از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
از دفتر تنظیمات (کتابچهی غیبی) نوشتهی میرزا ملکمخان ناظمالدوله: «وقتی کسی حالت ایران را با اوضاع فرنگ تطبیق میکند، غریق حیرت میشود که با اینهمه نعمات طبیعی که خداوند عالم به ایران عطا فرموده، اولیای این دولت باید چهقدر تدبیر کرده باشند که چنین مُلکی را به اینچنین ذلّت رسانیده باشند.»
قصاب غزه اعلام کرده که فرزندان کوروش بزرگ، من کنار شما هستم. برای کمبود آب بریزید بیرون و ملاها را از بین ببرید. ما خودمان مشکل آب شما را حل میکنیم! دوست ندارید با یار روی سد کرج اسکی کنید؟ دوست ندارید ببینید همینطور آب گوارا و شیرین از دربند و سربند جاری میشه و بچهها ذوق میکنند و آب شیرین میخورند (جناب جلاد یک لیوان آب از روی میز برمیدارد و میگوید این از همان آب تصفیه شده است!)، دوست ندارید ببینید دریاچه ارومیه پر آب شده و همه کیف میکنند؟ بریزید بیرون ای فرزندان کوروش؛ من و ارتش اسراییل پشت شما هستیم...» (جلاد کراواتش را صاف میکند!) در این که این سخنرانی یک شوی تبلیغاتی است حرفی نیست. زمانی که قصاب غزه از سوی افکار عمومی جهان تحت فشار شدیدی است، ناگهان به فکر بحرانهای گوناگونی افتاده که فرزندان کوروش با آنها دست بگریبان هستند و رهنمود شورش به ما میدهد و وزیر دفاع فاشیستش ترور خامنه ای را علم میکند. فرار از یک بحران با دامن زدن به بحرانی دیگر. در این هم حرفی نیست که از فردا هر کی به کمبود آب و برق اعتراض کند، مهر طرفدار اسراییل بودن را روی پیشونیش میکوبند. اما فقط از یک زاویه فنی به ماجرا بنگریم تا ابعاد مزخرفگویی این جلاد روشن شود: هزینه ساخت و نصب آبشیرینکنهای مشابه اسراییل: حدود ۵۰۰ میلیارد دلار (برای ظرفیت حدود ۵۵ میلیارد متر مکعب در سال). هزینه سالانه بهرهبرداری و نگهداری: حدود ۲۷ میلیارد دلار در سال (با فرض هزینه عملیاتی مشابه اسرائیل یعنی ۰٫۵ دلار به ازای هر متر مکعب). سرمایهگذاری ۵۰۰ میلیارد دلاری معادل حدود یک سال GDP کامل کشور است. در اقتصاد واقعی، چنین پروژهای معمولاً طی ۱۰ تا ۲۰ سال انجام میشود، که فشار را کمتر میکند. یعنی فقط ۱۰ تا ۲۰ سال طول میکشه که به قول نتانیاهو بشه روی سد کرج اسکی رفت!!!
یادداشتهای حسن اعظامالسلطنه [حسن اعظام قدسی] دربارهی روزهای اولِ حضور حسن تقیزاده در مجلس شورای ملی گواه آن است که سن کم تقیزاده و اینکه از شهرستان آمده بود، خوشایند نمایندگان کهنهکار نبود و حتی در ابتدا مورد تمسخر قرار گرفت. با این حال، او ادامه میدهد که حضور تقیزاده عاملِ تغییری در فضای مجلس بود: جوانی از تبریز وارد مجلس شورای ملی شد. رئیس مجلس از او پرسید: «پسر، اسمت چیست؟» در این لحظه نمایندگان شروع به خندیدن کردند. جوانی که از سوی رئیس مجلس خطاب شده بود، در حالی که صورتش سرخ شده بود و با لکنتی آمیخته از فارسی و ترکی پاسخ داد: «اسم من... اسم من سیدحسن است.» نمایندگان بار دیگر به چهرهی نوجوانگونهی این پسر که خود را نمایندهی مردم تبریز معرفی میکرد، خندیدند. آن روز و روزهای بعد، حضور نمایندهی جوان تبریز مایهی خنده و تمسخر بزرگان مجلس بود. از طرفی، به سن و سال او اعتراض شد تا آنجا که اعتبارنامهی حسن جوان در آستانهی رد شدن قرار گرفت. اما آذربایجانیها با جدیت وارد عمل شدند و در مجموع توانستند مسئله را حل کنند، و سیدحسن در سکوی ویژهی نمایندگان مجلس جای گرفت. اندکی بعد، روزی از رئیس مجلس اجازهی سخنرانی خواست و بر تربیون رفت. با چنان شور و حرارتی سخن گفت که همهی نمایندگان شگفتزده شدند و فریادِ «آفرین» مجلس را درنوردید. آن روز یکی از پرشورترین و هیجانانگیزترین روزهای مجلس اول بود؛ زیرا همهی آزادیخواهان، که به انقلابیون یا به تعبیر امروزی «چپگراها» معروف بودند، در مجلس گرد آمده و شعار حمایت از نمایندهی تبریز سر میدادند. همان روز، مجلس تحت تأثیر قرار گرفت و اعتبارنامهی سیدحسن پذیرفته شد. من نیز شخصاً برای تصویب اعتبارنامهی او تلاش زیادی کردم. پیش از او، سعدالدوله شخصیتی محوری بود که میتوانست هرچه میخواهد در مجلس پیش ببرد. اما بهزودی مردم سعدالدوله را از یاد بردند و بهجای او، سخنرانیهای آن جوان آذربایجانی نقل محافل شد. پیش از انقلاب مشروطه، هیچکس نامی از او نشنیده بود. پدرش نیز در عرصهی سیاست شناختهشده نبود. *از کتاب «خاطرات من یا تاریخ صد ساله» نوشته حسن اعظام قدسی، انتشارات ابوریحان، ۱۳۴۹.
کانت مقاله مشهور خود با عنوان «روشنگری چیست؟» را با این جمله آغاز میکند: «روشنگری خروج آدمی است از نابالغیِ به تصغیر (صغارت) خویشتنِ خود [روشنگری آزادیِ انسان از صِغَر خودخواسته است]؛ و نابالغی ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.»
حیدرخان و فرزند ۹سالهاش، لطفعلی که لطفی نامیده میشود به همراه ۵۰ هزار زن و مرد و کودک به همراه نیم میلیون بز، اسب، گوسفند و گاو از رودخانههای خروشان و کوههای پوشیده از برف عبور میکنند. عبور افراد ایل و گذراندنِ گلهها از رودخانه کارون که شش روز به طول میانجامد، یکی از جذابترین صحنههای فیلم است. این فیلم بدون هیچ پژوهش مردمشناسانهای تهیه شده است. سخن معروفی دربارهٔ این فیلم وجود دارد که سازندگان آن حتی نمیدانستند از کوچی فیلم میسازند که هر ساله و به صورت متناوب انجام میشود. «علف» به سبب حس همدلیاش با مردم ایل و شخص حیدرخان و ناهمخوانیاش با سیاستهای رضاشاه که مسئله خلع سلاح قبایل و عشایر را پیگیرانه دنبال میکرد، در آن سالها در ایران اجازهٔ نمایش نگرفت؛ شاید از آن جهت که افراد ایل را در حال حمل اسلحه نشان میداد؛ یا بهخاطر قتل رابرت ایمبری که در حال عکس گرفتن از مراسم مذهبی، توسط گروهی از مردم تهران کشته شد و اولین شکاف را در روابط ایران و آمریکا پدید آورد. این فیلم سرانجام ۴۲ سال بعد، در سال ۱۳۴۶ در فیلمخانه ملی ایران به نمایش درآمد و هنوز یکی از شناختهشدهترین فیلمهای قومنگاری ساخته شده توسط فیلمسازان غیرایرانی محسوب میشود.
«علف: نبرد یک ملت برای زندگی یا علفزار» فیلمی صامت و سیاهسفید محصول ۱۹۲۵ آمریکاست که از اولین فیلمهای قومنگاری بهشمار میآید. این فیلم مستند که توسط مریان کوپر و ارنست بی. شودزاک کارگردانی شده، به کوچ طایفه بابااحمدی از طوایف ایل بختیاری میپردازد و دوربین همراه با عشایر بختیاری از گذرگاهها و ارتفاعات سختگذر زردکوه بختیاری و رودِ خروشان کارون عبور میکند، تا مردم این طایفه برای دستیابی به چراگاه (و پرهیز از گرمای خوزستان در بهار و تابستان) از گرمسیر این طایفه، در استان خوزستان، به سردسیر، در استان چهارمحال و بختیاری، منتقل شوند.
این سکوت کشورهای اروپایی یا حتی همراهی و پشتیبانی از ماشین کشتار و جنایت اسرائیل و نسلکشی فلسطینیها در غزه، یعنی بیمعنی بودن همه این مفاهیم بزرگ آزادی، دموکراسی، انسانگرایی (دفاع از شان و کرامت بشر)، بالیدن به دستاوردهای عقلانی مدرنیته غربی و پروژه روشنگری برای نجات انسانها از تاریکی و.. همه اینها نه تنها در واقعیت امروز کاملاً و تماماً رنگ باخته، که حتی حرفزدن و جملهساختن با این کلیدواژهها و مفاهیم همزمان با تماشایِ وقایع غزه؛ قتلعام، گرسنگی و نبودِ غذا، ویرانی زندگی، رنج، فلاکتِ آدمها و.. تهوعآور و مشمئزکنندهست.
وظیفهی حکومت این است که حافظِ حقوق مردم باشد، یعنی نگهبان عدالت باشد. حکومت نمیتواند وظیفهی خود را انجام دهد مگر آنکه مطابق قوانین عمل کند. وجود قوانین نیز جز به دو وسیله تحقق نمییابد: اول، از طریق وضع قوانین، و دوم، از طریق اجرای قوانین. بنابراین، حکومت دو قوه دارد: یکی قوهی وضع قانون، و دیگری قوهی اجرای قانون. اگر قوهی مقننه و قوهی مجریه در دست یک شخص یا یک گروه باشد، کار حکومت به استبداد منجر خواهد شد... بنابراین، حکومت زمانی مشروطه است که این دو قوه را از هم جدا کند و هر یک را به گروهی جداگانه بسپارد. از رساله «حقوق اساسی: آداب مشروطیت دول» نوشتهی محمدعلی فروغی
این روزها بلندگوهای نهادهای دولتی از همبستگی ملی سخنان زیادی میبافند و از «ما»ی نوعی تشکر میکنند که ضمن اینکه بر سرمان «موشک» و «بمب» از هوا و زمین ریخته میشد زبان در کام نهاده بودیم و نه اعتراضی کردیم و نه فریادی زدیم و نه حتی حق داشتن پناهگاهی برای زنده ماندن را طلب کردیم. اما من جور دیگری به موضوع مینگرم. حیرت و شگفتی ما و سپس ترس و وحشت ما از اینکه چه ساده پایمان به یک جنگ باز شد، بیآنکه نه طالبش باشیم و نه مدافعش، و اینکه چه آسان میمیریم و زخمی میشویم و خانههایمان تخریب میشود و بیکار میشویم و بیخانمان، باعث شد گیج و منگ به روزگاری که بر ما میگذرد بیاندیشیم. نه اندیشیدن کلمه مناسبی نیست باید گفت خیره شویم: خیره بدون اینکه ببینیم. و حالا زخمها سر باز میکنند. زخمهای روحی و روانی یک ملت که عملا نه نزد مهاجمان به حساب آورده میشدند نه نزد مدافعان. از این همه تحلیل و خبر و برنامه و نقشه خسته شدهایم. گوشهایمان نمیخواهد بشنود. چشمهایمان نمیخواهد ببینند. زبانمان خشکشده و مغزمان به قول جوانان امروزی «هنگ» کرده. به مردان و زنانی فکر میکنم که در کسری از ثانیه تمام زندگیشان به هوا رفت و خودشان یا مردند یا قطع عضو شدند یا برای همهی عمر نفیر صدای انفجار زندگیشان را تباه کرده، بیآنکه کوچکترین ارادهای در نفی آن وضعیت داشته باشند. بدترین جنبهی این جنگ این احساس بود که ما هیچ عاملیتی نداشتیم. گوشت دم توپی بودیم که به اقتضای شانس و اقبال یا مردیم یا زنده ماندیم با روحی درمانده. این احساس به راستی فلجکننده است و تداوم آن مرگبار. دوست عزیزی برایم نوشت: «میخواستم بپرسم، امسال بهنظرتون کتاب منتشر میشه؟ قبل از شروع جنگ دوم، بعدش آخه دیگه معلوم نیست چه سرنوشتی داریم.»
نیکوس پولانزاس به دقت نشان میدهد که چهطور بسیاری از گروههای قدرت بدون آنکه مستقیماً در حکمرانی و ساختار دولت و دمودستگاههای آن حضور داشته باشند، دولت همچنان منافع این گروهها را تامین میکند؛ حتی بهتر از وقتی که این گروهها مستقیماً در روندِ حکمرانی و اداره دولت نقش دارند. https://www.radiozamaneh.com/856586/
حسن تقیزاده دربارهی دامنهی نفوذ کشورهای خارجی در ایران میگوید که برای مثال، پیش از انقلاب مشروطه، مظفرالدینشاه برای مراقبت از سلامتیاش، نه یک پزشک بلکه سه پزشک استخدام کرده بود: یک پزشک انگلیسی، یک پزشک روس و یک پزشک فرانسوی. به گفته تقیزاده «این اقدام به منظور جلب رضایت هر سه کشور انجام شد تا هیچکدام احساس نکنند که نفوذشان در دربار ایران کمتر از دیگری است.» *مقالات تقیزاده، تاریخ اوایل انقلاب و مشروطیت ایران، به کوشش ایرج افشار.
وقتی مورگان شوستر شروع به اصلاح نظام مالی کشور میکند، صدای حکومتیهایی که منافعشان به خطر افتاده بود، بلند شد و همهی آنها دست به انتقاد از فعالیتهای شوستر زدند. عبدالرحیم خلخالی در نامهای به حسن تقیزاده وضعیت را چنین توصیف میکند: «این روزها تمام دعواها و نزاعها بر سر آقای شوستر است. رئیسالوزرا، تمام وزرا، مستوفیان، مواجببگیران، مفتخوران، علافان، مالیاتدهندگان، اعیان، اشراف، همه و همه با شوستر مخالفاند...» در نامهای دیگر، خلخالی حتی مینویسد که مخالفان شوستر، او را متهم به بابی یا بهائی بودن کردهاند.
به نوشته روزنامه «حبلالمتین» به تاریخ دوشنبه ۵ مهر ۱۲۸۸ (۲۷ سپتامبر ۱۹۰۹)، خبر پایان استبداد صغیر و بازگشت به مشروطیت، در افغانستان با استقبال گستردهای مواجه شد: مردم کابل پس از شنیدن خبر پیروزی مشروطهخواهان در ایران، سه روز جشن گرفتند.
روایت محمدمهدی سمیعی از مسایل لاینحل شاه از آن سال ۴۲ [مساله نهادسازی] در ذهن شاه ظاهراً بوده و لااقل در این مورد خاص فکرش بیشتر روی مسئله جانشینی بود. خیلی راجع به پسرش صریح است و در واقع اینجا خیلی بیرحمانه میگوید؛ علناً میگوید: «من اصلاً نمیدانم که این [ولیعهد] واقعاً میتواند و دلش میخواهد که سلطنت بکند یا نه؟ بنابراین ممکن است اصلاً آن شخصیت و اراده را نداشته باشد برای این کار. بنابراین باید یک امکانات و سازمانهایی وجود داشته باشد در مملکت که جانشینی به طور اتوماتیک و آرام انجام بگیرد.» [یا جای دیگری] میگوید: «در صورتی که ما هم نباشیم که راهنمایی و هدایت بکنیم این کارِ جانشینی بدون دردسر انجام بشود.» س - جالب است که [شاه به این مساله] توجه داشت و [کاری] نمیکرد. ج - داشت و نکرد. به نظرم، حالا اینها خوب گفتم که شاید مثلاً این یک خرده کاراکتر شاه را بهتر نشان بدهد. … من حتی به او پیشنهاد کردم عوض اینکه بروم یک حزب تازه درست بکنم، چرا نمیگذارید در داخل حزب ایران نوین یک گروهی خودش را متمایز بکند، نشان بدهد که با اکثریت دستگاه حزب ایران نوین تفاوتهایی دارد. بعد یواشیواش آن را اجازه بدهید که بیاید بیرون انشعاب بکند و حزب جدید شما را درست بکند. [شاه] گفت: «نخیر، این کار شدنی نیست و سیستم یک حزبی را هم من هرگز قبول نخواهم کرد برای اینکه یک حزبی بالاخره منجر میشود به دیکتاتوری.» خودش میگوید، این حرفی است که خودش زده، چندین بار هم به من گفت، نه یک دفعه نه دو دفعه. معذلک همین آدم دو سال بعدش [حزب] رستاخیز را ساخت [و سیستم تکحزبی را ایجاد کرد]. [حزب] رستاخیز را هم چطوری ساخت؟ [شاه] رستاخیز را ساخت به طوری که [اعلام کرد] اولاً همه باید عضوش بشوند، هر کس نمیخواهد یا خائن است یا بگذارد از مملکت برود، اصلاً سفید و سیاه بود. چطور میشد واقعاً یک شخصیتی، یک آدمی، به طور خصوصی وقتی که دلش را باز میکند برای آدم، این حرفها را بزند، آن طور عمل بکند، بعد عمومی وقتی که پای اداره مملکت میآید وسط، این جور عمل بکند؟ This is the dilemma [این مساله غامضی است.] شاه این سال آخر نمیتوانست مسالهای را حل کند. نمیتوانست تصمیمی بگیرد. من به جرأت میگویم این را. من فکر نمیکنم که مثلاً شاه ابا داشت از اینکه به ارتش دستور بدهد که [مخالفان را] بکوبد. حالا البته نمیتوانم تضمین کنم. میگویند در سال ۴۲ هم همینطور بود و آقای علم به مسئولیت خودش رفت و دستور داد به اویسی که این کارها را بکنند [و تظاهر کنندگان را سرکوب کنند] . اما اگر تا این حد مسئله [عدم خونریزی] برای [شاه] مهم بود خب یک کسی را لااقل آن موقع لت و پار میکرد. میزد تو گوش علم که تو گه خوردی. من فرمانده کل قوا هستم تو چرا رفتی؟ همچین کاری که نکرد. پس حداقل اینکه آن کار را قبول داشت و تأیید کرد. قصد حرفم این است که من باورم نمیآید که شاه خودداری میکرد از اینکه این شورش را قلع و قمع بکند. ولی نمیتوانست تصمیم بگیرد، نمیتوانست. حالا به علت بیماریاش بود -که ما نمیدانستیم بیمار است- یا لااقل آن ضعفی است که اغلب آبزرورها میگویند در کاراکترش همیشه بوده. از آقای [انتونی] پارسونز بگیر… از آقای سر دنیس رایت بگیر، دیگران که میگویند مثلاً این [شاه] آدمی بوده که اگر زور پشتش بود این Shah was a bully [شاه قلدر بود.] ها؟ اما اگر زور نبود هیچ کاری نمیتوانست بکند. حالا قدر مسلّم این است که در این دوره [اواخر سلطنت] شاه نمیتوانست درست تصمیم بگیرد. این یک مقدار زیادیش در اثر این مسايل لاینحلی بوده که این همین طور برای خودش درست میکرده. آخر یک آدم مگر چقدر میتواند تحمل کند؟ چندتا شخصیت میتواند بازی کند؟ ها؟ دموکرات باشد، آتوریتر باشد، بخواهد سازنده باشد، بخواهد ملتسازی بکند، تمام این کارها را در آن واحد بخواهد بکند و وقتی هم این ایدههای گراندیوزِ ویژنال هم داشته باشد که بخواهد اقیانوس هند و خلیج فارس را و تمام اینجاها را هم امنیتش را حفظ بکند. یک استرس فوق العادهای باید روی این آدم باشد به خصوص که ناخوش هم بوده. ولی قدر مسلّم این است که تردید تو ذهنش زیاد بود همیشه، مگر یک چیزهایی که دیگر خودش تصمیم گرفته قطعی است میگوید باید این کار را بکنید… بخشی از مصاحبه محمدمهدی سمیعی (۱۲۹۷ - ۱۳۸۹) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار دوم تاریخ مصاحبه: ۱۷ مرداد ۱۳۶۴ مصاحبه کننده: حبیب لاجوردی #تکه_مصاحبه https://t.me/tarikh_shafahi_iran_project
از نامه علیرضاخانِ عضدالملک (نایبالسلطنه) به ثقةالاسلام تبریزی پس از فتح تهران و پایان استبداد صغیر: «ما چه کردیم که فرانسویها نکردند؟ ما انقلاب کردیم، با دولت درافتادیم، قانون اساسی نوشتیم، مجلس تشکیل دادیم، سپس کودتا شد و مجلس را به توپ بستند. دوباره مجلس را احیا کردیم، شاه را خلع کردیم، شاه جدیدی برگزیدیم، مجاهد شدیم و در نهایت، هیات مدیریه تشکیل دادیم، همانگونه که در فرانسه دیرکتوار بود. بنابراین، ما حتی یک قدم هم از سایر ملل عقب نیستیم.» *از کتاب زندگینامه شهید نیکنام ثقةالاسلام تبریزی نوشته نصرالله فتحی (۱۳۵۵).
هیاهو میکنی تا بگویی زندهای. سر و صدا میکنی. همهمه راه میاندازی تا مبادا در سکوت فرو رفته شوی. مبادا به سکوتی بزرگتر –به مرگ– پیوسته باشی. پرویز اسلامپور
۱۴ تیر سالروزِ تولد صادق چوبک است. چوبک نه فقط در فرم و زبان، بلکه بیشتر از نظر محتوای اجتماعی، مرزهای تازهای را برای داستاننویسی فارسی گشود. چوبک شاید اولین نویسندهای در ادبیات فارسی است که به شکلی بیپرده، خشن و بیرحم واقعیتهای تلخ زندگی فرودستان و حاشیهنشینان جامعه ایران و به یک معنا بیصدایان را به تصویر کشید: چوبک صدای بیصدایان جامعه بود و در داستانهای خود خشونت پنهان در مناسبات و روابطِ روزمره و نابرابریهای ساختاری که عملاً به چشم نمیآیند را با بیانی شیوا و مستقیم بازگو کرد. شخصیتهای داستانهای او اغلب گدایان، فالگیرها، کارگران، معتادان، و زنانِ گرفتار در فقر و بیپناهی هستند. با اینکه تمرکز و علاقه چوبک بر فهم وضعیت انسانی در پایینترین سطوح اجتماعی بود، اما این پرداخت و نگاه همدلانه بدون هیچ احساسگرایی یا رمانتیزهکردن واقعیت بود. چوبک با زبانی بیپرده، پر از واژگان و اصطلاحات کوچه و بازار و حتی رکیک، واقعیتهای نابرابرِ طبقاتی، فساد، زوال اخلاقی و فقر را در جامعهای که حاکمان آن مدام از ورود به عصر نو و تغییرات اجتماعی و فرهنگی و بهبود زندگی انسان ایرانی میگویند، شرح میدهد. کار مهم چوبک این بود که زبانِ گفتاری و عامیانه را به شکلی ماهرانه (نه مصنوعی) وارد نثر ادبی کرد؛ شاید حتی بهتر از هدایت. او تقریباً در تمامی داستانهایش، با بهکارگیری زبان محاوره و کلمات و اصطلاحات عامیانه تلاش کرد تا به یک واقعنمایی بیشتر و ملموستری دست یابد. مجله «دفتر هنر» در شماره سوم خود، زمستان سال ۱۳۷۳ پرونده مفصلی درباره زندگی و کار صادق چوبک منتشر کرد که تا به امروز کاملترین مجموعه درباره چوبک است.
در مقابل افغانستانستیزی بایستیم از نجیب کارگر افغانستانی شرکتمان که ۳۵ سال پیش در ایران به دنیا آمده پرسیدم بقیه بچهها کجا هستند؟ چرا خوابگاهشان خالی است؟ گفت بچهها همه به افغانستان برگشتهاند. ویزایشان سه ماهه است و برای تمدید که بروند تمدید نخواهند کرد. و اگر هم بمانند بدون ویزا و دستگیر شوند ۵ سال حق ورود ندارند. ترجیح دادند بروند تا گرفتار نشوند. در واقع اداره مهاجرت گذرنامهی غالب افرادی را که قانونی در ایران زندگی و کار میکنند تا اطلاع ثانوی تمدید نمیکند. هم نجیب هم برادرش هم داییاش همگی در ایران به دنیا آمدهاند. اما فقط به این دلیل که پدرشان افغانستانی بوده گذرنامهی ایرانی ندارند. جنگ اسراییل و ایران برای افغانستیزها و روحیهی نژادپرستانهی ضد افغانستانی در ایران نعمت بود. انگشت اتهام نفوذیبودن را به سادگی بر مهاجران افغانستانی فرود آوردند و از این توجیه نهایت استفاده را بردند. غیر از افرادی که خودشان مایوسانه به افغانستان برمیگردند، غیر از افرادی که بعد از سالها کار مشقتبار در ایران و قبل از جنگ به دیدار خانواده خود رفته و ویزایشان تمدید نشده، ۷۰۰هزار نفر دیگر به زور از ایران اخراج شدهاند. آنها در این کشور کار و زندگی داشتهاند و ناگهان حاصل زندگیشان به یک لحظه برباد رفته. دوست افغانستانی عزیزی برایم نوشته بود «قبلا به ما میگفتند سگ افغانی و الان میگویند عامل موساد. ما نه چپ هستیم نه راست. فقط ملت آوارهای هستیم که از این کشور به آن کشور در حال حرکت هستیم.»