از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
با جامی لاجوردی، پُر از شراب منتظرش باش، کنار دریاچهای، حوالی عصر، با شکوفهی یاس، منتظرش باش، با صبر اسبی، که بر تاختِ سراشیبِ کوه چیره شده منتظرش باش، با آدابدانیِ شهریاری بزرگ و یگانه منتظرش باش، با هفت بالش، پُر از ابرهای نرم منتظرش باش، با آتشیندمِ زنانهای که فضا را پُر میکند با بوی کفشِ مردانهای بر پُشتِ اسب منتظرش باش، و شتاب مکن، اگر پس از موعد رسید منتظرش باش، و اگر پیش از موعد منتظرش باش، پرندهی شاخسارِ گیسوانش را مرنجان و منتظرش باش، تا چون باغی در نهایتِ زیباییاش، آرام بگیرد منتظرش باش، تا این هوای غریب را به سینه فروکشد منتظرش باش، تا تنپوش را چونان ابرهایی در-حرکت از ساقِ پا بَر کشد منتظرش باش، و او را به ایوان بَر تا ماهِ غرقه در شیر را بنگرد منتظرش باش قبل از شراب، آبَش ده و به دو کبک خفته بر سینهاش چشم نینداز و منتظرش باش، و آنگاه که جام را بر مرمر مینهد بر درنگِ دستهایش دست گُذار گویی شبنمی را برمیداری و منتظرش باش، با او سخن بگو – چونان سخنِ نیلبک با زهی ترسان در کمان – سخن بگو چنانکه آنچه را فردا برایتان مهیّا کرده در نظارهاید و منتظرش باش شباش را، حلقهبهحلقه، بر او فروزان کن و منتظرش باش تا شب آوازت دهد: در هستی جز شما نمانده پس بهظرافت او را ببر تا مرگی که اشتیاقاش را داری و منتظرش باش!…
خوشا فَصلی کِه دور از غم هَمَه کَه شُنَه وا شُنَه دَست وا دَست سایَه وا سایَه شارَفتَه خُنَه وا خُنَه بُدُو پیشُم بُدُو پیشُم بُدُو اِی نوشُم و نیشُم بُدُو اِی آخرین عشقُم دوادار دل ریشُم خَزُن زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چه جُنِن بیاین وا هَم بَشیم یاور هَمَه هَمراه و هَم باور دِلُن راه شُبَشِه وا هَم جُدا نَبُوتْ دِل از دِلبَر خَزُنِ زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چِه جُنِن لبخند ابراهیم منصفی بندرعباس ۱۳۶۰
در این سخنرانی کوتاه با عنوان «طنز آلودگی زبان فارسی»، احمد شاملو به درستترین و زیباترین شکل ممکن درباره چگونه بر باد رفتن زبان در گذر زمان صحبت میکند؛ با یک نگرانی بزرگ که پر بیراه هم نبود و امروز کاملاً ملموس و دردناک است.
برای امروز صبح خندان مرضیه من موجی سرگردانم من دردی بیپایانم با عشق و ناکامیها هم عهد و هم پیمانم..
برایِ امروز رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم ببین چقدر حقیر شده اوجِ بلند بودنم رو میکنم به آینه من جایِ آینه میشکنم رو به خودم داد میزنم این آینهست یا که منم..
آی آدمها نیما یوشیج آی آدمها که بر ساحل، نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب، دارد میسپارد جان یک نفر دارد، که دست و پای دائم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره، جامهتان بر تن یک نفر در آب میخواند شما را موجِ سنگین را به دست خسته میکوبد باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده سایههاتان را ز راهِ دور دیده آب را بلیعده در گودِ کبود و هر زمان بیتابیاش افزون میکند زین آبها بیرون گاه سر گاه پا آی آدمها او زِ راه دور این کهنه جهان را باز میپاید میزند فریاد و امیدِ کمک دارد آی آدمها که رویِ ساحل آرام، در کار تماشائید موج میکوبد به روی ساحلِ خاموش پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش میرود نعره زنان وین بانگ، باز از دور، میآید آی آدمها آی آدمها آی آدمها آی آدمها آی آدمها
چشمهایت را که ببندند مختاری مختاری مختاری باغهایت را که ببندند مختاری مختاری مختاری این کویر زن آن کویر مرد این کویر کودک آن کویر آهو این کویر طاووس آن کویر کفتر همه میگویند مختاری مختاری مختاری های هایا هایا هایا ها ها های هایا مختاری مختاری مختاری مرد میگوید ما اینجوری هستیم اینجوری اینجوری مرد میگوید دریا را ما خالی میخواهیم خالی خالی خالی مرد میگوید دریا را بیماهی میخواهیم جنگل را بیچلچله بیکفتر بیآهو میخواهیم و خشن میگوید یک یک میگوید میخواهیم میخواهیم و تماشا را بیطاووس اما های هایا هایا هایا ها ها های هایا مختاری مختاری مختاری باد میآید دریا میآید ماهیها میآیند رویاها میآیند اما اما اما اشکها میآیند چشمهای عاشقها میآیند و زنی میگوید اما اما اما آب میآید بابا میآید مادر میآید و نفس میآید و صدا میآید عشق میآید زن زن زن زن زن آن فتنۀ زیبا میآید های هایا هایا هایا ها ها های هایا مختاری مختاری مختاری داغ میخواند سینه داغ میخواند زانو داغ میخواند خواهر داغ میخواند مادر و کفنها و پرچمها و دکانها و خیابانها و دهانها و دندانها هرچه هرجا و هرکه هرجا و حتی خود قاتلها خود آمرها خود عاملها حتی خود او که آن بالاست بالای بالای بالای بالای بالای ما میگوید: های هایا هایا ها یا ها ها های هایا هایا هایا مختاری مختاری مختاری ممد مختاری ممد مختاری ممد مختاری مختاری مختاری مختاری.
«آدمیزاد که خیک ماست نیستش انگشت بزنیم توش جای انگشت هم بیاد. جای انگشت درد و فقر و رنج و بلا و تنهایی و بیپناهی و اینها در آدم میمونه؛ و ادبیات بههرحال اگر نتونه شکل این رد انگشتان بلا رو در درون انسان کشف کنه، خب پس چکاره است؟»
خانهام ابریست یکسره روی زمین ابریست با آن از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد میپیچد. یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من! آی نی زن که تُرا آوایِ نی بردهست دور از ره کجایی؟ خانهام ابریست اما ابر بارانش گرفتهست در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم من به روی آفتابم میبرم در ساحت دریا نظاره. و همه دنیا خراب و خرد از باد است و به ره، نی زن که دایم مینوازد نی، در این دنیای ابراندود راه خود را دارد اندر پیش. *نیما یوشیج.
پرتوی که میتابد از کجاست؟ یکی نگاه کن در کجایِ کهکشان میسوزد این چراغِ ستاره تا ژرفای پنهانِ ظلمات را به اعتراف بنشاند: انفجارِ خورشیدِ آخرین به نمایشِ اعماقِ غیاب در ابعادِ دلهره. آن ماه نیست دریچه تجربه است تا یقین کنی که در فراسوی این جهازِ شکستهسُکّان نیز آنچه میشنوی سازِ کَجکوکِ سکوت است. تا یقین کنی. تنها ماییم ــ من و تو ــ نظّارِگانِ خاموشِ این خلأ دلافسردگانِ پادرجای حیرانِ دریچههایِ انجمادِ همسفران. دستادست ایستادهایم حیرانیم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمیکنیم نه وحشت نمیکنیم. تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ میبینم آنجا که تویی، مرا تو در ظلمتکدهِ ویرانسرایِ من در مییابی اینجا که منم.
درآمد اول نوا دود عود از پرویز مشکاتیان (۱۳۶۸) ۳۰ شهریور سالگرد درگذشت پرویز مشکاتیان بود.
برای این شبهایِ بلند.. سفری بیآغاز سفری بیپایان سفری بیمقصد سفری بیبرگشت سفری تا کابوس
برای امروز «شرقی غمگین» از فریدون فرخزاد ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری نذار خورشیدمون بمیره تو مثل روز پاکی تو مث دریا مغروری نذار خاموشی جون بگیره
تصنیف «افتخار همه آفاق» از عارف قزوینی افتخار همه آفاقی و منظور منی شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی به سر زلف پریشانِ تو دلهایِ پریش همه خو کرده چو عارف به پریشان وطنی ز چه رو شیشه دل میشکنی؟ تیشه بر ریشه جان از چه زنی؟ سیماندام ولی سنگدلی سستپیمانی و پیمانشکنی اگر درد من به درمان رسد چه میشه؟ شب هجر اگر به پایان رسد چه میشه؟ اگر بار دل به منزل رسد چه گردد؟ سر من اگر به سامان رسد چه میشه؟َ سر من اگر به سامان رسد چه میشه؟َ گر عارف «نظامالسلطان» شود چه میشه؟ ز غمت خون میگریم بنگر چون میگریم ز مژه دل میریزد ز جگر خون میآید افتخار دل و جان میآید یار بیپرده عیان میآید .... *افتخارالسلطنه دختر ناصرالدینشاه و لیلی خانم یوشی دلداده عارف قزوینی بود و عارف نیز بدو عشق سرشار داشت که به وصال نینجامید. عارف تصنیف «افتخار همه آفاق» را اواخر تابستان ۱۲۸۸ در طوالش برای او سروده است. افتخارالسلطنه با پسرداییاش ابراهیم نوری ازدواج میکند و صاحب سه دختر و یک پسر میشود، اما چند سال بعد عاشق نظامالسلطان خواجهنوری میشود و همسر و فرزندانش را رها میکند و به خانه او میرود. و این بیت عارف «گر عارف نظامالسلطان شود چه میشه» به همین عاشق نظامالسلطان شدنِ افتخارالسلطنه اشاره دارد. *تصنیف «افتخار همه آفاق» از آلبوم «پنجره امید» با اجرایِ محسن کرامتی.
همه شب حیرانش بودم، حیرانِ شهرِ بیدار که پیسوزِ چشمانش میسوخت و هیچش اندیشهی خواب به سر نبود و نجوایِ اورادش لَخت لَخت آسمانِ سیاه را میانباشت چون لَتِرمَه دمه باتلاقی بوناکی که فضا را. حیران بودم همه شب شهرِ بیدار را که آوازِ دهانش تنها همهمهی عَفِنِ اذکارش بود: شهرِ بیخواب با پیسوزِ پُردودِ بیداریاش در شبِ قدری چنان، در شبِ قدری. گفتم: «بِنخفتی شهر! همه شب به نجوایِ نگران بِنخفتی؟» گفتند: «برآمدنِ روز را به دعا شبزندهداری کردیم. مگر به یُمنِ دعا آفتاب برآید.» گفتم: «حاجتروا شدید که آنک سپیده!» به آهی گفتند: «کنون به جمعیتِ خاطر دل به دریایِ خواب میزنیم که حاجتِ نومیدانه چُنین نیک برآمد.» شب بیداران، احمد شاملو ۸ فروردینِ ۱۳۷۳.
آتشی در نیستان: مقدمه و تصنیف، ساخته شهرام ناظری، شعر از مجذوب تبریزی. شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نیی شمعِ مزار خویش شد نی به آتش گفت کاین آشوب چیست مر تُرا زین سوختن مطلوب چیست گفت آتش بیسبب نفروختم دعوی بیمعنیات را سوختم زانکه میگفتی نیام با صد نمود همچنان دربند خود بودی که بود