از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
![ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﻭ ﻧﻈﺎﻡ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﺗﻘﺎﺑﻞ ﺑﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻓﺮﺩﯼ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﻧﺎﻣﺤﺪﻭﺩ ﺳﻠﻄﻨﺖ، ﺩﺭ ﭘﯿﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻋﻠﯿﻪ ﺳﻠﻄﻪ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺑﯿﮕﺎﻧﮕﺎﻥ. ﺍﻭ فسادناپذیر ﺑﻮﺩ، ﺷﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮنگر ﺑﯽﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻧﺒﻮﺩ. ﻣﻮﺿﻊﮔﯿﺮﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽﺍﺵ ﺁنگاه ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﭘﻮﺯﺳﯿﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁنگاه ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺪﺭﺕ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﯿﺎﻓﺖ. ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﻧﺎﻣﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺍﯾﻦ ﺧﻼﻑِ ﻧﻘﺪ ﻭ ﺳﻨﺠﺶ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﺻﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﯽﮐﺮﺩ؛ [یعنی] ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ، ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ، ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺒﺐ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻌﻨﯽ، ﺍﺯ ﻟﻐﺰشگاهِ ﻗﺪﺭﺕ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﮑﺮﺩ، ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ﺭﺍ هیچگاه ﺩﺭ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﻋﺎﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩ.
آشفتگی فکر تاریخی
فریدون آدمیت
*پرتره محمد مصدق از لیلی متیندفتری، ۱۳۳۶.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F834.jpg&w=3840&q=75)
ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﻭ ﻧﻈﺎﻡ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﺗﻘﺎﺑﻞ ﺑﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻓﺮﺩﯼ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﻧﺎﻣﺤﺪﻭﺩ ﺳﻠﻄﻨﺖ، ﺩﺭ ﭘﯿﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻋﻠﯿﻪ ﺳﻠﻄﻪ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺑﯿﮕﺎﻧﮕﺎﻥ. ﺍﻭ فسادناپذیر ﺑﻮﺩ، ﺷﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮنگر ﺑﯽﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻧﺒﻮﺩ. ﻣﻮﺿﻊﮔﯿﺮﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽﺍﺵ ﺁنگاه ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﭘﻮﺯﺳﯿﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁنگاه ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺪﺭﺕ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﯿﺎﻓﺖ. ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﻧﺎﻣﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺍﯾﻦ ﺧﻼﻑِ ﻧﻘﺪ ﻭ ﺳﻨﺠﺶ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﺻﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﯽﮐﺮﺩ؛ [یعنی] ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ، ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ، ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺒﺐ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻌﻨﯽ، ﺍﺯ ﻟﻐﺰشگاهِ ﻗﺪﺭﺕ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﮑﺮﺩ، ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ﺭﺍ هیچگاه ﺩﺭ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﻋﺎﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩ. آشفتگی فکر تاریخی فریدون آدمیت *پرتره محمد مصدق از لیلی متیندفتری، ۱۳۳۶.

و آنجا جسد لخت میشود و از لبخند جدا میافتد از صدایی که در دل میبندد تا پاسخی دیگر دوباره به خندهاش بیندازد. گویی این دایره هرچند که گرداگرد است جهان نیست. پرویز اسلامپور *عکس از کاوه گلستان از مجموعه «مجنون» که از سهگانه «روسپی، کارگر و مجنون» است. این مجموعه مربوط به شرایط نگهداری معلولان در آسایشگاه روانی یافتآباد تهران است که در سال ۱۳۵۵ ثبت شدهاند. *به قولِ کاوه گلستان عکس باید سیلی باشد: «میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، میتوانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچکس نمیتواند».

از نامه پرویز اسلامپور به یدالله رویایی: «نمیدانم چرا اینقدر نگران هستم. نگران چه چیزهایی هستم؟ دقیقاً نمیدانم. فکر میکنم دائماً دارم چیزهایی را از دست میدهم». - ایستاده از راست: علیمراد فدایینیا، ناشناس، غزاله علیزاده. - نشسته از راست: پرویز اسلامپور، یدالله رویایی، بیژن الهی.

کتاب «شیوه چشم: بهمن جلالی که بود و چه کرد؟» پرترهای از بهمن جلالیست که در آن پیمان هوشمندزاده مجموعهای از مصاحبههایِ بهمن جلالی همراه با خاطرات و عکسهایِ خود از جلالی را کنار هم میچیند و ما را وارد دنیایِ او میکند. جلالی چهل سال عکاسی کرد، چهل سال آدمها و زندگیهایشان را دید و با عکسهایش چیزی به دنیایِ عکاسی اضافه کرد. هوشمندزاده در این کتاب خیلی ماهرانه از دریچه دوربین و عکسهایِ جلالی ما را به پشت دوربین و لحظههایِ ناب زندگی عکاس میبرد؛ وقتی میخواند و مینویسد، آشپزی میکند، در کوه قدم میزند و از نگاه خود به زندگی و پستی و بلندیهایِ آن میگوید.

اینک نگاه کن و فکر کن به قلبهایِ خالی وحشتناک. *هوشنگ چالنگی | نقاشی از منوچهر یکتایی، ۱۹۶۰.

در آغاز جنگ جهانی اول، حتی احمدشاه قاجار ۲۷ ساله هم میدانست که جنگ برایِ ایران بد است و نتیجهای جز نابودی و ویرانی ندارد و نباید وارد آن شد؛ حالا تلاشِ امثال فروغی، قوام و.. برایِ اینکه ایران درگیر جنگ جهانی دوم نشود، بماند. | طرح از بهمن محصص، کشتار در ویتنام، ۱۹۶۷.

رولان بارت در فوریه ۱۹۸۰ پس از ضیافت ناهار با فرانسوا میتران -که یکی از نامزدهایِ انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۹۸۱ فرانسه است- در راه بازگشت به دفتر کارش در کُلژ دو فرانس تصادف میکند و کشته میشود. داستانِ کتاب درباره تلاشهایِ ژاک بایار برای پی بردن به راز مرگ بارت است که به نظر -با توجه به شواهد موجود- به قتل رسیده است. ژاک بایار کارآگاه فرانسوی برایِ پی بردن به راز قتل برنامهریزیشده بارت به سراغ زندگی شخصی و حرفه او میرود و وارد فضایِ دانشگاهی و محافل روشنفکری فرانسه میشود و با فوکو، اکو، آلتوسر، دلوز و.. دیدار میکند و پایِ حرفهایِ آنها مینشیند و تلاش میکند تا حرفهایِ این جماعت را بفهمد.

مرگ یا «جان باختن» نه؛ کارگران «دقیقاً» توسط این حکومت و کارگزاران و کارفرمایانِ آن، به قتل رسیدند. #معدن_طبس

«کنفرانس گوادلوپ» به میزبانی والری ژیسکار دِستَن رئیسجمهور وقت فرانسه ۱۴ تا ۱۷ دی ۱۳۵۷ در جزیره گوادلوپ برگزار شد. در این جلسه، جیمی کارتر رئیسجمهور آمریکا، جیمز کالاهان نخستوزیر انگلستان، هلموت اشمیت صدراعظم آلمان غربی و خودِ ژیسکار دِستَن حضور داشتند. در این دیدار، بحران سیاسی ایران، جنگ ویتنام و کامبوج، مسئله خشونت در آفریقایِ جنوبی، افزایش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در خلیج فارس، کودتا در افغانستان و خشونت سیاسی در ترکیه و.. مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در مورد قریبالوقوع بودنِ سرنگونی محمدرضا پهلوی توافق حاصل شد که در صورت عدم خروج او از ایران، جنگ داخلی تشدید و ممکن است منجر به مداخله شوروی شده و احتمال پیوستن ایران به شوروی را به همراه داشته باشد. ژیسکار دِستَن در یادداشتهایِ خود مینویسد: «تنها کشوری که در این جلسه زنگ پایان حکومت شاه را به صدا درآورد، نماینده آمریکا بود که اعتقاد داشت وقت تغییر حکومت ایران فرا رسیده. این حرف همه ما را متحیر و متعجب کرد؛ چون تا آنجا که ما مطلع بودیم آمریکا پشتیبان حکومت وقت ایران بود». به گفته او جیمی کارتر در این جلسه اصرار داشت که هیچ امیدی به بقایِ حکومت شاه نیست و او از این حکومت حمایت نخواهد کرد و احتمال برقراری یک حکومت نظامی را میداد و نخستوزیر انگلستان نیز با کارتر در مورد لزوم خروج شاه از ایران هم عقیده بود، ولی او و هلموت اشمیت به یک تحول صلحآمیز امید داشته و از نظریه آمریکاییها غافلگیر شده بودند. محمدرضا پهلوی هم پس از ترک ایران در «پاسخ به تاریخ» مینویسد که کارتر مذاکرات محرمانه سران غرب در گوادلوپ را که قرار بود درباره چین و شوروی باشد، به بحث درباره ناآرامیهایِ ایران تبدیل کرده بود و نظر موافق شرکتکنندگان را به رفتن وی از ایران جلب کرد. شاه گفته بود که این اطلاعات را از منابع نزدیک به صدراعظم آلمان که در مذاکرات گوادلوپ شرکت کرده بود و نظر دیگری داشت، به دست آورده. محمدرضا پهلوی همچنین میگوید در این جلسات خودِ ژیسکار دِستَن رئیسجمهور فرانسه از نظر کارتر حمایت میکند؛ زیرا فرانسه به ایران بدهکار بود و میخواست این پول را پس ندهد. انگلستان نیز از زمانی که محمدرضا پهلوی دیگر دیکتههایِ دولت لندن را -آنطور که آنها میخواستند- نمینوشت؛ کمر به دشمنی با او بسته بودند و تقریباً هیچ میلی به حمایت از او نداشتند. *در عکس از راست به چپ: کالاهان، ژیسکار دِستَن، کارتر و اشمیت در کنفرانس گوادلوپ. *کتاب «قدرت و زندگی»، خاطرات ژیسکار دِستَن، ترجمه محمود طلوعی، ۱۳۶۸.

بندیکت اندرسون تاریخنگار در مقدمه مقالهای با عنوان «معمای زرد و قرمز» از شیفتگی خود نسبت به شرلوک هولمز مینویسد که به دستیار خود یعنی واتسون گفته بود زمانی که به دنبال راهحل مسئلهای میگردد، نباید به آنچه میبیند نگاه کند و در عوض باید نگاهش را به سمت آنچه نمیبیند، برگردانده و آن را مورد توجه قرار دهد. اندرسون مینویسد که او نیز در پی همین رهنمود مصمم شد زمانی که به مرتبه استادی تاریخ برسد، به شاگردان خود یادآوری کند که «به آنچه در مقابلتان است بنگرید و به این بیندیشید که چه چیزی در آن کم است». مجموعه نوشتههای کامران سپهران در کتاب «دینامیت، کمانچه، خودکار جادویی» (۱۴۰۲) دقیقاً به موضوعاتی اشاره دارند که در تاریخنگاریهای موجود اغلب نادیده گرفته شدهاند و کمتر درباره آنها صحبت شده؛ و سپهران در این کتاب میکوشد به طرق مختلف آنچه از نظرها پنهان مانده را بار دیگر در برابر چشمان خود و دیگران آشکار سازد.

دست و پا زدنِ همه ما در این فروپاشی فراگیر خیلی عجیبه؛ همهچی این مملکت فروپاشیده و این فروپاشیدگی شکلی از روزمرگی مختص به خودش رو ساخته و ما داریم در همین روزمرِگی فروپاشیدگی ادامه میدیم. *نقاشی از بهمن محصص، طبیعت بیجان/ ۱۳۴۷.

چشمهها از تابوت میجوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهانند. | احمد شاملو. | طرح از مرتضی ممیز، ۱۳۵۵. #مهسا_امینی

مقدمهی بهمن محصص بر ترجمه فارسی کتاب «صندلیها»ی اوژن یونسکو: این نمایشنامه اولین اثر اوژن یونسکو است که به فارسی ترجمه شد و دور از هر شرقزدگی و یا غربزدگیای که باب روز است در تهران به روی صحنه آمد و همهی گردانندگاناش پیشاهنگانی بودند که بی چشمداشتی مادی یا معنوی—فقط برای ایجاد ارتباط که امروز بیش از هر زمانی به آن نیاز است—در انجاماش کوشیدند. چرا که برای دریافت پاداشی مادی میبایست تا سطح حماقت و بیدانشی همگانی نزول کنند و انتظار پاداشی معنوی در خرابآبادی که خست روحی و تنگنظری مردهریگی است آبا و اجدادی، کاری ابلهانه است. به هر حال، عملی صادقانه و درعین حال شجاعانه بود و انجام گرفت و اکنون باز با همان صداقت این نمایشنامه نه به عنوان نوالهی افتخار بلکه به عنوان نمونه و مدرک از کاری که شد با سرمایهی ایرج گنجهای و همت احمدرضا احمدی چاپ و توسط انتشارات طرفه منتشر شد و تنها تذکر این است که در قسمتی از نمایشنامه چه در اجرا و چه در چاپ به ناچار تغییر داده شد تا حداکثر از حداقل آزادی بیان به دست آید. این کتاب را به نام گلرخ بزرگمهر میکنم تا پاداشی کوچک در مقابل کوشش بزرگ او در اجرای نمایش باشد. اول آذر ۱۳۴۵ بهمن محصص

نامه بهمن محصص به ماهور احمدی: عزیزم: این عکس «اقبال مسیح» است؛ پسر ۱۲ سالهای اهل پاکستان، در روز عید پاک امسال، وقتی با دوچرخه در روستایشان میگشته کشته شد. قاتلین، اربابان قالیباف بودند که «اقبال مسیح» علیه آنان قیام کرده بود. این پسر را در شش سالگی فروخته بودند. قالی میبافت. علیه ظلم و کار سیاهِ (ساعات کار زیاد با مزد بسیار کم) کودکان قالیباف قد بلند کرده بود به عنوان جوانترین سندیکالیست دنیا. پایش تا Boston University کشیده شده بود. جملهاش «من دیگر از ارباب نمیترسم، حالا او باید از من بترسد» معروف شد. نتیجهی قیام و مبارزه و مرگاش اینکه، حالا باید روی هر قالی نوشته شود: «به دست کودکان بافته شده است». من عکساش را چون دوستان دیگرم Genet و Malaparte به دیوار کارگاهم دارم. تو نیز این عکس را به دیوار اطاقات بزن و یا در دفترت نگهدار. چرا؟ برای اینکه زمانه تغییر کرده است و تو به عنوان هنرمند مسئولیت بیشتری داری و برای اینکه تو و نسل تو چون من و نسل من سرافکنده نباشید، باید به اطرافتان به دقت بیشتری نگاه کنید.

به دوستی پرندهها میمانست، پرید؛ و عمرش را در سرزمینی بیعمر جاگذاشت. | پرویز اسلامپور | نقاشی از بهجت صدر، بینام ۱۹۸۷. *بیحوصلگی روزمرگی ویرانگره.

نه فقط نقدِ پرویز خانلری به هدایت و چوبک و.. بیغش بود؛ که خودِ خانلری هم انسان بیغشی بود و نامیدنِ خانلری به «للۀ مادرزادِ نطفۀ ولدالزنای شاه و شهبانو» توسط براهنی در «مرگ شاعر» به دور از انصاف است. انتخاب عنوانِ کتاب گفتوگو صدرالدین الهی با خانلری به «نقد بیغش» از بهترینهاست. کتاب «پرویز ناتل خانلری» نوشته منصور رستگار (۱۳۷۹، نشر طرح نو) بهخوبی نشان میدهد که خانلری نه جنسِ بدی داشت و نه به دنبالِ کسب قدرت بود. انسان شریفی بود که ایدههایِ بزرگی برایِ بهبود وضعیت آموزش و تعلیم و تربیت انسان ایرانی داشت؛ ایده تاسیس «سپاه دانش» تنها یکی از این ایدهها بود. *یکم شهریور سالروز درگذشت پرویز خانلری است که در سال ۱۳۶۹ در فقر و تنگدستی یا به قول خودش سختی معیشت پس از ۴۷ سال تدریس درگذشت. بعد از انقلاب او را بازداشت کردند و بعد از آزادی از زندان، حقوق بازنشستگیاش را قطع کردند و حساب بانکی او را بستند و خانلری تنها با فروشِ کتابهایِ خود و درآمدِ مختصری که به واسطه حق تألیف از انتشاراتیها دریافت میکرد، سالهایِ پایانی عمر خود را گذراند.