از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
نامههایِ بهمن محصص به سهراب سپهری عنوان نامههایِ محصص به سهراب سپهری: «جناب جرقاب» «جرقاب عزیزم» *جرقاب به معنی بدعنق است.
.. انگار حال هیچکس خوب نیست. لااقل کسانی را که ما میشناسیم و میبینیم. همه ایرانیها. همه منتظرند و همه از انتظار خسته شدهاند. مثل آدمهایی هستیم که بیرون قفس ایستادهایم. یک قفس عظیم.. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۱۱ دو ۱۹۸۱.
کمال در آخر نیست و آخر نیست؛ که انسان تنی مردنی دارد و روزهایی نمردنی. هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی
ایرونیبازی در تاریخِ محاورهای و نوستالژیِ دهه چهل نوشته محمد قائد در نقد ابراهیم گلستان یا به قولِ خودش جنابِ «پرسوناژ» (ماهنامه فیلم، ۱۳۸۴). https://www.mghaed.com/essays/comment-and-review/1340s_Nostalgia.htm
![ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﻭ ﻧﻈﺎﻡ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﺗﻘﺎﺑﻞ ﺑﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻓﺮﺩﯼ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﻧﺎﻣﺤﺪﻭﺩ ﺳﻠﻄﻨﺖ، ﺩﺭ ﭘﯿﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻋﻠﯿﻪ ﺳﻠﻄﻪ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺑﯿﮕﺎﻧﮕﺎﻥ. ﺍﻭ فسادناپذیر ﺑﻮﺩ، ﺷﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮنگر ﺑﯽﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻧﺒﻮﺩ. ﻣﻮﺿﻊﮔﯿﺮﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽﺍﺵ ﺁنگاه ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﭘﻮﺯﺳﯿﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁنگاه ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺪﺭﺕ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﯿﺎﻓﺖ. ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﻧﺎﻣﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺍﯾﻦ ﺧﻼﻑِ ﻧﻘﺪ ﻭ ﺳﻨﺠﺶ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﺻﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﯽﮐﺮﺩ؛ [یعنی] ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ، ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ، ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺒﺐ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻌﻨﯽ، ﺍﺯ ﻟﻐﺰشگاهِ ﻗﺪﺭﺕ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﮑﺮﺩ، ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ﺭﺍ هیچگاه ﺩﺭ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﻋﺎﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩ.
آشفتگی فکر تاریخی
فریدون آدمیت
*پرتره محمد مصدق از لیلی متیندفتری، ۱۳۳۶.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F834.jpg&w=3840&q=75)
ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﻭ ﻧﻈﺎﻡ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﺗﻘﺎﺑﻞ ﺑﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻓﺮﺩﯼ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﻧﺎﻣﺤﺪﻭﺩ ﺳﻠﻄﻨﺖ، ﺩﺭ ﭘﯿﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻋﻠﯿﻪ ﺳﻠﻄﻪ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺑﯿﮕﺎﻧﮕﺎﻥ. ﺍﻭ فسادناپذیر ﺑﻮﺩ، ﺷﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮنگر ﺑﯽﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻧﺒﻮﺩ. ﻣﻮﺿﻊﮔﯿﺮﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽﺍﺵ ﺁنگاه ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﭘﻮﺯﺳﯿﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁنگاه ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺪﺭﺕ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﯿﺎﻓﺖ. ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﻧﺎﻣﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺍﯾﻦ ﺧﻼﻑِ ﻧﻘﺪ ﻭ ﺳﻨﺠﺶ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﺻﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﯽﮐﺮﺩ؛ [یعنی] ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ، ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ، ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺒﺐ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻌﻨﯽ، ﺍﺯ ﻟﻐﺰشگاهِ ﻗﺪﺭﺕ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﮑﺮﺩ، ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ﺭﺍ هیچگاه ﺩﺭ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﻋﺎﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩ. آشفتگی فکر تاریخی فریدون آدمیت *پرتره محمد مصدق از لیلی متیندفتری، ۱۳۳۶.
.. من روزی یک نقشه میکِشَم که از مَردم بیشتر دور باشم و روی این عفریتهایِ بیرحم و بیشعور را که از گوشت و پوستِ همدیگر تغذیه میکنند، نبینم. از نامه نیما به اسدالله مبشری ۲۲ خرداد ۱۳۲۴، طهران.
نجف دریابندری علاوه بر ترجمه و تالیف، دو داستان کوتاه هم دارد که هر دو در مجله آرش منتشر شدند: داستان «مرغ پاکوتاه» در شماره سوم، اردیبهشت ۱۳۴۱ و داستان «عنکبوت زرد» در شمار اول از دوره دوم تیر ۱۳۴۲.
ترامپ به معنایِ واقعی ماشین شر علیه تمام میراث روشنگری و اومانیسته اما با اتکا به یک رندی خردورزانه پوپولیستی خودش رو یک منجی/نجاتدهنده (دجالِ زمان) جا میزنه: «من برایِ شما زندگی بهتری میسازم و عصر طلایی با من آغاز میشود». ماکس هورکهایمر در کتاب «خسوف خرد» خیلی دقیق و درست نشون میده که چهطور نازیها توانستند دستورکار و عملکرد خودشون رو «خردورزانه» و «رهاییبخش» معرفی کنند ولی نتیجه چیزی جز نفی انسان و تلنبار کردنِ بیشتر ویرانی بر ویرانی نبود.
به چنگالی جنون را شیار زدند و نسلِ هراسان در گریز سرمایهگزاری کرد. *پرویز اسلامپور
پیرمرد چشم ما بود نوشته جلال آلاحمد در ارزیابی شتابزده (از صفحه ۴۱ تا ۵۶) سیروس طاهباز، مدیرِ مجله «آرش»، دو سال پس از مرگ نیما یعنی در آذر ۱۳۴۰ از آلاحمد میخواهد در شماره ویژه مجله برای نیما یوشیج، خاطرهای از نیما بنویسد. آلاحمد استقبال میکند و میگوید «آخر او چشم ما بود. بله، پیرمرد چشم ما بود». و سپس مقالهای با همین عنوان مینویسد. بهگفته طاهباز، آن شماره مجله، بیش از همه، عالیه جهانگیر، همسرِ نیما را خوشحال کرد و در همان دوران بود که او از جلال آلاحمد و سیمین دانشور خواست ترتیبی برای انتشار آثارِ بازمانده نیما بدهند. نوشته جلال در رثایِ نیما به یقین یکی از تاثیرگذارترین و زیباترین سوگنامههایِ معاصر فارسیست که در آن جلال با یک بیانِ زیبا تمام احساسات خود را راجع به نیما به روی کاغذ میآورد. بخش آخر یادداشت توصیف مواجهه با شبِ مرگ نیما: ... چیزی بهدوشم انداختم و دویدم. هرگز گمان نمیکردم کار از کار گذشته باشد. گفتم لابد دکتری باید خبر کرد یا دوایی باید خواست. عالیه خانم پای کرسی نشسته بود و سر او را روی سینه گرفته بود و ناله میکرد: - نیمام از دست رفت! آن سر بزرگ داغ داغ بود. اما چشمها را بسته بودند. کورهای تازه خاموش شده. باز هم باورم نمیشد؛ ولی قلب خاموش بود و نبض ایستاده بود. اما سر بزرگش عجب داغ بود! عالیه خانم بهتر از من میدانست که کار از کار گذشته است ولی بیتابی میکرد و هی میپرسید: - فلانی. یعنی نیمام از دست رفت؟ و مگر میشد بگویی آری؟ عالیه خانم را با سیمین فرستادم که از خانه ما به دکتر تلفن کنند. پسر را پیش از رسیدن من فرستاده بودند سراغ عظامالسلطنه شوهر خواهرش. من و کلفت خانه کمک کردیم و تن او را که عجیب سبک بود از زیر کرسی درآوردیم و رو به قبله خواباندیم. وحشت از مرگ، چشمهایِ کلفت خانه را که جوان بود چنان گشاده بود که دیدم طاقتش را ندارد. گفتم: - برو سماور را آتش کن. حالا قوموخویشها میآیند. و سماور نفتی که روشن شد، گفتم رفت قرآن آورد و فرستادمش سراغ صدیقی که به نیما ارادتی نداشت تا شبی که قسمتی از «قلعه سقریم» را از دهان خود پیرمرد در خانه ما شنید؛ و تا صدیقی برسد من لایِ قرآن را باز کردم. آمد: «و الصافات صفا…». *و الصافات صفا: سوگند به فرشتگانِ صف در صف.
تنها «سوژه شیزوفرن» است که میتواند از محصوریت قانونِ ارباب (تمامی اربابها) پا بیرون بگذارد و چهارچوبِ هر شکلی از نظم تحمیلی اجتماعی که تنها منافع ارباب را حفظ/تامین میکند بلرزاند. برایِ فروید شیزوفرن یک انحراف و اختلالِ روانیست، در حالی که برایِ دلوز کنشِ سوژه شیزوفرن تماماً خلاقیت، برهمزدن و آفریدن است. ماشینِ میل سوژه شیزوفرن آفرینشگر است و در برابر هر شکلی از قانونمندی و ایجابیت میایستد؛ آن را ویران میکند و پشت سر میگذارد. از مهمترین ویژگیهایِ سوژه شیزوفرن در تحلیل دلوز-گاتاری عدمپایبندی به نظمهایِ تکرارشونده و محدودکننده است: «سوژه شیزوفرن اراده معطوف به تغییر دارد». برایِ دلوز-گاتاری ماشینهایِ میل نیروهایِ زاینده هستند و ماشینِ جامعه را کنار میزنند. دلوز حرکتِ ماشین میل را انفجاری میداند، یعنی حرکت در عینِ ویرانکردن؛ و فقط میل است که میتواند از پسِ هر ویرانی تولید کند. میل برخلاف تصور فرویدی یک نیرویِ غرق در خیالات ناخوادآگاه و چنگزدن به دیوارهایِ تروما نیست، بلکه یک کارخانه تولیدیست: دائم میآفریند. برایِ دلوز-گاتاری هرچقدر که میل پارانویی ماحصل رمزگذاریهایِ اجتماعی ساختار قدرت سیاسی برای ترسیدن و تن دادن به قوانین، هنجارها و نظم برساخته موجود/حاکم است، میل شیزویی سر به عصیان دارد و دائم در حرکت و سیلان است و سر به بیرون زدن از لایهها/سطوح سختِ اجتماعی-فرهنگی حاکم دارد. در «هزار فلات» دلوز-گاتاری نشان میدهند که چهطور نیرویِ میل توسط جامعه-خانواده-حاکم سرکوب و منجمد میشود و به سطوح زیرین میرود. مادامی که میل سرکوب میشود و میترسد، خصلتِ پارانویی دارد و فرمان میبرد، دقیقاً همان که سهگانه جامعه-خانواده-حاکم از میل میخواهد. در مقابل، دلوز-گاتاری در «آنتیادیپ» نقشه حرکت ماشین میل از سطوح زیرین (که سرکوب و رانده شده است) به سطوح بالایی که رهایی/آزادی است را نشان میدهند؛ گذار از مرز پارانویی به درونِ مرز شیزویی؛ لحظهای که میل هنجارشکن و نظمشکن میشود و خصلتِ تماماً انقلابی پیدا میکند. ماشینِ میل شیزویی یک ماشین انقلابیست: ماشینی که برخلاف جهت نیرویِ نظم اجتماعی حرکت میکند: «ضد اجتماعی» میشود. همان نامگذاری آشنایِ سامانههایِ قدرت که آن را «ناسازگار، ناهماهنگ، پوچ و پاد ارزش» میداند و از دستگیری و ضرورتِ طردشدن و به تیمارستان/زندان منتقلکردن حرف میزند: سوژه شیزوفرن چون انقلابیست، نفی و طرد میشود نه اینکه چون «بیمار» و «روان»ی است. میلِ سوژه شیزوفرن اراده معطوف به زندگی دارد: میل برای تولید زندگی نه قدرت برایِ سرکوب و نفی زندگی/بدنها. این تنها سوژه شیزوفرن است که میل سیال دارد و به دنبال بیرون آمدن از ایستایی و انجماد است که سامانههایِ قدرت از خانواده/پدر تا حاکمیت/پدر مدام آن را ایجاد و برقرار میسازند. فرآیند شیزوفرنیک، یک فرآیند نابِ رهایی از تمام محصوریتهاست. برای دلوز-گاتاری انقلاب از دلِ همین فرآیند شیزوفرنیک بیرون میآید و ماهیت رهایی/آزادی دارد (ریزوم حرکتی در سطح است و نه در عمق/سلسهمراتب)، نه اینکه صرفاً خواستِ-اراده تسخیر سایتهایِ قدرت و بازتولید دوباره سامانههایِ اعمال قدرت برایِ سرکوب، چهارچوببندی، نفی و حذف دیگری داشته باشد. تنها انبوهی از کنش سوژههایِ شیزوفرن است که وضعیت را نجات میدهند و از نو «زندگی» میسازند.
داستان کوتاه «نفتی» از مجموعه «خیمهشب بازی» صادق چوبک (۱۳۲۴) سراسر زندگی عذرا در انتظار میگذشت. مثل آن بود كه همیشه منتظر بود كه یک نفر در كوچه را بزند و از او خواستگاری كند و دستش را بگیرد و با خودش ببرد. این انتظار صبح به صبح كه از خواب بیدار میشد، تر و تازه میشد. اما هیچكس جز نفتی كه سالها بود به خانه آنها نفت میداد، به آنجا رفتوآمد نداشت. تنها همین مرد بود كه همه روزه با لباس روغن چراغی و خال گوشتی روی پلک چشمش میآمد در خانه؛ پیت خالی را از دست عذرا میگرفت و نصفه میكرد و میداد و میرفت. گاهی همانطور كه تو خانه مشغول كار بود، صدای در زدن به گوشش میرسید؛ و چون میدوید و در را باز میکرد، میدید هیچكس نیست. آنوقت بود كه دیگر حتم میكرد خیالات به سرش زده. هزاران شوهر خیالی برای خودش خلق میكرد و هر یک را در جای خود میپسندید. حتی از آن یكی هم كه نفتی بود و یک خال گوشتی روی پلک چشمش بود، خوشش میآمد. اما تمام زندگی عذرا یک طرف و مسافرتش به قم یک طرف. خاطره این سفر، بستگی شیرینی با زندگی او داشت.

و آنجا جسد لخت میشود و از لبخند جدا میافتد از صدایی که در دل میبندد تا پاسخی دیگر دوباره به خندهاش بیندازد. گویی این دایره هرچند که گرداگرد است جهان نیست. پرویز اسلامپور *عکس از کاوه گلستان از مجموعه «مجنون» که از سهگانه «روسپی، کارگر و مجنون» است. این مجموعه مربوط به شرایط نگهداری معلولان در آسایشگاه روانی یافتآباد تهران است که در سال ۱۳۵۵ ثبت شدهاند. *به قولِ کاوه گلستان عکس باید سیلی باشد: «میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، میتوانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچکس نمیتواند».
زیر گنبد کبود محمد شهیدنورایی (۱۳۲۵) در یکی از شبهای سرد زمستان سال ۱۳۲۴ شمسی، یکی از رفقای بسیار نازنینم که اوان کودکی در محیط صفا و وفای دبستان پیمان محبت و دوستی با من بسته بود، به سر وقتم آمد. ضمن صحبتهایی که از هر طرف به میان آمد، گفت: باید به درگاه خداوندی شکر کنیم که بعد از بیست سال از زیر یوغ بندگی و استبداد بیرون آمدیم، نفسی میکشیم. از شر مامور آگاهی که در کوچه و خیابان به هر کس اریب قیقاج نگاه میکرد، خلاص شدیم. حالا موقعی است مردمی که واقعاً درد وطن دارند و با ایمان کامل میخواهند این کشور را تکانی بدهند، زبان و دست و پایشان بهکار افتد..
وقتی رفسنجانی شد رئیس مجلس نمیدونست که «کارتابل» اداری یعنی چی؟ اون ندونستن یعنی هیچ فهمی از اداره کشور نداشتن؛ که نتیجهش شد همین فاجعه و نابودی که امروز میبینید.