از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

اینجا شاملو -با عنوان طنزآلودگی زبان فارسی- به درستترین و زیباترین شکل ممکن از چگونه بر باد رفتنِ زبان صحبت میکنه؛ و با یک نگرانی بزرگ که پر بیراه هم نبود. *این یک نمونه از هزاران نمونهای است که نگرانی شاملو را قابل توجه و معنیدار میکند.
معرفی بیست و چند صفحهای رضاشاه در کتاب «مردانِ خودساخته» که زیر نظر خواجهنوری منتشر شده (سالِ ۱۳۳۵)، با توجه به لحن و فرم نوشته و مشخصاً ادبیاتی که دارد، احتمالاً تنها متنی است که خودِ محمدرضا پهلوی پشت میز نشسته و تمام متن را مستقیماً و بدونِ واسطه نوشته است.
من دستِکم خودم میدانم که با این قلم جوری تا نکردهام که دلِ کسی را بهدست بیاورم، چه رسد به وجاهت ملی. من زدهام و خوردهام. و با این زدوخورد دستِکم خودم را نیز نگه داشتهام. بیهیچ منتی بر احدی. اگر کشتهای باقی نیست، کشتهای که باقی است (اولی را به ضم بخوان، دومی را به کسر) و این است بزرگترین غَبن در این ولایت که مشت میزنی اما به سایه و اصلاً در خواب. تا این نمدی که ما میکوبیم جواب مس بدهد، سالها وقت میخواهد؛ دستِکم تا وقتی که ریش این بچهها سفید شود. جلال آلاحمد یک چاه و دو چاله انتشارات رواق، چاپ اول ۱۳۴۳ ص ۴۳ و ۴۴.

تیمسار محمدحسین جهانبانی وزیر کشور دولت زاهدی که مسئولیت برگزاری و نظارت بر انتخابات مجلس هجدهم شورایِ ملی را برعهده داشت، مدعی بود: «در تمام ایران، یک نفر نماینده بدون دستور من از صندوق درنخواهد آمد. قانون، دستور من است». مجله خواندنیها ۲۷ خرداد ۱۳۳۴.

این قتلعام و کشتار سیستماتیک دولتی و اعمال خشونتی که انگار هیچ مرزی ندارد (حتی از بدنها هم فراتر میرود و زیستبوم را هم نابود میکند) و حمایت جانانه دولتهایِ بهظاهر دموکراتیک و آزادیخواه و «پایبند به حقوق بشر» (کدام بشر؟) از ادامه حرکت این ماشین که هر روز بیشتر از دیروز تنها مرگ بر رویِ مرگ تلنبار میکند، اتفاقاً به همه ما نشان میدهد که بله بالاتر از سیاهی هم همیشه رنگی وجود دارد. پیوند شوم اقتدارگرایی دولتی (حاکمیت حداکثری و بیچون و چرایِ دولتها) با بازیگری همهجانبه سرمایه (که هیچ انسدادی در مدارهایِ گردش و جابهجایی آن نباید وجود داشته باشد) عملاً امکان هر شکلی از زیستن را هر روز دشوارتر و غیرممکنتر میکند و با ادامه این وضعیت، تقریباً هیچ آینده روشنی برایِ حیات «انسان» قابل تصور نیست. به قولِ والتر بنیامین خاموش شدنِ نور ستارهها نه برایِ امروز و لحظه اکنون ما (مسئله فقط ظهور نازیسم نیست) که برایِ همیشه اتفاق افتاده و آینده به مراتب خاموشتر از امروز است و مرگ سراسر گیتی را فرا خواهد گرفت- و کسی هم قادر به کشیدن ترمز اضطراری این قطار نیست. این روزهایِ غزه -این حجم از ویرانی و خشونت و نفی بدنها- به مراتب سیاهتر و وحشتناکتر از کارنامه نازیها نیست؟ وضعیت همه این سالهایِ غزه چیزی بدتر از یک گتو بود و امروز کار به جایی رسیده که حتی هیچ شکلی از حیات هم دیگر نباید در این گتو وجود داشته باشد و پیشبینی بنیامین برایِ آینده -حداقل تا به امروز- کاملاً درست از آب درآمده است.
ما میریم تهران ما به تهران نمیرسیم ما همگی میمیریم.. انقلاب بدونِ رستگاری؛ سقوط. اینجا زندگی ما در هر ثانیه..
ادبیات و مشی قهری سلطنتطلبها ربطی به امروز ندارد، از سالهایِ خیلی دور تا به امروز همیشه همین بوده است. تیتر اصلی روزنامه ملت ما، عصر چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲: «مصدقالسلطنه، گمشو» در جای جایِ روزنامه هم مصدق را اینگونه خطاب میکند: «فاحشه پلید»، «کفتار شارلاتان»، «گرگ درندهخو»، «سیفلیسی دیوانه».
زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر شش داستان کوتاه از ارنست همینگوی با یک پیشگفتار بلند از ابراهیم گلستان موسسه مطبوعاتی امیرکبیر؛ چاپخانه دانشگاه بهمن ۱۳۲۸

سهراب دریابندری در مقدمهای که بر کتاب «بیستویک داستان از ارنست همینگوی» با ترجمه نجف دریابندری نوشته -که به تازگی از سویِ نشر کارنامه منتشر شده است- از نجف دریابندری بهعنوان «معرف همینگوی در ایران یاد میکند»؛ در حالی که ابراهیم گلستان سالها قبلتر از اینکه نجف دریابندری دست به ترجمه همینگوی بزند، مجموعهای از داستانهایِ کوتاه او را با عنوان «زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر؛ شش داستان کوتاه از ارنست همینگوی» ترجمه و در سال ۱۳۲۸ توسط موسسه مطبوعاتی امیرکبیر منتشر کرد. اما علاوه بر این ترجمه، گلستان یک پیشگفتار تقریباً ۳۰ صفحهای نیز در معرفی همینگوی در آغاز کتاب نوشته که بعد از گذشت بیشتر از هفتاد سال، هنوز یکی از بهترین و دقیقترین نوشتهها در معرفی ارنست همینگوی و ادبیات و داستاننویسی او است. موضوع تقدم و تاخر در مواجهه با همینگوی و ترجمه آثار او به فارسی نیست (که البته سهراب دریابندری هیچ نامی از ابراهیم گلستان بهعنوان اولین مترجم آثار همینگوی به فارسی نمیبرد)، اما تاریخ را به شکل وارونه بازگو کردن و روایت خود را بر واقعیت سوار کردن، نه فقط به دور از انصاف که تاریخسازی وارونه در لحظه اکنون برایِ خوانندههایِ امروز است.
تحقیق اجتماعی و مونوگرافی پروفسور موریواونو در روستایِ خیرآباد شیراز ۲۵ سال طول کشید (از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۹)؛ بهطوری که پروفسور موریو در خیرآباد به کدخدایِ خیرآباد معروف شده بود: «در آغاز برایِ تحقیق اجتماعی و مردمشناسانه در خیرآباد به این روستا رفتم. اما هرچه میگذشت و رابطه روستائیان آنجا و این نگارنده نزدیکتر و صمیمیتر میشد، در حقیقت از مقصود اصلی که مطالعه وضع دِه و روستائیان بود دور میشدم و احساس میکردم که میخواهم زندگی روستائیان را همچون نمایش واقعی که صحنهاش روستایِ خیرآباد است ببینم، و شخصیت و شیوه کار و اندیشه هر یک از این روستانشینان را که بازیکنان این نمایش هستند تصویر و ترسیم کنم». خیرآباد، روستایِ دورافتادهای در استان فارس است که موریواونو علیرغم ریاست بخش خاوری دانشگاه توکیو و استادی آن دانشگاه و پژوهش در مراکز مطالعاتی ژاپن، به دفعات به روستایِ خیرآباد سفر میکند و در کنار اهالی روستا -بیشتر همراه با خانواده خود- به سر میبرد و در آنجا زندگی میکند تا مونوگرافی او محصول یک پژوهش عینی و مبتنی با واقعیتهایِ آن جغرافیایِ مشخص باشد. نتیجه ۲۵ سال پژوهش میدانی و دقیق در خیرآباد و زندگی در روستا و حشر و نشر طولانیمدت با روستانشینان، به انتشار کتابی با عنوان «خیرآبادنامه؛ ۲۵ سال با روستائیان ایران» منجر میشود که اولینبار در سال ۱۳۷۶ با ترجمه دکتر هاشم رجبزاد و ویراستاری خودِ پروفسور موریو توسط انتشارات دانشگاه تهران به فارسی منتشر میشود. «خیرآبادنامه» مشخصاً گزارشی از وضعیت کشاورزی، دامداری، آداب و رسوم (روابط اجتماعی-فرهنگی) و مناسبات اقتصادی روستایِ خیرآباد است که موریو تلاش کرده تمام مشخصه و ویژگیهایِ این روستا را با جزئیات بنا بر مشاهدات روزمره و دقیق خود ثبت و تنظیم کند.
پتر (پیوتر ایلیچ) چایکوفسکی (۱۸۹۵-۱۸۴۰) آهنگساز بهنام روس، بهمناسبت هفتادمین سال شکست ناپلئون بناپارت در روسیه، در کمال استادی و مهارت سمفونی حماسی ۱۸۱۲ (Overture 1812) را ساخت و شکست حقارتبار ناپلئون را در این سمفونی هنرمندانه ترسیم کرد که به معنایِ واقعی یکی از شنیدنیترین نغمههایِ جاودان جهان ماست. چایکوفسکی نکبت جنگ را همراه با غرش توپ و صدایِ زنگ حزنانگیز ناقوس کلیساهایِ مسکو در هم آمیخت و برایِ عبرت آیندگان به یادگار گذاشت.
«قرنطینه» فریدونِ هویدا از شرق رانده و از غرب مانده «قرنطینه» اولینبار در سال ۱۹۶۲م. به زبان فرانسه با عنوان Les Quarantaines و چند سال بعد (فروردینِ ۱۳۴۵) با ترجمه مصطفی فرزانه به فارسی منتشر شد. همه داستان قرنطینه در یک شب میگذرد (۳۵۰ صفحه روایت یک شبنشینی به صرفِ شام)؛ در مهمانی/شبنشینی یک زوج فرانسوی آقا و خانم «لوتل» پییر و ژاکلین که از ساعت ۱۰ و ۸ دقیقه و ۴۳ ثانیه آغاز میشود. محور اصلی داستان شخصیت سامی سالم و واگویههایِ ذهنی او تا پایان مهمانی یعنی بههنگام طلوع آفتاب است که از خانه پییر و ژاکلین بیرون میزند (ساعت ۷ و ۲۹ دقیقه). سامی یک جوان مصری/عرب است که در بیروت بزرگشده (به واسطه تبعید پدرش به بیروت) و برایِ تحصیل به فرانسه مهاجرت کرده و در پاریس زندگی میکند (یا به قولِ مصطفی فرزانه پایگیر شده است) و اکنون در آستانه ۴۰ سالگی قرار دارد. او تحصیلکرده/روشنفکر –در واقع یک بورژوا است- و عاشق معاشرت و شبنشینیهایِ اعیانِ پاریسی است (درست شبیه به برادرانِ هویدا) اما در اصل فردی منزوی است که در جمع در خود فرو میرود و بیشتر خود را بیگانهای میبیند که انگار هیچ سنخیتی با دیگران (اینجا فرانسویهایِ دیگر) ندارد.
مردخای کیدار عضو سابق سازمان اطلاعات نظامی ارتش اسرائیل در واکنش به سخن مجری بیبیسی عربی در نقد نژادپرستی و اینکه برخی از مقامهایِ اسرائیلی ساکنان غزه را «حیوان» توصیف میکنند، گفت: «من (ساکنان غزه) را با حیوانات مقایسه نمیکنم، چون اهانت به حیوانات است». این طرز فکر، جایی برایِ صلح و گفتوگو باقی میگذارد؟
جوانی در رباطکریم پدرش را از دست داد. از ترس از دستدادنِ حقوق بازنشستگی پدر، جسد را در بیابان دفن کرد و فوتش را اعلام نکرد. این داستان کوتاه از آلنپو نیست، واقعیت امروز ماست..
میگذرم تنها از میانِ گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا تازه گلی سر راهم گیرد و با من گوید محرم راز تو کو خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کو.. در میانِ گلها از مرضیه امروز ۲۱ مهر سالروز درگذشت مرضیهست.
حسام زوملوت سفیر فلسطین در انگلستان: «آنچه که اسرائیلیها در چند روز گذشته دیدهاند، فلسطینیها در ۵۰ سال شاهد این صحنهها بودهاند».