از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
میشل فوکو توضیح میدهد که چرا به تاریخ جنون پرداخته و درباره جنون/دیوانگی نوشته است.
نقد ناسیونالیسم ایرانی نه فقط لازم، بلکه امروز بیش از پیش ضروری است؛ اما نقد باید نه بهمفهوم ناسیونالیسم بهخودی خود، که مشخصاً چگونگی تعینیابی و صورتبندی آن را مورد انتقاد قرار دهد؛ یعنی تعینیابی این صورتبندی از ناسیونالیسم ایرانی با تامین منافع کدام قدرت همسو و آن را بازتولید میکند؟ در واقع این صورتبندی «مشخص» از ناسیونالیسم ایرانی چگونه در میدانِ نیروها -بهویژه از سالهایِ پس از مشروطیت و بههنگام فرآیند تاسیس دولت ملی- دست بالا را پیدا میکند. مواجهه نیروهایِ چپ با مسئله ناسیونالیسم، نه نقد و پرداخت نظری بهچگونگی تعینیابی آن، بلکه تماماً و یا بیشتر نپذیرفتن و تلاش برایِ نفی آن تقریباً بدونِ هیچ رویکرد انتقادی بوده است. در حالی که از تقی ارانی تا حسن تقیزاده (در جبهه راست) هر دو بر ضرورت شکلگیری ناسیونالیسم دموکراتیک تاکید داشتند؛ یعنی تکثرگرایی در امر ناسیونالیسم و جلوگیری از هژمونیک شدنِ یک ناسیونالیسم مرکزگرا در درون دولت و کردارهایِ آن. یکی از مهمترین حفرههایِ جریان چپ در ایران (اگر فیگورهایی همچون ارانی، ملکی، مسکوب و.. را فعلاً از آن بیرون بگذاریم) تا به امروز، ناتوانی در پرداخت انتقادی و «عینی» به مسئله ناسیونالیسم است و به جایِ آن تنها بر طبلِ نفی حداکثری و مبارزه با آن میکوبد. و احتمالاً بههمین دلیل است که جریانِ چپ در ایران همچنان نمیتواند دقیق درباره شکلگیری جنبش مشروطهخواهی و بعدتر چرایی برآمدنِ دولت ملی/متمرکز (به این شکل مشخص) در قالب دودمان پهلوی صحبت کند و یا درباره مسئله استقلال ملی/سرزمینی که حتی دو موضوع آزادی و مبارزه با استبداد داخلی نیز در نسبت با تحقق آن تعریف میشوند (بیدلیل نیست که از همان دهه ۲۰ جبهه چپ گرایش به نزدیکی و اتحاد با نیروهای درونِ جبهه ملی نداشت؛ نه فقط نداشت، بلکه این دو تقریباً دائم در تقابل با یکدیگر نیز قرار داشتند). *انتقاد بیضایی به بازیگری جبهه چپ و نیروهایِ آن اگرچه دقیق نیست و جایِ اما و اگر بسیاری دارد و بیشتر شبیه به دعواهایِ روشنفکری پس از شکست «بزرگ» میماند، اما در کل درست بهنظر میرسد؛ و اگر به کارنامه نیروهایِ چپ در ایران نگاه کنیم -از جریانِ حزب توده و نیروهایِ رادیکال در دو دهه ۴۰ و ۵۰ تا به امروز- این ناتوانی در پرداختن به مسئله امر «ملی» (و میراث آن) بیرون از یک مواجهه سلبی، کاملاً مشهود است و نمیتوان آن انکار کرد.
در بیگناهی گناهکارانِ بیگناه هستند؛ [انسانِ ایرانی] برایِ گناهکاری خودش هیچ گناهی ندارد.
ما میریم تهران ما به تهران نمیرسیم ما همگی میمیریم.. انقلاب بدونِ رستگاری؛ سقوط. اینجا زندگی ما در هر ثانیه..
پتر (پیوتر ایلیچ) چایکوفسکی (۱۸۹۵-۱۸۴۰) آهنگساز بهنام روس، بهمناسبت هفتادمین سال شکست ناپلئون بناپارت در روسیه، در کمال استادی و مهارت سمفونی حماسی ۱۸۱۲ (Overture 1812) را ساخت و شکست حقارتبار ناپلئون را در این سمفونی هنرمندانه ترسیم کرد که به معنایِ واقعی یکی از شنیدنیترین نغمههایِ جاودان جهان ماست. چایکوفسکی نکبت جنگ را همراه با غرش توپ و صدایِ زنگ حزنانگیز ناقوس کلیساهایِ مسکو در هم آمیخت و برایِ عبرت آیندگان به یادگار گذاشت.
مردخای کیدار عضو سابق سازمان اطلاعات نظامی ارتش اسرائیل در واکنش به سخن مجری بیبیسی عربی در نقد نژادپرستی و اینکه برخی از مقامهایِ اسرائیلی ساکنان غزه را «حیوان» توصیف میکنند، گفت: «من (ساکنان غزه) را با حیوانات مقایسه نمیکنم، چون اهانت به حیوانات است». این طرز فکر، جایی برایِ صلح و گفتوگو باقی میگذارد؟
میگذرم تنها از میانِ گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا تازه گلی سر راهم گیرد و با من گوید محرم راز تو کو خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کو.. در میانِ گلها از مرضیه امروز ۲۱ مهر سالروز درگذشت مرضیهست.
حسام زوملوت سفیر فلسطین در انگلستان: «آنچه که اسرائیلیها در چند روز گذشته دیدهاند، فلسطینیها در ۵۰ سال شاهد این صحنهها بودهاند».
آنها ما را به کمونیست بودن متهم میکنند، انگار از این موضوع آزرده میشویم! اگر ما را نازی، نئوفاشیست، تروریست خطاب کنند آزرده میشویم. اما کمونیست؟ سوسیالیست؟ هرگز! این [اصلاً] توهین نیست. بلکه بارها باعث افتخار ماست و بارها میدانیم که شایسته این نام هستیم.
جایِ آن دارد که چندی همرهِ صحرا بگیرم سنگِ خارا را گواهِ این دلِ شیدا بگیرم مو به مو دارم سخنها نکتهها از انجمنها بشنو ای سنگِ بیابان بشنوید ای باد و باران با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون.. سنگِ خارا مرضیه
همه مرغان همآواز پراکنده شدند آه از این باد بلاخیز که زد در چمنم.. هوشنگ ابتهاج با همراهی ساز محمدرضا لطفی