از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

خرداد ۱۳۶۰؛ پایینکشیدنِ تابلو خیابان مصدق (ولیعصر فعلی) توسط اسلامیون انقلابی بعد از اعلام ضد اسلامی بودنِ جریانِ محمد مصدق و جبهه ملی. *خیابان پهلوی پس از انقلاب ۵۷ به خیابان مصدق تغییر نام داد و پس از خرداد ۶۰ با عنوان ولیعصر نامگذاری شد.

«ماخ اولا» پیکرهی رودِ بلند میرود نامعلوم میخروشد هر دم میجهانَد تن، از سنگ به سنگ چون فراری شدهای -که نمیجوید راه هموار- میتَنَد سویِ نشیب میشتابد به فراز میرود بیسامان؛ با شبِ تیره، چو دیوانه که با دیوانه. رفته دیری ست به راهی کاوراست، بسته با جویِ فراوان پیوند نیست -دیریست- بر او کس نگران و اوست در کارِ سراییدن گنگ و اوفتادهست زِ چشم دگرن بر سرِ دامنِ این ویرانه. با سراییدنِ گنگِ آبش ز آشنایی، «ماخ اولا» راست پیام وز رهِ مقصدِ معلومش حرف. میرود لیکن او به هر آن ره که بر آن میگذرد همچو بیگانه که بر بیگانه. میرود نامعلوم میخروشد هر دم تا کجاش آبشخور همچو بیرونشدگان از خانه. *ماخ اولا از نیما یوشیج (ماخ اولا نام رودخانهای در نزدیکی یوش، محل زندگی نیما یوشیج است). **طرح روی جلد کتاب از بهمن محصص به تاریخ ۱۹۶۶ است (شش سال بعد از مرگ نیما که در ۱۹۶۰ درگذشت. طرح جغدی که با بقیه جغدهایِ محصص تفاوت دارد؛ جغدی که اینجا بیشتر شبیه «بوف»ی کور است که در ویرانهها آشیانه میکند).

بهمن محصص در سفر به سمنان (کارگاه نمدمالی) همراه با بهرام دبیری و سیروس طاهباز (۱۳۷۵) *عکسها از فرهاد ورهرام.
سفری با بهمن محصص «محصص در کارگاه نمدمالی» در سال ۱۳۷۵ (۱۹۹۷) بهمن محصص پس از سالها به ایران سفر میکند. در همین سفر است که در یک شبنشینی با شنیدنِ حرفهای بهرام دبیری درباره تجربه نقاشی با نمد، تکنیک ساخت نمد برایش جالب میشود. همین علاقه زمینه سفر او به سمنان و حضور در یک کارگاه نمدمالی را ایجاد میکند. در این سفر بهرام دبیری، سیروس طاهباز و فرهاد ورهرام، بهمن محصص را همراهی میکنند. ورهرام که فیلمهای کوتاهی از این سفر میگیرد (و آن را با نام «سفری با بهمن محصص» منتشر میکند)، درباره حضور محصص در این کارگاه مینویسد: «رفتار محصص در اطراف قالب نمد مانند یک نقاش بود. گاهی از نمد دور میشد و به آن مینگریست و گاه با نوک عصایش مقداری پشم را بر بخشی از پهنه نمد میانداخت و به بهرام و استادکار چگونگی قرار گرفتن پشمها را بر زمینه کار تذکر میداد. در این سفر محصص نمدهایی را با طرحهایِ پرنده، ماهی، جغد و انسان خلق کرد و همه آنها را با پشم سیاه امضا کرد. محصص هر کدام از نمدها را به یکی از همسفرانش داد و بقیه را با خود برد».
«خواستگاری» (۱۳۴۰) به کارگردانی و نویسندگی ابراهیم گلستان و تهیهکنندگی سازمان فیلم گلستان (به سفارش موسسه ملی فیلم کانادا) در سال ۱۳۴۰ موسسه ملی فیلم کانادا تهیه فیلم کوتاهی را به سازمان فیلم گلستان سفارش داد. این فیلم یکی از فیلمهای مجموعه چهار قسمتی بود که بنا داشت با موضوع مطالعه و تحقیق در مورد معاشرت و زندگی زوجهای جوان در چهار کشور کانادا، هند، ایتالیا و ایران ساخته شود. فروغ فرخزاد بهعنوان دستیار کارگردان و بازیگر نقش خواهر داماد در فیلم به ایفای نقش میپردازد. بازی نقش پدر عروس، به جلال آلاحمد پیشنهاد شد اما او نپذیرفت و پرویز داریوش جای او را گرفت. طوسی حائری، محمود هنگوال و هایده تقوی هم در این فیلم بازی میکنند. «خواستگاری» نخستینبار در زمستان ۱۳۴۰ در چهل و سومین جلسه «کانون فیلم» به نمایش درآمد.
ادوارد براون و مشروطیت در ایران مرداد امسال صد و هجدهمین سالگرد امضای فرمان مشروطیت است و به این مناسبت، حمیدرضا یوسفی در این جستار به نقش ادوارد براون در دفاع، ثبت تاریخی و معرفی جنبش مشروطه پرداخته است. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/829754/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/829754/ @RadioZamaneh | رادیو زمانه
مستند «تهران پایتخت ایران است» ساخته کامران شیردل (۱۳۴۵) روایتگر زندگی سیاه و پر از دشواری و رنج مردم در جنوب شهر تهران (محله خزانه) در دهه ۴۰ است. شیردل در این مستند چهرهای از واقعیتهایِ تهران را به تصویر میکشد که در هیچ یک از مستندهایِ پر زرق و برق «من و تو» یا ایراناینترنشنال از دوره پهلوی دوم و مشخصاً «عصر طلایی» که برایِ نامگذاری و توصیف دهه ۴۰ بهکار میرود، پیدا نمیشود.

محمدحسنخانِ اعتمادالسلطنه -که رویِ زمین نشسته- برایِ ناصرالدینشاه در كاخ صاحبقرانيه روزنامه میخواند. او وزیر انطباعات (چاپونشر) و مترجم مخصوص شاه بود و ریاست دارالترجمه همایونی را نیز برعهده داشت. اعتمادالسلطنه یک ماه پیش از کشتهشدنِ ناصرالدینشاه، در سن پنجاهوسه سالگی به علت سکته قلبی در تهران درگذشت. *عكس از یوسفخان (نام عکاس را به اشتباه آنتوان سوریوگین نوشته بودم، که با تذکر دوست عزیزی آن را اصلاح کردم. گویا خیلی از عکسهایی که بهنام سوریوگین ثبت شده، متعلق به یوسفخان عکاسباشی دربار ناصری است).
«خلسه» مشهور به خوابنامه (۱۳۴۸) از آخرین نوشتههایِ محمدحسنخانِ اعتمادالسلطنه است (مهمترین نوشته اعتمادالسلطنه روزنامه خاطرات است که به کوشش ایرج افشار در سال ۱۳۴۵ منتشر شد و بیشتر با آن شناخته میشود). او که جرات نمیکرد اندیشههایِ سیاسی خود را آشکارا بر زبان بیآورد، در این کتاب چنان وانمود میکند که در حالت بین خواب و بیداری دیده که پادشاهان ایران یازده تن از صدراعظمهایِ قاجار (از ابتدا تا عصر ناصری) را از حاجی ابراهیم اعتمادالدوله شیرازی تا میرزا علیاصغرخان اتابک مشهور به امینالسلطان را به بازپرسی کشیدند و درباره عملکرد آنها دست به داوری میزنند (در واقع خودِ اعتمادالسلطنه این کار را انجام میدهد که خیالِ صدراعظمی در سر دارد و فکر میکند با این کار میتواند زمینه صدراعظم شدنِ خود را فراهم کند).
وقتی در ۲۵ بهمن ۱۳۵۴ در مراسم جایزه فروغ فرخزاد، بهرام صادقی بهعنوان برنده رشته قصهنویسی جایزه فروغ فرخزاد انتخاب شد، پس از دریافت لوح خود با این شرح «بهخاطر تلاشی مردمی در راه توسعه فکر و فرهنگ در ایران، و بهخاطر کلیه آثاری که تاکنون نوشته بهخصوص بهخاطر سنگر و قمقمههای خالی به بهرام صادقی اهدا گردید» شعری از فروغ را با نام «وداع مکن» خواند و ادعا کرد نسخه دستخط آن شعر تنها پیش اوست، ولی هیچوقت مشخص نشد که آیا بهراستی این شعر متعلق به فروغ است یا شعری از خودِ بهرام صادقی. وداع مکن* اگر تو باز به چشمان من نگاه کنی اگر درنگ کنی، یک دم دگر مانی وگر که دَر نگشایی بر این شتاب سِمِج من آن ترانه خود را که روح آواز است که جان شعر و اثیر غم است میخوانم فقط برای تو میخوانمش فقط یکبار. *چاپ شده در روزنامه رستاخیز، شماره ۲۴۴، چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۵۴.