از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
۱/ دربارهِ نفرین زمین از جلالِ آلاحمد نفرین زمین نوشته جلالِ آلاحمد یک داستانِ بلند/رمان است که در سالِ ۱۳۴۷ درست یک دهه پس از «مدیر مدرسه» منتشر میشود. نفرین زمین شاید بیشتر از این که یک داستان ادبی باشد، از مرزِ ادبیات فراتر میرود و یک اتنوگرافی و مطالعه جامعهشناختی روستایی است. جلال در این داستان از روابط و مسائل «بزرگ» آدمها در یک جامعه «کوچک» روستایی صحبت میکند. اصلاحاتِ ارضی در سالِ ۱۳۴۱ آغاز شد و نفرین زمین شش سال پس از آن منتشر میشود و جلال بنا دارد از «انقلاب» اصلاحاتِ ارضی که بهعنوانِ یک تغییر ساختاری/زیربنایی، روابط اجتماعی در درونِ روستا را تغییر داده است (یا میرود که تغییر دهد)، صحبت کند. جلال سعی میکند تمامِ آنچه در روابطِ میانِ افراد روستا وجود دارد –در تمامِ گوشههای زندگی روستاییان- پیوندها و رودروییهایِ اجتماعی، روابط اقتصادی میان آنها که در حال تغییر است، باورهای مذهبی و فرهنگی (که بیشتر رنگ و بویِ خرافات دارد) را بازگو کند. اصلاحاتِ ارضی بهعنوانِ یک دگردیسی اجتماعی-اقتصادی به تغییراتِ فرهنگی نیز منجر میشود. تغییراتی که بهدلیلِ شتابآلود بودن، آشفتگی روانی و اخلاقی با خود به همراه دارد و در نتیجه منجر به درگیری و افتادنِ آدمها به جانِ یکدیگر میشود. قوانین قدیم و روابط متکی بر آن در حالِ فروپاشی هستند، اما قوانین جدید هنوز نتواستهاند روابط و باورهای نو بسازند، نظم اجتماعی بر باد رفته است و در این طوفان هرکس بهدنبالِ حفظ وضعیتِ خود، همراه با چشمداشتی برایِ بیشتر بهدست آوردن و تصاحب کردن است: «هیچکس باور نمیکرد که پشتِ ظاهر آرام روستایی، [این همه] نگرانی نهفته باشد». نفرین زمین داستانِ معلمی است (احتمالاْ معلم سپاه دانش) غیرمحلی که به یک روستا وارد شده است که همزمان آغاز اصلاحاتِ ارضی شاه را تجربه میکند. معلم بهیکباره وارد درگیریهایِ درونِ روستا و جدل میانِ روستاییان میشود. اصلاحاتِ ارضی قرار است چهره روستا را تغییر دهد؛ دعوا بر سر تراکتور است، بر سر موتور برق است، تعاونی روستایی است و.. برنامه توسعه قرار است چهره دیگری از روستا بسازد و همین دگرگونیهایِ توسعه، زندگی اجتماعی آدمهایِ روستا را نیز در مسیر دگرگونی قرار داده است. معلم که شاهد این درگیریها است، گاه خیلی رُک و مستقیم و گاه غیرمستقیم و با کنایه اصلاحاتِ ارضی که آتش بیآره این معرکه بوده است را مورد انتقاد قرار میدهد. مواجهه جلال با آنچه در روستا میگذرد، یک اتنوگرافی مبتنی بر رئالیسم اجتماعی است و همین باعث میشود که سیرِ داستان در درونِ یک رُمانتیکگرایی ادبی (انتزاعی/ذهنی) گیر نیفتد. باور جلال این است که یک شبه نمیشود نظام دیرینه اجتماعی در روستا را از بالا تغییر داد، حتی اگر روی آوردن به توسعه برایِ پیشرفت و آبادانی کشور از نانِ شب هم واجبتر باشد. به باور جلال توسعه شتابان، فهمِ انسان روستایی از دنیایِ طبیعی خود را تغییر میدهد، اما نمیتواند با آموزش بهقولِ خود درست و درمان جدید چیزی جایگزین آن سازد. در واقع به زعمِ جلال اصلاحاتِ ارضی بهعنوانِ یکی از مولفههایِ برنامه توسعه در دهه ۴۰ بیشتر از اینکه به پیشرفت اجتماعی-اقتصادی منجر شود، به بحرانِ اجتماعی و اخلاقی در بینِ آدمها میانجامد که کم از خانهمانسوزی ندارد. با فرمان از بالا «رعیت» به دهقان/مالک تبدیل نمیشود و یا دولت نمیتواند همان نقش ارباب/کدخدا/ریشسفید روستا را در درونِ ساختار قدرت [تاریخی] و روابط آن در روستا بازی کند. در اینکه راه پیشرفت اجتماعی، پشت سر گذاشتنِ نظام اربابرعیتی بهعنوان یک ضرورت است، اما چگونگی نفی و تغییر آن، «فوری» و با یک فرمان از بالا حاصل نمیشود. جلال منتقد پروژه مدرنیزاسیونِ دولتی از بالا است (تجربه دهه ۴۰) که پیچیدگی روابط اجتماعی و مناسبات فرهنگی/اعتقادی در پایین و لایههایِ مختلفِ جامعه را در نظر نمیگیرد. https://ibb.co/D7g1bcG
پایانِ کار احمد قوام ۳۰ تیر؛ «شبه»انقلابی که در نهایت به نفعِ مذهبیون تمام شد قیام ۳۰ تیر در نهایتِ به سقوط دولت قوام منجر شد و پرونده بازیگری قوام در عرصه سیاسی ایران این بار برای همیشه بسته شد (عملاً خانهنشین شد و چندی بعد در ۲۸ تیر ۱۳۳۴ در ۷۷ سالگی درگذشت). با حذف قوام در مقام جریانِ نخبگانِ سیاسی بهجامانده از جنبش مشروطهخواهی که به تدریج حذف و یا به حاشیه میرفتند، توازنِ نیروها در میدان سیاسی و روابط قدرت بیشتر به نفع شاه/نهاد سلطنت و دربار بهم خورد؛ بهطوری که شرایط تثبیت قدرت شاه در مرداد ۳۲ فراهم شد و امکانِ دخالت و کنشگری نیروهای خارجی –خاصه دولت آمریکا- نیز در تغییر مناسبات سیاسی در ایران افزایش پیدا کرد. با تثبیت قدرت دربار/نهاد سلطنت که در نسبت با اقتدارگرایی/خودکامگی هرچه بیشتر محمدرضا پهلوی قرار داشت، نیروهایِ اجتماعی/سیاسی از جمله ملیون و چپها سرکوب و یا بهحاشیه رفتند. با سقوط دولت مصدق و سرکوب جبهه ملی، سیاست نفتی مصدق به کنسرسیوم ختم شد و خواستِ میراثِ مشروطیت یعنی «شاه باید سلطنت کند نه حکومت» با حذف نخبگان سیاسی به فراموشی سپرده شد؛ اگرچه در آغاز دهه ۴۰ بار دیگر از سوی علی امینی مطرح شد، اما خیلی ضعیفتر و کمرنگتر از آن بود که به فرجامِ مشخصی در نسبت با حفظِ میراث مشروطیتخواهی در ایران منجر شود. پس از سقوط رضاشاه و در دهه ۲۰ نیروهایِ مذهبی کم و بیش در عرصه سیاسی ایران حضور داشتند –بیشتر با خواست دربار و به دلیل کاهش تاثیرگذاری نیروهایِ چپ در عرصه عمومی- اما قیام ۳۰ تیر و همراهی آنها با جبهه ملی فرصتی برای حضور پرنگتر نیروهایِ افراطی مذهبی در درگیریهایِ سیاسی فراهم ساخت که رد آن را میتوان تا انقلاب ۵۷ و پیروزی نیروهایِ مذهبی دنبال کرد.
با گلستان... از همان سالهایِ ۲۴ و ۲۵ آشنا بودیم. و در همان ماجراهایِ سیاسی. او اخبار خارجی [روزنامه] رهبر را درست میکرد... از همان ایام انگلیسی را خوب میدانست و از همان قدیمالایام میخواست خودش را در سلک تماشاگران بکشاند. اما بازیگری هم میکرد ولی همین تنها برایش کافی نبود. و به همین علتها بود که از تشکیلاتِ مازندران عذرش را خواستند. به این دلیل که روزنامه انگلیسی میخواند در محیطی که تاواریشها حکومت میکردند... گلستان مثلِ همه ما فعال بود. اما نوعی خودخواهی نمایشدهنده داشت که کمتر در دیگران میدیدی. همیشه متکلمِ وحده بود. مجالِ گوش دادن به دیگری را نداشت. اینها را هنوز هم دارد؛ اما باهوش بود و باذوق. خوب مینوشت و خوب عکس برمیداشت... قلم هم میزد. ترجمه هم میکرد و اغلب خوب و گاهی بسیار خوب. حسنش این بود که تفنن میکرد (مثلِ حالا نبود که از این راهها نان بخواهد بخورد) و ناچار فرصتِ مطالعه داشت. تحملِ شنیدنِ دو کلمه حرف حساب را داشت. اما حیف که درست و حسابی درس نخوانده بود. یعنی تحمل نیاموخته بود، ناچار نخوانده ملا بود. یک چاه و دو چاله: ص ۲۱. تنهایی سالهایِ ۲۷ تا ۱۳۲۹ را ما در حضور انسِ یکدیگر درمان کردهایم؛ و این ما که میگویم، ملکی است و دکتر عابدی و گلستان و صاحبِ این قلم. فکرش را که میکنم میبینم، اگر خانه این سه نفر که شمردم در آن سالها پناهگاه آوارهای که من باشم نبود- ممکن بود در آن بیثمری و کوتاه دستی دق کرده باشم یا هروئینی و تریاکی شده باشم. یک چاه و دو چاله: ص ۲۴. در از دست دادنِ هر دوستی، من پارهای از تنم را میدهم. در تجربه با گلستان دیدم که این قراضه مسِ ما فروختنی نیست و در تجربه با [ناصر] وثوقی این روشن شد که مسِ ما همان زیر خاک بهتر تا بازیچه کودکان. یک چاه و دو چاله: ص ۴۴. *یک چاه و دو چاله از جلالِ آلاحمد که نخستینبار در سالِ ۱۳۵۶ منتشر شد.
افسوس! آفتاب مفهومِ بیدریغِ عدالت بود و آنان به عدل شیفتهِ بودند و اکنون با آفتابگونهای آنان را اینگونه دل فریفته بودند. ای کاش میتوانستم خونِ رگانِ خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند. ای کاش میتوانستم یک لحظهِ میتوانستم ای کاش بر شانههایِ خود بنشانم این خلقِ بیشمار را، گردِ حبابِ خاک بگردانم تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست و باورم کنند. ای کاش میتوانستم. https://m.soundcloud.com/farnaz-hashemnia/ahmad-shamloo-ba-chashmha-aftab

امروز زادروزِ والتر بنیامین است. بنیامین در تزهایی دربارهِ تاریخ جملهای دارد با این مضمون: «انقلابِ امروز نتیجه احضار کردنِ ارواحِ همه شکستخوردگانِ پیشینِ تاریخ است».
*چند ملاحظهِ درباره طرحِ مسئله مهم و بسیار خواندنی محمدرضا نیکفر: در توضیح نیکفر، باند جایِ خود را به سیستم داده است، ولی در همین سیستم انگار برایِ نیکفر همچنان ولایتفقیه اصل است و امور [در نهایت] با هدایت ولیفقیه و بیتِ او تنظیم میشوند: تعیینکنندگی نهایی است. اگرچه ولیفقیه همه داستان نیست و نیکفر نیز با حذف پسوندِ «مطلقه» این نکته را به ما گوشزد میکند و در متن هم تلاش میکند که از این باور رایج و پذیرفتهشده یعنی «دولت، سلطان است» عبور کند؛ در مسیر هم قرار میگیرد ولی بهنظر میرسد تا نهایتِ منطقی آن پیش نمیرود. در فرماسیونِ قدرت سیاسی در اکنونِ جا، ولیفقیه و بیتِ او (تازه اگر بیت او را تماماً زیر نظر ولیفقیه در نظر بگیریم که بهنظر میرسد اینطور نیست) تنها یک سکتور است در نسبت با سایر سکتورهایِ دیگر که اتفاقاً توانِ این سکتورهایِ دیگر حداقل در دو دهه اخیر دائم در حال بیشتر شدن است. اگر در همان منطقِ وبر باقی بمانیم، میتوانیم بگوییم که سکتور ولیفقیه/بیت دیگر جایگاه معنابخشی خود را به نفعِ پررنگشدن/تاثیرگذاری بیشتر سکتورهایِ دیگر از دست داده است، و یکی از دلایل افزایش بحران در امروز جا، همین تغییر مهم در نسبت نیروها با یکدیگر است. در همین سکتور ولیفقیه/بیت نیز نه تنها تنشِ درونی وجود دارد (مثلاً مورد اخیر، حذفِ حقانیان و..)، بلکه این سکتور با سکتورهایِ دیگر در درگیریهایِ سیاسی، اقتصادی و نظامیگری در تامین منافع و تصمیمگیریها بهسر میبرند. مهمترین درگیری، اگرچه شدت آن در دورههایِ مختلف متفاوت است. درگیری دستگاه اجرایی/مجریه (یا همان Government) با بیت است. بحران/درگیری که از آغاز با جا متولد شد و هیچوقت این درگیری نه تنها حل نشد، بلکه بیشتر تشدید هم شد. پیشتر توانِ مدیریتِ این درگیری در درونِ حاکمیت وجود داشت، ولی اکنون خودِ آن مدیریت نیز دچار بحران شده است. در بیان نیکفر طبقه حاکم انگار یک کلِ یکدست با اجزا و عناصر مشخص است. به دولت و دستگاه اجرایی آن میتوان نگاه سیستمی داشت، ولی به طبقه نه، چون طبقه نه سیستم که «نیرو» است و نمیتوان برایِ آن یک ساختِ سیستمی در نظر گرفت: نیرو ساختبردار نیست (ارجاع به فوکو). به همین دلیل طبقه حاکم با توجه به تغییر چیدمانِ سایر نیروها -و حتی پروژههایِ سیاسی/استراتژیک که در درونِ دولت تعریف میشود- فرم یکدست و ثابتی ندارد و دائم در حالِ دگردیسی و اصطلاحاً «شدن» است. ما با «بود»نِ طبقه حاکم مواجه نیستم، بلکه با شدنهایِ طبقه حاکم مواجه هستیم. اگر نظریههایِ دولت مارکسیستی (بیشتر معاصر از گرامشی به اینسو) را مدنظر قرار دهیم و در تحلیلِ خود مبنا قرار دهیم، نیکفر به ما «دقیقاً» توضیح نمیدهد که این طبقه حاکم چه نسبتی با طبقه مسلط دارد؛ و اتفاقاً این طبقه مسلط است که اگر در صحنهِ نمایش قدرتِ سیاسی هم حاضر نباشد، ولی در پشتِ صحنه، نیرویِ تاثیرگذار همچنان طبقه مسلط است. هر توضیحی درباره طبقه حاکم بدون در نظر گرفتنِ نسبت آن با طبقه مسلط و دگردیسیهایِ آن (که ایستا نیست و قطعاً پویایی درونی دارد)، نمیتواند کامل و دقیق باشد. مورد دیگری که در توضیح نیکفر آمده است، تاکید بر چربیدنِ کدگذاری دینی (اسلامی-نااسلامی) بر سایر کدگذاریها در درونِ سیستم است. در حالی که حداقل اکنون میتوان گفت (تا حدودی حتی با قطعیت) که این کدگذاری اگرچه همچنان در حالِ عمل است، ولی دیگر کدگذاری اصلی در حاکمیتِ جا نیست. کمرنگ شدنِ مولفه ایدئولوژی (که دلایلِ مختلف دارد) در اکنونیتِ مناسبات قدرت در جا -در مقایسه با دهه ۶۰ و ۷۰- حاکی از پررنگ شدنِ کدگذاریهایِ دیگر است؛ که انگار امروز بیشتر میتوانند منافع اقتصادی/سیاسی جا را تامین میکنند (با ایدئولوژی طرف هستیم ولی با حاکمیتِ ایدئولوژیک نه). مسئله در نهایت مصلحت دولت و بقایِ «امکانِ» حاکمیت است؛ آن هم به هر شکل ممکن، نه «تماماً» پافشاری بر حفظ هویتِ دینی و تعریف ایدئولوژی مبتنی بر آن؛ پافشاری بر حفظ هویتِ دینی تنها یکی از کارویژههایِ این سیستم پیچیده است، در کنار سایر کارویژههایِ دیگر آن. در آخر، نکته مهمی که در توضیح نیکفر وجود ندارد (یا حداقل اشاره به آن خیلی پررنگ و مشخص نیست)، توجه به خودِ موضوع «هستی» دولت/State است. صحبت از طبقه حاکم، نئوپاتریمونتالیسم جا، جابهجایی نیروها، ایدئولوژی حاکم، درگیری نیروها، چگونگی فرماسیونِ حکومت/قوه مجریه و.. همه و همه در درونِ خودِ میدانِ دولت -یعنی مختصات آن- اهمیت محوری دارد. اگر چیستی طبقه حاکم و چگونه بازیگری آن را پروبلماتیک میکنیم، این پروبلماتیک کردن در درونِ تمامیتِ دولت و روابط قدرت حاکم در آن معنا پیدا میکند و نه به شکل مستقل و جدا از سایر عناصر و مولفههایِ دولت. https://www.radiozamaneh.com/772247
![چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خوابهایِ
آشفته میبینیم
به این جهان آمدهایم
که تماشا کنیم..
احمدرضا احمدی از آخرینهایِ زنده دهه ۴۰ بود. شعر احمدی [شاید] امتدادِ شعر سپهری قرار داشت؛ با این تفاوت که شعر احمدی امروزیتر، شهریتر و بیانِ عشق و تنهایی و فقدان و نرسیدن/رسیدن و.. در طبقه متوسط جامعه در حال نو شدنِ ایران؛ احمدی نوگرایی در شعر داشت. در شعر احمدی جایی برایِ اتوبوس، کبریت، رادیو، ساعت، صندلی، مدادرنگی و.. هم بود. برخلافِ سپهری که میلِ «روستا»یی و بازگشت به سادگی و بهزعم خود بیریا بودنِ گذشته داشت، و انسان/عشق -بیشتر مترادف با رهایی- را در طبیعت، کوه، دشت، جنگل، دریا و بیابان جستوجو میکرد. اگر رمانتیسیسمِ سپهری از «امروز» گریزان بود و به دنبالِ حجمِ سبز بود، در مقابل رمانتیسیسمِ احمدی دل به پیچیدگیهایِ امروز و حال داده بود و روابط انسانی و احساسهایِ آشفته و ناآرام و به یک زبان «پارادوکسِ» آن را در دلِ ناآرامیهایِ زندگی ماشینی و بوق و کرنا و تمامِ آلودگیهایِ آن میدید: حجمِ خاکستری. خلاصه آنکهِ احمدی به زبانِ حالِ زندگی در جریانِ ما -بهسویِ یک آینده نامعلوم ولی روبهجلو- نزدیکتر بود و همین شاید شعر احمدی را برایِ خیلی از ما خواندنی میکرد.
پس از آن كه انزواىِ من
به پايان رسيد
من مسافر كجا خواهم بود..
احمدرضا احمدی
بهار ۱۳۱۹ | تابستان ۱۴۰۲.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F365.jpg&w=3840&q=75)
چه رنجی است خوابیدن زیر آسمانی که نه ابر دارد نه باران از هراس از کلمات هر شب خوابهایِ آشفته میبینیم به این جهان آمدهایم که تماشا کنیم.. احمدرضا احمدی از آخرینهایِ زنده دهه ۴۰ بود. شعر احمدی [شاید] امتدادِ شعر سپهری قرار داشت؛ با این تفاوت که شعر احمدی امروزیتر، شهریتر و بیانِ عشق و تنهایی و فقدان و نرسیدن/رسیدن و.. در طبقه متوسط جامعه در حال نو شدنِ ایران؛ احمدی نوگرایی در شعر داشت. در شعر احمدی جایی برایِ اتوبوس، کبریت، رادیو، ساعت، صندلی، مدادرنگی و.. هم بود. برخلافِ سپهری که میلِ «روستا»یی و بازگشت به سادگی و بهزعم خود بیریا بودنِ گذشته داشت، و انسان/عشق -بیشتر مترادف با رهایی- را در طبیعت، کوه، دشت، جنگل، دریا و بیابان جستوجو میکرد. اگر رمانتیسیسمِ سپهری از «امروز» گریزان بود و به دنبالِ حجمِ سبز بود، در مقابل رمانتیسیسمِ احمدی دل به پیچیدگیهایِ امروز و حال داده بود و روابط انسانی و احساسهایِ آشفته و ناآرام و به یک زبان «پارادوکسِ» آن را در دلِ ناآرامیهایِ زندگی ماشینی و بوق و کرنا و تمامِ آلودگیهایِ آن میدید: حجمِ خاکستری. خلاصه آنکهِ احمدی به زبانِ حالِ زندگی در جریانِ ما -بهسویِ یک آینده نامعلوم ولی روبهجلو- نزدیکتر بود و همین شاید شعر احمدی را برایِ خیلی از ما خواندنی میکرد. پس از آن كه انزواىِ من به پايان رسيد من مسافر كجا خواهم بود.. احمدرضا احمدی بهار ۱۳۱۹ | تابستان ۱۴۰۲.
درباره دو جلال و یک بیژن به بهانهِ زادروز بیژن الهی پیش از صدایِ خروسان باور کردم که پلکهایِ تو کتابِ صبح را گشود. از آفتابی که نیآمده بود از اشک که باید دوباره ریخت، دهانت برای من خندههایِ گرمتر داشت. و خروسان پیش از صدایِ خود دوباره به خواب شدند؛ از این که پذیرفتند روزها دیگر با ماست و این پایانی که ما نیز با آن خواهیم بود. «دو گفتار» نوشته محسن صبا داستان روزهایی است که صبا در کنار دو جلال؛ آلاحمد و مقدم و بعد بیژن الهی گذرانده است. گفتار نخست کتاب (دو جلال) از جلال اول و جلال دوم میگوید؛ از آلاحمد و مقدم. در گفتار اول صبا از روزهایی مینویسد که خسته از بیداریِ صبحگاهی از زیرتاقی میگذشتند که دروازه الهیه بود و تکتک میپریدند تا عمارت کلاهفرنگی را از روی دیوار تماشا کنند. کوچه پسکوچهها را با شکستن شاخهها و کندن دیوارهای کاهگلی پشت سر میگذاشتند تا اینکه دبیرستان شاهپور تجریش در محوطه حمام شازده جلوشان سبز میشد. آنجا بود که جلالِ اول با سری انگار آری آریگویان به سوی پلکان میشتافت در حالیکه زیر بغل مشتی مجله و روزنامه داشت که عصرها در بازگشت از مدرسه بر میزی در کافه اختیاریه میگسترد و با قلم به ارزیابیهایِ شتابزده میپرداخت و خسته که میشد با مشت بر فرق پیاز میکوفت که زهرش هنگام خوردن غذا گرفته شود. جلالِ اول را با بچهها کاری نبود و اغلب شاگردان بزرگتر و سرکش دور او جمع میشدند، اما جلالِ دوم، جلالِ بچهها بود. جلال اول که قدم به کلاس خود میگذاشت، سر و کله جلال دوم پیدا میشد با آن قد خدنگ و نگاهی که مستقیم روبهرو را میدید؛ کمابیش منگ و سردرگم. او معلم انشا بود و همه دوستش داشتند. «ده سال بعد از مرگ ناگهانیِ جلال اول مدرسهای را که میرفتیم به نام او کردند و این آغاز راهی بود که به بزرگراهی ختم میشد. حالا که جلال دوم رفته همه ما میدانیم نام او به هیچ بنایی، کوچهای یا پسکوچهای نمیآید مگر سنگی بر گوری.» و گفتار دوم را با بخشی از شعر «آزادی و تو» بیژن الهی آغاز میکند: زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن تا سیمای تو حادثهای باشد در میان تاریکی؛ آنگاه که برگریزان، این کف زدن شدید بر میخاست برایِ خضری، به شکل پیری من، که حتی مرگ خود را نیز باخته بود. در سالهایِ دهه ۴۰ صبا از روزهایِ پس از دبیرستان میگوید. از ول چرخیدن در کوچه پس کوچههایِ شهر و بعد تا لنگِ ظهر خوابیدن و کافهنشینیهایِ وقت و بیوقت و پشتِ سر هم فکر و خیال آب دادن. صبا از شعر و شاعری بیژن میگوید که خود داستان بلندی است. از اولین شعر بیژن میگوید که با همان شعر کمکم بیژن سری در میانِ شاعران آن روز بلند کرد. داستانِ بالا و پایین زندگی بیژن ادامه دارد و صبا با بیانی دلنشین از لحظههایِ ناب آن میگوید، مثلاً از داستانِ ازدواج بیژن با غزاله میگوید و بعد از شب نمایش «گلدسته» که در آن شب اتفاقهایِ عجیبی در جریانِ نمایش افتاد، ولی صبا از بیژن و غزاله در آن شب میگوید «آنچه در آن شب پرماجرا نظر همه را به سوی آن دو جلب کرد، نه زیبایی و خوشسیمایی غزاله و بیژن بود و نه غرابت لباسهای نامتعارفی که آن دو به تن کرده بودند، بلکه آرایش چهره سفید سردگچیِ غزاله بود که در نظر اول به ماسک میمانست، با لبخند مدهوشانه و بیارادهای که کنار لباش خشک شده بود». صبا کمی بعد به فرنگ میرود ولی ارتباط آن دو تا سالها بعد به لطفِ تلفن قطع نمیشود. صبا چند نوبت دیگر در سفر به ایران بیژن را میبیند که حالِ و هوایِ خود را دارد. در آخرین سخنی که بیژن از پشت تلفن -به رسم خداحافظی- به صبا میگوید، قطعهای از بورخس است: به پیشواز خواب میروم که طلیعه مرگ است مرگ و خواب این دو دفینه پنهان. بعد از آن صبا چندینبار تماس گرفت ولی بیژن جواب نداد و تلفن به رویِ پیامگیر رفت و دیگر بیژن هیچوقت جواب نداد: «جَسدی که سالهایِ سال منزلِ مانوسِ مردِ غریبی بود که در این دنیا قهراً/قِسراً بیژن الهی خواندند». * دو گفتار به نوشتهِ محسن صبا، انتشاراتِ آوا نوشت، سال ۱۳۹۹. https://ibb.co/bQFbSnY

به یادِ بیژن الهی در زادروزش؛ من چاهی را تعلیم کردهام که به آبی نمیرسد ولی چه تاریکی ِ زیبایی از آن سو تاریکی ِ زیر خاک چاهی زدهست که به چهره من میرسد من آبم، آب و سیهچردگانِ معذب پیش از نماز مرا میجویند نگاهی به آسمان، مجهزم میسازد که سکوت کنم و از میان حنجرههایِ گسیخته سلاحی به رنگ آب بجویم آن لحظه که آب به رنگ خود پرخاش میکند، من آنم آن لحظهام و رنگ آب، هرچه بیشتر در آب غرق شود زندهتر میشود، آبیتر. * عکس از حمید شاهرخ.

«تقیزاده تاریخِ زنده ما بود. نمیتوانم بگویم تقیزاده دوست من بود، تقیزاده سَروَر من بود». احسان یارشاطر در گفتوگو با ماندانا زندیان. *عکس پایین از راست: محمد معین، احسان یارشاطر، حسن تقیزاده و ناصر قشقایی.
«نه بودنمان نه رفتنمان فرقی به حال دنیا نمیکند». *از روزگار رفته حکایت در مجموعه داستانِ مَد و مِه، ابراهیم گلستان
فقدانِ مطالعات جامعهشناختی در مواجههِ با مشروطه؛ یومالتوپ و پیروزی دربار بر مجلس دوم تیر سالگردِ «توپبندی» مجلس اول شورایِ ملی یا یومالتوپ است که در تاریخنگاری معاصر به «واقعه ارتجاعیه» شناخته میشود و آغاز استبداد صغیر (۲ تیر ۱۲۸۷ تا ۲۵ تیر ۱۲۸۸) و پیروزی کودتایِ محمدعلیشاه علیه مجلس و مشروطهخواهان است. در تاریخنگاری ما بیشتر تمرکز بر شرحِ ما وقع این رویداد و اتفاقهایِ تاریخی حول آن است و تحلیل جامعهشناختی علت پیروزی دربار بر مجلس یا مورد توجه واقع نشده و یا کمتر به آن پرداخته شده است. در این دوره مشخصاْ از لحاظ جمعیتی، به استثنایِ چند هزار نفر مشروطهخواه (آن هم بیشتر در تهران و تبریز و چند شهر بزرگ) -در سال ۱۲۸۰ش. براساس مطالعات جمعیتشناختی گروه جمعیتشناسی موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی که توسط مهدی امانی و جمشید بهنام در نیمه اول دهه ۴۰ انجام شده، کل جمعیت ایران تقریباْ چیزی حدود هفت و نیم میلیون نفر برآورد شده است- اکثر جمعیت یا مدافع دربار و سیاستهایِ شخص شاه هستند و یا شریعتمدار هستند و مخالف با پیشروی جنبش مشروطهخواهی که آن را در تقابل با روحِ مشروعیتخواه جامعه ایران میدانستند.
آنها ما را به کمونیست بودن متهم میکنند، انگار از این موضوع آزرده میشویم! اگر ما را نازی، نئوفاشیست، تروریست خطاب کنند آزرده میشویم. اما کمونیست؟ سوسیالیست؟ هرگز! این [اصلاً] توهین نیست. بلکه بارها باعث افتخار ماست و بارها میدانیم که شایسته این نام هستیم.
«به خیال شما چنان میرسد که گویا به امداد احکام شریعت، کونستتسیون فرانسه را در مشرق زمین مجری میتوان داشت. حاشا و کلاٌ بلکه محال و ممتنع است. بنیامیه و بنیعباس به شریعت قریب العهد بودند، بنای ظلم را و بنای دیسپوتی را در اسلام اول اینان گذاشتند. پس احکام شرعیه چرا اینان را از ظلم و دیسپوتی باز نداشت، و از آن تاریخ تا امروز ظلم فیمابین ملت اسلام با وجود احکام شرعیه برقرار است. اجرای عدالت و رفع ظلم در صورتی امکان پذیر است که ملت باید خودش صاحب بصیرت و صاحب علم شود و وسایل اتفاق و یکدلی را کسب کند، بعد از آن به ظالم رجوع کرده بگوید از بساط سلطنت و حکومت گم شو. بعد از آن خودش مطابق اوضاع زمانه قانون وضع نماید و کونستتسیون بنویسد و بر آن عمل کند. در آن صورت ملت زندگی تازه خواهد یافت و مشرق زمین نظیر بهشت برین خواهد شد». از نقد میرزافتحعلی آخوندزاده بر رساله «یک کلمه» میرزایوسف مستشارالدوله درباره علل عقبماندگی و ریشههای استبداد و راه مبارزه با آن. *آخوندزاده این نامه را در سال ۱۸۷۵م. نوشته است یعنی حدود ۳۱ سال پیش از امضایِ فرمان مشروطیت در سال ۱۹۰۶.
![«خاطِرات و خَطرات» شرح زندگانی و خاطراتِ مهدیقلی خانِ هدایت (مخبرالسلطنه) از دوره ناصری تا دودمانِ پهلوی اواخر دهه ۲۰ است (روایت کتاب در ۲۱ مهر ۱۳۲۹ به پایان میرسد). مخبرالسلطنه در این کتاب ۵۰ سال تاریخ اجتماعی/سیاسی ایران را با یک نثرِ دلنشین و زیبا روایت میکند. مهدیقلیخان برایِ عنوان فرعی کتاب نوشته است: «توشهای از تاریخ شش پادشاه و گوشهای از دوره زندگی من». اگر تنها فرصت خواندنِ یک کتاب درباره تاریخ معاصر ایران را دارید، [حتماً] کتاب «خاطِرات و خَطرات» را از مخبرالسلطنه بخوانید. میگویند مهدیقلیخانِ هدایت خیلی خوب میدانست که چه زمانی از صحنه غایب شود، چه زمانی حاضر شود، چه وقت درویشی کند، کی سکوت کند و چه موقع قاطعیت بهخرج دهد. به همین دلیل از مقربانِ درگاه ناصرالدینشاه، مشکلگشایِ مظفرالدینشاه، ناصحِ محمدعلیشاه، وزیر مورد اعتماد احمدشاه و بالاخره رئیسالوزرایِ رضاشاه بود.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F355.jpg&w=3840&q=75)
«خاطِرات و خَطرات» شرح زندگانی و خاطراتِ مهدیقلی خانِ هدایت (مخبرالسلطنه) از دوره ناصری تا دودمانِ پهلوی اواخر دهه ۲۰ است (روایت کتاب در ۲۱ مهر ۱۳۲۹ به پایان میرسد). مخبرالسلطنه در این کتاب ۵۰ سال تاریخ اجتماعی/سیاسی ایران را با یک نثرِ دلنشین و زیبا روایت میکند. مهدیقلیخان برایِ عنوان فرعی کتاب نوشته است: «توشهای از تاریخ شش پادشاه و گوشهای از دوره زندگی من». اگر تنها فرصت خواندنِ یک کتاب درباره تاریخ معاصر ایران را دارید، [حتماً] کتاب «خاطِرات و خَطرات» را از مخبرالسلطنه بخوانید. میگویند مهدیقلیخانِ هدایت خیلی خوب میدانست که چه زمانی از صحنه غایب شود، چه زمانی حاضر شود، چه وقت درویشی کند، کی سکوت کند و چه موقع قاطعیت بهخرج دهد. به همین دلیل از مقربانِ درگاه ناصرالدینشاه، مشکلگشایِ مظفرالدینشاه، ناصحِ محمدعلیشاه، وزیر مورد اعتماد احمدشاه و بالاخره رئیسالوزرایِ رضاشاه بود.
.. یک وقتی عدهای از مرحوم مدرس تقاضا کرده بودند که پایِ روحانیون دیگر را برایِ مبارزه علیه سردار سپه بهمیدان بکشد، او گفته بود که: «این کار صلاح نیست. میشود با کمک آنها دفعتاً پیروز شد، اما این پیروزی مایه دردسر خواهد بود؛ زیرا روحانیون هر قدر آزادیخواه باشند، باز گرایش به ارتجاع دارند» (ص ۲۰۰). خاطرات سیاسی فرخ (مُتعصمالسلطنه) انتشارات جاویدان علمی، ۱۳۴۷، تهران.