از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
چون وبای تهران به قزوین افتاد، به زندان آنجا هم سرایت کرد و یکی از محبوسان به آن مبتلا گشت. این اوان میرزارضا کرمانی [ضارب ناصرالدینشاه] و من در زندان قزوین میگذراندیم. میرزارضا که دید زنجیر را از پای آن بیمار برنمیدارند، خطاب به زندانبان گفت: «ای علی کرم پدرسوخته نانجیبِ بدتر از شمر، ناله این بیچاره را کامران میرزای شقی که نمیشنود، تا از تو خوشحال شود، اما خدا که میشنود و جزای تو را به بدترین وجه خواهد داد». بعد رو کرد به من [حاج سیاح] و گفت: «بگذارید این ظلمها را هم بکنند». *خاطرات حاج سیاح یا دوره خوف و وحشت، به کوشش حمید سیاح و تصحیح سیفالله گلکار، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۹.
«نصرت کریمی، هنرمند بودن در ایران» ساخته مهرداد اسکویی، بابک کریمی و روحالله انصاری. این مستند زیبا، دیدنی و بهشدت خوشساخت و سرشار از لحظههای شیرین و تلخ، نه فقط درباره زندگی و کار هنری نصرت کریمی، بلکه در عین حال روایتیست از تاریخ معاصر ایران؛ آنچنان که نصرت کریمی آن را زیسته و قصه آن را با زبانی شیوا و پر از مهر برای ما تعریف میکند. • قصه اول: تئاتر ایران • قصه دوم: سالهای دور از خانه • قصه سوم: آتش درون • قصه چهارم: ستاره شدن • قصه پنجم: انجیر معلق • قصه آخر: نصرت کریمی
دو یادداشت جلال آلاحمد درباره فیلم کوتاه خواستگاری به نویسندگی و کارگردانی ابراهیم گلستان: جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۳۹: دیشب سراغ گلستان بودیم. دارد فیلمی برمیدارد از مراسم خواستگاری برای فلان مرکز مردمشناسی در کانادا. اصرار دارد که من و عیال برویم توی فیلمش بازی کنیم، پوستین ما را هم قرض خواهد گرفت. و بعد شاید به همین دلیل درآمده که بیا و «اورازان» را سروسامانی بده، فیلم برداریم. جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۳۹: دیروز صبح رفتیم دیدن این یک تکه فیلم کوتاهی که گلستان ساخته برای فلان سفارشدهندە مردمشناس کانادایی دربارە مراسم خواستگاری. اصرار فراوان کرد که من و سیمین آن تو بازی کنیم که نکردیم. به جای ما یخە [پرویز]داریوش را گرفت و طوسی حائری و زن منجم را. بازی همه متوسط بود جز داریوش که بسیار قلابی بود. او فقط در زندگی عادی باید نقش بازی کند و ادا در بیاورد، وقتی که روی صحنه از او چنین چیزی بخواهند، نمیتواند. به هر صورت، اینجوری دارد دورخیز میکند حضرت گلستان برای فیلمهای بزرگتر و بهتر، که موفق باد.
میتراود مهتاب میدرخشد شبتاب، نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند. نگران با من استاده سحر صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر در جگر لیکن خاری از ره این سفرم میشکند. نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کِشتم و به جان دادمش آب ای دریغا! به برم میشکند. دستها میسایم تا دری بگشایم بر عبث میپایم که به در کس آید در و دیوار به هم ریختهشان بر سرم میشکند. میتراود مهتاب میدرخشد شبتاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کولهبارش بر دوش دست او بر در، میگوید با خود: غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند. مهتاب نیما یوشیج ۱۳۲۷. https://on.soundcloud.com/y8n5i9uyhoMv3CHN6
«شطرنج باد» به نویسندگی و کارگردانی محمدرضا اصلانی و تهیهکنندگی بهمن فرمانآرا محصول «شرکت گسترش صنایع سینمایی ایران» است که تنها یکبار در آذر سال ۱۳۵۵ در پنجمین جشنواره جهانی فیلم تهران به نمایش درآمد و در سال ۲۰۲۰ نیز نسخه مرمتشده آن منتشر شد. در آغاز سده ۱۴ (خورشیدی) در خانوادهای اشرافی، بزرگ خانواده -خانم بزرگ- فوت میکند. وارث او، خانم کوچک (فخری خوروش)، دختری افلیج است. بر سر تصاحب ثروت خانوادگی بین اتابک (محمدعلی کشاورز، ناپدری خانم کوچک)، کنیزک (شهره آغداشلو)، دایه، و برادرزادههای ناپدری مناقشه درمیگیرد. خانم کوچک موقعی که اتابک بر سر نماز است با وزنهای بر سر او میکوبد و به کمک کنیزک، اتابک را در سرداب خانه پنهان میکند. روز بعد، مفتش (حمید طاعتی) به بازجویی از افراد خانواده میپردازد اما چیزی دستگیرش نمیشود. تا اینکه روشن میشود اتابک زنده است و با کنیزک رابطه دارد. خانم کوچک این بار اتابک را با گلوله میزند. برادرزادهها به جان هم میافتند و همه به جز کنیزک قربانی ثروت خانوادگی میشوند. https://www.youtube.com/watch?v=5pVWIkQoKxM
«روز بعد از اربعین* تیرباران شدند. بیچاره مرتضی کیوان که دیوان اشعار مرا جمعآوری میکرد. گمراهی، این جوان را به هلاکت رسانید. من چقدر به او نصیحت کردم، افسوس!» از یادداشتهای روزانه نیما یوشیج مهر ۱۳۳۳ *در بامداد ۲۷ مهر ۱۳۳۳ مرتضی کیوان به همراه چند افسر تودهای ارتش، تیرباران شدند.
رنج نفت در گفتوگو با تورج اتابکی؛ بیصدایان نفت مصاحبه محسن آزموده با تورج اتابکی *تورج اتابکی به تازگی كتابی با عنوان Toiling for Oil: A Social History of Petroleum in Iran نوشته كه انتشارات دانشگاه كمبريج آن را منتشر كرده. ترجمه فارسی این کتاب با هماهنگی مولف با عنوان «رنج نفت: تاریخ اجتماعی نفت در ایران» توسط علی معظمی انجام شده که در دست انتشار است. https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/227630/
«بیحرمتی... همهجور توهین و بیحرمتی را من در این کشور نسبت به خودم دیدم. منجمله اسم تودهای که به روی اسم من گذارده شده است. فحشی از این بدتر من در این کشور ندیدم، که به من تودهای بگویند، یعنی نوکر روسها و پستتر از این نوکر طبریها. مردم احمق مرا تودهای میپنداشتند. احمقها! پس چرا امروز من در روسیه نیستم؟ پس چرا امروز من گرسنهام. برای اینکه زادوبومم را دوست داشتهام و دوست دارم. من گرسنهام، من بیخانمان هستم، در تمام این اراضی وسیع یک خانه کوچک هم که اختیار آن با من باشد ندارم. من آینده سیاه دارم، خانلری و صفا و نفیسی و هزاران کسان دیگر ماهی هزارها تومان عایدی دارند...». *از یادداشتهای روزانه نیما در برگزیده آثار نیما یوشیج (نثر به انضمام یادداشتهای روزانه) به کوشش سیروس طاهباز.
در تهران چیزی که بعد از یکی دو روز توجه را جلب میکرد، این خشم و ستیزهجویی مردم بود. انگار همه با هم قهرند. و همه در حال تجاوز به حق دیگری هستند و در این راه تا آنجا پیش میروند که حق زندگی ـ اولیهترین حق را نه از دیگری بلکه حتی از خودشان سلب میکنند. [...] شهر شلخته و کثیف و زشت و درهم ریخته است (مثل خط لرزان من) نه فقط شهر، همهجا، ادارات، مردم، اجتماع. دنبال کار بازنشستگی بارها به سازمان برنامه رفتم. کارمندان با دمپایی، وقت ظهر قابلمه پلو روی میز یا دمپختک، گوشت کوبیده، بوی پیاز، یا بوی عرق و چرک پا، دم نمازخانه از کفشهای کنده و خالی با دهن باز، کتابخانه را نمازخانه کردهاند. ریشهای نتراشیده و سر و روی ژولیده و رفتار مخصوصاً لاابالی. مثلاً ضد غربزده! ولی در حقیقت دهن کجی به تمدن یا هر نوع آراستگی ظاهر که نشانه رفاه و آسودگی باشد. روی هم رفته زمختی روستایی (بیچاره روستایی) بر شهر حاکم شده. اما تا کی؟ [...] در برابر این بلبشوی بیرون، خانه، اندرون، جان پناهی است که خیلیها به آن پناه میبرند. مقام امن و خلوت خانه جبران هجوم پیاپی بیرون است. مهربانی و دوستی را فقط شبها، در خانواده یا میان دوستان میشد دید. برای همین روزها بد و شبها خوش میگذشت. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۱۳ یازده ۱۹۹۰.
«از آواز و صدای پریسا (از صدایی که از برکت انقلاب جوانمرگ شد تا مردها تحریک نشوند) همیشه خیلی خوشم میآمد اما دیشب چیز دیگری بود، گاه از لذتی دردناک، شیرین و نوستالوژیک از لذتی غریب، دور، نشناختنی، برآمده و شکفته در جان، میلرزیدم و وزش آواز را مثل بادی که بر علفزار بوزد یا آب زلالی که در جوی همواری بدود، در تنم حس میکردم. روحم سبک و سیال تنم را در مینوشت، جسمم روحانی شده بود.. در برگشت، پیاده و تنها با خودم فکر میکردم که ایرانیها برای دیدن پریسای بیروسری و بیتوسری و شنیدن صدای او باید تا اینجا، تا پاریس، بیایند! دریغ از راه دور و رنج بسیار». شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۱ پنج ۱۹۹۵.
مثل سروی برهنه از روح خودم خالی شدهام. آن را، این کوله بار سنگین را به زمین نهادهام. از آنکه بودم دور افتادهام و پیدایم نمیکنم. انبانی از مشتی خاطره، یادهای ساکن گذشته، صورت شهرها و دشتهایی در خیال و پر از صدای خاموش و نگاه چشم به راه گذشتگان و کاروان دور شونده زمان در آفاق پشت سر. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۲۷ هفت ۱۹۹۳.
دلم از آدمیزاد بیشعور خودپسند سنگدل تبهکار و این دنیای دیوانهای که ساخته به هم میخورد. هرچه سعی میکنم خودم را از اخبار دنیا، از روزنامه و رادیو دور نگه دارم موفق نمیشوم و این جنایت و دروغی که در ایران، فرانسه، خاورمیانه، روسیه و هر جای دیگر -مثل آمریکا- تاخت و تاز میکند فلجم کرده. انگار روی استخوانهای من است که میتازند. صدای شکستنشان را در تنم میشنوم.. خیلی حال بدی است که آدم صبح از خواب بیدار شود و نداند به کجا میرود یا بداند و نتواند قدم از قدم بردارد. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۶ سه ۱۹۹۶.
بالاخره «سفر در خواب» را رد کردم. دادم ماشین کنند تا پیشم نباشد و از شرش نجات پیدا کنم. تا بود آزادم نمیگذاشت و هر آن یک کمبودی در جایی پیدا میکردم. امیدوارم خیلی بد نباشد، نمیدانم چرا هیچ اطمینان ندارم. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۲۶ یک ۱۹۹۷.
این پرتوپلاها را روی پیشخوان، کنار دخل، دارم مینویسم. من در کنار دخل و دلم جای دیگر است. همان حضور حاضر و غایبم. در جایی که هستم نیستم. آنجایی هستم که نیستم. ولی مشتری میآید و افسار مرا میگیرد و به آخور حقیقت بر میگرداند؛ به حقیقت کرایه خانه، نان و آب، برق و گاز، گاز و گوز. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۳۰ هشت ۱۹۸۹.
نمیتوانم گفت با تو اين راز نمیتوانم گفت در کجای دشت، نسيمی نيست که زلف را پريشان کند آرام، آرام از کوه اگر میگويی آرامتر بگوی بار گریهای بر شانه دارم برکهای که شب از آن آغاز میشود ماهی اندوهگين میگردد و رشد شبانه علف پوزه اسب را مرتعش میکند آرام، آرام از دشت اگر میگويی گياهی که در برابر چشم من قد میکشد در کدامين ذهن است به جز گوسفندی که اينک پيشاپيش گله میآيد آه میدانم اندوه خويشتن را من صيقل ندادهام بتاب؛ رويای من! بر گياه و بر سنگ که اينک؛ معراج تو را آراستهام من. گرگی که تا سپيده دمان بر آستانه ده میماند بوی فراوانی در مشام دارد صبحی اگر هست بگذار با حضورِ آخرين ستاره در تلاوتی ديگر گونه آغاز شود ستارهها از حلقوم خروس تاراج میشود تا من از تو بپرسم اکنون؛ ای سرگردان در کدام ساعت از شبيم؟ انبوهیِ جنگل است که پلک مرا بر يال اسب میخواباند و ستارهای غيبت میکند تا سپيده دمان را به من باز نمايد ميراث گريه آه در قوم من سينه به سينه بود. میراث از هوشنگ چالنگی
نامه صادق هدایت به حسن شهیدنورایی (نامه شماره ۵۰) ۳ اکتبر ۱۹۴۸ (۱۱ مهر ۱۳۲۷) یا حق کاغذ ۲۶ سپتامبر [۴مهر] رسید. مدتی ناخوش بودم باز پا شدم و راه افتادم. بادمجان بد آفت ندارد. چندی پیش قافلهای از علما از جمله برادر ذبیح خودتان و یارشاطر و غیره به انگلیس رفتند. ذبیح به آمریکا خواهد رفت. خانلرخان هنوز در تهران است. اگرچه پاسپورتش را گرفته اما گویا در شک میان یک و دو گیر کرده است. نمیداند به انگلیس برود و یا به فرانسه. نمیدانم UNO [سازمان ملل متحد] چند تا انگشت داشته که ششمش به شما رسیده. تبریک میگویم. اگر بتوانید میخ را محکم بکوبید البته بهتر از کار پر دردسر و بیبند و باری است که دارید. از قول من به انتظام سلام برسانید. گویا حکیم رهبر قصیدهای در مدح ایشان از روی ضمیر سروده است که باید خواندنی باشد. نمیدانم برای خودش است یا برادرش. آدم زیرکی است. همیشه فتق میهنش را در خارج رتق میکند. اقلاً معایب دیگران را ندارد و آبروی دولت ابدمدت را حفظ میکند. اینهم یکجور طرز تفکر احمقانهای است که آبروی میهن حفظ بشود یا نشود. کدام آبرو؟ کدام میهن؟ شاید اگر حفظ نشود بهتر است. اقلاً همانجور که هستیم معرفی بشویم! نمیدانم کدام نطق تقیزاده را لازم دارید؟ این مرتیکه نوکر پست احمق هر روز نطق سر قدم میرود و پیشنهادهای عجیبوغریب میکند از جمله امشب قهرمان توی کافه نطق امروز تقیزاده را در مجلس میخواند که برای صرفهجویی به بودجه مملکتی ایراد گرفته بود و اظهار کرده بود همه شاگردهای اعزامی را باید احضار کنند چون سعدی و حافظ را در فرنگ یاد نمیگیرند فقط برای نظام باید شاگرد به اروپا بفرستند و به بودجه وزارت جنگ بیفزایند. فقط در مورد ژنی [نابغه] استثنا قایل شده بود و گفته بود در این صورت مؤسسه راکفلر ژنی را تشخیص میدهد و به خرج خودش به آمریکا میفرستد و مزخرفات دیگر که من جستهوگریخته گوش دادم و از این که دوباره یادش بیفتم عُقم مینشیند. همه اتفاقات اینجا عصبانیکننده و قیآور شده است. اخیراً کاغذی از جمالزاده داشتم خیلی اظهار لطف کرده بود. نمیدانم چرا آنقدر خسته شدهام. همهچیز مرا از جا در میکند. عاقبت خوبی ندارد. برای هیچجور کاری دل و دماغ ندارم. اینهم یک جورش است. قربانت / امضا
امروز یکشنبه ساعت ده صبح از خواب بیدار شدم. دلم نمیخواست بیدار شوم. از بیداری روگردان بودم. انگار دارم در تاریکی خودم فرو میروم. بیداری هوشیاری است. نمیخواستم به هوش باشم. در تاریکی ناهشیار ذهن، در چاه یا در ته ناخودآگاهی، در کنه ضمیر خواب زدهام خزیده بودم و اراده بیرون کشیدن خودم را نداشتم. دست و رویی شستم و صبحانهای فرو دادم و لباس پوشیدم ولی نتوانستم. از رخوتی ملالانگیز چنان پر شده بودم که یارای قدم برداشتن، دست دراز کردن و چفت در را باز کردن نداشتم. دراز کشیدم و در خواب فرو رفتم. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۱۴ یک ۱۹۹۶.