنای واقعیست. رمان داستان سالهای دیکتاتوری ژنرال اودریا در دهههای ۴۰ و ۵۰ میلادی در پرو است؛ سالهایی که قدرت دیکتاتوری در تمامی مویرگهای جامعه نفوذ پیدا کرده و نفسِ آن را بند آورده و یوسا با دقت تمام روابط میان آدمها و جزئیات آن سالها را در روایتهای تو در تو بازگو میکند. با اینکه «گفتوگو در کاتدرال» شاید سختترین نوشته یوسا باشد، اما خواندنِ هر صفحه این رمان، آدم را شگفتزده میکند که چهطور یوسا توانسته این رمان را در سن ۳۳سالگی بنویسد؟ خودِ یوسا درباره این کتاب میگوید: «اگر مجبور شوم روزی از میان آتش یکی از کتابهایم را نجات دهم، آن کتاب گفتوگو در کاتدرال است.»
آواز دیلمان بنان از ساختههای ابوالحسن صبا شعر از سعدی اجرای خصوصی، از آرشیو گن ایچی تسوکه.
صادق چوبک از جوانی بهشدت تحتتاثیر نوشتههای میرزا آقاخان کرمانی و رساله «صد خطابه» او بوده و مشخصاً در داستان «چراغ آخر» برداشتهای خود از این رساله را در قالب یک داستان بازگو میکند. *«صد خطابه» اثری نیمهکاره شامل چهل و دو خطابه سیاسی به قلم میرزا آقاخان کرمانیست. موضوع کتاب پیرامون اوضاع نابهسامان ایران و ضرورت اصلاح همگانی و نشاندادنِ وضع فلاکتبار ملت ایران است که از زبان شاهزاده کمالالدوله دهلوی به دوستش نواب جلالالدوله، شاهزاده ایران، نگاشته شده. آقاخان کرمانی در این اثر با رویکردی انتقادی به وضعیت اجتماعی و سیاسی ایران در دوران قاجار پرداخته و چرایی واپسگرایی ایران را از منظری تاریخی توضیح میدهد. او با تاکید بر ضرورت انجام اصلاحات و تغییرات اساسی در جامعه، به شرح فساد حکومتی، بیعدالتی، عقبماندگی فرهنگی، و ضرورت آگاهیبخشی به مردم میپردازد. نوشته آقاخان کرمانی از نظر سبک نوشتاری و نحوه بیان، بهنوعی نماد روشنگری و بیداری در دوران خود بود و تأثیر زیادی بر روشنفکران و فعالان اجتماعی و سیاسی گذاشت. تلاش او این بود که مردم را به تفکر و تغییر نگرش برای بیرون آمدن از منجلاب عقبماندگی با یک زبان ساده و قابلفهم دعوت کند. احمد کسروی، صادق هدایت، علی دشتی، صادق چوبک، محمدعلی جمالزاده و.. تحتتاثیر رساله صد خطابه میرزا آقاخان کرمانی قرار گرفته بودند؛ و در ادبیات و داستاننویسی شاید تنها چوبک بود که توانست همچون میرزا آقاخان کرمانی خیلی بیپرده و صریحاللهجه به مسائل حساس جامعه ایران بپردازد، بهویژه در آخرین رمان خود «سنگ صبور».
میرزا آقاخان کرمانی و صادق چوبک ایرج پارسینژاد *مجله ایرانشناسی، شماره ۴۵، بهار ۱۳۷۹.
خاطرهها و تحلیلها: از کشف حجاب تا انقلاب اسلامی گفتوگوی نگین نبوی با احمد اشرف *ایران نامگ، شماره ۴، زمستان ۱۳۹۹.
از هوش می... رضا براهنی معشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی که موهای خیسات را خدایان بر سینهام میریزند و مرا خواب میکنند یک روزَمی که بوی شانۀ تو خواب میبَردم معشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزن هنگامۀ منی من دستهای تو را با بوسههایم تُک میزدم من دستهای تو را در چینهدانم مخفی نگاه داشتهام تو در گلوی من مخفی شدی صبحانۀ پنهانی منی وقتی که نیستی من چشمهای تو را هم در چینهدانم مخفی نگاه داشتهام نَحرم کنند اگر همه میبینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی آواز من از سینهام که بر میخیزد از چینه دانم قوت میگیرد میخوانم میخوانم میخوانم تو خواندنِ منی باران که میوزد سوی چشمانم باران که میوزد باران که میوزد، تو شانه بزن! باران که می… یک لحظه من خودم را گم میکنم نمیبینمَم اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم، نمیبیننمَم معشوق جان به بهار آغشتۀ منی اگر تو مرا نبینی من هم نمیبینمم آهو که عور روی سینه من میافتد آهو که عور آهو که عور آهو که او، او او که آ اواو تو شانه بزن! و بعد شیر آب را میافشاند بر ریش من و عور روی سینۀ من او او میافتد و شیر میخورد میگوید تو شیر بیشه بارانیِ منی منی و میافتد افتادنی که مرا میافتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا میافتد آغشتۀ منی معشوق جان به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزن اگر تو مرا نخوابانی من هم نمیخوابانمم میخوانم میخوانم میخوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمیخوابانمم میخوانم خونم را بلند میکنم به گلوگاهم میخوانم خونم را مثل آوازی میخوانم نحرم کنند اگر همه میبینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمیبینمم من هم نمیخوابانمم زانو بزن بر سینهام تو شانه بزن پاهای تو چون فرق باز کرده از سرِ زیبایی به درون برگشته بر سینهام تو شانه بزن زانو! من پشت پاشنههایت را چون میوه دوقلو میبوسم میبوسم هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه میخوابانم بیدار میشوی میخوابانم ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمیبینمم با وسعت نگاه بر گشتۀ به دورن، به درون برگشته، تا ته ببین تو شانه بزن اگر تو مرا نخوابانی من هم نمیخوابانمم نمیبینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو من هیچگاه نمیخوابم از هوش میروم دیروز رفته بودم امروز هم از هوش میروم افتادنی که مرا میافتد هنگامۀ منی که میافتد معشوق جان به بهار آغشتۀ منی، منی، منی که مرا میافتد و میروم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می…
یک اتفاق ساده ساخته سهراب شهید ثالث (۱۳۵۲) این فیلم در سالهای اوج سلطنت محمدرضا پهلوی در دهه ۵۰ ساخته شده؛ یعنی همان سالهای در بیان حاکمیت پیشرفت، ترقی و فراوانی که شاه هم بارها در سخنرانیهای خود به این شکوفایی جامعه ایران و رسیدن به دروازههای تمدن بزرگ میگوید. سهراب شهید ثالث نیز در جریان فیلم چندینبار در مدرسه و بر روی اسکانسها عکس شاه را نشان میدهد، اما در واقعیت در درون جامعه، زندگی آدمها نه با رونق و روشنایی که با فقر و سیاهی گره خورده و شهید ثالث تلاش میکند دنیای تقلبی و ریاکارانه نمایشی و در کلام را کنار بزند و واقعیت خشک و خشن موجود را با همه تلخیهای آن به تصویر بکشد. موضوع فیلم، موضوع روزمرگی دانشآموزی به نام محمد است؛ کودکی با روزمرگیهای معمولی و مادری مریض در بندر ترکمن. پدر او با کار غیرقانونی ماهیگیری روزگار میگذراند و مادرش در جریان داستان میمیرد. محمد کودکیست که خانواده و جامعه -با همه ظلم و نابرابری و..- کودکی را از او گرفتهاند. زندگی او با یک سرگردانی بزرگ پیش میرود و رنج، ناتوانی و خستگی مدام، این سرگردانی را برای او عمیقتر میکند.
گذاری بر گذرانِ علمی-اجتماعی فاطمه سیاح بخش سوم نوشته مهری بهفر *مجله حقوق زنان، شماره ۱۴، ۱۳۷۹.
گذاری بر گذرانِ علمی-اجتماعی فاطمه سیاح بخش دوم نوشته مهری بهفر *مجله حقوق زنان، شماره ۱۳، ۱۳۷۸.
گذاری بر گذرانِ علمی-اجتماعی فاطمه سیاح بخش اول نوشته مهری بهفر *مجله حقوق زنان، شماره ۱۲، ۱۳۷۸.
یک نقطهى بزرگ روشن همواره قلبم را مىفشارد سال بهار كه مىرسد چلچلهها به ياد مىآيند و من از ياد مىروم. *از کتاب وصلت در منحنی سوم پرویز اسلامپور (۱۳۴۶).
«رستم در قرن بیستودوم» نوشته عبدالحسین صنعتیزاده اولینبار در سال ۱۳۱۱ منتشر شد و احتمالاً اولین داستان علمی-تخیلی به زبان فارسیست. داستان از این قرار است که در قرن بیستودوم، در سیستان امروز، دانشمندی به نام جانکاس رستم را دوباره زنده میکند. رستم که پا به دنیای امروز گذاشته، کاملاً گیج و مبهوت است و نمیتواند با شیوه زندگی این قرن جدید ارتباط برقرار کند. او هیچ فهمی از دنیای جدید و امکانات و تغییرات اتفاق افتاده در آن ندارد و جانکاس و دوستان او نیز هیچ کمکی به رستم برای اینکه بتواند فهمی از وضعیت امروز به دست بیاورد، نمیکنند. رستم نمیداند که چرا همه چیز تغییر پیدا کرده؟ نه مردم و نه سیستان دیگر آن مردم و سیستانی که او میشناخت نیستند. برای رستم زندگی امروز، هیچ ربطی به تجربهای که او از زندگی داشت ندارد. این نفهمیدن، عدمشناخت و ناتوانی در ارتباط با دنیای جدید، رستم را در یک استیصال و درماندگی عمیق فرو میبرد. داستان «رستم در قرن بیستودوم» اگرچه درونمایه علمی-تخیلی دارد، اما سرشار از مضمونهای اجتماعی و فرهنگیست و صنعتیزاده بهخوبی توانسته فضای ایران را در سالهای حاکمیت پهلوی اول ترسیم کند؛ ایرانی که دوران تغییر و تحول سریع را پشت سر میگذارد. همهچیز در حال عوضشدن است؛ از کوچه و خیابانهای شهر تا لباس و غذا و آداب و رسوم مردم. زندگی همراه با ماشین، موتور، قطار، هواپیما، برق، تلفن و.. این همه تغییر برای رستم نه فقط غیرقابلتحمل، که بیشتر غیرقابلباور است. رستم در نهایت توان تحمل قبول زندگی در قرن بیستودوم را ندارد، و در پایان از جانکاس میخواهد که او را خاکستر کند و به دورانی بفرستد که به آن تعلق دارد. «رستم در قرن بیستودوم» نوشته عبدالحسین صنعتیزاده اگرچه تقریباً از لحاظ ادبی و حتی شخصیتپردازی، بسیار ابتدایی و ضعیف است، ولی از لحاظ مفهومی اثری قوی و تاملبرانگیز است و دقیقاً به تغییرات جامعه ایران در آغاز قرن جدید اشاره میکند؛ مواجهه انسان ایرانی -که انگار از قافله تمدن جامانده- با تمدن مدرن و مولفهها و دستاوردهای آن (یا شاید ملامتهای آن) و چگونگی پذیرش و فهم و از همه مهمتر زیستن آن؛ همان که رستم هم در آخر از پس آن برنیامد. *«رستم در قرن بیستودوم» در سال ۱۳۹۶ با ویراستاری مهدی گنجوی و مهرناز منصوری همراه با مقدمهای از جمالزاده و نامهای از نیما یوشیج به صنعتیزاده توسط انتشارات نفیر مجدداً منتشر شد.