از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
ناسیونالیسم ایرانی، بازبینی مجدد (از کتاب کشف ایران؛ تقی ارانی و جهانوطنی رادیکال) ✍علی میرسپاسی/ ترجمهی حمیدرضا یوسفی از متن: بنابراین ناسیونالیسم ارانی امری متمایز است. اگرچه او خود را از شوونیسم فرهنگی ناسیونالیسمهای اقتدارگرا و جزمی جدا کرد، اما همچنان با یکی از شیوههای تعهد ناسیونالیستی همراهی میکرد – چیزی که او آن را «ناسیونالیسم ماتریالیستی» مینامید. ناسیونالیسم ماتریالیستی ریشه در عشق به ملموسترین جنبههای یک ملت دارد: زمین، غذا، مردم و بهترین تجربیات فرهنگی آن. ارانی استدلال میکرد که این ناسیونالیسم، که ریشه در واقعیت داشت، تابع یک اخلاق جهانوطنی بود. این همان معنای تعهد به مراقبت از ملت است. خصومت ناسیونالیسم شوونیستی با فرهنگهای دیگر، آن را قادر به تعامل یا مبادله با بینشها و فناوریهای بالقوه سودمند خارجی نمیکند. نوشتههای بعدی ارانی نقد قانعکنندهای از ناسیونالیسم مسلط زمان او ارائه میکند. نقد او در عین حال انسانشناسانه، پراگماتیستی و سیاسی است. او استدلال کرد که هرگونه تلاش برای «پالایش» زبان فارسی بیاثر خواهد بود؛ زیرا زبان تطهیر شده مصنوعی، هیچ ارتباطی با دغدغههای روزمرهی مردم و تأثیری بر استفادهی آنها از آن ندارد. اعتقاد او ریشه در تشخیص پراگماتیستی عدم امکان پرهیز از بهکارگیری کلمات عربی داشت، که بهطور کامل خود را در فارسی روزمره وارد کرده بودند، یا جایگزینی این کلمات با واژههای «صرفاً» فارسی. با این حال، ارانی به دلایل آشکارا سیاسی با احیاگران مخالفت کرد: «روایت رادیکالیزه ایرانی، با اعتقاد به برتری قومی، به شدت شبیه ضدمدرنیسم اروپایی و حتی فاشیسم بود.»(۱۵) او استدلال میکرد که احیاگرها و فاشیستها هر دو به دنبال انکار تاریخ و جایگزینی آن با واقعیت ابداع شده بودند. ارانی به جای انکار تاریخ فارسی با جایگزین کردن آثار ادبی عربی آن با فارسی هزارههای پیش، استدلال میکرد که ایرانیان باید از تاریخی بودن تلفیق/همتایی فارسی قدردانی کنند. در این تشخیص، وام گرفتن کلمات اروپایی یا عربی دیگر مترادف با آلودگی زبانی نبود، بلکه مترادف با جریانهای تاریخ بود. متن کامل را در آدرس زیر بخوانید: https://problematicaa.com/discovery-of-iran/ برچسبها: احسان یارشاطر، تقی ارانی، ناسیونالیسم، حمیدرضا یوسفی، علی میرسپاسی 💫 پروبلماتیکا/Problematica 🆔 @problematica
🔻کِی حدس میزدم که در این آخر عمر به این تنگدستی دچار شوم؟ هرکسی سرنوشتی دارد. این سرنوشت را لازم نیست به آسمان و زمین نسبت بدهیم. کاملا معلول وضع اجتماعی هر فرد و روابط او با جامعه است. شاید مقدار زیادی هم به خلق و خوی خود اشخاص ارتباط داشته باشد. تا پدرم زنده بود... 🔸همین که انقلاب شد پس از خروج از زندان حقوقِ بازنشستگی را قطع کردند و حسابهای بانک را بستند و حقِ معامله را سلب کردند و از پسانداز بابت حقوق دوره سناتوری مبلغ یک میلیون و سیصدهزار تومان مطالبه کردند... ▫️حاصل اینکه پس از چهلوهفت سال تدریس از آموزگاری تا استادی فعلا از مال دنیا، یک پول درآمد ندارم و با فروشِ کتاب و درآمدِ مختصری از حقِ تألیف که کتابفروشان میپردازند این سهساله را با تشویش و سختیِ معیشت در این گرانی سرسامآور به سر بردهام تا بعد چه بلایی به سرم بیاید. 🔸وقتی که در زندان بودم در یکی از روزنامههای اسلامی فهرستی از اسامی رجالِ دوره طاغوت چاپ کرده بودند زیر عنوان «غارتگرانِ اموالِ ملّی» و اسم من هم در آن میان بود. این دو صفحه را نوشتم تا خودم و دیگران بدانیم که من چقدر از اموال را غارت کردهام. ▫️در هرحال سرنوشت من از آغاز، فقر و تنگدستی بود. کودکی و جوانی را با تهیدستی به سر بردم و در این سرِ پیری هم که دیگر مجالی برای تغییرِ تقدیر نیست. در همان عسرت به سر میبرم. سرنوشت من این است: فقر! 📌بخشی از روایت خودنوشت دکتر پرویز ناتل خانلری
🔻بخشهایی از سخنرانی حسن تقیزاده، در مورد خلقیات رضا شاه و تمدید قرارداد نفت: 🔸«.... اعظم وقایعی که در سی ساله اخیر بلکه در یک یا دو قرن اخیر در این مملکت اتفاق افتاد ظهور شخص با اقتداری بود که درجه تسلط و قدرت او بر همه چیز این مملکت و حتی نفوس و اموال و اعمال مردم آن روز به روز تزاید گرفت و عاقبت به جایی رسید که اگر آقایان محترم دور از آن زمان بودند من در یک روز تمام صحبت هم قادر بر تصویر کامل آن نمیشدم… ▫️آن شخص اقدامات و اعمال خوب زیادی داشت و قطعاً وطن دوست و خیرخواه این مملکت بود (صحیح است) لیکن این صفات خوب برحسب ضعف طبیعت بشری با بعضی نقصهای تأسفآمیز که جز گرفتاری طبیعی و عدم شمول عنایت و توفیق الهی نامی بدان نمیتوانم بدهم و ضمناً با بعضی اشتباهات هم توأم بود و من نمیخواهم نه از آن نقائص معدود و نه از آن اشتباهات که در مقابل اعمال عظیمه و تاریخی و شایسته تحسین ابدی او نسبةً جزئی بود، حرف بزنم… 🔸.... خداوند او را رحمت کند و از هر تقصیر هم که داشته بگذرد ما در گذشته هم مردان بزرگی داشتیم که صیت* کارهای بزرگ و مفید آنها هنوز باقی و بعضی جاودانی است ولی نقصهای آنها و حتی بعضی تقصیرهای بزرگشان یا فراموش شده یا از ذکر آنها خودداری میکنیم و چشم میپوشیم (صحیح است) من این جمله را به اقتضای حکم وجدان و انصاف عرض کردم نه برای خوش آمد ستایش گران واقعی یا صوری غیر صمیمی آن مرحوم و خود میدانم که از طرف دیگر با گفتن این چند جمله حق و انصاف پرستانه جمعی دیگر از منتقدین اعمال وی را که مردم خوب و صالح هم درمیان آنها کم نیست و به ناحق هم نیستند ناخوشنود میکنم خصوصاً آنان را که مستقیماً صدمه دیدهاند… ▫️از این طبقه اخیر باکمال خلوص عذر میخواهم و البته تصدیق دارم که یکی از نقائص عمده آن شخص بزرگ که لطمه بر نام بزرگ او وارد آورد همین افراط در سختگیری و صدمه زدن به کسانی بود که به جهتی از جهات حتی جهت خیلی جزئی از آنها ناراضی میشد و اگر این صدمه دیدگان توجه به این مطلب نمایند که من خود نیز مورد بیمهری ایشان شدم و اگر در دسترس بودم شاید مورد نظر همان صدمات شده بودم از من نمیرنجند که خوبیها و نقصها هر دو باید به انصاف و بیمبالغه ذکر شود و برای سنجش حسنات و سیئات (ناصر ذوالفقاری- میفرمایید از ترس بود؟) میزانی مقرر شدهاست. برای نظارت در دوسیه مرحوم ارباب کیخسرو هم حاضرم. شاه مرحوم بهطور قطع و جرم مصمم بود که همه عهدنامههای نامطلوب و امتیازات خارجی و مداخلات خارجیان را در حقوق و محاکمات اتباع خود در ایران و حتی هر نوع حقوق کهنه شده را مانند وجود دو قطعه خاک در شمیرانات خارج از حیطه قدرت و حکم دولت این مملکت فسخ و نسخ و باطل و ملغی میسازد (صحیح است) .... 🔸و این کار را کاملاً به انجام رسانید تا آن که نماند از آنها جزء امتیاز دارسی پس اقدام به اصلاح آن امتیاز کرد تا حقوق ایران بهطور مطلب و استیفا شود این اقدام داستان خیلی درازی دارد و چند سال طول کشید و اسناد و اوراق آن در ضبط وزارت مالیه باید موجود باشد. عاقبت حوصله شاه تنگ شد و شاید تعویق کار را حمل بر مماطله** مینمود و ضمناً میل نداشت حتی یک قید هم از قیود قدیمه به شکل سابق برای مملکت باقی بماند. یک روز بغتةً مصمم شد امتیاز را فسخ کند و حکم برای این کار دارد و واضح است که هم حکم او همیشه بدون تخلف و استثناء در یک ساعت اجرا میشد و هم در این مورد بالخصوص که بسیار و به اعلی درجه خاطرش متغیر بود احدی را یارای چون و چرا و نصیحت به او نبود پس این کار اجرا شد… ▫️.... این چند کلمه را بهطور اجمال گفتم و باز خود داری از توضیحات مفصل علنی دارم و آنچه هم قال قیل شود محض ملاحظه شخص خود مصالح مملکت را فدا نکرده و جوابی در جلسه علنی نخواهم داد فقط همینقدر باید بگویم که تا آنجا که من میدانم و خدا نیز شاهد است اصلاً سوءنیتی از طرف هیچکس یعنی هیچ ایرانی ابداً نبودهاست اما موضوع دوم یعنی سهم بنده در این امر از اول تا آخر که شاید بعضی اشخاص خالی از بیغرضی در این قسمت بیشتر علاقهمند باشند تا به اصل موضوع اولی باید عرض کنم که بنده در این کار اصلاً و ابداً هیچگونه دخالتی نداشتهام جزء آن که امضای من پای آن ورقه است (خنده شدید نمایندگان و مخبرین جرائد) و آن امضاء چه مال من بود و چه من امتناع میکردم و مال کسی دیگر بود و لابد حتماً یکی فوراً امضاء میکرد هیچ نوع تغییری را در آنچه واقع شد و به هر حال میشد موجب نمیشد و امتناع یکی از امضاء اگر اصلاً امتناعی ممکن بود در اصل موضوع یعنی انجام آن امر هیچ تأثیری ولو به قدر خردلی نداشت…»
🔻جمشید بهنام و کارنامه جامعهشناختی او 🖊حمیدرضا یوسفی 🔘جمشید بهنام جامعهشناس مطرح ایرانی سهشنبه ۱۸ آبان در سن ۹۳ سالگی در پاریس درگذشت. جامعهشناسی که با تلاش دکتر غلامحسین صدیقی به یک رشته علمی تبدیل شده بود، با فعالیت گروهی از جامعهشناسان از جمله جمشید بهنام شکل آکادمیک به خود گرفت. 🔸در کنار انجام تحقیقات جامعهشناختی و تالیف و ترجمه، جمشید بهنام در تاسیس دانشکده علوماجتماعی در سال ۱۳۵۱ نقش مهمی داشت و خود نیز به ریاست آن انتخاب شد. در واقع با تاسیس دانشکده علوماجتماعی، جامعهشناسی و شاخههای مختلف علوماجتماعی در ایران، شکل نهادینه به خود گرفتند و جمشید بهنام در این راه، کوشش بسیار زیادی کرد. ▫️جمشید بهنام در کنار شاپور راسخ، احمد اشرف، علیمحمد کاردان، نادر افشار نادری و احسان نراقی با تاسیس موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی در سال ۱۳۳۷، اولین مطالعات جامعهشناختی را در ایران انجام دادند. کتاب «مقدمه بر جامعهشناسی ایران» تالیف جمشید بهنام و شاپور راسخ نتیجه مطالعات جامعهشناختی این دو جامعهشناس است که نخستینبار در سال ۱۳۳۹ منتشر شد. 🔸«جمعیتشناسی عمومی» در دو جلد مهمترین کتاب تالیفی/ترجمه جمشید بهنام در نیمه اول دهه ۴۰ است. بهنام برای اولینبار معادل «جمعیتشناسی» را برای واژه Démographie به کار برد. او علاوه بر کتاب «جمعیتشناسی عمومی» که در چندین نوبت منتشر شد، در نگارش و تدوین اولین لغتنامه علمی جمعیتشناسی در ایران نیز نقش موثری داشت. ▫️برخلاف بسیاری از جامعهشناسان امروز که تحلیل واقعیتهای اجتماعی در مطالعات آن جایی ندارد و صرفاً نقش کارشناس/کارگزاران اجتماعی دستگاههای اجرایی دولت را بازی میکنند، بهنام و نسلی که او به آن تعلق داشت، «جامعهشناسی» را امکانپذیر ساخته بودند که در پیوند مستقیم با تغییر و تحولات اجتماعی قرار داشت. پویایی جامعهشناسی ایران پیش از انقلاب ۵۷ عملاً برآمده و در پیوند با واقعیتهای روز جامعه ایران بود. مروری بر کارنامه موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی که جمشید بهنام در آن نقش پررنگی داشت، به خوبی نشان میدهد جامعهشناسی ایران چگونه درگیر با واقعیتهای انضمامی بوده است. متن کامل را در سایت میدان بخوانید👇🏾 🔗https://medn.me/I2Z0i
🔘نظری به آرای آرامش دوستدار در پی درگذشت او 🖊حمیدرضا یوسفی 🔻آرامش دوستدار اندیشمند و متفکر ایرانی در سن ۹۰ سالگی در کلن آلمان درگذشت. او متفکری بود که بیشتر بهخاطر نقد بنیادهای فرهنگی جامعه ایران شناخته شده بود. شاید تز اصلی اندیشه او را بتوان در کلیدواژه مفهومی «عدم پرسش» خلاصه کرد و این عدم پرسش نیز به زعم او ریشه در فرهنگ دینی مسلط بر جامعه ایران داشت. در واقع دوستدار هرگونه بحران/درجا زدن اجتماعی و سیاسی را معلول معضل عدم پرسشگری میدانست و این عدم پرسشگری مستقیماً ریشه در حاکمیت دینی داشت که دههها بر اجتماع و فرهنگ و سیاست ایران دست بالا را پیدا کرده است. او با همین برداشت به سراغ تاریخ ایران میرود و با رویکرد انتقادی به نقد حاکمیت دینی میپردازد که عملاً مانع از امکان تفکر در حوزههای مختلف حیات اجتماعی و سیاسی میشود؛ به این ترتیب آرامش دوستدار با نقد هرگونه حاکمیت حیات دینی به یک معنا تا منتهیالیه تز انحطاط تفکر پیش میرود؛ چرا که به اعتقاد او مادامی که در اجتماع، حاکمیت دینی دست به اعمال قدرت میزند و نقطهای بیرون از آن قابل تصور نیست، پرسش و به یک معنا تفکر مترادف با اندیشیدن امکان بروز پیدا نمیکند. 🔸اندیشه دوستدار را میتوان در نسبت با جریان فکری برخی از منوالفکران پسامشروطه تعریف کرد که علت اصلی عقبماندگی جامعه ایران از قافله تمدن را تنها در بنیاد فرهنگ و اندیشه آن جستوجو میکردند و یکی از مهمترین مولفههای این بنیاد فرهنگی نیز سنت «دینداری» جامعه ایران بود. در واقع آنچه مانع از گذار جامعه سنتی ایران به یک جامعه مدرن که شاکله اصلی آن عقلانیت جدید و پرسشگری بود، میشود، تسلط سنت به وسیله دین بر تمام حیات اجتماعی جامعه ایران بود. این تسلط به اعتقاد دوستدار آنچنان عمیق و گسترده و ریشهدار است و در دورههای مختلف تاریخی به اشکال گوناگون تقویت شده است که نجات فرهنگ ایران از زیر بار آن، اگرچه غیرممکن نیست ولی بسیار دشوار است. برای دوستدار دین به عنوان مهمترین مولفه بنیاد فرهنگی ایران، علت نه تنها عقبماندگی جامعه ایران که مانع تولد هرگونه عقلانیت جدید و امکان اندیشیدن است. او تغییر صرف سیاسی را نیز از این جهت کارآمد نمیداند، چراکه به زعم او هرگونه تغییر سیاسی با توجه به تجربه تاریخی، اشکال دینوریزی را تقویت کرده است، انقلاب ۵۷ مهمترین نمونه تاریخی آن در دوره معاصر است. این انتقاد از دین تا جایی پیش میرود که برخی منتقدان دوستدار او را نه متفکری در مقام منتقد اندیشه دینی، بلکه بیشتر «دینستیز» معرفی میکنند. 🔻برای دوستدار انتقاد از دین و تفکر دینی تنها به برتری حاکمیت اسلام در ایران خلاصه نمیشود (اگرچه ظهور اسلام خون تازهای در رگهای فرهنگ دینی در جامعه ایران بود)، بلکه او به دوره پیشااسلامی نیز ارجاع میدهد و ظهور زرتشت را مساوی با انقلاب دینپروری در ایران معرفی میکند. در واقع همین دینپروری است که به نوعی با فرهنگ ایران عجین میشود و بعدتر زمینه پیروزی اسلام را نیز در ایران فراهم میکند و با گذر زمان به واسطه برتری سیاسی حکومتهای دینی فربه و مستحکمتر میشود؛ بهطوری که شاید بتوان گفت از آغاز امکان تولد عقلانیت و در پیوند با آن تفکر پرسشگری جایی در تمدن ایرانی نداشته است. براساس رویکرد دوستدار تفکر دینی چیزی بیشتر از «اسلام» و «مسلمان بودن» است و نمیتوان آن را صرفاً در پیروزی اسلام در ایران خلاصه کرد. دوستدار تسلط این فرهنگ دینی را آنچنان قوی میداند که حتی به زعم او مارکسیستهای ایرانی نیز درون این فرهنگ دینی دست به عمل میزنند و انتقاد سیاسی و حتی ایدئولوژیک آنها به دین به معنای عدم تاثیرپذیری آنها از فرهنگ دینی نیست. متن کامل را در میدان بخوانید👇🏾 🔗https://medn.me/lsa8R
فردیدی که من میشناختم 🎤مصاحبهی علی میرسپاسی با عباس امانت/ ترجمهی حمیدرضا یوسفی از مقدمهی مترجم: به زعم فردید برخلاف آنچه که منورالفکران تجددخواه از ترقی و پیشرفت در جوامع غربی ترسیم میکنند، پروژه تجددخواهی در غرب با شکست بزرگی مواجه شده است که تقلید و پیروی از آن، درد این شکست را برای ما سنگینتر خواهد کرد. فردید در ایران را شاید بتوان نماینده جریان فکری ضدمدرنیستی میان دو جنگ اول و دوم معرفی کرد که تلاش میکند با انتقاد از روشنگری و نقد «غربزدگی»، بر بازگشت به معنویت شرقی و آنچه خود داشت تاکید کند. فهم فردید و جریان فکری ضدمدرنیستی و نقد غربزدگی شاید از این جهت اهمیت پیدا میکند که در دههی ۵۰ نسبتی با گفتمان ایدئولوژیک دولت پیدا میکند. دولت پهلوی از سالهای ۱۳۵۳ و ۵۴ به بعد به ساخت گفتمان ایدئولوژیکی دست میزند که نقد «مدرنیته غربی» یکی از مهمترین مولفههای آن را تشکیل میدهد، همین امر نیز فردید را به عنوان ایدئولوگ دولت در درون خود جذب میکند؛ در واقع اگر جلال آل احمد در مقام ایدئولوگ منتقد غربزدگی و جریان تجددخواهی در جبهه نیروهای اپوزیسیون/اسلامیون قرار میگیرد، در مقابل، فردید پیش از انقلاب ۱۳۵۷ همین نقش را به عنوان ایدئولوگ دولت با توجه به تغییر گفتمان ایدئولوژیک دولت بازی میکند. کتاب «مدرنیتهی آشفته ایران؛ بحث درباره میراث احمد فردید» (تاریخ انتشار ۲۰۱۹) به قلم علی میرسپاسی مجموعهی چند مصاحبه دربارهی احمد فردید است. در این کتاب میرسپاسی تلاش کرده است از طریق مصاحبه با دوستان و برخی شاگردان احمد فردید، سیمایی از زندگی و کار او که در تاریخ روشنفکری ایران شخصیتی مبهم دارد، ترسیم کند. عباس امانت، تاریخنگار و استاد دانشگاه ییل، دانشجوی احمد فردید در دانشگاه تهران در اواخر دههی ۱۳۴۰ بود و در اوایل دههی ۱۳۵۰ نیز با او در ارتباط نزدیک بوده است. علی میرسپاسی بههمین منظور پای صحبتهای او درباره فردید نشسته است. این مصاحبه در اکتبر ۲۰۱۴ در دانشگاه ییل انجام شده است که ترجمهی آن به فارسی در زیر آمده است. متن کامل را در آدرس زیر بخوانید: http://problematicaa.com/ahmad-fardid/ برچسبها: احمد فردید، هانری کربن، علی میرسپاسی، عباس امانت، غلامحسین صدیقی، روشنفکران ایرانی، حمیدرضا یوسفی 💫 پروبلماتیکا/Problematica 🆔 @problematica
پس از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷، روایت غالب از دوره پهلوی برساخته گفتمان ایدئولوژیک ساخت قدرت سیاسی بود که از دل انقلاب ۵۷ بیرون آمد. بر اساس این روایت، پهلوی و آنچه که در دوره پهلوی گذشته بود؛ از رویدادهای گوناگون در این دوره تا دستاندرکاران و کارگزاران دولت پهلوی، تماماً شر اعظم بودند و وقوع انقلاب ۵۷ در واقع پایانی بر این شر اعظم تصور میشد. اگرچه سالها پس از انقلاب، تاریخنگاری آکادمیک تلاش کرد بیرون از این تصویر سیاه، با مرور و پرداختن به آنچه که در این دوره گذشته است، نه یک تصویر ایدهآل از گذشته تاریخی به نفع این یا آن گروه قدرت ترسیم کند، بلکه یک تصویر خاکستری مبتنی بر واقعیتها را برای پژوهندگان تاریخ و اصحاب علوم انسانی که به مطالعه تاریخ معاصر ایران میپردازند، ایجاد کند. با این حال این تاریخنگاری آکادمیک نتواست به تمامه، بر آنچه که تاریخنگاری رسمی-ایدئولوژیک از دوره پهلوی ارائه داده بود، فائق آید. شکلگیری پروژه «تاریخ شفاهی ایران» که ساعتها جزئیات تاریخی را در این دوره مرور میکرد، تکه پازل مهمی بود که توانست در کنار تاریخنگاری آکادمیک، پازل تاریخنگاری پهلوی را بیرون از گفتمان ایدئولوژیک دولت برآمده از دل انقلاب ۱۳۵۷ بسازد. در پروژه «تاریخ شفاهی ایران» بسیاری از نقاط تاریک که پیش از این کمتر به آن پرداخته شده بود، با طرح پرسشهای مشخص و توضیح نسبتاً دقیق، مورد تامل بیشتری واقع شد. تاریخ پهلوی برخلاف تاریخ دوره قاجار، که به واسطه تاریخنگاری رسمی دولت پهلوی تماماً تاریخ «اضمحلال و افول» معرفی شده بود، به واسطه پروژه «تاریخ شفاهی ایران» به کوشش حبیب لاجوردی این فرصت را پیدا کرد که سویههای روشن آن که در نسبت با واقعیت نیز قرار داشتند، زیر بار روایتهای سنگین ایدئولوژیک قدرت سیاسی وقت مدفون نشوند.
فخرالدین شادمان یکی از نخستین متفکرانی بود که پس از مشروطه و پشت سر گذاشتن تجربه مدرنیزاسیون پهلوی اول، به انتقاد از چگونگی مواجهه ایرانیان با مقوله تجدد غربی پرداخت. درواقع شادمان که خود تحصیلکرده فرنگ بود، با شناخت نسبتا دقیق از تمدن غربی از یکسو و آگاهی از میراث فرهنگی و اجتماعی ایران از سوی دیگر، نوع مواجهه ایرانیان با غرب را مورد پرسش قرار داد و بر ضرورت بازنگری در آن تأکید کرد. تأمل شادمان درباره غرب و تلاش برای مطالعه منسجم و دقیق غرب «فرنگشناسی» به پذیرش بیچونوچرای تجدد غربی (سرتاپا غربیشدن بدون تأمل انتقادی) پایان داد. او درواقع با انتشار «تسخیر تمدن فرنگی» مسیری را آغاز کرد که بعدتر در آن احمد فردید به تأمل فلسفی درباره نوع مواجهه ما با غرب پرداخت که خود مقدمهای بر تدوین رساله «غربزدگی» در اوایل دهه ۴۰ توسط جلال آلاحمد شد. شاید آنچه کار شادمان را از فردید و بهویژه جلال متمایز میکند، نگاه همدلانه شادمان به تمدن فرنگی در کنار انتقاد از غربزدگی بود. شادمان در آثار خود بر ضرورت تسخیر تمدن فرنگی به شیوهای عقلانی تأکید میکند و با یک نگاه «رادیکال»، بر از آن خود کردن تمدن فرنگی تماما خط بطلان نمیکشد. شاید همین برخورد انتقادی توأم با پذیرش/تسخیر تمدن فرنگی است که نام شادمان را در نسبت با احمد فردید و جلال آلاحمد در موضوع غربزدگی به حاشیه برده است.
شاه، دیالکتیک و فلسفهی انقلاب ایران ✍🏼 حمیدرضا یوسفی از متن: شاه در سال ۱۹۷۶ در مصاحبهای با یک روزنامه انگلیسی زبان گفت که فلسفه حزب رستاخیز «بر دیالکتیکهای اصول انقلاب سفید مبتنی بوده» و در هیچ جای دنیا چنین پیوند نزدیکی میان رهبر و مردم وجود ندارد؛ «هیچ ملت دیگری به فرماندار خود چنین اختیار تامی نداده است.» فارغ از خودستاییهای شاه که در زمان اوج قدرت او در دهه ۵۰ بود، برخی واژهها و بکارگیری آن از سوی محمدرضا پهلوی جای تامل بیشتری دارد، از جمله: دیالکتیک. دیالکتیک یک مفهوم مهم در سنت چپ است، سنتی که در تقابل با شاه و نظام شاهنشاهی از لحاظ ایدئولوژیک قرار داشت. با این حال مفهوم دیالکتیک در دهه ۵۰ به کام شاه نشست و او به هنگام تاسیس حزب رستاخیز، تصمیم گرفت این مفهوم را از اپوزیسیون خود وام بگیرد و در تدوین آنچه که در سر داشت یعنی «فلسفه انقلاب ایران» (توضیح تئوریک انقلاب شاه و ملت) و ایدئولوژی نظام شاهنشاهی بکار گیرد. در این یادداشت نشان خواهم داد که شاه چگونه درگیر با مفهوم دیالکتیک میشود، مفهومی که منطقاْ نباید در اندیشه شاه جایی داشته باشد، اما او این مفهوم را به خدمت میگیرد تا فصل جدیدی از مشروعیت و قدرت خود را در «عصر رستاخیز» صورتبندی کند. آدرس خواندن متن کامل: http://problematicaa.com/shah-va-melat/ برچسبها: اصلاحات ارضی,انقلاب ایران,حزب رستاخیز,حمیدرضا یوسفی,دیالکتیک,محمدرضا شاه 💫 پروبلماتیکا/Problematica 🆔 @problematica
📓فخرالدین شادمان در کتاب تسخیر تمدن فرنگی علاوه بر نقد رفتار غربزدگان ایرانی، به ترسیم شخصیتی به نام «فُکُلی» پرداخت و در توضیح آن نوشته: فکلی، ایرانی بیشرم و نیمه زبانی است که کمی زبان فرنگی و از آن کمتر فارسی یاد گرفته و مدعی است که میتواند به زبانی که آن را نمیداند تمدن فرنگستانی را که نمیشناسد برای ما وصف کند... فکلی، ایرانی ناجوانمردی است که از آموختن صرف و نحو سخت آلمانی و فرانسه و تلفظ بیبند و بست انگلیسی هرگز نمینالد اما از یاد گرفتن زبان مادری خود گریزان است و ندانستنش را از افتخارات خود میشمرد. فکلی، ایرانی غافل یا مغرضی است که تصور میکند اگر الفبای فارسی را به البفای لاتینی مبدل کنند همه ایرانیان یکباره فارسیخوان و فارسینویس و فارسیدان خواهند شد... و بیچاره سادهلوح نمیداند و یا از آن بدتر میداند ولی پوشیده میدارد که باعث پیشرفت اراده است و کار، نه آسانی الفبا و زبان به این دلیل واضح که در ژاپن از چندین سال پیش بیسوادی منسوخ و معدوم شده است اما در پرتغال، در این مملکت اروپایی عیسوی دین لاتینی الفبا، اکثر مردم از خواندن عاجزند و نظیرشان در ایتالیا و اسپانیا و لهستان و برزیل و مکزیک و ممالک لاتینی الفبای دیگر بسیارست... فکلی، ایرانی شهوتپرست کوتهنظری است که گمان میبرد که تمدن فرنگی همه رقص گونه بر گون و قمار کردن و به میخانه پر از قیل وقال و دود و دم رفتن است و خبر ندارد که اساس تمدن فرنگی مطالعه و درس و بحث و به قصد کسب معلومات، به قطب سفر کردن و صحرا در نوردیدن و لغات شاهنامه را یکایک شمردن و جای هر یک را نشان دادن و بیش از بیست سال بر سر ترجمه مثنوی به انگلیسی زحمت کشیدن وسرچشمه نیا کشف کردن و این قبیل کارهاست، نه شب و روز رقصیدن و شراب نوشیدن... 👈🏾 تسخیر تمدن فرنگی اولین بار در سال ۱۳۲۶ منتشر شد و سال ۱۳۸۲ با مقدمه عباس میلانی از سوی انتشارات گام نو مجدداً چاپ شد.
... خدا میداند این جماعتی که خود را وُکلا و نمایندگان قوم و ملّت میخوانند و ادّعای پاسبانی حقوق مملکت را دارند به هر فکری هستند، غیر از فکر مُلک و ملّت. اسم اینجا را مجلس گذاشتهاند و صدا را کُلُفت کرده، با تَبَخْتُر و طُمْطُراقِ تمام میگویند اینجا خانهٔ امید ملّت است، ولی خدا گواه است که اسم اینجا را باید خانه ناامیدی ملّت گذاشت. اینجا باید بیتالآمال کُرورها مردم فقیر و بیبضاعتِ بیصاحبی باشد که تازه پس از قرنهای متمادی، شانهشان از زیر بار استبداد بیرون آمده است، ولی باور بفرمایید که با این وضعی که من میبینم، بهتر است اسم آنجا را بازار مکّارهٔ غرضرانی و آسیاب وراجی و هوچیگری و کارخانهٔ تدلیس و خررنگکُنی و حراجگاهِ حقوق و آبروی ملّت گذاشت. اینجا میدان توطئه و دسیسهٔ دائمی یک دسته قلدران بیباک و یک مشت اشخاص نتراشیده ونخراشیدهٔ بیهمهچیز و مسئولیّتناشناس است که به جز فن لفتوليس، در هیچ علم و فن دیگری سررشته و بصیرتی ندارند و در هر آن و در هر دقیقه حاضرند که با همان بیقیدی و سهلانگاری که دود سیگار خود را به هوا میدهند، قیصریهٔ وطن و هموطنان خود را برای یک دستمال آتش بزنند. #محمدعلی_جمالزاده، قلتشن دیوان، چاپ سوم، تهران، انتشارات سخن: صفحه ۳۸.
به مناسبت انتشار کتاب «میعاد در دوزخ»، با حمید شوکت درباره کارنامه سیاسی خلیل ملگی گفتوگو کردم. http://sharghdaily.com/fa/Main/Detail/275767/%D9%85%D9%84%D9%83%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%83%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D9%8A%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-28-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%85%D9%8A%D9%82%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%83%D9%86%D8%AF
❓غلامحسین صدیقی: چرا نخستوزیری را نپذیرفتم؟ 📃برگرفته از هفتهنامه «امید ایران»- ۸ بهمن ۱۳۵۷ 🎙آقای دکتر صدیقی چه شد که با شاه ملاقات کردید و پذیرفتید به عنوان نخستوزیر احتمالی از شما یاد شود و بعد ناگهان در لحظهای که همه منتظر بودند نام شما از زبان مجلسیان به عنوان نامزد مورد تمایل نمایندگان مطرح شود، نام دکتر بختیار به گوش رسید و این سو و آن سو شایع شد که شما در آخرین لحظات از نخستوزیری منصرف شدهاید؟ 👈🏾دکتر صدیقی: در یکی از بحرانیترین روزهای حوادث ایران و در لحظاتی که انقلاب پرشکوه ملت ما با بازتاب خشونتآمیز حکومت روبهرو بود، دکتر امینی و عبدالله انتظام با من تماس گرفتند و گفتند که شاه مایل است با شما گفتوگو کند. من گفتم اگر شما هم در این ملاقات باشید، مانعی ندارد. آنگاه زمانی تعیین شد و ما پیش شاه رفتیم. در آغاز سخن من اشاره کردم امیدوارم اعلیحضرت از حرفهای من ناراحت نشوند، چون وقتی مردم حرفهایشان را در کوچه و خیابان با صراحت عنوان میکنند، مانعی نمیبینم که گوشهای از حقایق را بازگویم. بعد مسالهای از رفتار ایشان با حکومت ملی دکتر مصدق و یاران او در جبهه ملی برشمردم و دلایل رسیدن به بحران فعلی را بازگفتم. شاه گوش داد و در پایان گفت حاضر است به جبران گذشتهها قانون اساسی را مو به مو اجرا کند و از من خواست مطالعاتم را برای تشکیل دولت شروع کنم. ▫️من چند روزی با دوستانم مشورتهایی داشتم و در دومین ملاقات که باز با حضور دکتر امینی و انتظام صورت گرفت به شاه گفتم من شرایطی برای نخستوزیری دارم که لازم است به طور کامل اجرا شود. نخست اینکه رای تمایل مجلس پرسیده شود تا بار دیگر این سنت پسندیده مشروطیت ایران احیا شود، دوم آنکه من فقط قانون اساسی و متمم آن را اجرا خواهم کرد و به مواد الحاقی نظیر اختیارات شاه برای انحلال مجلسین گردن نمینهم. ▫️شرط بعدی آنکه لازم است شورای نیابت سلطنت تشکیل شود و شاه مدتی به رامسر یا کیش بروند. در آنجا هیاتی از سوی دولت همیشه با شاه خواهند بود. در اینجا شاه گفت آیا میخواهید مرا کنترل کنید؟ گفتم قصد من جلوگیری از بعضی سوءتفاهمات است. چرا که من فکر میکردم اگر شاه به خارج از ایران برود، نمیشود جلوی بعضی تماسها و توطئهها را گرفت، ولی در داخل کشور این کار امکانپذیر است. به خصوص اگر هیاتی به طور دائم از سوی دولت به عنوان رابط با شاه در ارتباط و تماس باشد. شرط بعدی لغو حکومت نظامی با صدور فرمان نخستوزیری، محاکمه سریع فاسدان و خیانتکاران سیاستپیشه ۲۵ سال اخیر و انتقال گروهی از آنها که در بازداشت حکومت نظامی هستند به مراجع قانونی دیگر. شرط دیگر من عدم دخالت شاه در کلیه امور کشور بود و در کنار این شروط مسائل جزئی بااهمیتی نیز وجود داشت که حالا لزومی به بازگو کردنش نمی بینم. وقتی از این جلسه به منزل آمدم بسیاری از دوستانم به دیدنم آمدند، بعضی تبریک گفتند و گروهی از سر دلسوزی کوشش کردند مانع من شوند. ولی در آن شرایط من واقعاً نگران کشورم بودم. حتی یکی از این دوستان من در جبهه ملی همراه با گروهی به منزل من آمد و نامهای از دوست دیگری به من داد و با اصرار خواست نخستوزیری را نپذیرم ولی وقتی من حقایق پشت پرده جبههملی را برای او باز گفتم، وقتی از رابطهام با دکتر مصدق که تا پایان زندگی آن آزاده مرد، دوام داشت حرف زدم و وقتی تلاشم را برای احیای جبهه ملی حتی در زندان برشمردم، دوست من گریست و شاید در آن لحظه از اینکه «جبهه ملی» به محض شنیدن نام من به عنوان نخستوزیر اعلام کرد که من سالهاست در جبهه فعالیت ندارم، ناراحت و غمگین شد. من همواره در جستوجوی حقیقت بودهام و هیچگاه در برابر زور و دروغ سر خم نکردهام. آن روز حس کردم مملکتم به وجود من نیازمند است و تصمیم داشتم در آخرین روزهای زندگیم، دینم را به این آب و خاک ادام کنم. وگرنه نخستوزیری و حتی بالاتر از آن برای من نمیتواند وسوسهانگیز باشد اما شاید شاه از سخنان و پیشنهادات من هراسناک شد و بلافاصله به فکر ارتباط با آقای دکتر بختیار افتاد و دیدار بعدی من حاصل نشد.
علی امینی؛ نخستوزیری بر بال بحران علی امینی (۱۲۸۴-۱۳۷۱) یکی از نخستوزیران مهم دوره پهلوی دوم بود که از اردیبهشت ۱۳۴۰ تا تیر ۱۳۴۱ مقام نخستوزیری ایران را برعهده داشت. او از چهرههای سرشناس عصر پهلوی بود که شناخت او و فعالیت سیاسی که در این دوره داشت، به شناخت حاکمیت پهلوی کمک بسیار زیادی میکند. امینی همچون قوام و مصدق خود را در پیوند با آرمانهای مشروطه تعریف میکرد و زنده نگاهداشتن حکومت قانون را مهمترین وظیفه خود میدانست. همین موضوع امینی را همچون قوام و مصدق در تقابل دائم با شاه و دربار قرار میداد که برای افزایش هرچه بیشتر قدرت خود، میل به قانونگریزی داشت و در آخر نیز همین میل به قانونگریزی پایههای حکومت پهلوی را سست کرد و در بهمن ۵۷ نظام پهلوی برای همیشه به تاریخ پیوست. علی امینی در دوران نخستوزیری خود بنا داشت بازیگری شاه را در مرز سلطنت محصور کند و رسیدگی به امور مملکت را بر عهده دولت بگذارد، امری که شاه تلاش میکرد به هیچ وجه تن به آن ندهد. دوران ۱۴ ماهه صدرات امینی، دوران تقابل دولت و دربار است که در نهایت این دربار و شخص شاه است که پیروز میدان میشود و امینی از مقام نخستوزیری کنارهگیری میکند و شاه به یکه تازه عرصه قدرت سیاسی در ایران تبدیل میشود. https://bit.ly/2YQSNaK
«صبح بر مزار شهدای ۲۸ مرداد و سپهبد زاهدی گل گذاشتم. فاتحه[ای] هم در آرامگاه شاهنشاه فقید خواندم... اما عجب این بود که بر سر مقبره زاهدی بانی کودتای ۲۸ مرداد و ساقط کننده مصدق مگس هم پر نمیزد. یاللعحب از این مردم ابنالوقت». یادداشتهای روزانه اسدالله علم ۲۸ مرداد ۱۳۵۲
کار کار خارجیها بود ولی.. عملیات آژاکس (کودتا) که توسط سازمان سیا و اینتلیجنس سرویس انگلیس برای سرنگونی دولت محمد مصدق طراحی شده بود، ۲۵ مرداد شکست خورد، سه روز بعد در ۲۸ مرداد نه نیروهای خارجی که اینبار روحانیت با بسیج نیروهای مردمی وارد میدان شد و در همراهی با دربار به عمر دولت مصدق پایان دادند. روحانیت نقش اصلی در جریان ۲۸ مرداد داشت. بهبهانی و کاشانی با حمایت بروجردی مرجع روحانیت شیعه، نیروهای مردمی رو در کنار نیروهای نظامی عیله دولت مصدق بسیج کردند. روحانیت نبود شاه و مرگ نظام سلطنتی رو به معنای پیروزی کمونیسم و جمهوریت و در نتیجه شکست دین تفسیر میکرد. به همین دلیل روحانیت به حمایت از شاه/دربار برخاست. بروجردی چندینبار به صراحت گفت «مملکت شاه میخواهد». اگر در ۲۵ مرداد نیروهای خارجی همراه با دربار علیه دولت مصدق شوریدند، ۲۸ مرداد نیروهای مذهبی جای نیروهای خارجی رو گرفتند و در کنار دربار برای سرنگونی مصدق دست به عمل زدند. کار کار خارجیها بود ولی در ۲۵ مرداد که به شکست انجامید، اما در ۲۸ مرداد نقش اصلی در سقوط مصدق با عامل داخلی بود. دست دربار و سلطنت، نیروهای خارجی و روحانیت در سرنگونی مصدق آلودهست، اما بعد از چند دهه مهمه که بدونیم چه دستی از بقیه دستها آلودهتره. https://bit.ly/2PYOWUe
علی امینی در مرداد ۱۳۵۷ در تماس تلفنی با امیرعباس هویدا (وزیر دربار وقت)، از وضع بحرانی کشور و سلطنت محمدرضا پهلوی ابراز نگرانی کرد، هویدا در جواب گفت: خیالتان راحت باشد [و سپس به زبان فرانسه گفت] c'est un roc (چون صخره بر جای خود محکم ایستاده است). 📓منبع: کتاب بر بال بحران