از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
ترس جان (پوست) کورتزیو مالاپارته ترجمه بهمن محصص انتشارات نیل (چاپ اول ۱۳۴۳) یادداشت ناشر: شیوه نگارش این کتاب شیوهای است مخصوص مترجم. از مقدمه بهمن محصص (۱۵ دی ۱۳۴۳): نام این کتاب را به توصیه جلال آلاحمد به «ترس جان» بدل کردم تا معنی دقیقی از مندرجاتش داده باشم و آن را به فارسی برگرداندم تا روشنفکر و روشنفکرنمایِ کشور من -مخصوصاً روشنفکرنما اگر عقلی داشته باشد- از آن رویِ سکهی جنگ دوم جهانی و «آزاد شدن» اروپا از دست اروپایی باخبر گردد و بداند اگر آلمانها مردم را کشتند آمریکاییها -پس از سزارین جنگ که بهوسیلهیِ «موجودات پر جیب» ماورایِ اطلس انجام شد- آنان را پوساندند، و کشتن کسی از پوساندنش شرافتمندانهتر است... تا آنجا که دیدهام رسم بر این است که در انتها باید پوزش خواست و من چنین کاری نمیکنم؛ چرا که در مقابل مزدی که گرفتهام کوششم -در ترجمهی این کتاب- از سرِ خیلیها زیادتر است.
داستان كوتاه «لابيرنت» در مجموعه داستان «به صيغه اول شخص مفرد» (که اولینبار در سال ۱۳۵۰ منتشر شد) احتمالاً یکی از بهترین داستانهایِ مهشید امیرشاهی است. داستان درباره دنیایِ درونی یا خشم زنیست که کتکخورده اما همهچیز را پشت غرورش پنهان میکند. وقتی صحنه كتکخوردنش از همسرش اسفنديار را به ياد میآورد، میگويد: «بیحركت نشستم تا خوب كتكش را زد... گفت بست شد؟ گفتم آره». «لابيرنت» به شيوه جريان سيال ذهن و تکگویی روايت شده و امیرشاهی با تکنیکهایِ زبانی و تکرار برخی جملهها و مشخصاً تکرار جمله انتهایِ يک پاراگراف در آغاز پاراگراف بعدی مثلاً: «گفتم: حالم خوب نيست. حالم خوب نيست. حالم خوب نيست. كاش میتوانستم به امروز فكر كنم». خواننده را بیشتر در درونِ هزارتویِ ذهن زن داستان (شخصیت اصلی) غرق میکند. همین یک داستان به تنهایی برایِ عالی بودن این مجموعه کافیست.