از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
طرحی برای گفتوگو ۱ ـ دولت آمریکا اعلام کرده است که حمله به تاسیسات هستهای فردو، نظنز و اصفهان و نابودی آنها با «موفقیت» انجام شده است. کارشناسان زیادی در این ادعا تشکیک کردهاند و معتقدند که این عملیات به خواسته خودش نرسیده. اما بدینسان آمریکا عملا در کارزار جنگی علیه ایران به اسراییل پیوسته است. ۲ ـ صرفنظر از اینکه واقعیت نابودی فردو چیست، اولین سوال این است که اگر تاسیسات فردو و نظنز و اصفهان که غنیسازی را انجام میدادند «نابود شدهاند» ادامهی موج حملات و به خصوص تاکید اسراییل بر اینکه «اقدامات نظامی اسراییل علیه اهداف نظامی ادامه دارد» برای چیست؟ ۳ ـ آیا هدف آمریکا و اسراییل از موشک باران و مراکز اقتصادی و نظامی سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی است؟ دستکم تجربهی دو دههی اخیر در منطقه خاورمیانه حاکیست که با بمباران و اقدامات تخریبی امکان سرنگونی حکومتها ناممکن بوده است و بدون پیادهکردن نیروهای نظامی نیل به این هدف ناشدنی است. با هر بمباران بیشتر دستگاه سرکوب قدرتمندتر میشود و اعتراضات مدنی کمتر و شکافهای طبقه حاکم کمتر. عنصر مادی سرنگونی هر چه بیشتر خود را نه در موشک بلکه در سربازانی مییابد که عملا قدرت خود را اعمال میکنند. به سرنوشت عراق لیبی و سوریه بنگرید. ۴ـ آیا هدف جنگ کنونی اسراییل این است که «تودههای ناراضی» به پا خیزند تا به موازات این تهاجمها کار حکومت را یکسره کنند؟ اما در شرایطی که عملا این حملات باعث ترس و فرار اغلب ساکنان شهرها شده و حس «عاملیت» معمولا در شرایط جنگی از تودهها سلب میشود و برای نان و آب و خوراک و امنیت خود به دستگاه مرکزی دولت وابسته میشوند، چنین پیشبینی چیزی جز یک توهم نیست. حتی در کشورهایی که طبقهی کارگر قدرتمندی با وجود احزاب، سندیکاها و شوراها وجود داشت، هر جنگی در شروع خود مردم را از بابت «امنیت» خود چنان به هراس میافکند که عموما گرد حکومت جمع میشوند. در مراحل بعدی جنگ، در دورانی که مشکلات اقتصادی و ناامنی و بیهودگی مرگ و کشتار رخ مینمایاند، تازه موج اعتراضها بلند میشود: جنگ در روسیه ۱۹۱۴ رخ داد اما در ۱۹۱۷ اعتراضها شروع شد، در آلمان ۱۹۱۸ و در اغلب کشورها در فاصلهی زمانی ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹. تازه این هنگامی است که مدعیان هر دو به دولتهای قدرتمند امپریالیستی تعلق داشتهاند و نه یک جنگ نابرابر. ۵ ـ ما با این واقعیت روبهروییم که دولتهای امپریالیستی آمریکا و صیهونیستی اسراییل فقط درصدد سرنگونی حاکمیت جمهوری اسلامی نیستند. هدف از بین بردن قدرت منطقهای پهنهای جغرافیایی به نام ایران و عاملیت مردمان رنگارنگ ساکن این جغرافیاست: نابودی قدرت نظامی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی این مردمان تا به هیات یک خردهدولت نظیر کشورهای همسایه همچون عراق و افغانستان فروغلتند و عملاً از معادلات سیاسی منطقه کنار گذاشته شوند. هدف تنها نابودی هژمونی اسلامی حاکمیت جمهوری اسلامی نیست بلکه هدف همزمان نابودی هژمونی منطقهای ایران و پتانسیلهای رهاییبخشی است که میتواند در برابر این حاکمیت قد علم کند. ۶ ـ مثل روز روشن است که سرنگونی جمهوری اسلامی با روی کار آمدن بدیلی دموکرات و مترقی همراه نیست. بدیلهای موجود همچون رضا پهلوی و دارودسته فاشیستشان اساسا نه جسارت اقدامی را دارند نه توانی برای این کار. بدیلهایی مانند اصلاحطلبان به رغم قدرت تشکیلاتیشان در زمان پساجمهوری اسلامی فاقد اعتباری لازم برای اداره کشوری بزرگ مانند ایران هستند. آنان جزیی از دستگاه حاکم به شمار میآیند. نیروهای چپ و جریانهای صنفی و سیاسی مبارز در شرایط کنونی گسیختهتر و کمشمارتر از آن هستند که تاثیری بگذارند. اگر سیر حوادث به سمت سرنگونی جمهوری اسلامی و نهادهای آن پیش برود ما عملا با وضعیتی بشدت پرهرج و مرج روبرو خواهیم بود و به جای حتی یک نظم سرمایهدارانه با جامعهای از هم پاشیده، قدرتهای ملوکالطوایفی، جنگهای منطقهای و دورهای طولانی از آشفتگی و هرجومرج روبرو خواهیم بود. ۷ ـ ما به عنوان نیروی پراکنده و از هم گسیختهی چپ در این شرایط چه میتوانیم بکنیم؟ متاسفانه چند دهه فرقهگرایی، خیالبافی، عدم درک شرایط جدید و توهمات ملهم از خودرهاییبخشی باعث شده که چپ عملاً در میدان مبارزه نیروهای مختلف اجتماعی به حساب نیاید. ما حتی توان ایجاد یک جبههی ضدجنگ را از سوی نیروهای مترقی که حول خواستهایی مشخص گرد هم آیند نداشتهایم. اما اکنون با بحرانیترین وضعیت ممکن روبهرو هستیم: اگر نتوانیم در پیوند با چپ منطقه به یک جبههی مشترک دست یابیم، اگر به توهمات رایج دلخوش کنیم و تلاشی در ایجاد این پیوند میان نیروهای ناچیز خود و منطقه نکنیم، در دورانی که با آن مواجهیم و پیشبینی دقیق آن ناممکن است، نه فقط چیزی از چپ نخواهد ماند چه بسا چیزی نماند که بتوانیم نام انسان بر آن بگذاریم و عملاً همین نطفههای کوچک رهاییبخشی که
در همه جا شاهدیم از بین خواهد رفت. ما ناچیزیم. اقرار به این ناچیزی به معنای ناچیز بودن همیشگی نیست. اما بدون اقدامی موثر برای گرد هم آوردن نیروهایمان این ناچیز بودن به نابودی میکشد. تاریخ منتظر نمیماند. جای خالی ما به سرعت پر خواهد شد و به سوگ انسان و رهایی نشستن تنها نتیجه خواهد بود.
پیامدِ استبداد (اقتدارگرایی، دیکتاتوری، خودکامگی، توتالیتاریسم و.. شما هر نامگذاری که دوست دارید انتخاب کنید)، سرکوب، خفقان و حذف تمام آزادیهای اجتماعی و سیاسی میشه نادانی و عدمآگاهی؛ همین که آدمها واقعاً فکر میکنند که بمبهای اسرائیل قراره نقش منجی رو برای ما بازی کنند، یا رضا پهلوی یه فرشتهست و فقط دنبال نجات ماست، یا مثلاً قبلِ از انقلاب که فکر میکردند با خمینی قراره رستگار بشیم و از جهنم یهراست بریم به بهشت... این روی خوش به جنگ نشوندادن و داشتنِ این تصور که از دل جنگ، ویرانی، خشونت و کشتار قراره اتفاقهای خوب بیفته، و مثلاً ما هم میتونیم تجربه ژاپن و آلمان بعد از جنگ دوم رو داشته باشیم و خیلی تصورهای دلربای مشابه دیگه، فقط و فقط نتیجه ناآگاهی و عدم شناخت درسته که از دل یه وضعیت تماماً استبدادی بیرون میاد، وضعیتی که به ما امکانِ فکر کردن رو نمیده و ما خیلی راحت با چندتا تصویر زیبا و حرفهای زیباتر گول میخوریم و دوباره به چاه استبداد اما اینبار به شکل دیگهای میافتیم (به همین تاریخ صد ساله گذشتهمون نگاه کنید). نمیخوام بگم مشکل از آدمهاست، برعکس، میخوام بگم ما همگی معلولِ وضعیتهایی هستیم که هر شکلی از فکر کردن و اندیشیدن رو از ما میگیره و اتفاقاً فرنگیها و دولتهاشون هم دقیقاً همین رو برای ما میخوان و مستقیم یا غیرمستقیم به تداوم این وضعیتها -حالا به شکلهای مختلف- کمک میکنند.
در این شب، دلم با مردم ایران است. شب تلخی است. تفاوتی باچند شب گذشته ندارد و قصه هر شب همین است. و البته کاری از دستم برنمیآید، اما میدانم تنها راه و وظیفه در این لحظه، ایستادگی در برابر تجاوز و اشغال خارجی و سخن گفتن از آن است. صریح باشیم و صریح بگوییم. همزمان با آن، باید در برابر فاشیسم پهلوی نیز ایستاد. مزدور جایی در این کشور ندارد؛ بهویژه آنان که بر خون کودکان و بیگناهان پا میگذارند و آن را توجیه میکنند تا به قدرت برسند. جنگ خطرناک، تلخ و دردآور است، اما انسجام، در کنار هم بودن و دست به دست هم دادن میتواند مرهمی بر این دردها باشد. و در روز پس از جنگ (و البته امروز هم)، میتوان دوباره برای زن، برای زندگی و برای آزادی جنگید؛ با این تفاوت که در پایان این جنگ، شر جریان مزدور راست نیز پایان یافته است. با همبستگی
حسن تقیزاده در سال ۱۳۰۴ دقیقاً در همان روزهایی که صحبت از رضاشاه شدنِ رضاخان بود، نوشت که باید کاری کنیم که بعد از تجربه مشروطیت و میراث آن، بار دیگر «استبداد» به هر شکلی در این مملکت تکرار نشود. امروز بعد از گذشت صدسال، هنوز هم درگیر طرح مسئله یا نگرانی مهم تقیزاده هستیم.
دربارهی تجاوز نظامی اسرائیل به ایران ✍️مراد فرهادپور 🔺همهی جهان باید تجاوز نظامی بیدلیل نظامی اسرائیل به ایران را محکوم و از حق ایران برای دفاع از خود حمایت کنند. اسرائیل به واقع غدهای سرطانی و حکومتی سراپا استعماری است که بعد از جنگ جهانی دوم توسط قدرتهای غربی ساخته شد، آن هم نه به خاطر احساس گناه از کشتار شش میلیون یهودی که این قدرتها هرگز عملی علیه آن انجام ندادهاند بلکه برای باز گذاشتن راه دخالت و جنگافروزی در منطقهی حساس و نفتخیز خاورمیانه. اکنون این سگ هار که مهارش از دست اربابانش نیز خارج شده است میخواهد کل منطقه را به آتش کشد. اسرائیل ایمنی خود را در ناامنی و بحرانی بودن وضع بقیهی کشورها میجوید و میخواهد همهی دولتها را بسان سوریه ضعیف و ناتوان سازد تا بتواند هر جا و هر وقت هر کاری دلش خواست بکند و نگران پیامدهای آن هم نباشد. 🔺اما محکوم کردن جنگها و کشتارهای صهیونیستها و حمایت دول غربی از آنان به هیچ وجه مستلزم خاموش ماندن در برابر کردارهای ضدمردمی جمهوری اسلامی نیست. در واقع سیاست نه جنگ و نه صلح سران جمهوری اسلامی و بازیهای لفظی و ابهامآمیز آنان در ارتباط با ساختن بمب اتمی که یک روز به فتوای آقا گناه کبیره است و روز دیگر شرط لازم بقا اکنون کاملا به بار نشسته است و ثمرهی آن چیزی نبوده است جز جنگ، ویرانی اقتصادی و به خطر افتادن امنیت و بقای مردمانی که در سرزمینی به نام ایران زندگی میکنند. @thesis11site https://telegra.ph/درباره%E2%80%8Cی-تجاوز-نظامی-اسرائیل-به-ایران-06-17
برنامهٔ ایالات متحدهٔ آمریکا برای تجزیهٔ ایران به روایت پرویز خسروانی از حسین فردوست ولی [خاطرهٔ] یک جلسهی تاریخی دارم در زمان بختیار از او [ارتشبد حسین فردوست]، و آن این بود که [فردوست] تلفن کرد که امشب بیا در کلوب ایران جوان با هم شام بخوریم. من رفتم آنجا دیدم آقای دکتر شیبانی رئیس مدرسهی بیمه ایران دانشکدهی بیمهی ایران و یک شخصی هم به نام دکتر امید بود که دوست فردوست بود آنجا هستند. من هم رفتم. سهتایی شام خوردیم. بعد اینجا پا شد با من صحبت کرد جلوی آن دو نفر گفت «پرویز صلاح تو است که از ایران بروی وضعیت خوب نیست و میترسم به دست کمونیستها کشته بشوی.» گفتم تیمسار من آخر وضعیتم بدجوری است. نه پول دارم، نه امکان دارم، نه پاسپورت دارم. گفت «من پاسپورت تو را برایت درست میکنم. همه امکان هم به تو میدهم. تو برو برای این که کشته میشوی.» و بعد این خیلی مهم بود گفت اصولاً شاه هم باید [از ایران] برود. در همان لحظه هنوز شاه نرفته بود. باز هم من خیال کردم این میخواهد من را آزمایش کند. گفتم تیمسار باز هم میخواهید من را آزمایش کنید، من که میدانید قسم خوردم روی پایم هستم. فردوست کرارا خواست با من کنار بیاید در طول این دو سال. ولی من تمام مطالب این را اینقدر به او اعتماد داشتم؛ به دوستی او با اعلیحضرت فقید باورم نمیشد هر حرفی که به من میزد هر صحبتی که به من میکرد که یک خرده بر خلاف بود فکر میکردم که میخواهد شوخی کند یا من را آزمایش کند. و من هم میخواستم از آزمایش واقعاً آنچه هستم خوب از آب دربیایم. ولی آنچه که قابل توجه بود همان شب یک کاغذی درآورد گفت اعلیحضرت باید بروند. مملکت هم از این صورت خارج میشود. و گفت دو سال پیش نقشهاش در آمریکا تهیه و تدوین میشد. بعد برداشت مدادش را و یک کاغذی درآورد شمال ایران را خط کشید گفت اینجا فدرال میشود. کردستان را خط کشید گفت اینجا مستقل میشود. بعد آذربایجان را خط کشید گفت اینجا تابع روسها میشود. بعد جنوب را خط کشید گفت یک سازمان بینالمللی به وجود میآید برای نفت. اصفهان و شیراز و تهران هم که میشود ایران. بعد گفت از راه بلوچستان هم یک راهی به خلیجفارس به شوروی داده میشود. بخشی از مصاحبهٔ پرویز خسروانی (۱۳۰۱-۱۳۹۴)، با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار دوم. تاریخ مصاحبه: ۱۸ اسفند ۱۳۶۱. مصاحبهکننده: حبیب لاجوردی https://t.me/tarikh_shafahi_iran_project
از نامه ۲۱ تیر ۱۳۲۲ میرزا حسنخان اسفندیاری رئیس مجلس شورای ملی به محمد ساعد نخستوزیر: «جناب آقای نخستوزیر، ابداً تصور نمیرفت در این کشور اگر هر چیزی را مردم درصدد توهین هستند، بتوانند تحقیر و تخفیف نموده خود را در این جسارت مجاز بدانند. یکی از آن آقایان نسخههای پیمان و پرچم را فرستاده بود که حقیقتاً مطالعه آن اسباب تاثر و تاسف فوقالعاده بود. بعلاوه برای بنده کمال تعجب حاصل شد که چهطور میشود دولت که اساساً و قانوناً دولت مسلمان و دولت شیعه است تحمل نماید که بر ضد دیانت رسمی این کشور مجله چاپ شده اینطور قلمفرسایی نمایند و هیچکس نباشد که جلوگیری کند. کتب و مطبوعات ضاله قانوناً ممنوع و قانون اساسی دین این کشور را معلوم و مذهبش را شیعه اثنیعشری مقرر داشته و بر دولت مطبوع کشور فرض است که رعایت دین و قانون را بر هر چیز مقدم بدارد و از این قبیل مطبوعات کاملاً جلوگیری فرماید. امیدوارم حضرتعالی و دولت معظمتان این فرضیه را فرموده فوراً قصوری که شده است جبران نموده، رفع این خسران را عاجلاً مقرر فرمایید که اجازه این قبیل مطبوعات و نشر آن به کلی غدغن شده تا زبان مردم نسبت به بیاعتنایی دولت باز نشود.» *مجله پیمان و روزنامه پرچم هر دو متعلق به احمد کسروی بودند.
بهار را میگسترانی و نمیدانی که این بیحوصله جز پریشانکردن نمیداند. *هوشنگ چالنگی
چهار کتاب مهم و خواندنی که در این چند روز اخیر منتشر شدهاند: ۱. کشف ایران؛ تقی ارانی و جهانوطنگرایی رادیکال او / علی میرسپاسی، ترجمه رامین کریمیان / نشر نی. ۲. اتوبیوگرافی زنان در ایران معاصر / افسانه نجمآبادی، ترجمه سمیه طباطبایی / نشر بیدگل. ۳. جذابیت فرهنگ در تاریخ آلمان / ولف لپنیس، ترجمه علیرضا میردیده / نشر شیرازه کتاب ما. ۴. برنامه موسسه فرانکلین در ایران و سرگذشت همایون صنعتیزاده / فرید مرادی / نشر کتاب سرزمین.
در غربت سهراب شهید ثالث (۱۳۵۴) *نسخه ترمیمشده. حسین (پرویز صیاد)، کارگر مهاجر ترک، در کارخانه پرسکاری در آلمان غربی کار میکند. او هر روز بعد از کار با مترو به محله کروتیزبرگ برلین میرود، که در آنجا با چند کارگر هموطنش در یک مجتمع مسکونی زندگی میکند. آنها، که قادر نیستند با مردم و محیط اطرافشان ارتباط برقرار کنند، زندگی یکنواخت و اندوهباری دارند. روزی هماتاق حسین، که از این وضع به تنگ آمده، چمدان خود را میبندد و آپارتمان محل سکونتش را به قصد بازگشت به وطن ترک میکند. https://www.youtube.com/watch?v=0eaBmDd7QLU&pp=ygUf2K_YsSDYutix2KjYqiDYtNmH24zYryDYq9in2YTYqw%3D%3D
«باورهای دینی جوهره زندگی معنوی هر جامعه را تشکیل میدهد؛ زیرا بدون چنین پشتوانه محکمی، جامعهای، هر قدر هم که از نظر آسایش مادی پیشرفته باشد، تنها به وجودی سردرگم و بیهدف میماند. ایمان واقعی بزرگترین ضامنِ سلامت معنوی و پایداری اخلاقی و قدرتمندترین تکیهگاه هر انسانی در رویارویی با مشکلات کوچک و بزرگ زندگی و در عین حال مطمئنترین نگهبان اخلاقی هر جامعه است. مردم ما از نعمت زندگی در زیر پرچم مترقیترین و والاترین اصول دینی، یعنی دین مقدس اسلام برخوردارند. این ایمان که آموزهها و اصول متعالی آن کاملترین پیشرفت مادی و معنوی بشر را در بر میگیرد، میتواند عالیترین راهنما برای افراد و جامعه در هر مرحله از تکامل اجتماعی باشد. سربلندی و راز موفقیت کامل انقلاب ما در این است که اصول این انقلاب سراسر الهام گرفته از روح و جوهره تعالیم عالیه اسلام است.» *احتمالاً فکر میکنید این پاراگراف که از برتری اسلام نسبت به سایر ادیان حرف میزند و هرگونه جدایی جامعه از مقوله ایمان دینی را رد میکند و پیروزی انقلاب را به اسلام نسبت میدهد، از یک آیتالله یا روحانی در خطبههای نماز جمعه یا کلاً یک مقام حکومتی در جمهوریاسلامی باشد، اما نه این پاراگراف در واقع برگرفته از کتاب «به سوی تمدن بزرگ» محمدرضا پهلوی است که در ۱۳۵۵ منتشر شد و چندین پاراگراف مشابه دیگر با این پاراگراف دارد.
به قول حسن تقیزاده استبداد فقط ویرانی مادی به دنبال ندارد، مهمتر از ویرانی مادی، ویرانی ذهن است که معلول مستقیم استبداد و تداوم آن است. این مملکت در تاریخ معاصر خود از کودتای ۱۲۹۹ تا به امروز بیشتر از یک سده درگیر استبداد شاهی و مذهبیست و نتیجه حاکمیت استبداد هم چیزی جز زوال عقل و عقبماندگی در فکر و اندیشه نیست. میل امروز آدمها -حداقل بخش قابل توجهی از آنها- بار دیگر به نظام شاهنشاهی یا به زبان واقعی همان نظام ارباب و رعیت (با شعار شاه برگرد به خانه به هنگام لحظه تحویل سال) دقیقاً بیانگر زوال عقل و ناتوانی در تاملکردن است. مادامی که هیچ تلاشی برای رهایی از سازوکار و منطق استبداد در کار نباشد، نجاتی از این فاضلاب جهل هم که بهنظر هر روز بیشتر در حال غرق شدن در آن هستیم غیرقابل تصور است؛ در واقع وقتی قدرت تامل انتقادی و فکر کردن را از دست میدهیم (میخواهیم همچنان یکی بیاید او در بالا ارباب باشد و ما در پایین رعیت)، اسیر شدنِ دوباره در چنگال درنده استبداد واقعیتی اجتنابناپذیر است و در استبداد -حالا هر شکلی از آن که در کار باشد- هیچ سعادت و رستگاری برای انسان و زندگی او وجود ندارد و نخواهد داشت؛ این را بارها تجربه تاریخی ثابت کرده است.
از ما پنج نفر از ما پنج نفر آن که از بقیه بزرگتر بود فقط سی سال داشت با لهجه ترکی و دهانی که کندوی زنبورهای سبلان بود از ما پنج نفر آن که از همه کوچکتر بود با ریش و سبیلی که هنوز خوب درنیامده بود کارل و فردریش را (با آن همه ریش) شبها زیر سرش میگذاشت و میخوابید از ما پنج نفر که خانه جمعیمان بین امیریه و مختاری بود دو نفر بر موتور سیکلتهایشان نشستند و اعلامیههای خونینشان را در محلههای جنوب شهر پراکندند و یادشان رفت که باید به خانه برگردند از ما پنج نفر سه نفر ماندهایم با دو موتور سیکلت که در ذهنهای ما برای ابد پارک کردهاند. *حافظ موسوی
به غیر از نثر گلشیری آن هم نه در کل رمان و بیشتر در بخشهای پایانی کتاب و برخی توصیفها و تصویرسازیهای عالی او مخصوصاً در دو مجلس چهارم و پنجم و شخصیتپردازیهای نسبتاً قوی، تقریباً «جننامه» رمان آشفته و بدون خط روایی مشخص (مثلاً تکلیف حسین شخصیت اصلی داستان اصلاً مشخص نیست) با بازگویی چندین ماجرای تو در تو ولی پراکنده و بیربط به هم است، که در بخشهایی از کتاب واقعاً خستهکننده و فرسایشی میشود؛ آنقدر که سخت جلو میرود. کتاب سرشار از جملات مبهم است که نمیتوان همه آنها را به مالیخولیای راوی تقلیل داد و از آنها گذشت، چون به معنای واقعی غیرقابل فهم هستند و نمیتوان با آنها ارتباطی برقرار کرد؛ حداقل من نتوانستم. در کنار انبوهی از جملات مبهم، کل داستان غرق در شرح جزئیات فراوان است. مشکل بیان جزئیات به خودی خود نیست، که اتفاقاً یکی از ویژگیهای کار گلشیری همین پرداختن به جزئیات است، اما در این کتاب و در بیشتر بخشهای آن با جزئیات غیرضروری سروکار داریم که حذف آنها هیچ خللی به کلیت داستان وارد نمیکند. در یکسوم پایانی کتاب وارد فضایی از رئالیسم جادویی میشویم، اما فقط وارد میشویم و نمیتوانیم با آن خو بگیریم؛ چون سیر داستان و دنبال کردن راوی و چیدمانِ وقایع بهگونهای نبوده که بتواند خواننده را درگیر این رئالیسم جادویی کند. در کل جننامه چیزی شبیه آمیختگی همسایههای محمود (آنجا که راوی به دوران کودکی خود و یک خانواده شلوغ و روابط و شخصیتهای درون این خانواده میپردازد، چیزی در حدود ۲سوم کتاب) و ملکوت صادقی (وقتی وارد دنیای خیال و خرافات و علومغریبه میشود) است؛ اما این آمیختگی خوب از کار درنیامده، چون نه قدرت رئالیسم اجتماعی محمود را دارد و نه در رئالیسم جادویی، مهارت و ظرافتهای صادقی. شاید بهتر بود جننامه به جای یک داستان بلند، تبدیل به چندین داستان کوتاه میشد، احتمالاً سرنوشت موفقتری داشت.