از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
تقیزاده در خطابه اول انجمن مهرگان (آذر ۱۳۳۹) بزرگترین تکانِ ایران «برای شکستن طلسم جهالت و تعصب و عقبماندگی» را «طلوعِ مشروطیت» عنوان میکند که «فجر تمدن و بیداری» از آن تاریخ ساطع شده و وسعت مییاید. میگوید: «منظور من از تمدنی که غایت آمال (محدود) ما باشد، تنها باسوادی اکثریتِ مردم و فراگرفتنشان مبادی علوم را یا تبدیل عادات و لباس و وضع معیشتِ ظاهری آنها به عادات و آداب مغربی نیست.» تقیزاده درکِ «روح تمدن و فهم و پختگی و رشد اجتماعی و روح تساهل و آزادمنشی» را مدنظر دارد. برای رسیدن به این پختگی شرایطی را قید میکند که یکی از آنها احتراز از وطنپرستی کاذب است: «احتراز از وطنپرستی کاذب و بعضی ظواهر ملتپرستی افراطی که در ادوار اخیره در بین بعضی ملل شرقی شدت یافته و شبیه به غلات شعوبیه(۱) قرون اولای اسلامی است و آن را به زبانهای فرنگی شوونیزم گویند و به زبان خودمانی شاید آن را ملتبازی توان نامید و غالباً مبنی بر خودپرستی و خودستائی ملی است به افراط و دعوی مزیت و تفوق بر اغیار و برتری بر اقوام دیگر و غرور تعصبآمیز ملی -که منشا سرودها و حماسههای آلمان فوقِ همه در آلمان و ماییم که از پادشهان باج گرفتیم(۲) در ایران میشود- که افراط در آن به ناسیونال سوسیالیست آلمانی هیتلر تواند رسید و نه تنها دور از عقل و انصاف و عدالت است بلکه موجب مضرات عظیمهِ ملی و بینالمللی و خطرات و مولدِ خصومتهای افراطی بیجهت بین اقوام تواند شد. البته ملتدوستی معقول و معتدل مقتضای طبیعی اقوام است.» سیدحسن تقیزاده؛ مقالات تقیزاده، به همت ایرج افشار، جلد ۱۸، ص ۹۹ و ۱۰۰. (۱) یحتمل اشارتی هم به میرزا آقاخان کرمانی دارد، که مدعی بود «تمام علوم و تمدن اقوام دیگر عالم و حتی زبانشان» از ایران و فارسی گرفته شده است. تقیزاده اینها را «تعصبات شعوبی» مینامد. (مقالات، جلد ۱۸، ص ۷۶) (۲) شاید اشاره به شعری از ادیبالممالک دارد بهمطلع: برخیز شتربانا بربند کجاوه/ کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه.

حسن تقیزاده و عطیه؛ آرامیده در کنار هم در گورستان ظهیرالدوله پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
حس تقیزاده در دهه ۴۰ به دنبال فروش کتابخانه خود بود تا با پول آن هزینه سفر و معالجه بیماریاش را بپردازد؛ تقیزاده سالها وزیر و وکیل و سفیر و سناتور و رئیس مجلس سنا و از همه مهمتر ایرانشناس و اندیشمند و متفکر برجسته بود، با این حال در سالهای پایانی زندگی وضعیت مالی خیلی بدی داشت چون در نهایت سلامت مادی و پاکدستی کامل زندگی کرد و اندوختهای نداشت (بیشتر نگران عطیه بود که هیچ سرمایهای برایش به ارث نگذاشته بود) و دولت و دربار هم میلی برای کمک به تقیزاده نداشتند، جمالزاده در نامه به ایرج افشار ۱۰ اردیبهشت ۱۳۴۱ نوشته: «خط دست عزیز شما درباره فروش کتابخانه حضرت آقای تقیزاده عز وصول بخشید؛ بهطوری که میفهمم این کتابخانه را به پنجاه هزار تومان معامله کردهاند و یقین دارم دو سه برابر آن قیمت دارد و این مرد بزرگوار به اقل قیمت رضایت داده است. عجبا که دولت ایران و خزانه مملکت ما به قدری فقیر باشد که از عهده تأدیه این قیمت برنیاید. باور نمیکنم و نمیفهمم منظور از اظهار این مطلب که چنین وجهی را نمیتوانیم بپردازیم چیست. اگر با فروشنده دشمنی و سابقه خصومتی داشتند فکر میکردیم که در پی بهانه میگردند که کمکی به آن مرد نشده باشد، ولی کس نیاید به جنگ افتاده. گمان نمیکنم این مرد دیگر در دنیا دشمن و بدخواهی داشته باشد و بلکه برعکس تصور میکنم که از شخص شاه گرفته تا وزیر دربار و نخستوزیر و وزیر فرهنگ و رئیس دانشگاه و رئیس دانشکده مایه نهایت تعجب من است که از عهدهی پرداخت قیمت برنیایند. باید دید گیر کار در کجاست. من به هر حیث یک کاغذ فعلاً به آقای دکتر [علیاکبر] سیاسی نوشتهام که در جوف همین پاکت است و استدعا دارم خودتان شخصاً برسانید و همین کاغذ مرا هم که به جنابعالی نوشتهام برایشان بخوانید و باز اگر راهحلی پیدا نشد، زودتر برایم مرقوم فرمایید تا فکر دیگری بکنم. شاید حاضر شوند که قسمتی از قیمت را نقداً بپردازند، بقیه را در رأس هر ماه در چند قسط بپردازند یا آنکه بانکی و یا ادارهای و یا حتی تجارتخانهای و یا بلکه شخصی از دوستان خلص آقای تقیزاده همه حاضر شود که این وجه را بپردازد و بعد با قسط از دولت دریافت دارد، نتیجه را زودتر به من خبر بدهید: آقای تقیزاده برای معالجه بنا بود به اروپا تشریف بیاورند و لابد منتظرند که این معامله انجام گیرد تا برای مخارج مسافرت و معالجه دستشان خالی نباشد. از شخص شما امتنان قلبی دارم که درین کار دلسوزی میفرمایید و کس بیکسان شدهاید، خدا به شما عوض بدهد». نامههای ژنو؛ نامههای محمدعلی جمالزاده به ایرج افشار: ص۱۴۷ و ۱۴۸.

مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات سال ۱۳۸۳ کتابی منتشر کرده با عنوان «سیدحسن تقیزاده؛ به روایت اسناد ساواک». در این کتاب برچسبهای زیادی به تقیزاده درون اسناد زده شده، اما در هیچ کدام از اسناد حرفی از دزدی و رشوه و اختلاس توسط تقیزاده زده نشده است. در یکی از این گزارشها بیوگرافی از تقیزاده -در زمانی که تقیزاده رئیس مجلس سنا است- توسط رئیس رکن دوم لشگر تبریز نوشته شده که در آن آمده: - میزان تحول و ثروت منقول و غیر منقول: ثروتی ندارد. - اعتیادات: ندارد. - دشمنان مهم: تودهایها. - امیال و آرزوهای شخصی: فقط در ترقی و عظمت ایران دور میزند. - عقاید و افکار سیاسی: مجاهدت در حفظ استقلال ایران و عظمت و سربلندی آن و آزادی ملت. طرفداری طبقه پائین و زحمتکش و فقیر و جهاد بر ضد تمام طبقات ممتاز و وقف وجود برای اصلاح حال و رفاه طبقات محروم از نعمات حیات شایسته؛ خدمت به بهبود حال اقتصادی و فرهنگ و بهداشت. - نقاط ضعف زندگی: غرور زیاد.
![پس از گذشت بیش از سه دهه از انجام پروژه «تاریخ شفاهی ایران»، این پروژه به منبع بسیار ارزشمندی برای پژوهندگان تاریخ تبدیل شده است؛ بهطوری که امروز دسترسی به پروژه تاریخ شفاهی ایران که برای همگان آزاد است، امکان «پهلویپژوهی» را برای علاقهمندان به تاریخ معاصر ایران که سوالات بیشماری درباره این دوره مهم تاریخی دارند، فراهم کرده است. کوشش حبیب لاجوردی و همکاران آن، زمینه انجام پژوهشهای جدید و بازساخت دانش تاریخی ما نسبت به دوره پهلوی را ایجاد کردند. لاجوردی که در مصاحبه با محمود فروغی گفته بود چند قرن بعد کسی که دارد این مجموعه را گوش میدهد «یک دعایی هم واسه ما میکند»، خیلی زودتر از چند قرن، امروز مورد تمجید و ستایش قرار گرفته است. لاجوردی خود نوشته بود «امیدوارم که این کوشش [پروژه تاریخ شفاهی ایران] توانسته باشد بخشی از تاریخ معاصر ایران را ضبط و نگهداری کند تا در آینده مخالفان و موافقان رژیم پیشین نتوانند تاریخ معاصر ایران را یک جانبه و به سود خویش تعبیر و تفسیر کنند.»](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F105.jpg&w=3840&q=75)
پس از گذشت بیش از سه دهه از انجام پروژه «تاریخ شفاهی ایران»، این پروژه به منبع بسیار ارزشمندی برای پژوهندگان تاریخ تبدیل شده است؛ بهطوری که امروز دسترسی به پروژه تاریخ شفاهی ایران که برای همگان آزاد است، امکان «پهلویپژوهی» را برای علاقهمندان به تاریخ معاصر ایران که سوالات بیشماری درباره این دوره مهم تاریخی دارند، فراهم کرده است. کوشش حبیب لاجوردی و همکاران آن، زمینه انجام پژوهشهای جدید و بازساخت دانش تاریخی ما نسبت به دوره پهلوی را ایجاد کردند. لاجوردی که در مصاحبه با محمود فروغی گفته بود چند قرن بعد کسی که دارد این مجموعه را گوش میدهد «یک دعایی هم واسه ما میکند»، خیلی زودتر از چند قرن، امروز مورد تمجید و ستایش قرار گرفته است. لاجوردی خود نوشته بود «امیدوارم که این کوشش [پروژه تاریخ شفاهی ایران] توانسته باشد بخشی از تاریخ معاصر ایران را ضبط و نگهداری کند تا در آینده مخالفان و موافقان رژیم پیشین نتوانند تاریخ معاصر ایران را یک جانبه و به سود خویش تعبیر و تفسیر کنند.»
مروری بر پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد به بهانه درگذشت #حبیب_لاجوردی؛ تکمیل پازل تاریخنگاری پهلوی با پروژه «تاریخ شفاهی ایران»

یک سال از درگذشت حبیب لاجوردی که کاری کرد کارستان گذشت؛ لاجوردی بامداد ۳ مرداد ۱۴۰۰ در سن ۸۳ سالگی درگذشت. با اینکه در فراموشی و آلزایمر درگذشت ولی میراث ماندگاری در تاریخ معاصر ایران بهجا گذاشت که مغلوب هیچ آلزایمری نخواهد شد. یادش که وقت و بیوقت در میان ما زندهست، گرامی باد.
بخشی از نامه علامه محمد قزوینی به حسن تقیزاده درباره یادداشت تقیزاده در موضوع فرنگی شدن: «در "دوایر ایرانی" اینجا [یعنی اروپا] این مواضیع کاوه و مخصوصا آنچه مرقوم داشته بودید که ایرانی باید قلبا و جسما و روحا فرنگی بشود خیلی موضوع بحث و گفتوگو واقع شد و فورا مثل همه جای دنیا و در همۀ مسائل دو طریق شدند. بعضیها میگفتند حق با آقای تقیزاده است و بعضیها میگفتند که اگر چه در واقع حق با ایشان است ولی گفتن این مطلب به این صراحت خلاف احتیاط و خلاف سیاست است و من در هر مجلس که این گفتوگو میشد با کمال شدت طرف سرکار را میگرفتم و حق را به شما میدادم. نه برای اینکه حفظ الغیب سر کار را کرده باشم یا طرف سرکار را گرفته باشم. خیر. برای آنکه عقیدۀ خودم این است. دفاع از عقیدۀ خود میکردم و چون من اهل سیاست نیستم و «آمبیسیون»ی در ایران ندارم دیگر هیچ ملاحظهای از خلاف احتیاط یا برخوردن به کس نداشتم و ندارم و مباحثهای طویل در این خصوص کردیم و من سفت و سخت به نحو اشد از تعبیر شما این عقیده را دفاع میکردم و میدیدم که کمکم خیلیها به طرف من بالاخره میآیند. و من هزار دفعه تجربه کردهام که گفتن یک مطلب radical و خیلی advance همیشه به طور کمال صراحت و بدون هیچ پردهپوشی و احتیاط در عبارت و تعبیر صد مرتبه موثرتر است تا آن را در زیر هزار پردۀ کنایه و استعاره و احتیاطات ادا کردن. باید نترسید و این موضوع را تعقیب کرد که مثلا یک داس تیز به سرعت علفهای هرزۀ موهومات را از بیخ قطع میکند.» نامههای قزوینی به تقیزاده (ص ۱۹ و ۲۰) به کوشش ایرج افشار
معمای هویدا: زندگینامه سیاسی و مسئولیت روشنفکری افشین متین عسگری ترجمه حمیدرضا یوسفی بیوگرافی سیاسی به یک ژانر محبوب در ایران پس از انقلاب تبدیل شده است. شخصیتهای دولتی، رهبران احزاب سیاسی، دانشگاهیان و نویسندگان حرفهای مجموعه بزرگی از زندگینامهها، خاطرات، زندگینامهها و قصه/افسانههای نیمهزندگینامهای را عرضه کردهاند. هنگامی که جمهوری اسلامی در مقام «فاتح» خواستار گسست رادیکال از گذشته شد باعث ایجاد حس عمیق اضطراب و کنجکاوی در مورد همه چیزهایی شد که سرکوب، طرد و انکار شده بودند. با وجود این، یا شاید به دلیل این پالایش رسمی تاریخ، به نظر میرسد اشتهای بیپایانی برای کتابهای مربوط به دوران پهلوی (۵۷-۱۳۰۴) وجود دارد. به لطف واقعیتهای تیره و تار ایران پس از انقلاب، نه تنها رژیم قدیم، بلکه حتی سلطنت قاجار در تخیلات مردمی درخشش نوستالژیک گرمی پیدا کرده است. نوشتن زندگینامه سیاسی و زندگینامه مربوط به دوران پهلوی و جمهوری اسلامی اما از نظر سیاسی همچنان حساستر و از نظر روشنفکری خطیرتر است. محمدرضاشاه پهلوی بلافاصله پس از سرنگونی، پاسخ به تاریخ را نوشت (۱۳۵۹). این کتاب اگرچه که شرحی سادهلوحانه از دستاوردها و سقوط او بود و اهمیت تاریخی چندانی نداشت، اما آغازگر گونهای از «ادبیات انکار» بود که توسط طرفداران رژیم گذشته دنبال شد که مانند شاه، نقصهای رژیم و یا سهم خود را در شکستها انکار میکردند. «معمای هویدا» نوشته عباس میلانی، زندگینامه امیرعباس هویدا، باسابقهترین نخستوزیر شاه و دومین مرد قدرتمند ایران در دو دهه اخیر سلطنت پهلوی است. این کتاب تلاشی بلندپروازانه است که بهراحتی آن را میتوان بهعنوان برجستهترین نمونه در ژانر زندگینامههای سیاسی قرن بیستم ایران محسوب کرد. علاوه بر این، موضوع بحثبرانگیز، سبک جذاب و نثر خواندنی آن، این کتاب را برای مخاطبانی فراتر از دانشگاه نیز جذاب و قابل دسترس میسازد. آثاری از این دست لزوماً بحثبرانگیز و تحریکآمیز اند، اما کتاب میلانی به دلیل تأثیر بالقوهاش، بهویژه بر عموم غیرمتخصصان، توجه ویژهای را میطلبد. معمای هویدا در حالی که شایستگیهای زیادی دارد، اما در نهایت اثری ناامیدکننده و گمراه کننده است؛ چراکه میلانی مقادیر زیادی از تعصب و جانبداری سیاسی را در بازسازی تاریخی خود بهکار برده است. https://www.radiozamaneh.com/717557/
کسروی و مسئله «اروپائیگری» «اروپا در اين يكی دو قرن در نتيجه اختراعات خود مغز تمدن را از دست داده است. از صنايع تا آسايش جهانيان فاصله بسيار است. من اين پيام را به سراسر شرق میدهم: اروپا راه رستگاری را گم كرده و در بيابان گمراهی سرگردان است و شما كه به سوی آن میدويد، همچون او گمراه و سرگردان خواهيد بود». کتابچه «آئین» به قلم احمد کسروی در دو بخش در سالهای ١٣١١ و ١٣١٢ نوشته شده است. کسروی در دورهای که تلاش برای «غربی» شدن و به سمت «غرب» حرکت کردن و در قافله تمدن «نو» قرار گرفتن در میان نخبگان و روشنفکران ایران یک امر ضروری و آنی بود، بر انتقاد جامع از مشی غربی و زندگی غربیان (اروپائیگری) میپردازد. به زعم کسروی غرب در مسیر پیشرفت دچار خطاهای بسیاری شده است که جوامع شرقی باید نسبت به تکرار چنین خطاهایی بپرهیزند تا به مشکلات و گرفتاریهای آنان و حتی بدتر از آن مبتلا نشوند. در دوره پسامشروطه و روی کار آمدن دودمان پهلوی که تقیزاده به نمایندگی از جریان روشنفکری بر ضرورت تغییر و دگرگونی نه تنها ساختار سیاسی، بلکه ساختار اجتماعی/آموزشی و فرهنگی جامعه ایران بهویژه با در نظر گرفتن آنچه در غرب اتفاق افتاده است، تاکید میکند، کسروی با نقد تجربه غرب، بر قرار گرفتن در مسیر «اروپائیگری» و تقلید از آن هشدار میدهد. کسروی در «آئین» نه تنها نگران ایران و جوامع شرقی، بلکه حتی نگران سراسر جهان است. او مینویسد «جهان چنين حال بدي هرگز نديده بود. روشي را كه اروپا براي زندگي برگزيده... عاقبت بسيار شومي دارد. جهان از بيرون آراسته و زيبا ولي جهانيان از آسايش و خرسندي بيبهرهاند...». کسروی ميپرسد كه آيا از اختراعهايي چون اتومبيل، راهآهن، هواپيما، تلگراف، سينما، راديو «زحمت آدميان در زندگي كمتر شده است؟ فسوسا كه نه! دريغا كه نه!» برعكس، در نتيجه اين اختراعها و تبديلهايي كه ناچار در زندگي پديد آمده... دسته انبوه جهانيان آن سختي و رنج را كه امروز دارند هرگز نداشتهاند». اهمیت کتابچه «آئین» از این جهت است که در واقع با نقد کسروی مسیری انتقادی در مواجهه با اخذ تجدد غربی و بهطور مشخص پروژههای مدرنیزاسیون شکل میگیرد و بعدتر در پهلوی دوم تبدیل به یک مسئله مهم و محوری میشود.
آیا دولت ِ جا غمِ انسان دارد؟ جا و منفعت دولت حمیدرضا یوسفی دیشب توییت کردم که محمدرضا پهلوی «غمِ» انسان یا بهتر بگم مسئله «انسان» "The human problem" داشت. نه فقط محمدرضا پهلوی که مسئله تنها شخص او نیست و خیلی فراتر از یک فرد است؛ مسئله در واقع به چگونگی رابطه دولت با «جمعیت» خود در یک بازه زمانی مشخص برمیگردد که میتوانیم این رابطه را با جامعهشناسی دولت توضیح دهیم. ما در پهلوی دوم به ویژه از سالهای ۳۲ به بعد با بازیگری دولتی سروکار داریم که به دنبال بهبود زیست اجتماعی-اقتصادی (بهداشت، آموزش و پرورش، معیشت، بالا بردن سطح سرمایه فرهنگی و..) انسانِ درون قلمرو سرزمینی خود است. در واقع مسئله دولت دستیابی به مقوله «رفاه» برای انسان بود و اتفاقاً هر شکلی از تحقق رفاه، در بلندمدت به بقا خودِ دولت کمک میکرد. دولت در پهلوی –بهطور مشخص در پهلوی دوم در دو دهه ۳۰ و ۴۰- با توجه به استراتژی خود که پروژه انقلاب سفید هم در درون همین استراتژی تعریف میشود، درگیر با «انسانِ ایرانی» بود و میخواست انسان ایرانی زندگی با کیفیتی -یا به قول خودِ محمدرضا پهلوی طراز اول- نسبت به قبل داشته باشد، تا در نهایت سلطنت پهلوی دوام پیدا کند و تاج و تخت شاه از بین نرود (مثلاً نگاه کنید به دو کتاب ماموریت برای وطنم یا انقلاب سفید و سخنرانیهای شاه در اوایل دهه ۴۰- نه فقط شاه که کلاً پروژه دولت این بود). حالا اما اینکه آیا دولت توانست این رفاه را ایجاد کند یا نه موضوع ثانویه است. در یک جواب کوتاه باید گفت «نه» نتوانست و در نهایت در ۵۷ کار پهلوی تمام شد و دولت سقوط کرد "The fall of the state" یا به قول غلامرضا افخمی دچار "Thanatos on a national scale" شد. اما این «نه» چرا نتوانست خود دلایل ساختاری زیادی دارد و نمیشود خیلی سرسری از آن گذشت و در جای خود به توضیح مفصل نیاز دارد. اما با روی کار آمدن جا، ما با تولد دولتی سروکار داریم که نه منافع عمومی که در واقع تنها به دنبال تامین منافع صاحبان قدرت در درون ساحت خود بود؛ در واقع ما در جا با دولتی سروکار داریم که به زبان ساده «بیخیال» همه آن چیزی شد که ما «مردم» از لحظهِ مشروطه تلاش کردیم سوار بر دولت کنیم: تلاش کردیم دولت قانونمند باشد. دولت دموکرات باشد. دولت، دولت توسعه باشد و.. اما در جا دولت تقریباً از زیر بار همه این خواستهای مردمی شانه خالی کرد. دولت در جا، دولت «منفعت» شد "benefit of state"؛ منفعت گروه سیاسی که در درون دولت از ۵۷ به بعد عنان همه امور را از نظامی و سیاسی بگیر تا اقتصادی و اجتماعی در دست گرفت. در واقع در جا ما به تعریف مشخصی از دولت "state" برگشتیم. تعریف مشخصی که ماکس وبر از دولت ارائه میدهد. وبر شاید خیلی دقیقتر از مارکس - که دولت را بیشتر به میانجی تاکید بر مناسبات سرمایه توضیح میدهد- اینگونه تعریف میکند، به زعم وبر «دولت [مدرن] یک جامعه سیاسی است که پیروزمندانه موفق شده ابزار اعمال خشونت (زور) مشروع را در درون یک قلمرو معین از آن خود کند.» امروز دقیقاً دولتِ جا به معنای واقعی کلمه همین است؛ امروز ما با دولتی سروکار داریم که تقریباً هیچ کاری غیر از این تعریف کلاسیک وبر انجام نمیدهد. قانون، دموکراسی، توسعه، آزادی سیاسی و اجتماعی، توانمند کردن اقتصاد، ارتقا آموزش و پرورش و.. هیچ کدام از این امور دیگر برای دولت هیچ اهمیتی ندارد و دولت سراغ این امور نمیرود. دولت در دوره حاکمیت جا به معنای واقعی "pure" شده؛ دولت "Real" شده است. در نتیجه ما امروز فقط با دولتی سروکار داریم که تنها کارویژهای که دارد تامین منافع گروه حاکم در درون خود است؛ و دولت در تعریف مشخص و به معنای واقعی «دقیقا»ً یعنی همین. مسئله در هر لحظه فقط و فقط تامین منفعتِ خود دولت است. دولت هم نه فقط به معنای حکومت “Government” مثلاً حکومت رئیسی یا حکومت روحانی، دولت به معنای وسیع کلمه یعنی "state"؛ ساختار قدرت سیاسی. با این تعریف، در هر لحظه باید بپرسیم «منفعت دولت» یا به بیان دقیقتر منفعت گروه حاکم در درون دولت چیست؟ دولت براساس منفعت خود امروز دست به چه اقدامی میزند؟ بر همین اساس شاید دیگر برای دولت هیچ کدام از این اعتراضها و درخواستهای امروز «مردم یا ملت Nation» اهمیتی ندارد و تا آنجا که در توان داشته باشد، از طریق ابزارهای سرکوب، دست به «نفی» انسان میزند. دولتِ جا مدام مشغول به تعریف سیاستها و سازوکارهایی است که منافع خود را تامین کند و برای انجام این کار اگر لازم باشد «حمام خون» نیز به راه میاندازد، کما اینکه ما امروز به ویژه از ۹۶ به بعد (قبل از ۹۶ بماند) با استمرار دائم این حمام خون طرف هستیم و این حمام خون بهنظر میرسد که فعلاً ادامه خواهد داشت و نباید به چنین جملههای عوام فریبانهای همچون «تا وقتی زنده هستم اجازه نمیدهم مردم از این گرانی آسیب ببینند.» هیچ توجهی کرد.
کوتاه درباره یک کتاب؛ یک چاه و دو چاله و مثلاً شرح احوالات جلال آلاحمد خیلی تصادفی کتاب «یک چاه و دو چاله و مثلاً شرح احوالات» رو از جلال خوندم (کل کتاب کمتر از ۸۰ صفحهست و برای اولین بار در سال ۱۳۴۳ در تهران منتشر میشه). کتاب با اینکه در برخورد اول کاملاً چرند بهنظر میرسه، اما وقتی بیشتر درگیر کتاب میشی، از قضا خیلی هم خوندنیه، حداقل برای یک بار. لغزشهایی که در جریان زندگی برای جلال اتفاق میافته و براساس این لغزشها بنا داره که خودش رو ملامت کنه. جلال تو این کتاب در واقع سه داستان از زندگی خودش روایت میکنه که براش به قول خودش اتفاقها و تجربه بدی بودند. اولین اتفاق که جلال به عنوان «چاه» -مثلاً از همه بدتر- ازش نام میبره، برخورد با همایون صنعتیزاده -مباشر بنگاه فرانکلین- (داستان کتابسازی و ترجمه برای یک سناتور با همراهی سیمین دانشور) بود و دو چاله که یکی ابراهیم گلستان و دیگری ناصر وثوقی بود؛ که داستان برخورد با گلستان (چاله اول) که از درایت و زرنگبازی و کلاً ویژگیهای شخصیتی گلستان میگه که در واقع با شاه فالوده نمیخوره و خدا رو بنده نیست، خیلی جالب و خوندنی است. حالا جدا از نثر و روایت ادبی و کلاً زبونبازی جلال، شاید نکته اصلی کتاب اینجاست که جلال این سه داستان کوتاه رو در قالب یک کتاب مینویسه تا به دلیل داشتن این تجربههای بد، خودش رو به نوعی تنبیه و مورد شماتت قرار بده، اما در جریان بازگو کردن روایتها، قضیه کاملاً برعکس اتفاق میافته و جلال با تازیانه (انتقامگیری شخصی) به جان صنعتیزاده، گلستان و وثوقی میافته. بخش آخر کتاب هم (مثلاً شرح احوال) جلال خیلی خلاصه شرحی از اتفاقهای زندگی خودش ارائه میده. کلاً این شبه کتاب رو میشه کمتر از یک نیمروز خوند و ازش گذشت، چون تقریباً هیچ ماندگاری و نکته قابل ارجاعی نداره، ولی باز به یه بار خوندنش میارزه. اردیبهشت/ ۱۴۰۱ #جلال_آل_احمد