از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
هنر و ادبیات امروز گفتوشنودی با سیمین دانشور و پرویز ناتلخانلری به کوشش: ناصر حریری
نامههایِ بهمن محصص به سهراب سپهری عنوان نامههایِ محصص به سهراب سپهری: «جناب جرقاب» «جرقاب عزیزم» *جرقاب به معنی بدعنق است.
نجف دریابندری علاوه بر ترجمه و تالیف، دو داستان کوتاه هم دارد که هر دو در مجله آرش منتشر شدند: داستان «مرغ پاکوتاه» در شماره سوم، اردیبهشت ۱۳۴۱ و داستان «عنکبوت زرد» در شمار اول از دوره دوم تیر ۱۳۴۲.
پیرمرد چشم ما بود نوشته جلال آلاحمد در ارزیابی شتابزده (از صفحه ۴۱ تا ۵۶) سیروس طاهباز، مدیرِ مجله «آرش»، دو سال پس از مرگ نیما یعنی در آذر ۱۳۴۰ از آلاحمد میخواهد در شماره ویژه مجله برای نیما یوشیج، خاطرهای از نیما بنویسد. آلاحمد استقبال میکند و میگوید «آخر او چشم ما بود. بله، پیرمرد چشم ما بود». و سپس مقالهای با همین عنوان مینویسد. بهگفته طاهباز، آن شماره مجله، بیش از همه، عالیه جهانگیر، همسرِ نیما را خوشحال کرد و در همان دوران بود که او از جلال آلاحمد و سیمین دانشور خواست ترتیبی برای انتشار آثارِ بازمانده نیما بدهند. نوشته جلال در رثایِ نیما به یقین یکی از تاثیرگذارترین و زیباترین سوگنامههایِ معاصر فارسیست که در آن جلال با یک بیانِ زیبا تمام احساسات خود را راجع به نیما به روی کاغذ میآورد. بخش آخر یادداشت توصیف مواجهه با شبِ مرگ نیما: ... چیزی بهدوشم انداختم و دویدم. هرگز گمان نمیکردم کار از کار گذشته باشد. گفتم لابد دکتری باید خبر کرد یا دوایی باید خواست. عالیه خانم پای کرسی نشسته بود و سر او را روی سینه گرفته بود و ناله میکرد: - نیمام از دست رفت! آن سر بزرگ داغ داغ بود. اما چشمها را بسته بودند. کورهای تازه خاموش شده. باز هم باورم نمیشد؛ ولی قلب خاموش بود و نبض ایستاده بود. اما سر بزرگش عجب داغ بود! عالیه خانم بهتر از من میدانست که کار از کار گذشته است ولی بیتابی میکرد و هی میپرسید: - فلانی. یعنی نیمام از دست رفت؟ و مگر میشد بگویی آری؟ عالیه خانم را با سیمین فرستادم که از خانه ما به دکتر تلفن کنند. پسر را پیش از رسیدن من فرستاده بودند سراغ عظامالسلطنه شوهر خواهرش. من و کلفت خانه کمک کردیم و تن او را که عجیب سبک بود از زیر کرسی درآوردیم و رو به قبله خواباندیم. وحشت از مرگ، چشمهایِ کلفت خانه را که جوان بود چنان گشاده بود که دیدم طاقتش را ندارد. گفتم: - برو سماور را آتش کن. حالا قوموخویشها میآیند. و سماور نفتی که روشن شد، گفتم رفت قرآن آورد و فرستادمش سراغ صدیقی که به نیما ارادتی نداشت تا شبی که قسمتی از «قلعه سقریم» را از دهان خود پیرمرد در خانه ما شنید؛ و تا صدیقی برسد من لایِ قرآن را باز کردم. آمد: «و الصافات صفا…». *و الصافات صفا: سوگند به فرشتگانِ صف در صف.
داستان کوتاه «نفتی» از مجموعه «خیمهشب بازی» صادق چوبک (۱۳۲۴) سراسر زندگی عذرا در انتظار میگذشت. مثل آن بود كه همیشه منتظر بود كه یک نفر در كوچه را بزند و از او خواستگاری كند و دستش را بگیرد و با خودش ببرد. این انتظار صبح به صبح كه از خواب بیدار میشد، تر و تازه میشد. اما هیچكس جز نفتی كه سالها بود به خانه آنها نفت میداد، به آنجا رفتوآمد نداشت. تنها همین مرد بود كه همه روزه با لباس روغن چراغی و خال گوشتی روی پلک چشمش میآمد در خانه؛ پیت خالی را از دست عذرا میگرفت و نصفه میكرد و میداد و میرفت. گاهی همانطور كه تو خانه مشغول كار بود، صدای در زدن به گوشش میرسید؛ و چون میدوید و در را باز میکرد، میدید هیچكس نیست. آنوقت بود كه دیگر حتم میكرد خیالات به سرش زده. هزاران شوهر خیالی برای خودش خلق میكرد و هر یک را در جای خود میپسندید. حتی از آن یكی هم كه نفتی بود و یک خال گوشتی روی پلک چشمش بود، خوشش میآمد. اما تمام زندگی عذرا یک طرف و مسافرتش به قم یک طرف. خاطره این سفر، بستگی شیرینی با زندگی او داشت.
زیر گنبد کبود محمد شهیدنورایی (۱۳۲۵) در یکی از شبهای سرد زمستان سال ۱۳۲۴ شمسی، یکی از رفقای بسیار نازنینم که اوان کودکی در محیط صفا و وفای دبستان پیمان محبت و دوستی با من بسته بود، به سر وقتم آمد. ضمن صحبتهایی که از هر طرف به میان آمد، گفت: باید به درگاه خداوندی شکر کنیم که بعد از بیست سال از زیر یوغ بندگی و استبداد بیرون آمدیم، نفسی میکشیم. از شر مامور آگاهی که در کوچه و خیابان به هر کس اریب قیقاج نگاه میکرد، خلاص شدیم. حالا موقعی است مردمی که واقعاً درد وطن دارند و با ایمان کامل میخواهند این کشور را تکانی بدهند، زبان و دست و پایشان بهکار افتد..
«گنج شایگان» نوشته محمدعلی جمالزاده گزارشی از شرایط اقتصادی ایران در دوره قاجار است. جمالزاده «گنج شایگان» را در واپسین روزهایِ جنگ جهانی اول نوشت و آن را با حمایت کمیته ملیون ایرانی در چاپخانه کاویانی در برلن منتشر کرد. بخشهایی از کتاب نیز در چند شماره از مجله «کاوه» به مدیرمسئولی حسن تقیزاده منتشر شد. از گزارش جمالزاده بهعنوان نخستین تاریخنگاری اقتصادی در عصر قاجار نام برده میشود که شامل اطلاعات مهمی از کلیت وضعیت اقتصادی در ایران، تجارت و واردات به کشور، وضعیت صادرات و گمرک در ایران، راههایِ کشور و ابزار حمل مالالتجاره از اروپا به ایران و برعکس، صنعت ایران و اوضاعِ مالیه کشور، بودجه دولت، اوزان و مقادیر و مسکوکات، وضعیت پست، تلگراف و تلفن و بهطور کلی گزارشی نسبتاً جامع از زندگی اقتصادی-اجتماعی در شهر تهران است.
یک وضعیت نفسگیر بهمن محصص به روایت بهرام دبیری روزنامه شرق، یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹.
با صادق چوبک در باغِ یادها نوشته صدرالدین الهی مجله ایرانشناسی، شماره ۱۸، تابستان ۱۳۷۲. صادق چوبک اهل مصاحبه و گفتوگو نبود و در تمام زندگىاش فقط یکبار با نصرت رحمانی شاعرى كه در نوع خود يگانه بود مصاحبه كوتاهى كرد. سالها بعد كه او و من در شهر بركلى همسايه بوديم، اغلب به گفتوگو مینشستيم و از آدمها و روزگار آنها ياد میكرديم. چوبک با پسر عموى من رحمت الهى كه از نزديكان بسيار نزديک صادق هدايت بود دوست بود. به گفته رحمت، چوبک همواره قصههايى را كه مینوشت به او میداد كه بخواند. رحمت حكايت میكرد كه واسطه آشنايى اوليه چوبک و هدايت او بوده است. من در طول سالهاى معاشرت با چوبک او را قانع كردم كه درباره اشخاص و آثار نويسندگان معاصر با من گفتوگوهايى داشته باشد. خودِ او به شوخى اسم اين گفتوگوها را «به باغ رفتن» گذاشته بود و من پارههايى از آن گفتوگوها را «با صادق چوبک در باغ يادها» در تابستان ١٣٧٢ در مجله ايرانشناسى چاپ كردم.
داستان کوتاه «بازگشت» از احمد محمود در مجموعه داستان «دیدار» (۱۳۶۹) یکی از بهترین داستانهایِ کوتاهیست که تا به امروز خواندهام. هر سه داستان این مجموعه در فضایِ سرد و خاموش پس از کودتایِ ۲۸ مرداد روی میدهند. در «بازگشت» که سومین داستان این مجموعه است، پس از گذشت پنج سال، دوران زندان و تبعید شاسب به پایان میرسد و او به شهر خود اهواز بازمیگردد، ولی این اهواز، اهواز روزهایِ پیش از کودتایِ ۲۸ مرداد نیست و شهر تغییرات بسیاری را به خود دیده اما شاسب همچنان نمیخواهد این تغییرات را بپذیرد و سر ناسازگاری دارد. فکر و خیال مدام شاسب به او توان بازگشت به زندگی روزمره و دوباره از نو ساختن را نمیدهد. او حسرت آرمانهایی را میخورد که بر باد رفت و حالا سیل بیتفاوتی و دست و پا زدن در روزمرگی آدمها را فرا گرفته است. شاسب روزها و شبها را در درماندگی و استیصال به سر میبرد و نمیتواند از خشم خود بگوید و احمد محمود با زیبایی تمام و انتخاب بهترین واژهها این خشم نهفته در درونِ شاسب را توصیف میکند.
«خلسه» مشهور به خوابنامه (۱۳۴۸) از آخرین نوشتههایِ محمدحسنخانِ اعتمادالسلطنه است (مهمترین نوشته اعتمادالسلطنه روزنامه خاطرات است که به کوشش ایرج افشار در سال ۱۳۴۵ منتشر شد و بیشتر با آن شناخته میشود). او که جرات نمیکرد اندیشههایِ سیاسی خود را آشکارا بر زبان بیآورد، در این کتاب چنان وانمود میکند که در حالت بین خواب و بیداری دیده که پادشاهان ایران یازده تن از صدراعظمهایِ قاجار (از ابتدا تا عصر ناصری) را از حاجی ابراهیم اعتمادالدوله شیرازی تا میرزا علیاصغرخان اتابک مشهور به امینالسلطان را به بازپرسی کشیدند و درباره عملکرد آنها دست به داوری میزنند (در واقع خودِ اعتمادالسلطنه این کار را انجام میدهد که خیالِ صدراعظمی در سر دارد و فکر میکند با این کار میتواند زمینه صدراعظم شدنِ خود را فراهم کند).
«به اجاقت قسم» چهارمین کتاب محمد بهمنبیگی است که انتشارات نوید شیراز برای اولینبار در سال ۱۳۷۹ آن را منتشر کرد. این کتاب همانطور که از عنوان فرعی آن نیر پیداست شامل خاطرات آموزشی بهمنبیگی در سالهایِ تعلیم و آموزش عشایر است که بسیار ساده و روان روایت شدهاند. بعضی از این خاطرات به شکل داستان و برخی دیگر لحن گزارش دارند. بهمنبیگی در این قطعات، خاطراتی از جنبههایِ گوناگون آموزش عشایر را روایت میکند. ۲۱ خاطره، وقایعی را روایت میکنند که در این راه بر او گذشته است. آخرین قطعه کتاب با عنوان «بخارای من، ایل من»، مصاحبهایست که مجله کلک در سال ۱۳۷۰ با بهمنبیگی انجام داده است.
«قصههای شهر خوشبختی» از اسلام کاظمیه اولینبار سال ۱۳۵۵ منتشر شد و شامل ۶ داستان کوتاه است. آنچه شاید در این داستانها بیشتر اهمیت دارد، بیانِ جزئیات به سبک زبان و ادبیات کاظمیه است که روایتگری این جزئیات را خواندنیتر میکند. در این مجموعه، داستان کوتاه «غلومی» احتمالاً از بقیه داستانها بیشتر خواننده را درگیر خود میکند؛ آنجایی که مرگ به سراغ غلومی میرود و او را به زمین میزند و پایانی میشود بر همه آه و حسرتهایی که در زندگی میخورد. پایانی برایِ نرسیدن، زمینخوردن و در خود درجا زدن و بالاخره دست و پنجه نرم کردم با شبحِ مرگ که برایِ گرفتن جانِ او آمده است. سالها بعد این به زمینخوردنِ غلومی برایِ خود اسلام کاظمیه نیز اتفاق میافتد؛ وقتی در پاریس از بیماری، فقر و تنهایی کم میآورد و با انبوهی از حسرتها درست مثل غلومی زمین میخورد و برایِ نجات و فرار از سنگینی بار رنجهایی که دیگر نمیتواند تحمل کند، به دامنِ مرگ پناه میبرد.
«قصههایِ کوچه دلبخواه» نوشته اسلام کاظمیه (که اولینبار در سالِ ۱۳۴۷ منتشر شد) شامل هشت داستان است که بیشتر روایتی از روزگار پهلوی اول و حکمرانی رضاشاه و رابطه آن با مردم است. در این داستانها کاظمیه آخرین سالهایِ دوران رضاشاه و مشخصاً اتفاقهایِ جنگ جهانی دوم و پیامد و تاثیرات آن بر جامعه ایران و زندگی آدمها را توصیف میکند و فضایِ آن سالها را با جزئیات بازگو میکند.
زمستانِ گلستان در غروب صد سالگی گلستان؛ سیمایِ روشنفکری مدرن سالنامه شرق، ۱۴۰۲.
ترس جان (پوست) کورتزیو مالاپارته ترجمه بهمن محصص انتشارات نیل (چاپ اول ۱۳۴۳) یادداشت ناشر: شیوه نگارش این کتاب شیوهای است مخصوص مترجم. از مقدمه بهمن محصص (۱۵ دی ۱۳۴۳): نام این کتاب را به توصیه جلال آلاحمد به «ترس جان» بدل کردم تا معنی دقیقی از مندرجاتش داده باشم و آن را به فارسی برگرداندم تا روشنفکر و روشنفکرنمایِ کشور من -مخصوصاً روشنفکرنما اگر عقلی داشته باشد- از آن رویِ سکهی جنگ دوم جهانی و «آزاد شدن» اروپا از دست اروپایی باخبر گردد و بداند اگر آلمانها مردم را کشتند آمریکاییها -پس از سزارین جنگ که بهوسیلهیِ «موجودات پر جیب» ماورایِ اطلس انجام شد- آنان را پوساندند، و کشتن کسی از پوساندنش شرافتمندانهتر است... تا آنجا که دیدهام رسم بر این است که در انتها باید پوزش خواست و من چنین کاری نمیکنم؛ چرا که در مقابل مزدی که گرفتهام کوششم -در ترجمهی این کتاب- از سرِ خیلیها زیادتر است.
داستان كوتاه «لابيرنت» در مجموعه داستان «به صيغه اول شخص مفرد» (که اولینبار در سال ۱۳۵۰ منتشر شد) احتمالاً یکی از بهترین داستانهایِ مهشید امیرشاهی است. داستان درباره دنیایِ درونی یا خشم زنیست که کتکخورده اما همهچیز را پشت غرورش پنهان میکند. وقتی صحنه كتکخوردنش از همسرش اسفنديار را به ياد میآورد، میگويد: «بیحركت نشستم تا خوب كتكش را زد... گفت بست شد؟ گفتم آره». «لابيرنت» به شيوه جريان سيال ذهن و تکگویی روايت شده و امیرشاهی با تکنیکهایِ زبانی و تکرار برخی جملهها و مشخصاً تکرار جمله انتهایِ يک پاراگراف در آغاز پاراگراف بعدی مثلاً: «گفتم: حالم خوب نيست. حالم خوب نيست. حالم خوب نيست. كاش میتوانستم به امروز فكر كنم». خواننده را بیشتر در درونِ هزارتویِ ذهن زن داستان (شخصیت اصلی) غرق میکند. همین یک داستان به تنهایی برایِ عالی بودن این مجموعه کافیست.