از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

در آغاز جنگ جهانی اول، حتی احمدشاه قاجار ۲۷ ساله هم میدانست که جنگ برایِ ایران بد است و نتیجهای جز نابودی و ویرانی ندارد و نباید وارد آن شد؛ حالا تلاشِ امثال فروغی، قوام و.. برایِ اینکه ایران درگیر جنگ جهانی دوم نشود، بماند. | طرح از بهمن محصص، کشتار در ویتنام، ۱۹۶۷.

رولان بارت در فوریه ۱۹۸۰ پس از ضیافت ناهار با فرانسوا میتران -که یکی از نامزدهایِ انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۹۸۱ فرانسه است- در راه بازگشت به دفتر کارش در کُلژ دو فرانس تصادف میکند و کشته میشود. داستانِ کتاب درباره تلاشهایِ ژاک بایار برای پی بردن به راز مرگ بارت است که به نظر -با توجه به شواهد موجود- به قتل رسیده است. ژاک بایار کارآگاه فرانسوی برایِ پی بردن به راز قتل برنامهریزیشده بارت به سراغ زندگی شخصی و حرفه او میرود و وارد فضایِ دانشگاهی و محافل روشنفکری فرانسه میشود و با فوکو، اکو، آلتوسر، دلوز و.. دیدار میکند و پایِ حرفهایِ آنها مینشیند و تلاش میکند تا حرفهایِ این جماعت را بفهمد.

مرگ یا «جان باختن» نه؛ کارگران «دقیقاً» توسط این حکومت و کارگزاران و کارفرمایانِ آن، به قتل رسیدند. #معدن_طبس

«کنفرانس گوادلوپ» به میزبانی والری ژیسکار دِستَن رئیسجمهور وقت فرانسه ۱۴ تا ۱۷ دی ۱۳۵۷ در جزیره گوادلوپ برگزار شد. در این جلسه، جیمی کارتر رئیسجمهور آمریکا، جیمز کالاهان نخستوزیر انگلستان، هلموت اشمیت صدراعظم آلمان غربی و خودِ ژیسکار دِستَن حضور داشتند. در این دیدار، بحران سیاسی ایران، جنگ ویتنام و کامبوج، مسئله خشونت در آفریقایِ جنوبی، افزایش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در خلیج فارس، کودتا در افغانستان و خشونت سیاسی در ترکیه و.. مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در مورد قریبالوقوع بودنِ سرنگونی محمدرضا پهلوی توافق حاصل شد که در صورت عدم خروج او از ایران، جنگ داخلی تشدید و ممکن است منجر به مداخله شوروی شده و احتمال پیوستن ایران به شوروی را به همراه داشته باشد. ژیسکار دِستَن در یادداشتهایِ خود مینویسد: «تنها کشوری که در این جلسه زنگ پایان حکومت شاه را به صدا درآورد، نماینده آمریکا بود که اعتقاد داشت وقت تغییر حکومت ایران فرا رسیده. این حرف همه ما را متحیر و متعجب کرد؛ چون تا آنجا که ما مطلع بودیم آمریکا پشتیبان حکومت وقت ایران بود». به گفته او جیمی کارتر در این جلسه اصرار داشت که هیچ امیدی به بقایِ حکومت شاه نیست و او از این حکومت حمایت نخواهد کرد و احتمال برقراری یک حکومت نظامی را میداد و نخستوزیر انگلستان نیز با کارتر در مورد لزوم خروج شاه از ایران هم عقیده بود، ولی او و هلموت اشمیت به یک تحول صلحآمیز امید داشته و از نظریه آمریکاییها غافلگیر شده بودند. محمدرضا پهلوی هم پس از ترک ایران در «پاسخ به تاریخ» مینویسد که کارتر مذاکرات محرمانه سران غرب در گوادلوپ را که قرار بود درباره چین و شوروی باشد، به بحث درباره ناآرامیهایِ ایران تبدیل کرده بود و نظر موافق شرکتکنندگان را به رفتن وی از ایران جلب کرد. شاه گفته بود که این اطلاعات را از منابع نزدیک به صدراعظم آلمان که در مذاکرات گوادلوپ شرکت کرده بود و نظر دیگری داشت، به دست آورده. محمدرضا پهلوی همچنین میگوید در این جلسات خودِ ژیسکار دِستَن رئیسجمهور فرانسه از نظر کارتر حمایت میکند؛ زیرا فرانسه به ایران بدهکار بود و میخواست این پول را پس ندهد. انگلستان نیز از زمانی که محمدرضا پهلوی دیگر دیکتههایِ دولت لندن را -آنطور که آنها میخواستند- نمینوشت؛ کمر به دشمنی با او بسته بودند و تقریباً هیچ میلی به حمایت از او نداشتند. *در عکس از راست به چپ: کالاهان، ژیسکار دِستَن، کارتر و اشمیت در کنفرانس گوادلوپ. *کتاب «قدرت و زندگی»، خاطرات ژیسکار دِستَن، ترجمه محمود طلوعی، ۱۳۶۸.

بندیکت اندرسون تاریخنگار در مقدمه مقالهای با عنوان «معمای زرد و قرمز» از شیفتگی خود نسبت به شرلوک هولمز مینویسد که به دستیار خود یعنی واتسون گفته بود زمانی که به دنبال راهحل مسئلهای میگردد، نباید به آنچه میبیند نگاه کند و در عوض باید نگاهش را به سمت آنچه نمیبیند، برگردانده و آن را مورد توجه قرار دهد. اندرسون مینویسد که او نیز در پی همین رهنمود مصمم شد زمانی که به مرتبه استادی تاریخ برسد، به شاگردان خود یادآوری کند که «به آنچه در مقابلتان است بنگرید و به این بیندیشید که چه چیزی در آن کم است». مجموعه نوشتههای کامران سپهران در کتاب «دینامیت، کمانچه، خودکار جادویی» (۱۴۰۲) دقیقاً به موضوعاتی اشاره دارند که در تاریخنگاریهای موجود اغلب نادیده گرفته شدهاند و کمتر درباره آنها صحبت شده؛ و سپهران در این کتاب میکوشد به طرق مختلف آنچه از نظرها پنهان مانده را بار دیگر در برابر چشمان خود و دیگران آشکار سازد.

دست و پا زدنِ همه ما در این فروپاشی فراگیر خیلی عجیبه؛ همهچی این مملکت فروپاشیده و این فروپاشیدگی شکلی از روزمرگی مختص به خودش رو ساخته و ما داریم در همین روزمرِگی فروپاشیدگی ادامه میدیم. *نقاشی از بهمن محصص، طبیعت بیجان/ ۱۳۴۷.

چشمهها از تابوت میجوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهانند. | احمد شاملو. | طرح از مرتضی ممیز، ۱۳۵۵. #مهسا_امینی

مقدمهی بهمن محصص بر ترجمه فارسی کتاب «صندلیها»ی اوژن یونسکو: این نمایشنامه اولین اثر اوژن یونسکو است که به فارسی ترجمه شد و دور از هر شرقزدگی و یا غربزدگیای که باب روز است در تهران به روی صحنه آمد و همهی گردانندگاناش پیشاهنگانی بودند که بی چشمداشتی مادی یا معنوی—فقط برای ایجاد ارتباط که امروز بیش از هر زمانی به آن نیاز است—در انجاماش کوشیدند. چرا که برای دریافت پاداشی مادی میبایست تا سطح حماقت و بیدانشی همگانی نزول کنند و انتظار پاداشی معنوی در خرابآبادی که خست روحی و تنگنظری مردهریگی است آبا و اجدادی، کاری ابلهانه است. به هر حال، عملی صادقانه و درعین حال شجاعانه بود و انجام گرفت و اکنون باز با همان صداقت این نمایشنامه نه به عنوان نوالهی افتخار بلکه به عنوان نمونه و مدرک از کاری که شد با سرمایهی ایرج گنجهای و همت احمدرضا احمدی چاپ و توسط انتشارات طرفه منتشر شد و تنها تذکر این است که در قسمتی از نمایشنامه چه در اجرا و چه در چاپ به ناچار تغییر داده شد تا حداکثر از حداقل آزادی بیان به دست آید. این کتاب را به نام گلرخ بزرگمهر میکنم تا پاداشی کوچک در مقابل کوشش بزرگ او در اجرای نمایش باشد. اول آذر ۱۳۴۵ بهمن محصص

نامه بهمن محصص به ماهور احمدی: عزیزم: این عکس «اقبال مسیح» است؛ پسر ۱۲ سالهای اهل پاکستان، در روز عید پاک امسال، وقتی با دوچرخه در روستایشان میگشته کشته شد. قاتلین، اربابان قالیباف بودند که «اقبال مسیح» علیه آنان قیام کرده بود. این پسر را در شش سالگی فروخته بودند. قالی میبافت. علیه ظلم و کار سیاهِ (ساعات کار زیاد با مزد بسیار کم) کودکان قالیباف قد بلند کرده بود به عنوان جوانترین سندیکالیست دنیا. پایش تا Boston University کشیده شده بود. جملهاش «من دیگر از ارباب نمیترسم، حالا او باید از من بترسد» معروف شد. نتیجهی قیام و مبارزه و مرگاش اینکه، حالا باید روی هر قالی نوشته شود: «به دست کودکان بافته شده است». من عکساش را چون دوستان دیگرم Genet و Malaparte به دیوار کارگاهم دارم. تو نیز این عکس را به دیوار اطاقات بزن و یا در دفترت نگهدار. چرا؟ برای اینکه زمانه تغییر کرده است و تو به عنوان هنرمند مسئولیت بیشتری داری و برای اینکه تو و نسل تو چون من و نسل من سرافکنده نباشید، باید به اطرافتان به دقت بیشتری نگاه کنید.

به دوستی پرندهها میمانست، پرید؛ و عمرش را در سرزمینی بیعمر جاگذاشت. | پرویز اسلامپور | نقاشی از بهجت صدر، بینام ۱۹۸۷. *بیحوصلگی روزمرگی ویرانگره.

نه فقط نقدِ پرویز خانلری به هدایت و چوبک و.. بیغش بود؛ که خودِ خانلری هم انسان بیغشی بود و نامیدنِ خانلری به «للۀ مادرزادِ نطفۀ ولدالزنای شاه و شهبانو» توسط براهنی در «مرگ شاعر» به دور از انصاف است. انتخاب عنوانِ کتاب گفتوگو صدرالدین الهی با خانلری به «نقد بیغش» از بهترینهاست. کتاب «پرویز ناتل خانلری» نوشته منصور رستگار (۱۳۷۹، نشر طرح نو) بهخوبی نشان میدهد که خانلری نه جنسِ بدی داشت و نه به دنبالِ کسب قدرت بود. انسان شریفی بود که ایدههایِ بزرگی برایِ بهبود وضعیت آموزش و تعلیم و تربیت انسان ایرانی داشت؛ ایده تاسیس «سپاه دانش» تنها یکی از این ایدهها بود. *یکم شهریور سالروز درگذشت پرویز خانلری است که در سال ۱۳۶۹ در فقر و تنگدستی یا به قول خودش سختی معیشت پس از ۴۷ سال تدریس درگذشت. بعد از انقلاب او را بازداشت کردند و بعد از آزادی از زندان، حقوق بازنشستگیاش را قطع کردند و حساب بانکی او را بستند و خانلری تنها با فروشِ کتابهایِ خود و درآمدِ مختصری که به واسطه حق تألیف از انتشاراتیها دریافت میکرد، سالهایِ پایانی عمر خود را گذراند.

خرداد ۱۳۶۰؛ پایینکشیدنِ تابلو خیابان مصدق (ولیعصر فعلی) توسط اسلامیون انقلابی بعد از اعلام ضد اسلامی بودنِ جریانِ محمد مصدق و جبهه ملی. *خیابان پهلوی پس از انقلاب ۵۷ به خیابان مصدق تغییر نام داد و پس از خرداد ۶۰ با عنوان ولیعصر نامگذاری شد.

«ماخ اولا» پیکرهی رودِ بلند میرود نامعلوم میخروشد هر دم میجهانَد تن، از سنگ به سنگ چون فراری شدهای -که نمیجوید راه هموار- میتَنَد سویِ نشیب میشتابد به فراز میرود بیسامان؛ با شبِ تیره، چو دیوانه که با دیوانه. رفته دیری ست به راهی کاوراست، بسته با جویِ فراوان پیوند نیست -دیریست- بر او کس نگران و اوست در کارِ سراییدن گنگ و اوفتادهست زِ چشم دگرن بر سرِ دامنِ این ویرانه. با سراییدنِ گنگِ آبش ز آشنایی، «ماخ اولا» راست پیام وز رهِ مقصدِ معلومش حرف. میرود لیکن او به هر آن ره که بر آن میگذرد همچو بیگانه که بر بیگانه. میرود نامعلوم میخروشد هر دم تا کجاش آبشخور همچو بیرونشدگان از خانه. *ماخ اولا از نیما یوشیج (ماخ اولا نام رودخانهای در نزدیکی یوش، محل زندگی نیما یوشیج است). **طرح روی جلد کتاب از بهمن محصص به تاریخ ۱۹۶۶ است (شش سال بعد از مرگ نیما که در ۱۹۶۰ درگذشت. طرح جغدی که با بقیه جغدهایِ محصص تفاوت دارد؛ جغدی که اینجا بیشتر شبیه «بوف»ی کور است که در ویرانهها آشیانه میکند).

بهمن محصص در سفر به سمنان (کارگاه نمدمالی) همراه با بهرام دبیری و سیروس طاهباز (۱۳۷۵) *عکسها از فرهاد ورهرام.