از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
رضا براهنی: دَف استکهلم، ۴ سپتامبر ۲۰۱۱. *دَف اولین شعر کتاب خطاب به پروانههاست که اولینبار در ۱۳۷۴ منتشر شد.
شعرخوانی ارسلان براهنی برای رضا براهنی *رضا براهنی سه سال پیش در چنین روزی (۵ فروردین ۱۴۰۱) درگذشت. دف را بزن! بزن! كه دفیدن به زیر ماه در این نیمه شب، شب دفماهها فریاد فاتحانه ارواحِ هایهای و هلهله در تندریست كه میآید آری، بِدف! تلالوِ فریاد در حوادث شیرین، دفیدنیست كه میخواهد فرهاد دف را بِدَف! كه تندرِ آینده از حقیقت آن دایره، دمیده، دمان است و نیز دمانتر باد! دف در دفِ تنیده و، مه در مهِ رمیده، خدا را بِدَف! به دف روحِ آسمان، به دف روحِ من بِدَف!
«باورهای دینی جوهره زندگی معنوی هر جامعه را تشکیل میدهد؛ زیرا بدون چنین پشتوانه محکمی، جامعهای، هر قدر هم که از نظر آسایش مادی پیشرفته باشد، تنها به وجودی سردرگم و بیهدف میماند. ایمان واقعی بزرگترین ضامنِ سلامت معنوی و پایداری اخلاقی و قدرتمندترین تکیهگاه هر انسانی در رویارویی با مشکلات کوچک و بزرگ زندگی و در عین حال مطمئنترین نگهبان اخلاقی هر جامعه است. مردم ما از نعمت زندگی در زیر پرچم مترقیترین و والاترین اصول دینی، یعنی دین مقدس اسلام برخوردارند. این ایمان که آموزهها و اصول متعالی آن کاملترین پیشرفت مادی و معنوی بشر را در بر میگیرد، میتواند عالیترین راهنما برای افراد و جامعه در هر مرحله از تکامل اجتماعی باشد. سربلندی و راز موفقیت کامل انقلاب ما در این است که اصول این انقلاب سراسر الهام گرفته از روح و جوهره تعالیم عالیه اسلام است.» *احتمالاً فکر میکنید این پاراگراف که از برتری اسلام نسبت به سایر ادیان حرف میزند و هرگونه جدایی جامعه از مقوله ایمان دینی را رد میکند و پیروزی انقلاب را به اسلام نسبت میدهد، از یک آیتالله یا روحانی در خطبههای نماز جمعه یا کلاً یک مقام حکومتی در جمهوریاسلامی باشد، اما نه این پاراگراف در واقع برگرفته از کتاب «به سوی تمدن بزرگ» محمدرضا پهلوی است که در ۱۳۵۵ منتشر شد و چندین پاراگراف مشابه دیگر با این پاراگراف دارد.
به قول حسن تقیزاده استبداد فقط ویرانی مادی به دنبال ندارد، مهمتر از ویرانی مادی، ویرانی ذهن است که معلول مستقیم استبداد و تداوم آن است. این مملکت در تاریخ معاصر خود از کودتای ۱۲۹۹ تا به امروز بیشتر از یک سده درگیر استبداد شاهی و مذهبیست و نتیجه حاکمیت استبداد هم چیزی جز زوال عقل و عقبماندگی در فکر و اندیشه نیست. میل امروز آدمها -حداقل بخش قابل توجهی از آنها- بار دیگر به نظام شاهنشاهی یا به زبان واقعی همان نظام ارباب و رعیت (با شعار شاه برگرد به خانه به هنگام لحظه تحویل سال) دقیقاً بیانگر زوال عقل و ناتوانی در تاملکردن است. مادامی که هیچ تلاشی برای رهایی از سازوکار و منطق استبداد در کار نباشد، نجاتی از این فاضلاب جهل هم که بهنظر هر روز بیشتر در حال غرق شدن در آن هستیم غیرقابل تصور است؛ در واقع وقتی قدرت تامل انتقادی و فکر کردن را از دست میدهیم (میخواهیم همچنان یکی بیاید او در بالا ارباب باشد و ما در پایین رعیت)، اسیر شدنِ دوباره در چنگال درنده استبداد واقعیتی اجتنابناپذیر است و در استبداد -حالا هر شکلی از آن که در کار باشد- هیچ سعادت و رستگاری برای انسان و زندگی او وجود ندارد و نخواهد داشت؛ این را بارها تجربه تاریخی ثابت کرده است.
طوفان (عمر دوباره) شعر: رحیم معینی کرمانشاهی آهنگساز: بزرگ لشگری تنظیم: مرتضی حنانه خواننده: مرضیه میروم و میبرمت به کام طوفان تا که یکسان بگذرد آب از سر ما میسپرم دست تو را به دست هجران تا که با هم تیره گردد اختر ما موی من شد سپید ای جوانی دریغا عمر دوباره نبوده کسی را شد چو آب روان زندگانی دریغا عمر دوباره نبوده کسی را تو دلارای من یک شب عالم پریشان نبودی تو که همپای من در وادی غم شتابان نبودی تو ندانی غمم که ندانی دریغا عمر دوباره نبوده کسی را گرچه بر جانم بلایی دلفریبی دلربایی با همه بیوفایی آرزوی قلب مایی تو ندانی غمم که ندانی دریغا عمر دوباره نبوده کسی را
«موریانه» آخرین رمان بزرگ علویست که اولینبار در ۱۳۶۸ منتشر شد. راویِ داستان، یک مامور ساواک است که بعد از انقلاب شروع به گفتن خاطرات خود میکند؛ که چگونه وارد ساواک شد، چه وظیفهای داشت و کلاً در ساواک چه میگذشت. داستان در واقع نوعی بازخوانی وقایع تاریخ معاصر ایران (از سالهای پایانی دهه ۳۰ به بعد) توسط یک ساواکی تا سقوط نظام پهلوی در بهمن ۵۷ است. کتاب با اینکه کمبودهای بسیاری دارد؛ چه از لحاظ ادبی و چه از لحاظ فرم -که در بخشهایی بیشتر شبیه به یک گزارش است تا اینکه مشخصههای یک رمان را داشته باشد- اما اینکه بزرگ علوی بهعنوان یک مارکسیست، چگونگی مواجهه و روایت یک ساواکی را در برخورد با وقایع تاریخی و مشخصاً فروپاشی پهلوی -که موریانهها به جانش افتادهاند- ترسیم میکند (یا تلاش میکند که ترسیم کند)، کتاب را خواندنی میکند.
امروز ۲۵ اسفند؛ سالروز تولد پریسا استاد برجسته آواز ایران است. اِی یوسفِ خوشنام ما خوش میروی بر بامِ ما ای دَرشکسته جامِ ما ای بردَریده دامِ ما ای نورِ ما، ای سورِ ما ای دولتِ منصورِ ما جوشی بِنِه در شورِ ما تا مِی شَوَد انگورِ ما - آواز: پریسا - شعر: مولانا - تار: عطا جنگوک - سه تار: جلال ذوالفنون - تنبک: مرتضی اعیان - نی: محمد موسوی - کمانچه: داوود گنجهای - سنتور: رضا شفیعیان - کمانچه: محمد مقدسی

محبوب ما که در غل و زنجیر دشمن است انصاف ده چه موقع تبریک گفتن است *کارت پستال تحریم نوروز ۱۳۳۳ (نهضت مقاومت ملی).
خرمن و بذر به نویسندگی و کارگردانی: ابراهیم گلستان مستند «خرمن و بذر» مطالعهایست در وضع یک روستا که چگونه با اصلاحات ارضی سالهای دهه چهل، مسئله تراکم سرمایه موجب میشود که در یک منطقه روستایی از راه بست و بند، تمام قدرت سیاسی و اقتصادی، نزد یک نفر در درون جامعه جمع شود و مالک قبلی جای خود را به مالک تازه میدهد، بیآنکه انصاف و عدالتی نصیب مردمان آن روستا شود. فیلمبردار: سلیمان میناسیان تدوینگر: ابراهیم گلستان صدابردار: محمود هنگوال، هراند میناسیان موسیقی متن: مرتضی حنانه تهیهکننده: ابراهیم گلستان دستیار تهیه و کارگردان: ذکریا هاشمی محصول: سازمان فیلم گلستان (۱۳۴۴)
اندر آداب چاینوشی؛ یا بهترین طریقه دمکردن یک فنجان چای نوشته قاسم هاشمینژاد این جستار کوتاه قاسم هاشمینژاد درباره آداب چای درستکردن و چای نوشیدن آنقدر زیبا و خواندنیست که آدم از لذتِ خواندن آن سیر نمیشود. بدون اینکه دست و بالتان را بسوزانید، بلد هستید یک فنجان چای دیشلمه گوارا بار بگذارید؟ ممکن است این سؤال بدیهی درباره یک کار بدیهی، یعنی چای دمکردن، مثل خیلی از سؤالهای بدیهی دیگر، قدری بیربط و حتی احمقانه جلوه کند ولی بهعنوان یک متفنن صاحب تجربه در این زمینه، باید یادآوری کنم که هیچ آدابی سادهتر اما عمیقاً متنوعتر از آداب چای نیست. در هیچیک از کتابهایی که به هنر آشپزی اختصاص دارد و این روزها از پر فروشترین کتابهاست، من به دستورالعملی برای تهیه چای برنخوردهام. ممکن است ایراد بگیرید که چای دمکردن دخلی به هنر عزیز طباخی ندارد. این طرز تلقی کاملا اشتباه است. هر چند چای را میتوان روی منقل و کنار بخاری هم دم کرد اما به هر حال سنت این است که روی اجاق، قوری را بار بگذارند. حتی روی آن دمکش مینهند که چای عمل بیاید و همه این کارها در آشپزخانه صورت میگیرد. بنابراین هنر چای دمکردن یک امر کاملا آشپزخانهای و از مقولههای تفکیکناپذیر هنر طباخی است و در عینحال، به فرهنگ غذایی قومی پیوسته است. *اولینبار در هفتهنامه رستاخیز جوان (۱۱ اسفند ۱۳۵۵) منتشر شده و بعدتر در کتاب «بوته بر بوته» (نشر هرمس) نیز چاپ میشود.
علیاکبر سیاسی در سال ۱۳۰۹ از رساله دکتری خود با عنوان «پرشیا در تماس با غرب: یک مطالعه تاریخی و اجتماعی» در دانشگاه سوربن دفاع کرد. این رساله توانست جایزه فرهنگستان فرانسه (L'Académie française) را دریافت کند. رساله دکتری علیاکبر سیاسی که اولینبار در ۱۹۳۱ به فرانسه منتشر شد، در فوریه ۲۰۲۳ به انگلیسی ترجمه و چاپ شد. در این یادداشت سعی کردم به معرفی کلی این رساله تاریخی و بخشهای مختلف آن بپردازم.
از ما پنج نفر از ما پنج نفر آن که از بقیه بزرگتر بود فقط سی سال داشت با لهجه ترکی و دهانی که کندوی زنبورهای سبلان بود از ما پنج نفر آن که از همه کوچکتر بود با ریش و سبیلی که هنوز خوب درنیامده بود کارل و فردریش را (با آن همه ریش) شبها زیر سرش میگذاشت و میخوابید از ما پنج نفر که خانه جمعیمان بین امیریه و مختاری بود دو نفر بر موتور سیکلتهایشان نشستند و اعلامیههای خونینشان را در محلههای جنوب شهر پراکندند و یادشان رفت که باید به خانه برگردند از ما پنج نفر سه نفر ماندهایم با دو موتور سیکلت که در ذهنهای ما برای ابد پارک کردهاند. *حافظ موسوی
به غیر از نثر گلشیری آن هم نه در کل رمان و بیشتر در بخشهای پایانی کتاب و برخی توصیفها و تصویرسازیهای عالی او مخصوصاً در دو مجلس چهارم و پنجم و شخصیتپردازیهای نسبتاً قوی، تقریباً «جننامه» رمان آشفته و بدون خط روایی مشخص (مثلاً تکلیف حسین شخصیت اصلی داستان اصلاً مشخص نیست) با بازگویی چندین ماجرای تو در تو ولی پراکنده و بیربط به هم است، که در بخشهایی از کتاب واقعاً خستهکننده و فرسایشی میشود؛ آنقدر که سخت جلو میرود. کتاب سرشار از جملات مبهم است که نمیتوان همه آنها را به مالیخولیای راوی تقلیل داد و از آنها گذشت، چون به معنای واقعی غیرقابل فهم هستند و نمیتوان با آنها ارتباطی برقرار کرد؛ حداقل من نتوانستم. در کنار انبوهی از جملات مبهم، کل داستان غرق در شرح جزئیات فراوان است. مشکل بیان جزئیات به خودی خود نیست، که اتفاقاً یکی از ویژگیهای کار گلشیری همین پرداختن به جزئیات است، اما در این کتاب و در بیشتر بخشهای آن با جزئیات غیرضروری سروکار داریم که حذف آنها هیچ خللی به کلیت داستان وارد نمیکند. در یکسوم پایانی کتاب وارد فضایی از رئالیسم جادویی میشویم، اما فقط وارد میشویم و نمیتوانیم با آن خو بگیریم؛ چون سیر داستان و دنبال کردن راوی و چیدمانِ وقایع بهگونهای نبوده که بتواند خواننده را درگیر این رئالیسم جادویی کند. در کل جننامه چیزی شبیه آمیختگی همسایههای محمود (آنجا که راوی به دوران کودکی خود و یک خانواده شلوغ و روابط و شخصیتهای درون این خانواده میپردازد، چیزی در حدود ۲سوم کتاب) و ملکوت صادقی (وقتی وارد دنیای خیال و خرافات و علومغریبه میشود) است؛ اما این آمیختگی خوب از کار درنیامده، چون نه قدرت رئالیسم اجتماعی محمود را دارد و نه در رئالیسم جادویی، مهارت و ظرافتهای صادقی. شاید بهتر بود جننامه به جای یک داستان بلند، تبدیل به چندین داستان کوتاه میشد، احتمالاً سرنوشت موفقتری داشت.
از تاریخ بیهقی: «سوگواران مردمشمارانند.» سوگوار چشمش بر در است و همدردانش را شمارش میکند.
«جننامه» اثر هوشنگ گلشیری که نوشتن آن تقریباً چیزی حدود ۱۳ سال طول کشیده و خودِ گلشیری اعتقاد داشت که این رمان مهمترین کارش است. کل کتاب در پنج مجلس تنظیم شده و من تازه به مجلس دوم رسیدم. مجلس اول درباره دوران کودکی راویست؛ خستهکننده، ضعیف و تقریباً بدون هیچ لحظه درخشانی، امیدوارم در ادامه بهتر پیش برود.
درنگی بر رمان «سورةالغراب» محمود مسعودی با عنوان از «قاف» تا «ق» از «شانه» تا «شمشیر» نوشته حورا یاوری (صفحه ۱۱۵ تا ۱۲۵) *مجله ایراننامه: سال نهم، شماره ۱، زمستان ۱۳۶۹.
با جامی لاجوردی، پُر از شراب منتظرش باش، کنار دریاچهای، حوالی عصر، با شکوفهی یاس، منتظرش باش، با صبر اسبی، که بر تاختِ سراشیبِ کوه چیره شده منتظرش باش، با آدابدانیِ شهریاری بزرگ و یگانه منتظرش باش، با هفت بالش، پُر از ابرهای نرم منتظرش باش، با آتشیندمِ زنانهای که فضا را پُر میکند با بوی کفشِ مردانهای بر پُشتِ اسب منتظرش باش، و شتاب مکن، اگر پس از موعد رسید منتظرش باش، و اگر پیش از موعد منتظرش باش، پرندهی شاخسارِ گیسوانش را مرنجان و منتظرش باش، تا چون باغی در نهایتِ زیباییاش، آرام بگیرد منتظرش باش، تا این هوای غریب را به سینه فروکشد منتظرش باش، تا تنپوش را چونان ابرهایی در-حرکت از ساقِ پا بَر کشد منتظرش باش، و او را به ایوان بَر تا ماهِ غرقه در شیر را بنگرد منتظرش باش قبل از شراب، آبَش ده و به دو کبک خفته بر سینهاش چشم نینداز و منتظرش باش، و آنگاه که جام را بر مرمر مینهد بر درنگِ دستهایش دست گُذار گویی شبنمی را برمیداری و منتظرش باش، با او سخن بگو – چونان سخنِ نیلبک با زهی ترسان در کمان – سخن بگو چنانکه آنچه را فردا برایتان مهیّا کرده در نظارهاید و منتظرش باش شباش را، حلقهبهحلقه، بر او فروزان کن و منتظرش باش تا شب آوازت دهد: در هستی جز شما نمانده پس بهظرافت او را ببر تا مرگی که اشتیاقاش را داری و منتظرش باش!…