از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
«دانشکده خانه من بود»: مصاحبهای منتشرنشده با هاله لاجوردی، استاد فقید دانشگاه تهران به یاد هاله لاجوردی، جامعهشناس فقید، دانشجوی او آریا وقایعنگار، برای نخستینبار گفتوگویی با این استاد دانشگاه تهران را منتشر میکند که در آن لاجوردی به فشارهایی که از سوی دانشگاه متحمل شد و در نهایت منجر به اخراج و خانهنشینیاش شد، میپردازد. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/848142/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/848142 @RadioZamaneh | رادیو زمانه
یاران موافق همه از دست شدند.. در این منجلاب زشتی و کژی، گرفتاریم و راه بیرون شدن نمیدانیم. زشتی و ناجوانمردی و ناتوئی بحد اعلای خود رسیده، وقاحتها آنچه در حقیقت بوده آشکار شده. حتی [آندسته] که سالهای دراز آن را زیر ماسک پنهان میداشتند، اکنون بیباک و آزاد آن را از چهره برداشته و «خود» را آشکار ساختهاند. راستی شوخی و طنز از دلهای ما رخت بربسته. پیوسته خاموش و اندیشمند و پر اندوه به یک زندگی پر بیم و بیامید دنباله میدهیم. از نامه صادق چوبک به بزرگ علوی ۷ آوریل ۱۹۵۴.
فوکو در تونس: رویارویی با قدرت تحملناپذیر نویسنده: کاترین مدین ترجمه: حمیدرضا یوسفی درباره اهمیت موضوع این مقاله، نویسنده پیش از آغاز بحث اصلی خود، مفصل به آن پرداخته و توضیح دوباره آن در اینجا چیزی جز تکرار مکررات نیست. اما اشاره به دو نکته در اینجا مهم است. نکته اول که مشخصاً برای «ما» مهم است و به فوکوی مفسر انقلاب ایران مربوط میشود؛ فوکویی که از قدرت ویرانگری مینویسد که برای بقای خود همه انواع اعمال خشونت را به کار میبندد و ترسی از سرکوب و حذف بدنها ندارد اما با این حال بدنهایی خودخواسته در برابر وحشیگری و خشونت افسارگسیخته آن دست به ایستادگی و مبارزه میزنند و آنها نیز هیچ ترسی از مرگ و نفی بدن خود ندارند. ریشههای چنین مفهومپردازیای از قدرت و مقاومت را، نه به سادگی در انقلاب ایران در فوریه ۱۹۷۹ بلکه در وقایع تونس در مارس ۱۹۶۸ باید جستجوکرد. برخلاف باور بسیاری از جامعهشناسان و تحلیلگران سیاسی که وقایع انقلاب ۵۷ را یک تجربه منحصر بهفرد برای فوکو (بهعنوان یک اندیشمند غربی در مواجهه با وقایع شرق) میدانند، این مقاله نشان میدهد که این تجربه تونس -که توسط بسیاری از مفسران و پژوهشگران نادیده گرفته شده- است که آنچنان منحصر بهفرد و یگانه بود که ذهنیت فوکو را به یک معنا تماماً بهم ریخت، و وقایع مه ۱۹۶۸ فرانسه و در نهایت انقلاب ایران در فوریه ۱۹۷۹ در امتداد تجربه مارس ۱۹۶۸ تونس برای او قرار میگیرند. متن کامل مقاله: https://www.radiozamaneh.com/847107/
برای امروز حضرت بنان علیه الرحمه https://soundcloud.com/doostmusic/be-khatere-to-banan?in=user-373699330/sets/gholamhossein-banan
چون وبای تهران به قزوین افتاد، به زندان آنجا هم سرایت کرد و یکی از محبوسان به آن مبتلا گشت. این اوان میرزارضا کرمانی [ضارب ناصرالدینشاه] و من در زندان قزوین میگذراندیم. میرزارضا که دید زنجیر را از پای آن بیمار برنمیدارند، خطاب به زندانبان گفت: «ای علی کرم پدرسوخته نانجیبِ بدتر از شمر، ناله این بیچاره را کامران میرزای شقی که نمیشنود، تا از تو خوشحال شود، اما خدا که میشنود و جزای تو را به بدترین وجه خواهد داد». بعد رو کرد به من [حاج سیاح] و گفت: «بگذارید این ظلمها را هم بکنند». *خاطرات حاج سیاح یا دوره خوف و وحشت، به کوشش حمید سیاح و تصحیح سیفالله گلکار، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۹.
«نصرت کریمی، هنرمند بودن در ایران» ساخته مهرداد اسکویی، بابک کریمی و روحالله انصاری. این مستند زیبا، دیدنی و بهشدت خوشساخت و سرشار از لحظههای شیرین و تلخ، نه فقط درباره زندگی و کار هنری نصرت کریمی، بلکه در عین حال روایتیست از تاریخ معاصر ایران؛ آنچنان که نصرت کریمی آن را زیسته و قصه آن را با زبانی شیوا و پر از مهر برای ما تعریف میکند. • قصه اول: تئاتر ایران • قصه دوم: سالهای دور از خانه • قصه سوم: آتش درون • قصه چهارم: ستاره شدن • قصه پنجم: انجیر معلق • قصه آخر: نصرت کریمی
دو یادداشت جلال آلاحمد درباره فیلم کوتاه خواستگاری به نویسندگی و کارگردانی ابراهیم گلستان: جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۳۹: دیشب سراغ گلستان بودیم. دارد فیلمی برمیدارد از مراسم خواستگاری برای فلان مرکز مردمشناسی در کانادا. اصرار دارد که من و عیال برویم توی فیلمش بازی کنیم، پوستین ما را هم قرض خواهد گرفت. و بعد شاید به همین دلیل درآمده که بیا و «اورازان» را سروسامانی بده، فیلم برداریم. جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۳۹: دیروز صبح رفتیم دیدن این یک تکه فیلم کوتاهی که گلستان ساخته برای فلان سفارشدهندە مردمشناس کانادایی دربارە مراسم خواستگاری. اصرار فراوان کرد که من و سیمین آن تو بازی کنیم که نکردیم. به جای ما یخە [پرویز]داریوش را گرفت و طوسی حائری و زن منجم را. بازی همه متوسط بود جز داریوش که بسیار قلابی بود. او فقط در زندگی عادی باید نقش بازی کند و ادا در بیاورد، وقتی که روی صحنه از او چنین چیزی بخواهند، نمیتواند. به هر صورت، اینجوری دارد دورخیز میکند حضرت گلستان برای فیلمهای بزرگتر و بهتر، که موفق باد.
میتراود مهتاب میدرخشد شبتاب، نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند. نگران با من استاده سحر صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر در جگر لیکن خاری از ره این سفرم میشکند. نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کِشتم و به جان دادمش آب ای دریغا! به برم میشکند. دستها میسایم تا دری بگشایم بر عبث میپایم که به در کس آید در و دیوار به هم ریختهشان بر سرم میشکند. میتراود مهتاب میدرخشد شبتاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کولهبارش بر دوش دست او بر در، میگوید با خود: غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند. مهتاب نیما یوشیج ۱۳۲۷. https://on.soundcloud.com/y8n5i9uyhoMv3CHN6
«شطرنج باد» به نویسندگی و کارگردانی محمدرضا اصلانی و تهیهکنندگی بهمن فرمانآرا محصول «شرکت گسترش صنایع سینمایی ایران» است که تنها یکبار در آذر سال ۱۳۵۵ در پنجمین جشنواره جهانی فیلم تهران به نمایش درآمد و در سال ۲۰۲۰ نیز نسخه مرمتشده آن منتشر شد. در آغاز سده ۱۴ (خورشیدی) در خانوادهای اشرافی، بزرگ خانواده -خانم بزرگ- فوت میکند. وارث او، خانم کوچک (فخری خوروش)، دختری افلیج است. بر سر تصاحب ثروت خانوادگی بین اتابک (محمدعلی کشاورز، ناپدری خانم کوچک)، کنیزک (شهره آغداشلو)، دایه، و برادرزادههای ناپدری مناقشه درمیگیرد. خانم کوچک موقعی که اتابک بر سر نماز است با وزنهای بر سر او میکوبد و به کمک کنیزک، اتابک را در سرداب خانه پنهان میکند. روز بعد، مفتش (حمید طاعتی) به بازجویی از افراد خانواده میپردازد اما چیزی دستگیرش نمیشود. تا اینکه روشن میشود اتابک زنده است و با کنیزک رابطه دارد. خانم کوچک این بار اتابک را با گلوله میزند. برادرزادهها به جان هم میافتند و همه به جز کنیزک قربانی ثروت خانوادگی میشوند. https://www.youtube.com/watch?v=5pVWIkQoKxM
«روز بعد از اربعین* تیرباران شدند. بیچاره مرتضی کیوان که دیوان اشعار مرا جمعآوری میکرد. گمراهی، این جوان را به هلاکت رسانید. من چقدر به او نصیحت کردم، افسوس!» از یادداشتهای روزانه نیما یوشیج مهر ۱۳۳۳ *در بامداد ۲۷ مهر ۱۳۳۳ مرتضی کیوان به همراه چند افسر تودهای ارتش، تیرباران شدند.
رنج نفت در گفتوگو با تورج اتابکی؛ بیصدایان نفت مصاحبه محسن آزموده با تورج اتابکی *تورج اتابکی به تازگی كتابی با عنوان Toiling for Oil: A Social History of Petroleum in Iran نوشته كه انتشارات دانشگاه كمبريج آن را منتشر كرده. ترجمه فارسی این کتاب با هماهنگی مولف با عنوان «رنج نفت: تاریخ اجتماعی نفت در ایران» توسط علی معظمی انجام شده که در دست انتشار است. https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/227630/
«بیحرمتی... همهجور توهین و بیحرمتی را من در این کشور نسبت به خودم دیدم. منجمله اسم تودهای که به روی اسم من گذارده شده است. فحشی از این بدتر من در این کشور ندیدم، که به من تودهای بگویند، یعنی نوکر روسها و پستتر از این نوکر طبریها. مردم احمق مرا تودهای میپنداشتند. احمقها! پس چرا امروز من در روسیه نیستم؟ پس چرا امروز من گرسنهام. برای اینکه زادوبومم را دوست داشتهام و دوست دارم. من گرسنهام، من بیخانمان هستم، در تمام این اراضی وسیع یک خانه کوچک هم که اختیار آن با من باشد ندارم. من آینده سیاه دارم، خانلری و صفا و نفیسی و هزاران کسان دیگر ماهی هزارها تومان عایدی دارند...». *از یادداشتهای روزانه نیما در برگزیده آثار نیما یوشیج (نثر به انضمام یادداشتهای روزانه) به کوشش سیروس طاهباز.
در تهران چیزی که بعد از یکی دو روز توجه را جلب میکرد، این خشم و ستیزهجویی مردم بود. انگار همه با هم قهرند. و همه در حال تجاوز به حق دیگری هستند و در این راه تا آنجا پیش میروند که حق زندگی ـ اولیهترین حق را نه از دیگری بلکه حتی از خودشان سلب میکنند. [...] شهر شلخته و کثیف و زشت و درهم ریخته است (مثل خط لرزان من) نه فقط شهر، همهجا، ادارات، مردم، اجتماع. دنبال کار بازنشستگی بارها به سازمان برنامه رفتم. کارمندان با دمپایی، وقت ظهر قابلمه پلو روی میز یا دمپختک، گوشت کوبیده، بوی پیاز، یا بوی عرق و چرک پا، دم نمازخانه از کفشهای کنده و خالی با دهن باز، کتابخانه را نمازخانه کردهاند. ریشهای نتراشیده و سر و روی ژولیده و رفتار مخصوصاً لاابالی. مثلاً ضد غربزده! ولی در حقیقت دهن کجی به تمدن یا هر نوع آراستگی ظاهر که نشانه رفاه و آسودگی باشد. روی هم رفته زمختی روستایی (بیچاره روستایی) بر شهر حاکم شده. اما تا کی؟ [...] در برابر این بلبشوی بیرون، خانه، اندرون، جان پناهی است که خیلیها به آن پناه میبرند. مقام امن و خلوت خانه جبران هجوم پیاپی بیرون است. مهربانی و دوستی را فقط شبها، در خانواده یا میان دوستان میشد دید. برای همین روزها بد و شبها خوش میگذشت. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۱۳ یازده ۱۹۹۰.
«از آواز و صدای پریسا (از صدایی که از برکت انقلاب جوانمرگ شد تا مردها تحریک نشوند) همیشه خیلی خوشم میآمد اما دیشب چیز دیگری بود، گاه از لذتی دردناک، شیرین و نوستالوژیک از لذتی غریب، دور، نشناختنی، برآمده و شکفته در جان، میلرزیدم و وزش آواز را مثل بادی که بر علفزار بوزد یا آب زلالی که در جوی همواری بدود، در تنم حس میکردم. روحم سبک و سیال تنم را در مینوشت، جسمم روحانی شده بود.. در برگشت، پیاده و تنها با خودم فکر میکردم که ایرانیها برای دیدن پریسای بیروسری و بیتوسری و شنیدن صدای او باید تا اینجا، تا پاریس، بیایند! دریغ از راه دور و رنج بسیار». شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۱ پنج ۱۹۹۵.
مثل سروی برهنه از روح خودم خالی شدهام. آن را، این کوله بار سنگین را به زمین نهادهام. از آنکه بودم دور افتادهام و پیدایم نمیکنم. انبانی از مشتی خاطره، یادهای ساکن گذشته، صورت شهرها و دشتهایی در خیال و پر از صدای خاموش و نگاه چشم به راه گذشتگان و کاروان دور شونده زمان در آفاق پشت سر. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۲۷ هفت ۱۹۹۳.
دلم از آدمیزاد بیشعور خودپسند سنگدل تبهکار و این دنیای دیوانهای که ساخته به هم میخورد. هرچه سعی میکنم خودم را از اخبار دنیا، از روزنامه و رادیو دور نگه دارم موفق نمیشوم و این جنایت و دروغی که در ایران، فرانسه، خاورمیانه، روسیه و هر جای دیگر -مثل آمریکا- تاخت و تاز میکند فلجم کرده. انگار روی استخوانهای من است که میتازند. صدای شکستنشان را در تنم میشنوم.. خیلی حال بدی است که آدم صبح از خواب بیدار شود و نداند به کجا میرود یا بداند و نتواند قدم از قدم بردارد. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۶ سه ۱۹۹۶.
بالاخره «سفر در خواب» را رد کردم. دادم ماشین کنند تا پیشم نباشد و از شرش نجات پیدا کنم. تا بود آزادم نمیگذاشت و هر آن یک کمبودی در جایی پیدا میکردم. امیدوارم خیلی بد نباشد، نمیدانم چرا هیچ اطمینان ندارم. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۲۶ یک ۱۹۹۷.
این پرتوپلاها را روی پیشخوان، کنار دخل، دارم مینویسم. من در کنار دخل و دلم جای دیگر است. همان حضور حاضر و غایبم. در جایی که هستم نیستم. آنجایی هستم که نیستم. ولی مشتری میآید و افسار مرا میگیرد و به آخور حقیقت بر میگرداند؛ به حقیقت کرایه خانه، نان و آب، برق و گاز، گاز و گوز. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۳۰ هشت ۱۹۸۹.