از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
۱/ سیاست: «امروز» مواجههِ فلسفی یا ماتریالیستی؟ تکلیفِ ما با «خیابان» چیست؟ نسبتِ امروز «ما» یا دقیقتر جنبش زن/زندگی/آزادی با خیابان چیست؟ خیابان را چگونه باید فهمید؟ آیا امروز هم باید بار دیگر به خیابان مثل روزهای ۸۸ «فلسفی» -نه در معنای فهمِ انتقادی بلکه انتزاعی آن- فکر کنیم و درباره چرایی بودن/نبودن در خیابان یا «از آنِ خود کردن خیابان»، «سیاست در خیابان ممکن میشود» یا «خیابان و امکان رهاییبخشی سوژه» و.. دست به تامل فلسفی بزنیم؟ سال ۸۸ وقتی جمعیت، خیابانهای این کشور را به یک «آن» فتح کرد و عملاً فضا با جمعیتِ درون آن معنا پیدا کرد، مبارزه برای ما بیشتر با فتح کردنِ خیابان جلو میرفت؛ ماندن در خیابان و «جنگیدن» حتی با «سکوت» تا پای مرگ. در این میان انبوهی یادداشت نیز همراه با فلسفیدن به خیابان تولید شد و خیابان نه تنها به دال مرکزی مبارزه در ۸۸ تبدیل شد، بلکه خیابان معنای دیگری به جنبش ۸۸ بخشید و ۸۸ جنبش سیاسی ِ خیابان تعریف شد (خیابان هدفِ مبارزه شد)؛ و حتی بعضیها که کم هم نیستند، یک طبقهِ «متوسط»ی هم به آن اضافه میکردند: «جنبشِ سیاسی طبقه متوسط [شهری] که خیابان را درنوردید و سیاست را در دل آن امکانپذیر کرد.» امروز پس از گذشت ۱۳ سال از روزهای ۸۸ در خیابان؛ که ما در آن، «ما»ی جمعی یعنی «مردم» -که به ملموسترین شکل با سیاست درگیر شد- شدیم و در کفِ خیابان برای چند ماه زندگی کردیم، بار دیگر خیابان و چرایی مبارزه در آن به مسئله امروز ما تبدیل شده است، تکلیف امروز «ما» با خیابان چیست؟ نسبتِ خیابان با سیاست در وضعیتِ اکنون چگونه است؟ آیا امروز هم باید سیاست را در نسبت با امکانهای خیابان؛ ماندن و مبارزه کردن در آن تعریف کنیم؟ اگر از رویدادهای اعتراضی سال ۷۸ فعلاً بگذریم، بعد از ۵۷، لحظه بازگشت دوباره ما به خیابان در ۸۸ رقم خورد –در معنی جنبشی آن-؛ با این تفاوت که در ۵۷ جنبش معطوف به مبارزه در خیابان، عملاً با تسخیر مستقیم قدرت سیاسی و تغییر مناسبات آن گره خورد و در ۸۸ اما بیشتر جنبشِ «خیابان»ی میخواست –به نظر میرسید- که شکل دیگری از فهمِ «سیاست» را در مبارزه خود ممکن کند و به تاملپردازی نسبت به آن بپردازد. همین که چه شکلی از سیاست را ممکن کند، ما را در یک مواجههِ فلسفی/نظرورزانه –حتی گاهاً الهیاتی- با سیاست قرار داد، همین باعث شد که به خیابان و آنچه که در آن میگذرد، بلند فکر کنیم؛ و همین «فقط» بلند فکر کردن و دوراندیشی درباره چیستی و کشفِ امکانهای خیابان –که انگار رستگاری ما تنها با آن گره خورده است- ما را از فهم سیاست در معنای مشخص و در تعریف ماتریالیستی آن –در یک فضای کاملاً آنتاگونیستی- که اتفاقاً سیاست را با هدف مبارزه با قدرت عینی موجود تعریف میکند؛ یعنی «دولت؛ ساخت قدرت سیاسی که فرماسیون اجتماعی را مدام براساس منافع سیاسی و اقتصادی نیروهای درون خود بازتعریف میکند» دور میسازد، و بیشتر ما را با سیاست در معنای رهاییبخشی آن –نجاتِ سوژه- و چشم به تحقق «رخداد» درگیر میکرد. نه فقط این فهم از سیاست و مواجههِ آن با خیابان، حتی مقوله «خشونت» نیز در این صورتبندی فلسفی مطرح شد؛ -به جای پرداختن به سازوکارهای عینی خشونت و کیفیتِ کردارهای آن، چرایی اعمال خشونت و چیستی جنس آن مورد تامل قرار گرفت- چرا خشونت لازم است؟ خشونت خوب است یا بد؟ کدام خشونت موجه است: در مقام کنش یا در مقام واکنش؟ خشونت کجا مشروع است و کجا نامشروع؟ خشونت الهیاتی چیست؟ و.. طرح سوالهایی از این دست عملاً در یک صورتبندی فلسفی/انتزاعی مطرح شد و بدون اینکه «تماماً» نسبتی مستقیم با وضعیتِ انضمامی و آنچه در واقعیت بود داشته باشد؛ و شاید همین صورتبندی فلسفی از سیاست، از خیابان، از خشونت و از «مردم»، تحقق سیاست در معنای ماتریالیستی آن را به نوعی غیرممکن کرد. فهم یا مواجههِ ماتریالیستی یعنی توجه به سیاست در صورتبندی روابط قدرت، در بین نیروها و در چگونه بازیگری انضمامی آنها در زمینِ واقعیتِ موجود و میدان امکانها؛ و سیاست شاید اصلاً چیزی جز همین تحقق «این» یا «آن» امکان نیست. (قسمت دوم در پایین/)
چون لینک مطلب مدتهاست در دسترس نیست، فایل Pdf آن را میگذارم. ناسیونالیسم ایرانی؛ بازبینی مجدد/ مورد تقی ارانی
درباره ضرورتِ توجه به «تکثر» و «تفاوت» و جلوگیری از مرگِ آنها فردای ۲۲ بهمن ۵۷، تمام «تکثر» و «تفاوت» انقلاب به پایِ ساخت تنها یک صدای واحد قربانی شد: یک صدا با تمام خشونت، صدا/نیروهای دیگر را نه ساکت که شروع به «خفه»کردن کرد و جمهوری در همان آغاز کار بر باد رفت. در مسیر انقلابِ اکنون و پیروزی جنبش زن/زندگی/آزادی، بار دیگر باید به پذیرش تکثر و تفاوت بازگردیم. یک انقلاب با تکثر و تفاوت[ها] متولد میشود و با استمرار تکثر و تفاوت و به یک معنا حفظِ چندصدایی، تداومِ دموکراتیک پیدا میکند- «مردم» نه یک کل واحد و یکدست، که مجموعهای از تکثر و تفاوتها است. خواستِ آزادی و برابری یعنی تحقق و پذیرش همین تکثر و تفاوت؛ که خودِ برآمدنِ دموکراسی هم در واقع چیزی جز این نیست. اگر بیرون از شعار فکر کنیم، ما هیچ وقت باهم «یکی» نمیشویم -شاید اصلاً نباید هم بشویم/چون یکی شدن یعنی همان که فاشیسم میخواهد- یکی شدنِ ما یعنی مرگ تکثر و تفاوت که اتفاقاً «سیاست» به معنای پویایی و رهاییبخشی آن را غیرممکن میکند. به جای یکی شدن اما «ما» میتوانیم بهم/بهیکدیگر نزدیک شویم؛ نزدیک شدن برای تغییر وضعیتی که میتواند «شاید/احتمالاً» زندگی را دوباره ممکن کند: همان که سالهاست از ما ربوده شده و مرگ جای آن را گرفته است. ممکن است امروز از «مردم» کسی جنایت را ببیند و چیزی نگوید؟ بله ممکن است کسی جنایت را ببیند و چیزی نگوید و در اکنون بیتفاوت باشد. اما این «کسی»ها بالاخره -دیر یا زود- جنایت را میبینند و حس میکنند و از سکوت و بیتفاوتی پا پس میکشند و در جبهه مدافعِ خواست تغییر وضعیت قرار میگیرند. همین نزدیک شدن ما یعنی تحقق انقلاب: انقلاب با نزدیک شدن ما اتفاق میافتد نه لزوماً با اصرار به یکی شدن؛ که ممکن است به درگیری و قضاوت و فاصله و حتی دور شدن از هم بیانجامد. هرکسی در مسیر مبارزه برای تحققِ دموکراسی و خواستِ آزادی و برابری، دنبال برداشتن یک خشت از دیوار بلند استبداد باشد، با ما و به ما نزدیک و «بر» قدرت است نه «با» آن؛ چون مسئله تنها مبارزه با استبدادِ امروز نیست، مسئله غیرممکن کردن تولد دوباره استبداد در فردای گذار از این استبداد فعلی است. لزومی ندارد همه مثل هم، فقط به یک شیوه به دنبال مبارزه با استبداد باشیم، مهم اما در جبهه مبارزه با استبداد بودن است. استمرار مبارزه و تلاش برای نفی استبداد با همین تفاوتها پیش میرود. اگر این تفاوتها را نپذیریم، همچنان در منطقِ فردای ۵۷ دست و پا میزنیم؛ همان منطقی که تا به امروز هر صدایی را با برچسب «صدای مخالفِ دیگری»، وحشیانه سرکوب و حذف کرده است. چگونه به دموکراسی رسیدن، به اندازه خودِ رسیدن به دموکراسی مهم است؛ و شاید حتی بیشتر از آن، چون این «چگونه» به دموکراسی رسیدن، دوام و ماندگاری آن را در بلندمدت تضمین میکند. خواستِ آزادی و برابری و دموکراسی و تلاش برای استبدادزدایی از قدرت، همه و همه در یک مسیر دموکراتیک اتفاق میافتد -بهتر است که بیفتد- و حذف صدای «دیگری» حتماً به انسداد این مسیر کمک میکند و مجدداً بازی را به نفع برآمدن یک اقتدارگرایی دیگر رقم میزند.
«این مملکت درست شدنی نیست؟» بخشی از مصاحبه علی امینی با حبیب لاجوردی در مجموعه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد
احسان طبری در مجله دنیا (نشریه سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب توده ایران/ شماره ۳، خرداد ۱۳۵۵) در مطلبی با عنوان «پنجاه و پنج در هشتاد و یک»* در نقد نه بلکه حمله به علی دشتی نوشته است: «اگر آقای دشتی پنداشته است پنجاه و پنج او پروندهاش را نزد معشوق تاجدار امروزیاش میآراید، مطمئن باشد که آن را در نزد صاحب اصلی کشور، یعنی مردم، از همیشه آلودهتر کرده است. ولی دشتی را چه باک! این نوع جانوران پراگماتیک برای این دم زندگی میکنند و اهمیتی به قضاوت تاریخ و مردم نمیدهند. شعار آنها این است: دنیا پس از مرگ ما چه دریا چه سراب. در تاریخ معاصر ایران مردانی بودهاند که تمام غنای معنوی و سرمایه حیاتی خود را بهخاطر دفاع از منافع اصیل خلق نثار کردند و زندگی جوان خود را فدیه آن ساختند. در تاریخ معاصر ایران مردانی نیز بوده و هستند از قبیل تقیزاده، دکتر رضا شفق و همین آقای علی دشتی که هر مایهای که داشتهاند بهخاطر برخورداری از لذات عمر در خدمت ستمگر نهادند؛ و به قول شاعر دانش و آزادگی و دین و مروت، این همه، را برده درم ساختند و یا به گفته انجیل مرواریدهای خود را در پای خوکان ریختند. دو نوع جهانبینی، دو نوع زندگی، دو نوع انسان. این موجودات از نفرت مردم، از لعن تاریخ پروایی ندارند. فلسفه آنها فلسفه خوشباشی خودخواهانه و فردگرایانه افراطی محض و وقیح است؛ یعنی آنچه که به آن زرنگی میگویند. دیگران، آنها که بهخاطر ایدهآلهای خود با غولان و جادویان نیرومند در افتادند، به گفته اینها دیوانهاند.» سال ۵۵ کسی این حرفها را میزند که دو سال بعد در زیر علمِ خمینی و جریان اسلام سیاسی که نسبتی با نجاتِ «خلق» نداشت و ندارد، جانانه سینه میزند، اما باز با این حال چند سال بعد مورد هجوم بیرحمانه خشمِ افسارگسیخته تاجدار تازه بر تخت قدرت نشسته میشود. اتفاقاً تاریخ نشان داد که امثال تقیزادهها و دشتیها نه بنده قدرت که منتقدِ دقیق و جدی آن بودهاند؛ اما نه به سبک و سیاق احسان طبریها که رگ گردنشان در مبارزه و نفی هر شکلی از کلام یا اصطلاحاً به زعم آنها ساز مخالف بیرون میزد ولی همزمان چراغ عقل یا درایت انتقادیشان نسبت به مار خفته در محراب خاموش بود. قضاوتهای کلی به دور از واقعیت و صرفاً برچسبزدنهایی از این دست که «ما با مردم هستیم و تو با مردم نیستی!» چه خونها در زمستان انقلاب جاری کرد. اگر عقلانیت سیاسی و فهم انتقادی در کار بود، امثال طبری باید خیلی زودتر مانند ایرج اسکندری در مییافتند که این زمین بازی، زمین بازی ما نیست. هم طبری و هم کیانوری «تمام» دوراندیشی و شعور سیاسی را قربانی شور سیاسی کردند -آن هم خیلی کودکانه با آن همه تجربه سیاسی که داشتند- تا جایی که حتی تن به دفاع از خلخالی و دادگاه انقلاب هم دادند. این طبری نه دشتی بود که آنچنان دل به تاجدار خود بسته بود که لحظهای در حمله به دولت بازرگان (با لیبرالی نامیدن و آمریکایی بودن) پا پس نکشید؛ دولتی که اگر کار با آن جلو میرفت شاید ما امروز وضعیت بهتری داشتیم (احتمالاً). طبری و جریان طبری هر صدای مخالف را -که استدلال دیگری در چنته داشت- برنمیتابیدن و انواع و بدترین انگها را به آن میزدند. تقیزاده اگر بنده قدرت بود، سوژه خنده شاه و علم نمیشد که میگفتند «این پیر خرفت جز هذیانگویی، کار دیگری بلد نیست» یا دشتی از سال ۴۲ با نقد مشی سیاسی شاه از دربار رانده نمیشد. امروز کمی مطمئنتر میتوانیم بگوییم که طبری همه تاریخ و تحلیل انتقادی را در پای میل سیاسی خود قربانی کرد. در بزنگاه سیاسی، شور اگر بدون شعور و درایت و دوراندیشی «انتقادی» باشد، فاجعه میآفریند؛ این را نه من که تاریخ میگوید و بارها به شکلهای مختلف نیز نشان داده است. *منظور از عنوان یادداشت طبری، نگارش کتاب پنجاه و پنج در ۸۱ سالگی زندگی دشتی است. دشتی متولد ۱۲۷۳ش. بود و در سال ۱۳۵۴ هشتاد و یک سال داشت.
نیکوس پولانزاس در مقاله بلند «پیش به سوی سوسیالیسم دموکراتیک» در کتاب «دولت، قدرت، سوسیالیسم» (۱۹۷۸)، بر اهمیتِ استمرار [تکثر/چندصدایی] جنبشهای اجتماعی دموکراتیک از پایین برای نه لزوماً و یا تنها تغییر فرم قدرت سیاسی بلکه ماهیت قدرت تاکید میکند؛ چراکه تحققِ انقلابِ [آنی] بدون بازیگری/تاثیرگذاری جنبشهای اجتماعی -صرفاً با مبارزه و انفجار سیاست در خیابان نه قدرت- ممکن است تنها فرم قدرت سیاسی را تغییر دهد نه ماهیت آن را؛ تنها انقلابی میتواند -در معنای مارکسی آن- به زیر و رو کردن یا از ریشهکندنِ قدرت موجود منجر شود که نهایت و به یک معنا خروجی تراکمیافتگی جنبشهای مختلف اجتماعی باشد که خواستِ متفاوت نیروها را نمایندگی میکند. اگر به ۵۷ برگردیم انقلاب نه مشخصاً نتیجه استمرار جنبشهای اجتماعی، که بیشتر معلول بحران دولت بهویژه در نیمه دوم دهه ۵۰ بود که منجر به تغییر فرم قدرت از دولت اقتدارگرا به دولت شبهتوتالیتر شد: اقتدارگرایی پهلوی جای خود را به شبهتوتالیتر اسلامی/شیعی داد، اما دولت یا ساخت قدرت سیاسی و مناسبات درون آن از جمله اعمال قدرت مرکز بر «پیرامون» و قدرتزدایی از آنها -نیروهای پیرامونی- به نفع توانمند شدن هرچه بیشتر مرکز، بازتولید و ادامه پیدا کرد؛ حتی -پس از انقلاب ۵۷- ترکیبِ ناسیونالیسم دولت ملی مرکزگرا با ایدئولوژی پاناسلامیسم و بعدتر پانشیعیسم و دیکته حداکثری آن بر تمام نیروها، شکل اعمال قدرت دستگاههای دولت را به اعمال خشونت مستمر تبدیل کرد. آنچه که امروز در کردستان و زاهدان و پیشتر در خوزستان اتفاق افتاد، چیزی جز اعمال خشونت و برخورد قهری دولت مرکزگرا برای حفظ و بازتولید حاکمیت همهجانبه خود نیست. تنها نیرو[هایی] امروز میتواند مناسبات قدرت دولت و نظم مرکز/پیرامون را تغییر دهد که از دل جنبشهای اجتماعی «دموکراتیک» از پایین بیرون بیاید و به دنبال نه فقط تغییر فرم قدرت بلکه ماهیتِ آن نیز باشد. این جنبش[های] اجتماعی است -اگر به تاریخ معاصر برگردیم- که میتواند خواستِ قانون، آزادی و برابری را سوار قدرت کند. اگر خبری از تعینیابی جنبش اجتماعی نباشد، انقلاب از پیش شکست خورده است؛ حتی اگر موج آن در یک وضعیت تاریخی نیرویی را به جای یک نیروی دیگر بالا بیاورد (تجربه ۵۷،). به این معنا انقلاب بدون تکثر جنبشهای اجتماعی -با صداهای مختلف- و بازنمایی جمهوریت آن در ساخت قدرت، میتواند در عین تغییر، به تولد شکل دیگری از انواع اقتدارگرایی منجر شود که در آن بار دیگر صدا یا صداهایی به نفع تنها موجودیت یک «صدا»ی واحد -اما غیر دموکراتیک- حذف شود.

سخنرانی علی دشتی در دوره سیزدهم مجلس شورای ملی، جلسه ۲۲، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۲۰. *مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره سیزدهم.
صدای انقلاب شما را شنیدم.. فیلم کامل آخرین نطق تلویزیونی محمدرضا پهلوی در ایران در ۱۴ آبان ۱۳۵۷ دو ماه پیش از آن که از کشور خارج شود. شاه در این نطق ضمن وعده انتخابات آزاد و جبران اشتباهات گذشته رژیم، از تلویزیون سراسری به مردم گفت که «پیام انقلاب» آنان را شنیده است. از تمام این نطق تقریباً ۹ دقیقهای، جمله «من هم صدای انقلاب شما را شنیدم» (در اصل: من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم) بیش از همه در یادها ماند و بعدها این نقلقول تبدیل به کنایهای شد که از بیخبری کارگزاران دولت و سیاستمداران رژیم پهلوی و بیداری دیرهنگام آنها حکایت داشت؛ در نهایت انقلاب ۵۷ منجر به سقوط حاکمیت پهلوی و پیروزی اسلامیون سیاسی شد. @batarikh
توضیح شاپور بختیار درباره نامه سه امضایی در مصاحبه با مجموعه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد

تصویر نامه کریم سنجابی، شاپور بختیار و داریوش فروهر خطاب به محمدرضا پهلوی در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶
در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ سه تن از سران جبهه ملی یعنی کریم سنجابی، داریوش فروهر و شاپور بختیار در نامهای به شاه، از او خواستند که برای نجات کشور به حکومت استبدادی پایان داده، به اصول مشروطیت تمکین کند. پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی فزایندگی تنگناها و نابسامانیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور چنان دورنمای خطرناکی را در برابر دیدگان هر ایرانی قرار داده که امضاکنندگان زیر بنا بر وظیفهٔ ملی و دینی در برابر خدا و خلق خدا با توجه به اینکه در مقامات پارلمانی و قضایی و دولتی کشور کسی را که صاحب تشخیص و تصمیم بوده، مسئولیت و مأموریتی غیر از پیروی از «منویات ملوکانه» داشته باشد نمیشناسیم و در حالی که تمام امور مملکت از طریق صدور فرمانها انجام میشود و انتخاب نمایندگان ملت و انشای قوانین و تأسیس حزب و حتی انقلاب در کف اقتدار شخص اعلیحضرت قرار دارد که همهٔ اختیارات و افتخارات و بنابراین مسئولیتها را منحصر و متوجه به خود فرمودهاند این مشروحه را علیرغم خطرات سنگین تقدیم حضور مینماییم. در زمانی مبادرت به چنین اقدامی میشود که مملکت از هر طرف در لبههای پرتگاه قرار گرفته، همهٔ جریانها به بنبست کشیده، نیازمندیهای عمومی به خصوص خواروبار و مسکن با قیمتهای تصاعدی بینظیر دچار نایابی گشته، کشاورزی و دامداری رو به نیستی گذارده، صنایع نوپای ملی و نیروهای انسانی در بحران و تزلزل افتاده، تراز بازرگانی کشور و نابرابری صادرات و واردات وحشتآور گردیده، نفت این میراث گرانبهای خدادادی به شدت تبذیر شده، برنامههای عنوان شده اصلاح و انقلاب ناکام مانده و از همه بدتر نادیده گرفتن حقوق انسانی و آزادیهای فردی و اجتماعی و نقض اصول قانون اساسی همراه با خشونتهای پلیسی به حداکثر رسیده و رواج فساد و فحشا و تملق، فضیلت بشری و اخلاق ملی را به تباهی کشاندهاست. حاصل تمام این اوضاع توأم با وعدههای پایان ناپذیر و گزافه گوییها و تبلیغات و تحمیل جشنها و تظاهرات، نارضایی و نومیدی عمومی و ترک وطن و خروج سرمایهها و عصیان نسل جوان شده که عاشقانه داوطلب زندان و شکنجه و مرگ میگردند و دست به کارهایی میزنند که دستگاه حاکمه آن را خرابکاری و خیانت و خود آنها فداکاری و شرافت مینامند. این همه ناهنجاری در وضع زندگی ملی را ناگزیر باید مربوط به طرز مدیریت مملکت دانست، مدیریتی که بر خلاف نص صریح قانون اساسی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر جنبهٔ فردی و استبدادی در آرایش نظام شاهنشاهی پیدا کردهاست. در حالی که «نظام شاهنشاهی» خود برداشتی کلی از نهاد اجتماعی حکومت در پهنهٔ تاریخ ایران میباشد که با انقلاب مشروطیت دارای تعریف قانونی گردیده و در قانون اساسی و متمم آن حدود «حقوق سلطنت» بدون کوچکترین ابهامی تعیین و «قوای مملکت ناشی از ملت» و«شخص پادشاه از مسئولیت مبری» شناخته شدهاست. در روزگار کنونی و موقعیت جغرافیایی حساس کشور ما ادارهٔ امور چنان پیچیده گردیده که توفیق در آن تنها با استمداد از همکاری صمیمانهٔ تمام نیروهای مردم در محیطی آزاد و قانونی و با احترام به شخصیت انسانها امکانپذیر میشود. این مشروحهٔ سرگشاده به مقامی تقدیم میگردد که چند سال پیش در دانشگاه هاروارد فرمودهاند: «نتیجهٔ تجاوز به آزادیهای فردی و عدم توجه به احتیاجات روحی انسانها ایجاد سرخوردگی است و افراد سرخورده راه منفی پیش میگیرند تا ارتباط خود را با همهٔ مقررات و سنن اجتماعی قطع کنند و تنها وسیلهٔ رفع این سرخوردگیها احترام به شخصیت و آزادی افراد و ایمان به این حقیقتهاست که انسانها بردهٔ دولت نیستند و بلکه دولت خدمتگزار افراد مملکت است». و نیز به تازگی در مشهد مقدس اعلام فرمودهاید «رفع عیب به وسیلهٔ هفتتیر نمیشود و بلکه به وسیلهٔ جهاد اجتماعی میتوان علیه فساد مبارزه کرد». بنابراین تنها راه بازگشت و رشد ایمان و شخصیت فردی و همکاری ملی و خلاصی از تنگناها و دشواریهایی که آیندهٔ ایران را تهدید میکند ترک حکومت استبدادی، تمکین مطلق به اصول مشروطیت، احیای حقوق ملت، احترام واقعی به قانون اساسی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر، انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات، آزادی زندانیان و تبعید شدگان سیاسی و استقرار حکومتی است که متکی بر اکثریت نمایندگان منتخب از طرف ملت باشد و خود را بر طبق قانون اساسی مسئول اداره مملکت بداند. ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ دکتر کریم سنجابی / دکتر شاپور بختیار/ داریوش فروهر

چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟ یادداشت مصطفی رحیمی در روزنامه آیندگان به تاریخ ۲۵ دی ۱۳۵۷

یادداشت شاهرخ مسکوب در نخستین روز پس از انقلاب ۵۷ از کتاب روزها در راه @batarikh
در حضر و در سفر رمانهای در حضر و در سفر به ترتیب انقلاب اسلامی و زندگانی تبعیدیانی که در تلاش مبارزه با نظام برآمده از انقلاب هستند، تصویر مینماید. مهشید امیرشاهی در باره ارتباط این دو کتاب میگوید: «اختلافاتی که از نظر سبک نگارش و زمان روایت داستان وجود دارد این دو اثر را از حالت جلد اول و دوم یک اثر واحد خارج میکند. به علاوه در در حضر قهرمان یا ضد قهرمان رمان نفس حادثه انقلاب است و نقش آدمها نقشی گذراست، در حالیکه درسفر فقط بر شخصیتسازی استوار است و سیمانی که این شخصیتها را در کنار هم نگاه میدارد فضای تبعید است؛ ولی به هر حال راوی در سفر همان راوی در حضر است، همان زن نویسندهای است که انقلاب را از نزدیک دیده و حالا دور از وطن زندگی میکند. اگر در در حضر خشم راوی است که احساس غالب بر محتوای کتاب است در در سفر طنزش جانشین آن خشم شده است.»