از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
از تمدن، ما عاشقِ ملامتش شدیم؛ یعنی جنگ و خونریزی و توحش و.. انسانِ ایرانی تناقضها و پیچیدگیهایِ سفیهانهای داره که دقیقاً نتیجه سالها مشی استبدادی و حاکمیت اقتدارگرایانهست؛ که اندیشیدن و توانِ سوالکردن و فکر کردن را از آدمها به شکل وحشیانه گرفت.
مقدمه کتاب «روسها در ایران؛ دیپلماسی و قدرت در عصر قاجار و پس از آن» رودی متی و النا آندرییوا با این جمله از تولستوی شروع میشه: «ما روسها در اروپا بربریم، ولی در آسیا اروپایی هستیم».
رستاخیر: «جنبشی» که محمدرضا پهلوی آن را به «حزب» تبدیل کرد در این جستار، حمیدرضا یوسفی خاستگاه ایده «حزب رستاخیز» در نظام پهلوی را مرور میکند و از نقش غلامرضا افخمی در تکوین ایده یک «جنبش رستاخیز ملی» مینویسدکه برخلاف آنچه در عمل اجرا شد، شاه را نه در مقام بازیگر، بلکه به عنوان داور میدان بازی سیاست تعریف میکرد. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/832748/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/832748/?tg_rhash=0ceb6994783a68 @RadioZamaneh | رادیو زمانه
مصاحبه بنیاد مطالعات ایران (غلامرضا افخمی و مهناز افخمی) با رضا قطبی که از تاثیرگذارترین سیاستمدارانِ دوره پهلوی دوم است، حاوی جزئیات بسیار مهمی از سالهایِ دهه ۴۰ و ۵۰ و بهویژه فعالیتهایِ تلویزیون ملی ایران است که او تا شهریور ۵۷ ریاست آن را برعهده داشت. *این مصاحبه بعد از سالها به تازگی از سویِ بنیاد مطالعات ایران منتشر شده است (مصاحبه در سه نوار ضبط شده: ۱۹۸۸، ۱۹۹۶ و ۲۰۰۱). https://fis-iran.org/fa/oral-history/qotbi-reza/
ادوارد براون و مشروطیت در ایران مرداد امسال صد و هجدهمین سالگرد امضای فرمان مشروطیت است و به این مناسبت، حمیدرضا یوسفی در این جستار به نقش ادوارد براون در دفاع، ثبت تاریخی و معرفی جنبش مشروطه پرداخته است. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/829754/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/829754/ @RadioZamaneh | رادیو زمانه
وقتی در ۲۵ بهمن ۱۳۵۴ در مراسم جایزه فروغ فرخزاد، بهرام صادقی بهعنوان برنده رشته قصهنویسی جایزه فروغ فرخزاد انتخاب شد، پس از دریافت لوح خود با این شرح «بهخاطر تلاشی مردمی در راه توسعه فکر و فرهنگ در ایران، و بهخاطر کلیه آثاری که تاکنون نوشته بهخصوص بهخاطر سنگر و قمقمههای خالی به بهرام صادقی اهدا گردید» شعری از فروغ را با نام «وداع مکن» خواند و ادعا کرد نسخه دستخط آن شعر تنها پیش اوست، ولی هیچوقت مشخص نشد که آیا بهراستی این شعر متعلق به فروغ است یا شعری از خودِ بهرام صادقی. وداع مکن* اگر تو باز به چشمان من نگاه کنی اگر درنگ کنی، یک دم دگر مانی وگر که دَر نگشایی بر این شتاب سِمِج من آن ترانه خود را که روح آواز است که جان شعر و اثیر غم است میخوانم فقط برای تو میخوانمش فقط یکبار. *چاپ شده در روزنامه رستاخیز، شماره ۲۴۴، چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۵۴.
حمایت سیاسی و پشتیبانی نیروهایِ اجتماعی –از نخبگان سیاسی تا نخبگان فکری/روشنفکران- از بختیار شاید میتوانست ترمزی برای کشیدنِ قطار در حال حرکت انقلاب باشد یا حداقل سرعت حرکت آن را کم کند، تا دولت بختیار در دلِ بحران، امکان بازیگری و تاثیرگذاری پیدا کند (بختیار تا روزهایِ پایانی نیز دل به این امید بسته بود)، اما این حمایت هیچ وقت از بختیار صورت نگرفت و به قول مهشید امیرشاهی «ما مرتکب اشتباه بزرگی میشویم و آیندگان ما را بابت این اشتباه نخواهند بخشید». ۳۷ روز دولت بختیار نه فقط پایان کار ۳۷ سال سلطنت محمدرضا پهلوی بود، که شاید بیشتر آخرین امکانِ ما برای داشتن یک حاکمیت دموکراتیک مبتنی بر میراث حقیقی انقلاب مشروطیت و بازنمایی خواست مردم در ساختار قدرت سیاسی بود. بخش ۲.
درباره شاپور بختیار در زمستان ۵۷ در سالروز به قتل رسیدنِ او شاپور بختیار شاید آخرین امکانِ ما برای قرار گرفتن در یک مسیر متفاوت با آنچه که میرفت از دل انقلاب ۵۷ بیرون بیآید (تاسیس شود) بود. با این حال، این دریا طوفانیتر از آن بود که این مرغِ طوفان در آن دوام بیآورد و یا به تعبیر حمید شوکت پرواز در ظلمت با خود سقوط هم دارد و دولت بختیار سرانجام پس از ۳۷ روز سقوط کرد. در زمستان ۵۷، ساختار قدرت سیاسی پهلوی با سرعت رو به اضمحلال میرفت. ارتش پشت بختیار را خالی کرد. خمینی حاضر به دیدار با او در پاریس نبود و شاید از همه مهمتر عدم حمایت نیروهایِ سیاسی (مشخصاً طیف سکولار و بازماندگانِ جبهه ملی) از دولت او بود (چپها خیلی پیشتر همسو با جبهه نیروهایِ اسلامی در تقابل با دولت پهلوی قرار گرفته بودند)؛ حتی برخی از روشنفکران مستقل به جای حمایت از دولت بختیار (به شیوههایِ مختلف) از تحقق انقلاب و سقوط پهلویها حمایت میکردند. نخبگان سیاسی -نه تکنوکراتها- حاضر به همکاری با دولت بختیار نبودند. بختیار به درستی میدانست که در این بحران، به نخبگان سیاسی بیشتر از تکنوکراتها –حتی با وجود آشفتگی اجتماعی و نابهسامانی اقتصادی در کشور- احتیاج دارد. بحران در این لحظه، پاسخ سیاسی میخواهد نه تکنوکراسی؛ موضوعی که شاه در تابستان ۵۶ با انتخاب جمشید آموزگار متوجه آن نشد و فکر میکرد میتواند با سیاستهایِ تکنوکراتیک آموزگار، مانع از فربهشدن بحران سیاسی شود؛ در حالی که برعکس، عملکرد شاه به بیشتر فربهشدن این بحران کمک کرد. بختیار در آذر ۵۷ چندینبار به دیدار شاه رفت و در نهایت در دیماه مقام نخستوزیری را پذیرفت (برخلاف دکتر غلامحسین صدیقی، با این خواست شاه که از کشور خارج شود موافقت کرد)؛ و همین پذیرفتن، او را در تقابل با سران جبهه ملی قرار داد. تصور بختیار این بود که اینبار حتی خیلی شدیدتر از روزهایِ مرداد ۳۲، شاه در یک وضعیتِ بحرانی قرار گرفته که این بحران هر روز بیش از پیش عمق بیشتری پیدا میکند و همین گیر افتادن در این بحران، باعث ضعف و ناتوانی شدید شاه شده است. بختیار میخواست از این فرصت برای به حاشیهبردن شاه (قدرتزدایی از جایگاه او) و در ادامه با انجام اصلاحات سیاسی و بعدتر اجتماعی-اقتصادی و به یک معنا برپایی حاکمیت قانون به نفع بازیابی قدرت مردم استفاده کند و میراث مشروطیت را در لحظه حال زنده کند، با این حال او نتوانست به آنچه که میخواست دست پیدا کند (امکانِ بختیار برایِ ما تحقق پیدا نکرد). عدم حمایت نیروهایِ سیاسی و روشنفکران از او، دست بختیار را برای نجاتِ وضعیت خالی کرد. بختیار در ۵۷ با شکستی مواجه شد که خیلی پیشتر خود به دولت علی امینی در آغاز دهه ۴۰ تحمیل کرده بود. روی کار آمدنِ امینی که در تقابل با دربار و شاه قرار داشت (همه تلاش خلیل ملکی این بود که بر واقعیت این تقابل تاکید کند)، فرصتی بود برای تغییر سیاست حکمرانی و امکان بازیگری نیروهایِ سیاسی که از پس از کودتای ۲۸ مرداد، عملاً سرکوب و یا کاملاً به حاشیه رفته بودند. امینی که فاقد پایگاه اجتماعی بود، برای تقابل با دربار/شاه، نیاز به حمایت نیرویِ سیاسی داشت که در میان مردم از مشروعیت برخوردار باشد، جبهه ملی میتوانست نقش آن نیرویِ پشتیبان را برای امینی بازی کند، اما این بختیار بود –بیشتر از سایر رهبران جبهه ملی- که اجازه نداد این حمایت صورت بگیرد. سخنرانی بختیار در میتینگ جلالیه در اردیبهشت ١٣٤٠ حمله شدیدی به دولت امینی بود که نتیجهای جز تقویت جبهه دربار/شاه نداشت و از همان آغاز کار، پایان دولت امینی را -حداقل در افکار عمومی- رقم زد و امینی نتوانست هیچ حمایت سیاسی برای توانمندکردنِ دولت خود کسب کند. سال ۵۷ ورق برگشت و مشابه همین اتفاق اینبار برای خودِ بختیار افتاد و عدم حمایت نیروهایِ سیاسی از دولت او که در آن لحظه فاقد پایگاه اجتماعی بود، نتواست مشروعیتی برای دولت بختیار در برابر جبهه خمینی و نیروهایِ اسلامی به همراه بیآورد. بختیار پاسخی درست به یک لحظه یا وضعیتِ نادرست بود. او به خطری هشدار میداد که ما را «قطعاً» به نابودی میکشاند (این قطعاً در تاکید خودِ شاپور بختیار است)؛ و حق هم با بختیار بود؛ اما بختیار خیلی دیر عنانِ حکومت را در دست گرفت و تقریباً فرصتی برای انجام هیچ کاری نبود و کار از کار گذشته و شاه در این لحظه نیز مقصر اصلی بود که دل به تقسیم قدرت خود نمیداد؛ مانند خیلی از لحظههایِ دیگر در تاریخ ۳۷ ساله پهلوی دوم که اقتدارگرایی او امکان بازیگری نیروهایِ سیاسی و اجتماعی را از بین برد (هر شکلی از گشایش را غیرممکن کرد) و کار به برآمدنِ یک طوفان گسترده در زمستان ۵۷ انجامید. بخش ۱.
تمام تلاش دستگاههای ایدئولوژیک جا این است که فساد سیستماتیک خود را که نتیجهای جز تشدید بحران اقتصادی و به تبع آن نابهسامانی اجتماعی نداشته را به پای مهاجرت و حضور افغانستانیها در ایران بگذارد و آنها را مهمترین عامل در بحران اقتصادی و برهمزدن نظم اجتماعی در کشور معرفی کند. برای اینکه بتواند در این کار موفق شود، از حربه ناسیونالیسم ایرانی استفاده میکند و با دستکاری ذهنیت انسان ایرانی، او را در تقابل با افغانستانیها قرار میدهد که «اینها نه تنها اوضاع اقتصادی/اجتماعی کشور را به گند کشیدهاند، بلکه بزرگترین تهدید برای دوام هویت ایرانی هم هستند». با این کار به تداوم یک نزاع فرسایشی «ایدئولوژیک/ناسیونالیستی» بین جبهه ایرانیها با افغانستانیها دامن میزند و در این بین نه تنها عامل اصلی در بهوجود آمدنِ وضعیت بحرانی فعلی به فراموشی میرود، بلکه امکان بازتولید شرایط لازم برای بقایِ فساد سیستماتیک حاکمیت نیز فراهم میشود.
انسان ایرانی چیست؟ شب با ترس و نگرانی از جنگ میخوابد و روز با ترس و وحشت از اعدام از خواب بیدار میشود.
از نامه محمد قزوینی به حسن تقیزاده به تاریخ ۱۱ ژوئیه ۱۹۲۰: «اگر [مجله] کاوه یکی دو سال دوام کند، انقلاب عمیقی در افکار و عادات ایرانیان (از حیث نقطه ادب و ضدخرافات و نه سیاست) ایجاد خواهد کرد. به عقیده من کفر محض است کسی که اینطور خدمت به ملت خودش بتواند بکند، این را بگذارد و باز بچسبد به سیاست که فلانالدوله چه کرد و فلانالسلطنه چه خواهد کرد. والله و بالله (اقلاً به عقیده من) یک نمره کاوه، فقط و فقط یک نمره آن، بیش از تمام آن مدت که در ایران سنگ مشروطه و استبداد را به سینه میزدید، خدمت به ایران میکند، هم ادباً و هم برای خرابکردن بنیان خرافات و موهومات مردم ایران از هر قسم خرافت و موهومی که باشد، والله علی ما اقول شهید». *نامههایِ قزوینی به تقیزاده، به کوشش ایرج افشار، چاپ اول ۱۳۵۳، انتشارات جاویدان.
یکی از غمانگیزترین بخشهایِ «روزها در راه» مربوط به پاییز ۶۹ است. وقتی مسکوب روزهایِ بیماری امیرحسین جهانبگلو را روایت میکند که مرگ چگونه در درونِ مویرگهایِ او در حال شتابگرفتن است. مسکوب در ۲۱ دی ۶۹ مینویسد: «امیر را دیدم، دارد میمیرد. خاموش و کبود.. از ترس گریهام گرفت».
«میرزا حکیم گفت رفتار فرنگیها با رفتار ما ضد و نقیض است. بهجایِ اینکه موی سر را بتراشند و ریش را ول کنند، ریش را میتراشند و موی سر را ول میکنند. روی چوب و تخته مینشینند ولی ما روی زمین مینشینیم، با کارد و چنگال غذا میخورند ولی ما با دست میخوریم، آنها همیشه متحرکند ولی ما همیشه ساکنیم، لباس تنگ میپوشند ما لباس گشاد، نماز نمیکنند ولی ما روزی ۵ وقت نماز میکنیم، در نزد آنها اختیار با زن است در نزد ما اختیار با مرد است، زنهایشان یک وری روی اسب مینشینند ولی زنان ما راست سوار میشوند، ایستاده قضایِ حاجت میکنند ما نشسته، شراب را حلال میدانند و کم میخورند ولی ما حرام میداریم و زیاد میخوریم؛ ولی آنچه مسلم است این است که فرنگیها نجسترین و کثیفترین مخلوق روی زمین هستند چرا که همه چیز را حلال میدانند و همهجور حیوانی میخورند حتی خوک، سنگ پشت و قورباغه. مرده را با دست تشریح میکنند بدون اینکه بعد از آن غسل میت بهجا آورند. نه غسل جنابت سرشان میشود، نه تیمم بدل از غسل. اگر دیدی که فرنگی از چیزی که متعلق به توست خوشش آمده مبادا پیشکش بگویی که باختهای، گفتن تو همان و بردن فرنگی همان». *از فصل ۱۹ «سرگذشت حاجی بابایِ اصفهانی» نوشته جیمز موریه با ترجمه میرزا حبیب اصفهانی و تصحیح محمدعلی جمالزاده، ۱۳۴۸، انتشارات امیرکبیر.
یاد بعضی نفرات، روشنم میدارد اعتصام یوسف حسن رشدیه قوتم میبخشد راه میاندازد، و اجاق کهن سرد سرایم گرم میآید از گرمی عالی دمشان یاد بعضی نفرات رزق روحم شدهاست. وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جراتم میبخشد. روشنم میدارد. نیما یوشیج ۱۱ اردیبهشت ۱۳۲۷.
اگر خبری از آموزش و تغییرات اجتماعی و فرهنگی نباشد، هیچ انقلاب سیاسی نمیتواند این جامعه را به جلو ببرد؛ امکانِ بازتولید اقتدارگرایی از دل همین جامعه بیرون میآید که ذهنیت آن -در لایههایِ مختلف- همچنان واپسگراست؛ این برخورد وحشیانه با افغانستانیها نمونهای از همین ذهنیت است. در جامعهای که هنوز امکان پذیرش دیگری به واسطه ملیتش وجود ندارد و تقریباً هیچ شکلی از فهم و رواداری به یک انسان دیگر فارغ از هویت/شناسنامه او وجود ندارد، نسخه پیچیدنهایِ سیاسی زیبا برایِ آن مشمئزکننده است. واقعیت این جامعه همانِ خواست بازگشت دوباره به نظام ارباب-رعیتی است.