از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

اینکه ما چرا خودمون رو با افغانستانیها (یا در معنای کلیتر انسان/دیگری شرقی) همسرنوشت نمیدونیم؛ حتی با وجود همین تجربه جنگی و آیندهای که تماماً در یک وضعیت جنگی تصور میشه، از دلِ یک ناسیونالیسم ساختگی و جعلی بیرون میاد که رضا ضیاء ابراهیمی در این کتاب بهخوبی بهش میپردازه.

شرمنده از این همه توحش، خشونت و بیمهری که در این سرزمین تجربه کردید. تکلیف حکومت و حاکمان که مشخص است، ما هم ولی برادران و خواهرانِ خوبی برای شما نبودیم.
![یکی از تاثیرگذارترین و شاید نمادینترین بخشهای رمان «قربانی» اثر کورتزیو مالاپارته، صحنهی مربوط به یخزدنِ اسبهاست؛ صحنهای سرشار از درد، سکوت، و بیرحمی طبیعت و تاریخ [برای انسان]. در این بخش، مالاپارته توصیف میکند که چگونه اسبهایی در سرمای طاقتفرسای زمستان در حال عبور از رودخانه هستند، اما پیش از آنکه به آن سوی آب برسند، ناگهان در میانهی رود یخ میزنند. بدنهایشان به شکلی ایستاده در یخ باقی میماند: منجمد، در حالِ حرکت، اما برای همیشه متوقف شدهاند. تصویر اسبهایی که با چشمانِ باز، سر بالا، و پاهایی در حال گامبرداشتن در یخ جاودانه شدهاند، تصویریست کابوسگونه از مرگ، انجماد/توقفِ تاریخ، و خشونت بیکلام طبیعت و جنگ. صحنهای که مالاپارته از مرگ اسبها ترسیم میکند، فراتر از یک تصویر صرفاً تراژیک است. این صحنه بیشتر تمثیلیست از انسانهایی که در میانه راه، میانِ گذشته و آینده، میانِ زندگی و مرگ، درگیرِ سکون و بیپناهی شدهاند. در دنیای مالاپارته، اسبها فقط حیوان نیستند، بلکه استعارهای از انسانهاییاند که در هیاهوی تاریخ (در دنیای بیرحمِ جنگها)، بیآنکه بدانند چرا یا چگونه، از حرکت بازمیمانند و در لحظهای ابدی از رنج منجمد میشوند.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F1087.jpg&w=3840&q=75)
یکی از تاثیرگذارترین و شاید نمادینترین بخشهای رمان «قربانی» اثر کورتزیو مالاپارته، صحنهی مربوط به یخزدنِ اسبهاست؛ صحنهای سرشار از درد، سکوت، و بیرحمی طبیعت و تاریخ [برای انسان]. در این بخش، مالاپارته توصیف میکند که چگونه اسبهایی در سرمای طاقتفرسای زمستان در حال عبور از رودخانه هستند، اما پیش از آنکه به آن سوی آب برسند، ناگهان در میانهی رود یخ میزنند. بدنهایشان به شکلی ایستاده در یخ باقی میماند: منجمد، در حالِ حرکت، اما برای همیشه متوقف شدهاند. تصویر اسبهایی که با چشمانِ باز، سر بالا، و پاهایی در حال گامبرداشتن در یخ جاودانه شدهاند، تصویریست کابوسگونه از مرگ، انجماد/توقفِ تاریخ، و خشونت بیکلام طبیعت و جنگ. صحنهای که مالاپارته از مرگ اسبها ترسیم میکند، فراتر از یک تصویر صرفاً تراژیک است. این صحنه بیشتر تمثیلیست از انسانهایی که در میانه راه، میانِ گذشته و آینده، میانِ زندگی و مرگ، درگیرِ سکون و بیپناهی شدهاند. در دنیای مالاپارته، اسبها فقط حیوان نیستند، بلکه استعارهای از انسانهاییاند که در هیاهوی تاریخ (در دنیای بیرحمِ جنگها)، بیآنکه بدانند چرا یا چگونه، از حرکت بازمیمانند و در لحظهای ابدی از رنج منجمد میشوند.

حرف درست علی معظمی که این «درگیری اسرائیل و ایران» نیست، تجاوز اسرائیل به ایران است.

من همیشه برخاستهام باز، بازتر برخاستهام از میانِ کبودی و نشستهام در میانِ کبودی. | پرویز اسلامپور | بهمن محصص، طبیعت بیجان، ۱۹۷۰.

قبله عالم از عباس امانت، برآمدنِ رضاخان نوشته سیروس غنی، در خدمت تخت طاووس (خاطرات پرویز راجی) و مهمتر از همه تاریخ چیست ئی. اچ. کار، همه با ترجمه حسن کامشاد، از بهترین و مهمترین کتابهایی هستند که تو زندگیم خوندم، یادش گرامی. حسن کامشاد نویسنده، مترجم و پژوهشگر ادبیات فارسی پنجشنبه ۱خرداد ۱۴۰۴ درگذشت. *عکس: شاهرخ مسکوب و حسن کامشاد.

تنها و دستِ خالی برمیگردیم در سوگ غزاله علیزاده نوشته رضا براهنی *مجله «آدینه»، شماره ۱۱۰، خرداد ۱۳۷۵.

بروز آشفتگی در هیچ خانهای ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوبها، تای ملافهها، درز دریچهها و چین پردهها غبار نرمی مینشیند، بهانتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزای پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند. خانه ادریسیها غزاله علیزاده *توضیح عکس از چپ به راست: غزاله علیزاده، علی مولانا، بیژن الهی، محسن افخم. عکس از حسین دریابندی.

ای حوصله برای هیچ صبور نباش و به دردی بس کن که فزونش سرطان را از یاد میبرد. - پرویز اسلامپور *منوچهر یکتایی، بدون عنوان، ۱۹۷۷.

چقدر واقعاً همهچی این دنیا مسخرهست که یکی مثل ترامپ باید درباره تغییر/ یا عدمتغییر یه نام تاریخی تو یه جغرافیای دیگه که هیچ ربطی هم به آمریکا نداره نظر بده؛ اونم آدمی که نه تاریخ میدونه، نه جغرافیا، نه تمدن، نه فرهنگ و نه هیچی؛ ترکیبی از زور، کثافت و حماقت همه دنیا رو گرفته.

دیوارهای بلوری، ظرفیتهای غمگینی برای حفظ یادها دارند. دیوارهای بلوری روان. مثل شنها و مثل تنِ این رودخانه که سالهاست چهرههایی را در موجهای کوچکش میشکند. *از نامه پرویز اسلامپور به یداله رویایی. ** نقاشی از منوچهر یکتایی، بدون عنوان.

کاظم تینا تهرانی (با امضای ک. تینا) نویسنده معاصر ایرانی در سال ۱۳۰۸ متولد شد و در تیر ۱۳۶۹ در تهران درگذشت. تینا تهرانی چهار کتاب با نامهای آفتاب بیغروب (۱۳۳۲)، گذرگاه بیپایانی (۱۳۴۰)، شرف و هبوط و وبال (۱۳۵۵) و سایهبین و مینوآگاهی (۱۳۷۲) دارد که اثر آخر بعد از مرگ او توسط بیژن جلالی منتشر شد. هر چهار کتاب تینا تهرانی در چند سال اخیر توسط نشر آوانوشت منتشر شدهاند. اولین نوشتههای او در اواخر دهه ۱۳۲۰ در مجله انجمن هنری «خروس جنگی» منتشر شد. بسیاری از منتقدان ادبی او را اولین نویسنده پستمدرن ادبیات ایران میدانند، شاید همین ویژگی موجب شد تا نوشتههای او بههنگام انتشار در فضای فرهنگی و ادبی آن روز ایران مورد توجه قرار نگیرند و ناشناخته باقی بمانند. پرداختن به جنبههای وجودی انسان و پیچیدگیهای آن، ناکامی و مرگاندیشی مهمترین مشخصههای داستانهای تینا تهرانی هستند. حسن میرعابدینی در کتاب صد سال داستاننویسی ایران، او را «چهره فراموش شده ادبیات معاصر» معرفی میکند.
![اردیبهشت است
قتالترين ماه ِمنظومه شمسی.
- بهرام اردبیلی
- نقاشی از بهمن محصص؛ سقوط ایکاروس.
*در طرح محصص خبری از دریا نیست و ایکاروس نه به دریا، که بر روی زمین سقوط میکند و در زمین [خودِ زندگی: تنگی و سردی در فاصله/ دور شدن از خورشید (روشنایی)] غرق میشود.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F1025.jpg&w=3840&q=75)
اردیبهشت است قتالترين ماه ِمنظومه شمسی. - بهرام اردبیلی - نقاشی از بهمن محصص؛ سقوط ایکاروس. *در طرح محصص خبری از دریا نیست و ایکاروس نه به دریا، که بر روی زمین سقوط میکند و در زمین [خودِ زندگی: تنگی و سردی در فاصله/ دور شدن از خورشید (روشنایی)] غرق میشود.

صادق هدایت و محمد مقدم، دهه ۱۳۲۰. *محمد مقدم (که نام خود را به این شکل مینوشت: مهمد مُغدَم) زبانشناس و استاد زبانهای باستانی ایران در دانشگاه تهران بود.

به گفته حسین علیزاده «شیوهای که در اجرای این مجموعه به کار گرفته شده محصول احساس دریافت و تجربههای خاص اجراکننده آن است. بداههنوازی در این اجرا نقش عمده را به عهده دارد و تمبک نیز با ریتمهای بداهه، ساز را همراهی میکند. ملودیها روی موتیف اصلی گوشهها بسط و گسترش مییابند و ریتم با الهام از حرکت ریتمهای نهفته در ملودی گوشهها اجرا میشود. در این شیوه که مبتنی بر تبادل احساس نوازنده و شنونده و نیز متاثر از لحظههای اجراست، موسیقیسازی و تنوع ریتم اهمیت و جلوه بیشتری مییابد و تمبک بهعنوان ساز همراه نقش مهمتری ایفا میکند.»

«من میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، میتوانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمیتواند.» در ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ در لابهلایِ اخبار هراسآور حمله آمریکا و انگلیس به عراق خبری کوتاه از بیبیسی پخش شد: «کاوه گلستان ۵۲ ساله در شمال عراق در اثر انفجار مین کشته شد.» *عکسها از سه مجموعه کاوه گلستان با عنوان «روسپی، کارگر و مجنون» است.