از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
نقدی بر رمان «سورةالغراب» محمود مسعودی با عنوان «شعور شک در برابر حماقت یقین» نوشته پرتو نوریعلا (صفحه ۱۱ تا ۲۵) *هنر و آگاهی؛ مجموعه نقدهای ادبی و هنری پرتو نوریعلا.
کتاب «اندیشههای میرزا فتحعلی آخوندزاده» که یکی از مهمترین آثار فریدون آدمیت است، تنها یکبار در سال ۱۳۴۹ توسط انتشارات خوارزمی منتشر شد و پس از آن سیدحسین نصر از شاه خواست که انتشار آن را به دلیل ترویج تفکر الحادی و ضداسلامی ممنوع کند؛ شاه هم پذیرفت و دستور جمعآوری کتاب و عدم انتشار آن را داد. *ایرج پارسینژاد، یادها و دیدارها، نشر نو، ۱۴۰۱.
«سورهالغراب» نوشته محمود مسعودی بدون شک یکی از بهترین رمانهای فارسی است. فرم پیچیده و ساختاری چند لایه و ترکیب رویا و واقعیت و سرشار از تمثیل، «سورهالغراب» را به یک اثر مهم و تاملبرانگیر تبدیل کرده است. رمانی که حتی نفهمیدن آن نیز لذتبخش است؛ و شاید اصلاً نباید برای فهمیدن آن تلاش کرد و تنها به خواندن ادامه داد و تا پایان از آن لذت برد. رمان با آیه ۲۳ سوره بقره شروع میشود: «اگر از آنچه بر بنده خود نازل کردهایم به شک اندرید، سورهای مانند آن بیاورید.» و مسعودی با نوشتن «سورهالغراب» در ۸۱ آیه به این ادعا خیلی جانانه و دقیق جواب میدهد.
«فیالواقع هر دولتی که مُلّاها خود را مدخلِ آن نموده، بنا را به حیلهبازی گذراند، هرگز آن دولت و آن ولایت ترقی نخواهد کرد.» فریدون آدمیت در کتاب «فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت» (ص ۳۴ و ۳۵) به نقل از میرزا محمدصالح شیرازی در سفرنامه.
کریستین دلانوآ جامعهشناس و تاریخپژوه فرانسوی کتابی به نام «ساواک» دارد که آن را در سال ۱۹۹۰ نوشته و در این کتاب به چگونگی شکلگیری سازمان امنیت و اطلاعات کشور/ساواک و اقدامات آن از جمله انواع شکنجههای بهکار گرفته میپردازد و از بازتاب این اقدامات در روزنامههای فرانسوی مینویسد؛ یک نمونه درباره کشتهشدن بیژن جزنی. این کتاب در سال ۱۳۷۱ با ترجمه عبدالحسین نیکگهر به فارسی منتشر شده است. پیش از پرداختن به ساواک، در فصل دوم با عنوان «رضاشاه یا مشق دیکتاتوری» به زعم نویسنده در ۱۵ سال حکومت رضاشاه چندین هزار نفر از مخالفان رژیم در جریان پاکسازی به شکلهای مختلف کشته میشوند و در جای جای کتاب نیز از بازیگری و اقدامات پرویز ثابتی بهویژه از فصل ۱۰ به بعد مینویسد، مشخصاً در فصل ۱۴ با عنوان «جنایتکاری با دستهای پاکیزه» نویسنده از نقش ثابتی در کنار مقدم و نصیری در قتل بیژن جزنی میگوید که چهطور جزنی را بهطور غیرقانونی در تپههای اوین اعدام/تیرباران کردند.
شکایت از پرویز ثابتی، رئيس وقت اداره سوم ساواک به اتهام داشتن مسئولیت در دستگیری و شکنجه آدمها، من را یاد محمود شریفی پسر مشهدیقربان شخصیت اصلی داستان «آواز کشتگان» رضا براهنی انداخت. شریفی استاد ادبیات دانشگاه تهران بهخاطر مقالات و نوشتههایش دستگیر میشود و به زندان میافتد. در زندان وحشیانه توسط ساواک شکنجه میشود و بالاخره بعد از مدتی از زندان آزاد میشود. پس از آزادی، شریفی دیگر نمیتواند مقام استادی دانشگاه را داشته باشد و حالا او فقط یک کارمند عادی اداریست. شریفی فعالیتهای سیاسی گذشته خود را از سر میگیرد و در محیط دانشگاه دست به مبارزه و افشاگری علیه رژیم شاهنشاهی میزند و برای بار دوم دستگیر و به زندان میافتد و اینبار دیگر تاب تحمل انواع شکنجههای ساواک (کابل، شوکبرقی، غرقشدن مصنوعی و..) را ندارد و به دست ساواک کشته میشود. توصیفی که براهنی با نثر نفسگیر خود از درد، رنج، ترس و تردیدهای شریفی نه بهعنوان یک قهرمانی که جانانه در برابر یک دستگاه اهریمنی قد علم کرده است، بلکه یک انسان واقعی و معمولی و خاکستری میکند، آنچنان تلخ اما زنده است که خواننده هم آن را با تمام وجودش حس میکند و تا مدتها در جاناش حک میشود و سنگینی میکند. شریفی مثل همه ما ضعیف است و میترسد، اما میل قوی به آزادی، برابری و تلاش برای بهبود وضعیت آدمها و زندگیشان دارد، و تا آنجایی هم که میتواند درد و زجر خشونت را تحمل میکند و در نهایت با همه حسی که برای زندگیکردن دارد، زورش به مرگ نمیرسد و کشته میشود.
خوشا فَصلی کِه دور از غم هَمَه کَه شُنَه وا شُنَه دَست وا دَست سایَه وا سایَه شارَفتَه خُنَه وا خُنَه بُدُو پیشُم بُدُو پیشُم بُدُو اِی نوشُم و نیشُم بُدُو اِی آخرین عشقُم دوادار دل ریشُم خَزُن زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چه جُنِن بیاین وا هَم بَشیم یاور هَمَه هَمراه و هَم باور دِلُن راه شُبَشِه وا هَم جُدا نَبُوتْ دِل از دِلبَر خَزُنِ زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چِه جُنِن لبخند ابراهیم منصفی بندرعباس ۱۳۶۰
میرزا ابوالحسنخان ایلچی نیز که تقریباً بیش از ۴۰ سال بعد (۱۸۱۰) از میرزا اعتصامالدین به انگلستان سفر کرده، هاید پارک و سنت جیمز پارک را بهطرز جالبی مشابه با روایت اعتصامالدین توصیف میکند: اگر روحی غمگین از این دشتهای بهشتی عبور کند، سرش با گلهای شادی تاجگذاری میشود، و با نگاهی به این بسترهای زعفرانی -که چون کشمیر پرناز و نعمت است– ناخواسته لبخند میزند. در باغها و بر مسیرها، زنان زیبایی همچون خورشید میدرخشند و حسادت ستارگان را برمیانگیزند، و حوریان بهشت از دیدن زیباییهای گلرخِ زمین از شرم سرخ میشوند. با شگفتی تمام، به سر گور اوزلی گفتم: If there be paradise on earth It is this, oh! it is this! اگر فردوس بر روی زمین است همین است، همین است! *از کتاب حیرتنامه: سفرنامه ابوالحسنخان ایلچی به لندن.
میرزا اعتصامالدین که در سال ۱۷۶۷ به انگلستان سفر کرده، در دیدار از پارکی نزدیک به کاخ ملکه در لندن مینویسد: در روز یکشنبه، مردان، زنان، جوانان، فقیر و غنی، مسافران و ساکنان محلی، همه به اینجا روی میآورند. این پارک دل را زنده میکند و کسانی که از اندوه فرسوده شدهاند، با رفتن به آنجا، بهطرزی بهشتی سرگرم میشوند؛ و دلهای غمدیده، از دیدن آن جایگاه طرب، ناخواسته شادمان میگردند. در هر سو، زنانی با اندامهایی سیمین و همچون طاووس در حرکتاند، و در هر گوشه، دلربایانی با چهرههای حوریوش با هزار ناز و غمزه گام برمیدارند. زمین از پیشانیهایِ تابناکشان به بهشت مبدل شده و آسمان (خود) از مشاهده جمال دلبران، شرمگین، سر فرو افکنده است. در اینجا عاشقان با معشوقانِ حوریوش خود دیدار میکنند؛ بیهراس از پلیس یا رقیبان، به وصال یار میرسند و دلدادگان بدون هیچ منعی به تماشای رخسار گلگون یاران خود مینشینند. چون این مکان بهشتی را دیدم، بیاختیار ندا سر دادم: اگر فردوس بر روی زمین است همین است و همین است و همین است. *از کتاب شگرفنامه ولایت: سفرنامه منشی میرزا اعتصامالدین جونپوری به انگلستان (۱۷۷۰ - ۱۷۶۷م).

میرزا صالح شیرازی در خاطرات خودش نوشته که من بهعنوان تماشاگر به فرنگ (انگلستان) سفر کردم تا آنجا را تماشا کنم، ولی از فرط «اگزوتیک»بودن برای فرنگیها، خودم به نمایشی نادر برای آنها تبدیل شدم. *پرتره میرزا صالح شیرازی اثر کارل فن هامپلن.

«راهنمای مردن با گیاهان دارویی» نوشته عطیه عطارزاده شاید یکی از بهترین رمانهای معاصر ایرانی بهویژه به دلیل فضاسازیهای زیبای آن باشد. رمان با نقلقولی از کتاب قانون ابنسینا آغاز میشود که مرگ را این چنین تعریف میکند: «مرگ آن است که نَفْس، اعضا و جوارح را رها کند و به حال خود بگذارد. همانطور که این صنعتگر هنگام استراحت ابزار خود را رها میکند.. نظام مادی انسان نیز دارای دو اعتبار است؛ آن زمان که با نفس در ارتباط است به آن بدن میگویند و هنگامی که این ارتباط قطع شد دیگر به آن بدن گفته نمیشود، بلکه از لفظ جسد استفاده میکنند..» در رمان عطارزاده داستان دختری نابینا را میخوانیم که در خانهای در محله دروازهدولت تهران با مادرش زندگی میکند و به کار ساخت و ترکیب گیاهان دارویی مشغول است. دختر که در پنج سالگی به دلیل فرورفتن گیاه عاقرقرحا به چشمش نابینا شده، با مادرش از شهر خوی به تهران مهاجرت کرده و از آن پس در غربت خودخواسته مادر (حتی مدرسه هم نمیرود)، تن به زندگی مهجوری داده که تنها یک نفر به نام سید به من راه میابد تا داروهای گیاهی آنها را بخرد. پدر او نیز که از مبارزان چپ سالهای دور بوده بعد از نابیناشدن دختر و مهاجرت آنها به تهران، مادر و دختر را رها کرده و به آلمان کوچ میکند. دنیای بیرونی دختر در کل داستان در این خانه و در ارتباطی که با مادرش دارد محصور است و طی مدت ۱۷ سال تنها دو بار از خانه خارج میشود؛ هرچند به همین اندازه یا شاید بیشتر دنیای ذهنی او غنیست و حرفهای زیادی برای گفتن دارد. زندگی عادی و نظم خانه بعد از سفرشان به کاشان برای فوت پدربرزگش و دیدن اقوام و دنیای بیرون دگرگون میشود و این آغازیست بر آگاهی دختر از جهان بیرون. از این پس دیگر نمیتواند خودش را در حبس خانه ببیند. دائم به فرار فکر میکند تا جهان بیرون را تجربه کند با این حال مادرش به او میگوید که هیچ چیز در بیرون از خانه منتظر او نیست و دنیا هیچ ارزشی برای دیدن ندارد. «مدتها بعد از نابینا شدنم متوجه زمان درست بیدار شدن نمیشوم. مدتها طول میکشد تا بفهمم آدم وقتی بیدار میشود چه فرقی با وقت خوابیدنش میکند. یا این که آدم از کجا بیدار میشود و چه کسی میداند مرز بیداری و خواب کجاست.»
در این سخنرانی کوتاه با عنوان «طنز آلودگی زبان فارسی»، احمد شاملو به درستترین و زیباترین شکل ممکن درباره چگونه بر باد رفتن زبان در گذر زمان صحبت میکند؛ با یک نگرانی بزرگ که پر بیراه هم نبود و امروز کاملاً ملموس و دردناک است.
The Weight of Words وزن کلمات این فیلم را آقای شبلی نجفی، پسر مرحوم استاد ابوالحسن نجفی، چند سال پیش از وفات استاد در ایران ساختند. بنده با اجازه آقای شبلی نجفی فایل کامل فیلم را در اینجا میگذارم. @OmidTabibzadeh

این کتاب خیلی عالی توضیح میده که چهطور در هر انقلابی حال خوش لحظه انقلاب جای خودش رو به حال ناخوش لحظه تاسیس پس از پیروزی انقلاب میده. سرخوردگی و یاس نه نتیجه انقلاب، که نتیجه فرآیند تاسیس حکومتیست که برای حفظ قدرت و بقای خود دست به هر خشونت و جنایتی میزند.
این مقاله از حسین قاضیان که سال ۱۳۷۷ در شماره ۴۳ مجله کیان درباره جلال آلاحمد و فهم او از خطرات نهادینه شدن دین (از وضعیت جنبشی به وضعیت نهادی) منتشر شده است، نکتههای بسیار مهم و قابل تاملی دارد.