از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

این قتلعام و کشتار سیستماتیک دولتی و اعمال خشونتی که انگار هیچ مرزی ندارد (حتی از بدنها هم فراتر میرود و زیستبوم را هم نابود میکند) و حمایت جانانه دولتهایِ بهظاهر دموکراتیک و آزادیخواه و «پایبند به حقوق بشر» (کدام بشر؟) از ادامه حرکت این ماشین که هر روز بیشتر از دیروز تنها مرگ بر رویِ مرگ تلنبار میکند، اتفاقاً به همه ما نشان میدهد که بله بالاتر از سیاهی هم همیشه رنگی وجود دارد. پیوند شوم اقتدارگرایی دولتی (حاکمیت حداکثری و بیچون و چرایِ دولتها) با بازیگری همهجانبه سرمایه (که هیچ انسدادی در مدارهایِ گردش و جابهجایی آن نباید وجود داشته باشد) عملاً امکان هر شکلی از زیستن را هر روز دشوارتر و غیرممکنتر میکند و با ادامه این وضعیت، تقریباً هیچ آینده روشنی برایِ حیات «انسان» قابل تصور نیست. به قولِ والتر بنیامین خاموش شدنِ نور ستارهها نه برایِ امروز و لحظه اکنون ما (مسئله فقط ظهور نازیسم نیست) که برایِ همیشه اتفاق افتاده و آینده به مراتب خاموشتر از امروز است و مرگ سراسر گیتی را فرا خواهد گرفت- و کسی هم قادر به کشیدن ترمز اضطراری این قطار نیست. این روزهایِ غزه -این حجم از ویرانی و خشونت و نفی بدنها- به مراتب سیاهتر و وحشتناکتر از کارنامه نازیها نیست؟ وضعیت همه این سالهایِ غزه چیزی بدتر از یک گتو بود و امروز کار به جایی رسیده که حتی هیچ شکلی از حیات هم دیگر نباید در این گتو وجود داشته باشد و پیشبینی بنیامین برایِ آینده -حداقل تا به امروز- کاملاً درست از آب درآمده است.
ما میریم تهران ما به تهران نمیرسیم ما همگی میمیریم.. انقلاب بدونِ رستگاری؛ سقوط. اینجا زندگی ما در هر ثانیه..
ادبیات و مشی قهری سلطنتطلبها ربطی به امروز ندارد، از سالهایِ خیلی دور تا به امروز همیشه همین بوده است. تیتر اصلی روزنامه ملت ما، عصر چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲: «مصدقالسلطنه، گمشو» در جای جایِ روزنامه هم مصدق را اینگونه خطاب میکند: «فاحشه پلید»، «کفتار شارلاتان»، «گرگ درندهخو»، «سیفلیسی دیوانه».
زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر شش داستان کوتاه از ارنست همینگوی با یک پیشگفتار بلند از ابراهیم گلستان موسسه مطبوعاتی امیرکبیر؛ چاپخانه دانشگاه بهمن ۱۳۲۸

سهراب دریابندری در مقدمهای که بر کتاب «بیستویک داستان از ارنست همینگوی» با ترجمه نجف دریابندری نوشته -که به تازگی از سویِ نشر کارنامه منتشر شده است- از نجف دریابندری بهعنوان «معرف همینگوی در ایران یاد میکند»؛ در حالی که ابراهیم گلستان سالها قبلتر از اینکه نجف دریابندری دست به ترجمه همینگوی بزند، مجموعهای از داستانهایِ کوتاه او را با عنوان «زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر؛ شش داستان کوتاه از ارنست همینگوی» ترجمه و در سال ۱۳۲۸ توسط موسسه مطبوعاتی امیرکبیر منتشر کرد. اما علاوه بر این ترجمه، گلستان یک پیشگفتار تقریباً ۳۰ صفحهای نیز در معرفی همینگوی در آغاز کتاب نوشته که بعد از گذشت بیشتر از هفتاد سال، هنوز یکی از بهترین و دقیقترین نوشتهها در معرفی ارنست همینگوی و ادبیات و داستاننویسی او است. موضوع تقدم و تاخر در مواجهه با همینگوی و ترجمه آثار او به فارسی نیست (که البته سهراب دریابندری هیچ نامی از ابراهیم گلستان بهعنوان اولین مترجم آثار همینگوی به فارسی نمیبرد)، اما تاریخ را به شکل وارونه بازگو کردن و روایت خود را بر واقعیت سوار کردن، نه فقط به دور از انصاف که تاریخسازی وارونه در لحظه اکنون برایِ خوانندههایِ امروز است.
تحقیق اجتماعی و مونوگرافی پروفسور موریواونو در روستایِ خیرآباد شیراز ۲۵ سال طول کشید (از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۹)؛ بهطوری که پروفسور موریو در خیرآباد به کدخدایِ خیرآباد معروف شده بود: «در آغاز برایِ تحقیق اجتماعی و مردمشناسانه در خیرآباد به این روستا رفتم. اما هرچه میگذشت و رابطه روستائیان آنجا و این نگارنده نزدیکتر و صمیمیتر میشد، در حقیقت از مقصود اصلی که مطالعه وضع دِه و روستائیان بود دور میشدم و احساس میکردم که میخواهم زندگی روستائیان را همچون نمایش واقعی که صحنهاش روستایِ خیرآباد است ببینم، و شخصیت و شیوه کار و اندیشه هر یک از این روستانشینان را که بازیکنان این نمایش هستند تصویر و ترسیم کنم». خیرآباد، روستایِ دورافتادهای در استان فارس است که موریواونو علیرغم ریاست بخش خاوری دانشگاه توکیو و استادی آن دانشگاه و پژوهش در مراکز مطالعاتی ژاپن، به دفعات به روستایِ خیرآباد سفر میکند و در کنار اهالی روستا -بیشتر همراه با خانواده خود- به سر میبرد و در آنجا زندگی میکند تا مونوگرافی او محصول یک پژوهش عینی و مبتنی با واقعیتهایِ آن جغرافیایِ مشخص باشد. نتیجه ۲۵ سال پژوهش میدانی و دقیق در خیرآباد و زندگی در روستا و حشر و نشر طولانیمدت با روستانشینان، به انتشار کتابی با عنوان «خیرآبادنامه؛ ۲۵ سال با روستائیان ایران» منجر میشود که اولینبار در سال ۱۳۷۶ با ترجمه دکتر هاشم رجبزاد و ویراستاری خودِ پروفسور موریو توسط انتشارات دانشگاه تهران به فارسی منتشر میشود. «خیرآبادنامه» مشخصاً گزارشی از وضعیت کشاورزی، دامداری، آداب و رسوم (روابط اجتماعی-فرهنگی) و مناسبات اقتصادی روستایِ خیرآباد است که موریو تلاش کرده تمام مشخصه و ویژگیهایِ این روستا را با جزئیات بنا بر مشاهدات روزمره و دقیق خود ثبت و تنظیم کند.
پتر (پیوتر ایلیچ) چایکوفسکی (۱۸۹۵-۱۸۴۰) آهنگساز بهنام روس، بهمناسبت هفتادمین سال شکست ناپلئون بناپارت در روسیه، در کمال استادی و مهارت سمفونی حماسی ۱۸۱۲ (Overture 1812) را ساخت و شکست حقارتبار ناپلئون را در این سمفونی هنرمندانه ترسیم کرد که به معنایِ واقعی یکی از شنیدنیترین نغمههایِ جاودان جهان ماست. چایکوفسکی نکبت جنگ را همراه با غرش توپ و صدایِ زنگ حزنانگیز ناقوس کلیساهایِ مسکو در هم آمیخت و برایِ عبرت آیندگان به یادگار گذاشت.
«قرنطینه» فریدونِ هویدا از شرق رانده و از غرب مانده «قرنطینه» اولینبار در سال ۱۹۶۲م. به زبان فرانسه با عنوان Les Quarantaines و چند سال بعد (فروردینِ ۱۳۴۵) با ترجمه مصطفی فرزانه به فارسی منتشر شد. همه داستان قرنطینه در یک شب میگذرد (۳۵۰ صفحه روایت یک شبنشینی به صرفِ شام)؛ در مهمانی/شبنشینی یک زوج فرانسوی آقا و خانم «لوتل» پییر و ژاکلین که از ساعت ۱۰ و ۸ دقیقه و ۴۳ ثانیه آغاز میشود. محور اصلی داستان شخصیت سامی سالم و واگویههایِ ذهنی او تا پایان مهمانی یعنی بههنگام طلوع آفتاب است که از خانه پییر و ژاکلین بیرون میزند (ساعت ۷ و ۲۹ دقیقه). سامی یک جوان مصری/عرب است که در بیروت بزرگشده (به واسطه تبعید پدرش به بیروت) و برایِ تحصیل به فرانسه مهاجرت کرده و در پاریس زندگی میکند (یا به قولِ مصطفی فرزانه پایگیر شده است) و اکنون در آستانه ۴۰ سالگی قرار دارد. او تحصیلکرده/روشنفکر –در واقع یک بورژوا است- و عاشق معاشرت و شبنشینیهایِ اعیانِ پاریسی است (درست شبیه به برادرانِ هویدا) اما در اصل فردی منزوی است که در جمع در خود فرو میرود و بیشتر خود را بیگانهای میبیند که انگار هیچ سنخیتی با دیگران (اینجا فرانسویهایِ دیگر) ندارد.
مردخای کیدار عضو سابق سازمان اطلاعات نظامی ارتش اسرائیل در واکنش به سخن مجری بیبیسی عربی در نقد نژادپرستی و اینکه برخی از مقامهایِ اسرائیلی ساکنان غزه را «حیوان» توصیف میکنند، گفت: «من (ساکنان غزه) را با حیوانات مقایسه نمیکنم، چون اهانت به حیوانات است». این طرز فکر، جایی برایِ صلح و گفتوگو باقی میگذارد؟
جوانی در رباطکریم پدرش را از دست داد. از ترس از دستدادنِ حقوق بازنشستگی پدر، جسد را در بیابان دفن کرد و فوتش را اعلام نکرد. این داستان کوتاه از آلنپو نیست، واقعیت امروز ماست..
میگذرم تنها از میانِ گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا تازه گلی سر راهم گیرد و با من گوید محرم راز تو کو خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کو.. در میانِ گلها از مرضیه امروز ۲۱ مهر سالروز درگذشت مرضیهست.
حسام زوملوت سفیر فلسطین در انگلستان: «آنچه که اسرائیلیها در چند روز گذشته دیدهاند، فلسطینیها در ۵۰ سال شاهد این صحنهها بودهاند».

هفتِمهر سوختن و ساختن؛ در هوای آموختن (نشستهایی پیرامون نظام آموزشی در ایران) ۲۲ تا ۲۷ مهرماه ۱۴۰۲ ... ◾شنبه ۲۲ مهرماه نکرو-کاپیتالیسم و آسفالیسم در عرصۀ آموزش و جنبشهای اجتماعی صالح نجفی ساعت ۱۷-۱۹ ◾یکشنبه ۲۳ مهرماه معلم نادان-رانسیر آرام قریب ساعت ۱۷-۱۹ ◾دوشنبه ۲۴ مهرماه از مشروطیت تا دولت مدرن: تعلیمات عمومی یا تعلیمات عالیه؟ حمیدرضا یوسفی ساعت ۱۷-۱۹ ◾سهشنبه ۲۵ مهرماه علمآموزی و علمورزی در قلمرو مستعمراتی؛ حکایت اکنون آموزش عالی ایران و تأملی در تقلاها مقصود فراستخواه ساعت ۱۷-۱۹ ◾چهارشنبه ۲۶ مهرماه تحلیل خصوصیسازی پیشرونده در آموزش عمومی در ایران فاطمه مقدسی ساعت ۱۷-۱۹ ◾پنجشنبه ۲۷ مهرماه آموزش برای مهاجران نادر موسوی ساعت ۱۷-۱۹ ... برای آگاهی بیشتر و حضور در نشستها به شماره ۰۹۳۳۵۰۳۷۷۳۰ (در تلگرام یا واتساپ) پیام دهید. ... طراح گرافیک: مهدی دوایی ... @khonehkaredegareh
برایِ این روزها: قانون و خشونت گزیده مقالاتی از: جورجو آگامبن، کارل اشمیت، والتر بنیامین و.. ترجمه و گزینش: مراد فرهادپور امید مهرگان صالح نجفی
درباره سنگ صبور؛ آخرین شاهکارِ چوبک «سنگ صبور» آخرین اثر و شاید مهمترین اثر صادق چوبک است که اولینبار در سالِ ۱۳۴۵ منتشر شد. در این رمان که خودِ چوبک آن را یک «داستان دراز» مینامد، او سیمایِ جامعه ایران را در سالهایِ آغازین قرن بیستم در دوره پهلوی اول (سالهایِ ۱۳۱۳-۱۴) که در باتلاق خرافات و جهل بهسر میبرد -که چیزی جز رنج و تباهی نیست- ترسیم میکند. جامعهای که زنده است، اما تنها در گور؛ گور در واقع مصداق همان دست و پا زدن در باتلاقِ عقبماندگی است که بهجایِ رهایی و بیرون آمدن، به غرقشدن و فرو رفتن بیشتر میانجامد. در سنگ صبور که ۲۶ فصل دارد، هیچ راوی در کار نیست و داستان در ذهنیت آدمها میگذرد و پشت سر هم بازگو میشود (تکگوییهایِ درونی شخصیتها)؛ ذهنیتی که متناسب با کاراکتر هر شخصیت و جایگاه اجتماعی او و بهویژه باورهایش متفاوت است. همه داستان از آغاز تا پایان –آوارگی یک زن و به قتل رسیدن او- (داستان درباره گوهر است و همه از گوهر میگویند ولی هیچ فصلی به خودِ گوهر اختصاص داده نشده است) در یک پیشزمینه سیاه و تلخ اتفاق میافتد که در آن همه بدیها –که واقعیت جامعه آن روز شیراز/ایران است- حضور دارند. داستان در یک خانه قدیمی با چند همسایه/مستاجر در شیراز میگذرد و هر فصل بر روایت یکی از آنها استوار است. روایت شخصیتها در ذهنیت آنها نیز با لهجه شیرازی و واژگانِ محلی آنجا جلو میرود و همین یکی از جذابیتهایِ سنگ صبور است. چوبک همه مضامین فقر، گرسنگی، فلاکت، دروغ، قحطی، بیاعتمادی، ترس و دلهره، شهوت، میلهایِ سرکوبشده و.. را در درونِ این خانه و در تکتک شخصیتها به تصویر میکشد. برای چوبک این خانه مقیاس کوچکی از جامعه ایران است که همه این سیاهیها در آن پررنگتر و بیرحمانهتر وجود دارد. پیچیدگی هر یک از شخصیتها کار قضاوت درباره آنها را سخت میکند. برایِ چوبک «بد» بهخودی خود بد نیست و «خوب» بهخودی خود خوب نیست؛ بد میتواند خوب باشد و خوب میتواند بد؛ و همین بر پیچیدگی شخصیتهایِ داستان میافزاید؛ پیچیدگی که بیرون از روابط و مناسبات جامعه پیچیده و امروزی نیست و ترکیبی از خرافات و جهل (عقبماندگی اجتماعی/فرهنگی) که پلشتی بر پلشتی انباشت میکند، عملاْ زندگی در درونِ این جامعه پیچیده را پیچیدهتر و در عین حال دشوارتر -تحملِ رنج مضاعف- میکند. به همین دلیل نمیتوان شخصیتها را بهراحتی قضاوت کرد و اگر قضاوتی در کار باشد، این قضاوت باید در درونِ این جامعه اتفاق بیفتد. چوبک در سنگ صبور، داستاننویس «زشتی»هاست؛ زشتیهایی که در اوج تند و گزنده بودن، لحظه به لحظه و تماماْ واقعیتهایِ زندگی ما هستند. برایِ چوبک توصیف زشتیها، لزوماً ارزشگذاری آنها نیست و به همین دلیل باید با آنها مواجه شد و آنها را از زشت بودن و زشت نامگذاری کردن که ریشه در باورهایِ دینی و اعتقادی دارد، نجات داد. آنجایی که چوبک در امر جنسی پایِ «شهوت» را وسط میکشد، بنا دارد شهوت را از دست مناسبات دینی/اخلاقی نجات دهد و با آن یک مواجهه اجتماعی/جامعهشناختی در درونِ لایههای عمیقِ جامعه و در پیوند آدمها با یکدیگر داشته باشد و چگونه برآمدن و کارکرد و تاثیرگذاری آن را بفهمد: چوبک به جایِ قضاوتهایِ اخلاقی، دست بهنوعی جامعهشناسی شهوت میزند، برایِ او شهوت یک امر اجتماعی است نه یک نفی دینی/اخلاقی که از آغاز پرداختن و تامل درباره آن را غیرممکن میکند. فضایی که چوبک در سنگ صبور میسازد، نه یک فضایِ ذهنی در معنایِ انتزاعی آن، بلکه واقعیت انضمامی است که در ذهنیت شخصیتهایِ داستان رسوب پیدا میکند: فقر را زندگی کردن با فهمیدنِ چیستی فقر متفاوت است. کار چوبک بافتن ذهنیت و بلند فکر کردن درباره واقعیتهایِ اجتماعی نیست، بلکه برعکس در درونِ واقعیتهایِ اجتماعی (در تمام سیاهی و نکبت آنها) بلند فکر کردن است و همین بلند فکر کردن در درونِ واقعیتهایِ اجتماعی بیپروایی میخواهد و چوبک در سنگ صبور به اوج بیپروایی میرسد که باعث میشود تکتک شخصیتهایِ داستان برایِ خواننده ملموس شود؛ چراکه از احمد، بلقیس و شوهرش، گوهر و کاکلزری، جهانسلطان و سیفالقلم بیشمار نمونه در درونِ یک جامعه وجود دارد. سنگ صبور پایان کار داستاننویسی چوبک است، آن هم یک پایان کامل به معنایِ واقعی آن؛ چراکه چوبک همه آنچه را که میخواهد و دغدغه آن را دارد به زبان میآورد و از همه امکانهایِ زبان استفاده میکند تا بتواند جامعه ایران را در واقعیترین تصویر آن همراه با جزئیات -حتی تمام شرمهایِ انسانی- از اندرونی تا لایههایِ مختلف اجتماعی -همه آنهایی که زیر پوست شهر هستند- را به تصویر بکشد. https://ibb.co/FgLLrD8
«جزیره خارگ در دوره استیلایِ نفت» نوشته خسرو خسروی یکی از مونوگرافیهایِ مهم موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی است که در سال ۱۳۴۲ منتشر شد. «مونوگرافی» در یک تعریف ساده توصیفی دقیق و روشنگر از یک واحد اجتماعی است. مونوگرافی برخلاف بررسیهایِ اجتماعی تنها در سطح باقی نمیماند، بلکه به عمق و لایههایِ زیرین نیز نظر دارد و به همین دلیل ژرفنگری یکی از ویژگیهایِ مهم مونوگرافی است. همین ژرفنگری سبب میشود واقعیت اجتماعی تنها از یک بعد یا منظر مورد نظر/نظاره قرار نگیرد، بلکه تمام ابعاد و جنبههایِ آن مورد توجه قرار گیرد؛ از جغرافیایِ طبیعی تا جغرافیایِ انسانی، از چگونگی سکونتگاه تا اقتصاد و تولید و ساختار جمعیت و آداب و رسوم و.. همه این موارد در یک مونوگرافی جای دارند و مدام از سوی پژوهشگر/مشاهدهکننده مورد موشکافی قرار میگیرند. مونوگرافی خارگ حاصل تقریباْ یک سال (سالِ ۱۳۴۱) زندگی خسروی در این جزیره است. آنچه در مورد خارگ اهمیت دارد اجرایِ برنامههایِ توسعه بهویژه عمرانی/زیربنایی به واسطه عاملیت پررنگ نفت در این جزیره است. اقتصاد خارگ که بیشتر متکی به صید و خرما بود، بهتدریج جایِ خود را به اقتصاد نفت میدهد که انگار برایِ خارگ یک وصله ناجور است. صنعت نفت اگرچه در حالِ پیشروی است، ولی با این حال همچنان نتوانسته چهره جزیره خارگ و زیست بومیان آنجا را در جهت بهبود تماماْ دگرگون کند. کار خسروی بهخوبی نشان میدهد که صنعت نفت –با تمام گستردگی و امکانات خود- نمیتواند تاروپودهایِ زندگی در درونِ یک جامعه سنتی/قدیمی را تغییر دهد (با مقاومت مواجه میشود)؛ و نه تنها نمیتواند تغییر دهد (خبر از بهبود زیست روزمره و رفاهِ بومیان نیست) که آن شکل از تجربه در خارگ، به برآمدن آسیبهایِ گوناگون نیز دامن میزند. همنشینی صنعت نفت با جامعهای که نسبت به مناسبات جدید در فاصله قرار دارد، یک وضعیت ناهمگون بهوجود آورده که در واقع داستان توسعه و دشواریهایِ آن در جامعه آن وقت ایران است. مکانیسم «صنعت»/صنعتیشدن نمیتواند متناسب با سرعت تحقق خود بافتار اجتماعی/فرهنگی و مشخصاْ اقتصادی یک جامعه را تغییر دهد. صرفِ دگرگونی مناسبات مادی در درونِ یک جامعه آن هم متکی بر یک اقتصاد جدید، لزوماْ به بهبود وضعیت یک جامعه و زیست آدمها در آن منجر نمیشود؛ اگر تغییر مناسبات مادی همسو با تغییر مناسبات اجتماعی/فرهنگی پیش نرود. خارگ پیش از ورود صنعت نفت و غوغایِ دم و دستگاههایِ غولپیکر آن، یک جزیره آرام و روشن و از لحاظ جغرافیایی دور و در حاشیه بود، اما ظهور صنعت نفت، آرامش خارگ را به طوفانی تبدیل کرد که نه فقط جزیره بهخودی خود بلکه ساکنان و بومیان آنجا نیز آمادگی پذیرش این طوفان را نداشتند. فرآیند کشاورزی و صید ماهی که منبع اصلی تغذیه و تجارت ساکنان بومی خارگ بود، با مشکلات جدی مواجه شد. ساخت سکونتگاههایِ جدید برایِ پرسنل صنعت نفت، به جغرافیایِ طبیعی آن آسیب زد و تغییر ساختار جمعیتی در خارگ و عدم وجود امکانات لازم متناسب با آهنگ این تغییر، به آشفتگی بیشتر در خارگ دامن زد و مشکلات دیگر که خسروی در بخشهایِ مختلف کتاب به آنها اشاره میکند و میکوشد نشان دهد این تغییرات آن هم به یکباره چگونه نظم اجتماعی/اقتصادی خارگ را از بین برد. مونوگرافیهایی از این دست اتفاقاْ بهخوبی نشان میدهند که توسعه مبتنی بر دخالت دولت آن هم صرفاْ با توجیه اقتصادی (و نادیده گرفتن سایر ابعاد اجتماعی/فرهنگی و زیستشناختی)، به برآمدنِ انبوهی از مشکلات دامن میزند که خودِ دولت که در راس امور قرار دارد توانایی حل این مشکلات –که حتی به مرز بحران هم میرسند- را ندارد. مونوگرافی خسروی از خارگ در سال ۴۱ انجام شده یعنی سالهایی که آهنگ توسعه آهنین دولتی هنوز شتاب آنچنانی پیدا نکرده است، با این وجود خارگ در آغاز دهه ۴۰ حال و روز خوبی ندارد و فقدان مدیریت کارآمد محلی (آشنا به منطقه)، منجر به انباشت بیشتر مشکلات بر رویِ هم شده است. مونوگرافی خارگ همانطور که احسان نراقی در پیشگفتار خود بر کتاب نوشته نوعی هشدار به دولت است که پا در مسیر اشتباهی گذاشته و توسعه که قرار است به بهبود اوضاع بیانجامد، خود میتواند به یک معضل اساسی برایِ کشور تبدیل شود. مسئله نفی توسعه و بیتوجهی به آن نیست، بلکه این شکل از توسعه دولتی آن هم شتابان که تنها از مرکز و سیاستهایِ آن دستور میگیرد و ويژگیهایِ بومی/محلی را نادیده میگیرد، نمیتواند فرجام قابل قبولی داشته باشد؛ که بعدتر همین اتفاق هم افتاد و پیشبینی و تذکر نراقی درست از آب درآمد و دولت پهلوی که عنانِ برنامهریزی توسعه را در دست داشت، در اوایل دهه ۵۰ با سیلی از بحرانهایِ گوناگون در جای جایِ ایران مواجه شد که نتیجه همان برنامهریزی توسعه «از بالا به پایین» به دستانِ خود بود. https://ibb.co/9c3vJQY
۲/ داستان احمدیآریان حداقل بخش مهمی از آن، بیشتر شبیه یک گزارش توصیفی است (که دادههایِ آن را از این یا آن روایت دوست و زندانی سیاسی خود یا دیگریها گرفته است) تا یک رمان با تمام پیچیدگیهایی که در خود دارد. در «و نهنگ او را بلعید» روایت خیلی ساده جلو میرود –دقیقاْ مثل همه سادگیهایِ یونس و عادی بودنِ زندگی او- و برایِ یک خواننده ایرانی احتمالاْ یک روایت تکراری است (بارها شنیده است) که میتواند خیلی راحت اتفاقهایِ آن را از پیش حدس بزند؛ وقایعِ روز اعتصاب و سرکوب و بگیر و ببندهایِ آن، آنچه که بر یونس در اوین در انفرادی و درگیری با بازجو میگذرد، پروندهسازی و محکمه سیاه دستگاه قضایی و تجربه زندان رجاییشهر که خیلی در داستان آب و تاب هم ندارد، برایِ خواننده ایرانی که اتفاقاْ به دور از اتفاقهایِ سیاسی/اجتماعی جامعه خود نیست و شب و روز در شبکههایِ اجتماعی سیر میکند، روایت احمدیآریان از فرط تکراری بودن، حتی کسلکننده هم میشود. برای احمدیآریان اوین بد است، بازجو بد و بیرحم و بیمار است، دستگاه قضایی سیاه است، تجربه زندان وحشتناک و دردناک است و اوین کارخانه تبدیل کردن ارادههایِ سخت به ارادههایِ سست است (شکستن آدمها به اشکال مختلف که وظیفه و شگرد بازجو است که بابت آن حقوق میگیرد) حالا بماند که یونس در داستان از ابتدا اراده سختی هم نداشت، دست و پنجه نرم کردن با پیامدهایِ زندان و ابتلا به انزوایِ بیمارگونه که آفت تجربه اوین است و.. همه اینها بد است و نویسنده خیلی سرراست و مستقیم به بد بودن همه اینها اشاره میکند. همین سرراست اشارهکردن بیشتر شبیه به یک افشاگری سیاسی و ساخت یک روایت ژورنالیستی است تا خلق یک رمان ادبی با شخصیتهایِ چندوجهی و لایهها و موقعیتهایِ گوناگون. در روایت احمدیآریان فرم تماماْ در خدمت محتوا قرار گرفته و تقریباْ هیچ برجستگی و تنشی در فرم وجود ندارد و محتوا نیز احتمالاْ برای خواننده غربی تاملبرانگیز باشد (آن هم شاید) نه خواننده فارسی زبان؛ و بیدلیل هم نیست که داستان از اول به انگلیسی نوشته میشود و پس از چند سال به تازگی به فارسی ترجمه و منتشر میشود. *«و نهنگ او را بلعید» نوشته امیر احمدیآریان، ترجمه سعید صحتی (انتشارات مهری، ۱۴۰۲). https://ibb.co/whRHWjQ