از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
فردید؛ واپسگرا خشونتطلب صادق هدایت در نامه به حسن شهید نورایی از فردید به عنوان موجودی «ضعیف و کلهخشک» نام میبرد که دیدار با او «یهجور تفریح برای ما شده است.» امروز ۲۵ مرداد سالروز درگذشت احمد فردید «فیلسوف شفاهی*» است که «فره ایزدی» را پیش از انقلاب ۵۷ در محمدرضا پهلوی دید، اما بعد از انقلاب و پیروزی انقلابیون اسلامی و دستیابی آنها به قدرت سیاسی، به قول احسان نراقی آنچنان به سرعتِ برق و باد تغییر موضع داد که دو دستی فره ایزدی را به آیتالله خمینی تقدیم کرد. به سیاق هایدگر –استاد اعظم خود که درباره او میگفت: «بعد از سی سال مطالعه میگویم هایدگر جهت فکرش همین جهت جمهوری اسلامی است»- منتقد غرب و هر شکلی از تکنولوژی مدرن و حاکمیت «مدرنیته» بود. به همین دلیل نه فقط غرب، که حتی دوستدار و مدافع کاربست تجربه تمدن غربی برای او «نجسِ» مطلق بود. فردید طرفدار اعمال خشونت حداکثری نسبت به هر آن کسی بود که به زعم او ساز مخالف میزد یا نسبت به دین و ارزشهای اسلامی نگاه انتقادی داشت -بماند که به قول برخی از آشنایان و شاگردان او پیش از انقلاب، فردید هیچ «باور دینی» مخصوصاً اعتقاد به نقش ایدئولوژیک دین نداشت. در بیان فردید هر آن کس که از غرب صحبت میکند و دل به غرب میبندد، یا ماسون است و یا یهودی که باید «حذف» شود؛ به هر شکلی، حتی حذف فیزیکی که برای حاکمیت اسلامی نه تنها قابل توجیه است بلکه توصیه هم میشود. تجویز او برای حفظ و تقویت دولت اسلامی در مقام معجزه آسمانی نفی تجربه شوم غرب و خط بطلان کشیدن بر مدرنیته افسارگسیخته، اعمال خشونت قهری بود. دولت اسلامی باید دست به اعمال خشونت بزند و حتی یک قدم هم پا پس نکشد. غرب ویروس است و «تجددگرایی» اگر به حیات حکومت اسلامی و جامعه دینی نفوذ کند، مثل موریانه بافت اعتقادی و ارزشهای اسلامی را از تو میخورد. همین فهم از خشونت و کاربست آن توسط دولت، که فردید وقت و بیوقت برای دولت مردان اسلامی تجویز میکرد، باعث شد او به عنوان «تئوریسین خشونت» معرفی شود. این روزها ترور و سوء قصد به جان «سلمان رشدی» یاد احمد فردید را زنده میکند که برای حذف مخالف، هیچ ابایی از بهکارگیری خشونت برای نفی دیگری نداشت. *فردید به مباحثات تلفنی مفصلِ هزار ساعته معروف است. او در دوران حیات طولانی خود هیچ اثری منتشر نکرد. برخی از منتقدان وی معتقدند که دلیل این امر تغییر جهتهای مکرر فکری او بوده و اینکه او مایل بود مدرک مکتوبی نزد کسی نداشته باشد تا بتواند افکارش را مکرراً نفی کند.
*متحیرم که چه عرض کنم. مجلس شورای ملی نمایش غریبی از خود میدهد. آنچه در روزنامهها ملاحظه میفرمایید نمونهی خیلی ضعیفی از حقیقت است. بیرون مجلس هم نعوذ بالله، آنچه به تحقیق میتوانم عرض کنم این است که امروز مجلس شورای ملی نماینده حقیقی و مظهر کامل ملت ایران است، اما حقیقت ملت ایران را اگر از حیث مدارک و مشاعر یک اندازه اطلاع دارید، از حیث صلاح و فساد نمیتوانید تصور کنید و به وهم درآورید. بنده هم از عهده بیان برنمیآیم. چیزی که منظور نیست حتی در اخیار مصلحت و بهبودی حال مملکت و ملت است. *میفرمایید در این مدت کسی به فکر من نیفتاد. بفرمایید کسی به فکر چه افتاد؟ آنچه من میبینم در این مملکت همهکس از اعلی و ادنی بدون استثنا (یعنی اگر استثنایی باشد همان در حکم النادر کالمعدوم است) وجههی همتش تحصیل مال است و بس. آنهم گویی ملتزم شدهاند از غیر مجرای صحیح باشد و انصاف این است که از مجرای صحیح میسر نمیشود، مگر اینکه شخص به قوت لایموت قانع شود؛ آنهم باز نه برای همهکس. *یگانه وسیلهی تحصیل شغل و مقام و هر مقصود دیگر، امروز دستهبندی و انتریگبازی و شارلاتانی است. تا آنجا که معلم شدن و حتی رد و قبول شاگردان در امتحانات از روی دستهبندی و به ملاحظات شخصی [مربوط] میشود. *وزرا به قول عوام مثل پیراهن و زیرجامه عوض میشوند و هر وزیری که عوض میشود و بر سر کار میآید، اجزای ادارات را بیرون میکند و یک دسته تازه از قوم و خویشهای خود یا دوستان یا کسانی که با او برای وزیر شدنش در دسیسهکاری شریک بودهاند، بر سر کار میآورد؛ بیهیچ مناسبتی. *تجار و کسبه دست از کاسبی برداشته و سیاستمآب شده و منظور واحد از سیاستمآبی این است که از این نمد کلاهی داشته باشند. هرچه آخوند و ملا هست میخواهد یا در ادارات مستخدم باشد یا مستمریخور باشد. *حضرتعالی میدانید که قحطالرجال امروزی ما نتیجه آن است که در دوره ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه از لیاقت اشخاص صرفنظر کرده و هوسناکی اولیای مملکت، مدار امور بود. حالا به مراتب بدتر شده و فقط انتریگ و دسیسه و دستهبندی و فحاشی و بستگی به مقامات مقتدرهی خارجی و داخلی میزان پیشرفت مقصود است و بنده پیشبینی میکنم که اگر امر بر همین منوال بگذرد، تا ده پانزده سال دیگر معلومات ایرانیها به درجهای برسد که یک نفر آدم قابل مخاطبه و مصاحبه یافت نشود و اعضای ادارات، همه اشخاصی باشند که پانزده سال قبل، قابل مهتری و جلوداری شمرده نمیشدند. *سست عنصری و سبکسری ما به جایی رسیده که از یک طرف جراید جدیدالتاسیس ما به مناسبت احوال روسیه موسوم به «طوفان» و «آتشفشان» و «احشویروش» میباشند (به مناسبت اینکه وزیر مختار روس یهودی است)، از طرف دیگر آخوند و ملا و روضهخوان، منکر مدارس جدیده شده، میخواهند درِ آنها را ببندند و روزنامهای را که برای نسوان طبع میشود توقیف کنند؛ مختصر خر بازار غریبی است. *وقتی که من از طهران به اروپا مسافرت کردم، اوضاع معنوی مملکت صد درجه بدتر از آن بود که حضرتعالی مشاهده کرده بودید. چون به طهران مراجعت کردم، هزار درجه از آن هم بدتر شده بود. حرکت قهقرایی، مثل قوه ثقل به قانون تصاعدی سریع میشود و خدا عاقبت آن را خیر کند. بنده که عقلم نمیرسد که چگونه تصور نجاح و فلاحتی برای این قوم میشود کرد. فقط امیدی که میتوانم به خود بدهم این است که همانطور که برخلاف قواعد عقلی تاکنون این ملت و دولت باقی مانده -اگرچه به کثافت و فضاحت- باز هم بماند، یا بهبودی یابد و الا در جبین این کشتی نور رستگاری نیست. منبع: سیاستنامه ذکاءالملک، به اهتمام ایرج افشار و هرمز همایونپور (چاپ اول ۱۳۸۹ انتشارات کتاب روشن)، ص ۹۷ -۱۰۰. *نامههای فروغی به تقیزاده در کتاب نامههای تهران؛ شامل ۱۵۴ نامه از رجال دوران به سیدحسن تقیزاده به اهتمام ایرج افشار نیز آمده است.
درباره «مختار در روزگار» ابراهیم گلستان اصغر میگفت: «انقلابی بودن انحصاریه مگه؟» مختار که انگار این بار داشت خود به خود به بازی پیشش برمیگشت، گفت: «هرج و مرجه مگه؟ هرکی هرکی هم داریم؟ هرکی بخواد چرند بگه انقلابیه؟ هرکی انقلابیه باید چرند بگه؟ هرکی هرکیه مگر؟» اصغر گفت: «آزادیه. هرکی باید حرفشو بزنه». * من آدمم، میخوام هم آدم باشم، میخوام آدم بمونم. آدم بودن فهمیدنه؛ هم فهمیدن و هم اسیر نبودن. بی به چپ چپ و به راس راس آقابالاسر. مختار باشی، آزاد باشی برای فهمیدن. فهمیدن برای آزاد شدن، آزاد بودن و آزاد موندن. راه این هم پرسیدنه. بپرسی از آدم، از کتاب، از در، از دیوار، از برگ، از ابر، از آفتاب، از مهتاب.. «مختار در روزگار» درباره دوستی ابراهیم گلستان با مختار پورشیرازی یا به قرار سجل «امیرمختار کریمپور شیرازی» است. کتاب درباره روایت گلستان از روزهای خیابان، روزهایی که «مردم» در دفاع از مصدق به خیابان آمده بودند و بر علیه شاه شعار میدادند، است. گلستان در «برخوردها در زمانه برخورد» از داستان ملی شدن نفت نوشت اما «مختار در روزگار» درباره مختار یکی از هزاران هزار حامی پرشور مصدق است. داستان با بازیگری مختار پیش میرود. سوژهها در تاریخِ گلستان یا تاریخنگاری گلستان انسانهای واقعی هستند که پا در لحظه تاریخ دارند و بیرون از آن نیستند. گلستان از رنج و درگیری و بالا و پایینهای مختار در زندگی مینویسد؛ «مختار»ی که در دفاع از مصدق میجنگد و بعد از ۲۸ مرداد که شاه تاج بر باد رفته را از نو به سر میگذارد، دستگیر میشود و حالا انگار باید پاسخ آن همه جنگیدنها را در خیابان بدهد و پاسخ هم میدهد، وقتی شب و روز شکنجه میشود، انقد شکنجه میشود که موهایش ظرف چند روز از برف هم سفیدتر میشود، و بعد هم در آتش میسوزد و دست آخر در مرگ نه آرام که فقط نفس نمیکشد و با درد در دوزخِ تاریکی خواب غرق میشود. وقتی خبر مرگِ مختار به دست حکومت شاه در شهر پیچید، راست یا دروغ این روایت دهان به دهان نقل میشد که «به دستور اشرف، ابتدا مختار کریمپور را با گلوله زدند و سپس پیکر نیمهجانش را آتش زدند و او را در میان شعلههای آتش سوزاندند و بدین ترتیب، دست به انتقامجویی از نیش قلم یک روزنامهنگار زدند که دیگر برای آزادی نجنگد.» پایان کار مختار که مرگ سیاه و غمانگیز او بود، در قلم گلستان نیامده و به قول گلستان «مختار» همان است که بود، همان است که میبینید [همان که ۴۰ سال پیش در لندن نوشتم و دیگر از دیدار آخرم با مختار در حیاطِ خانه مصدق که هنوز خانه بود و با گلولهِ دژخیمان ویران نشده بود، چیزی نگفتم]. گلستان از پایان مختار چیزی ننوشت، شاید چون توان نوشتن این همه واقعیت که درد داشت را نداشت و این واقعیت یا درستتر درد و رنجهای مرگِ مختار را به تاریخ سپرد. در کنار درد و رنجهای دیگر که در تاریخ انباشت شده و این بار شاید بعد از «انقلاب» نه از برآمدن خورشید و روز و آفتاب و بهار پیروزی که باید از سرمای زمستان و تاریکی و نکبت زندگی بنویسیم. از شکستها، تاریخ شکست؛ تاریخ شکست به اندازه خودِ واقعیت، حقیقت دارد. درد و رنج یعنی حقیقت وگرنه پیروزی و شادی چیزی جز رویا نیست؛ روایتِ گلستان هم از مختار چیزی جز شکست و شکستها نیست؛ حتی اگه تاریخ بعدها «مختار»ها را پیروز داستان خود معرفی کند. *امیرمختار کریمپور شیرازی (متولد ۴ بهمن ۱۲۹۹، روستای دهویه بخش رونیز شهرستان استهبان و کشته شده در روز ۲۴ اسفند ۱۳۳۲) شاعر، روزنامهنگار و فعال سیاسی هوادار مصدق و ملی شدن صنعت نفت ایران بود که پس از کودتای ۲۸ مرداد دستگیر و پس از مدتها شکنجه در زندان دژبان مرکز ارتش، در آتش سوزانده شد. @batarik
تقیزاده در خطابه اول انجمن مهرگان (آذر ۱۳۳۹) بزرگترین تکانِ ایران «برای شکستن طلسم جهالت و تعصب و عقبماندگی» را «طلوعِ مشروطیت» عنوان میکند که «فجر تمدن و بیداری» از آن تاریخ ساطع شده و وسعت مییاید. میگوید: «منظور من از تمدنی که غایت آمال (محدود) ما باشد، تنها باسوادی اکثریتِ مردم و فراگرفتنشان مبادی علوم را یا تبدیل عادات و لباس و وضع معیشتِ ظاهری آنها به عادات و آداب مغربی نیست.» تقیزاده درکِ «روح تمدن و فهم و پختگی و رشد اجتماعی و روح تساهل و آزادمنشی» را مدنظر دارد. برای رسیدن به این پختگی شرایطی را قید میکند که یکی از آنها احتراز از وطنپرستی کاذب است: «احتراز از وطنپرستی کاذب و بعضی ظواهر ملتپرستی افراطی که در ادوار اخیره در بین بعضی ملل شرقی شدت یافته و شبیه به غلات شعوبیه(۱) قرون اولای اسلامی است و آن را به زبانهای فرنگی شوونیزم گویند و به زبان خودمانی شاید آن را ملتبازی توان نامید و غالباً مبنی بر خودپرستی و خودستائی ملی است به افراط و دعوی مزیت و تفوق بر اغیار و برتری بر اقوام دیگر و غرور تعصبآمیز ملی -که منشا سرودها و حماسههای آلمان فوقِ همه در آلمان و ماییم که از پادشهان باج گرفتیم(۲) در ایران میشود- که افراط در آن به ناسیونال سوسیالیست آلمانی هیتلر تواند رسید و نه تنها دور از عقل و انصاف و عدالت است بلکه موجب مضرات عظیمهِ ملی و بینالمللی و خطرات و مولدِ خصومتهای افراطی بیجهت بین اقوام تواند شد. البته ملتدوستی معقول و معتدل مقتضای طبیعی اقوام است.» سیدحسن تقیزاده؛ مقالات تقیزاده، به همت ایرج افشار، جلد ۱۸، ص ۹۹ و ۱۰۰. (۱) یحتمل اشارتی هم به میرزا آقاخان کرمانی دارد، که مدعی بود «تمام علوم و تمدن اقوام دیگر عالم و حتی زبانشان» از ایران و فارسی گرفته شده است. تقیزاده اینها را «تعصبات شعوبی» مینامد. (مقالات، جلد ۱۸، ص ۷۶) (۲) شاید اشاره به شعری از ادیبالممالک دارد بهمطلع: برخیز شتربانا بربند کجاوه/ کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه.
حس تقیزاده در دهه ۴۰ به دنبال فروش کتابخانه خود بود تا با پول آن هزینه سفر و معالجه بیماریاش را بپردازد؛ تقیزاده سالها وزیر و وکیل و سفیر و سناتور و رئیس مجلس سنا و از همه مهمتر ایرانشناس و اندیشمند و متفکر برجسته بود، با این حال در سالهای پایانی زندگی وضعیت مالی خیلی بدی داشت چون در نهایت سلامت مادی و پاکدستی کامل زندگی کرد و اندوختهای نداشت (بیشتر نگران عطیه بود که هیچ سرمایهای برایش به ارث نگذاشته بود) و دولت و دربار هم میلی برای کمک به تقیزاده نداشتند، جمالزاده در نامه به ایرج افشار ۱۰ اردیبهشت ۱۳۴۱ نوشته: «خط دست عزیز شما درباره فروش کتابخانه حضرت آقای تقیزاده عز وصول بخشید؛ بهطوری که میفهمم این کتابخانه را به پنجاه هزار تومان معامله کردهاند و یقین دارم دو سه برابر آن قیمت دارد و این مرد بزرگوار به اقل قیمت رضایت داده است. عجبا که دولت ایران و خزانه مملکت ما به قدری فقیر باشد که از عهده تأدیه این قیمت برنیاید. باور نمیکنم و نمیفهمم منظور از اظهار این مطلب که چنین وجهی را نمیتوانیم بپردازیم چیست. اگر با فروشنده دشمنی و سابقه خصومتی داشتند فکر میکردیم که در پی بهانه میگردند که کمکی به آن مرد نشده باشد، ولی کس نیاید به جنگ افتاده. گمان نمیکنم این مرد دیگر در دنیا دشمن و بدخواهی داشته باشد و بلکه برعکس تصور میکنم که از شخص شاه گرفته تا وزیر دربار و نخستوزیر و وزیر فرهنگ و رئیس دانشگاه و رئیس دانشکده مایه نهایت تعجب من است که از عهدهی پرداخت قیمت برنیایند. باید دید گیر کار در کجاست. من به هر حیث یک کاغذ فعلاً به آقای دکتر [علیاکبر] سیاسی نوشتهام که در جوف همین پاکت است و استدعا دارم خودتان شخصاً برسانید و همین کاغذ مرا هم که به جنابعالی نوشتهام برایشان بخوانید و باز اگر راهحلی پیدا نشد، زودتر برایم مرقوم فرمایید تا فکر دیگری بکنم. شاید حاضر شوند که قسمتی از قیمت را نقداً بپردازند، بقیه را در رأس هر ماه در چند قسط بپردازند یا آنکه بانکی و یا ادارهای و یا حتی تجارتخانهای و یا بلکه شخصی از دوستان خلص آقای تقیزاده همه حاضر شود که این وجه را بپردازد و بعد با قسط از دولت دریافت دارد، نتیجه را زودتر به من خبر بدهید: آقای تقیزاده برای معالجه بنا بود به اروپا تشریف بیاورند و لابد منتظرند که این معامله انجام گیرد تا برای مخارج مسافرت و معالجه دستشان خالی نباشد. از شخص شما امتنان قلبی دارم که درین کار دلسوزی میفرمایید و کس بیکسان شدهاید، خدا به شما عوض بدهد». نامههای ژنو؛ نامههای محمدعلی جمالزاده به ایرج افشار: ص۱۴۷ و ۱۴۸.
مروری بر پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد به بهانه درگذشت #حبیب_لاجوردی؛ تکمیل پازل تاریخنگاری پهلوی با پروژه «تاریخ شفاهی ایران»
بخشی از نامه علامه محمد قزوینی به حسن تقیزاده درباره یادداشت تقیزاده در موضوع فرنگی شدن: «در "دوایر ایرانی" اینجا [یعنی اروپا] این مواضیع کاوه و مخصوصا آنچه مرقوم داشته بودید که ایرانی باید قلبا و جسما و روحا فرنگی بشود خیلی موضوع بحث و گفتوگو واقع شد و فورا مثل همه جای دنیا و در همۀ مسائل دو طریق شدند. بعضیها میگفتند حق با آقای تقیزاده است و بعضیها میگفتند که اگر چه در واقع حق با ایشان است ولی گفتن این مطلب به این صراحت خلاف احتیاط و خلاف سیاست است و من در هر مجلس که این گفتوگو میشد با کمال شدت طرف سرکار را میگرفتم و حق را به شما میدادم. نه برای اینکه حفظ الغیب سر کار را کرده باشم یا طرف سرکار را گرفته باشم. خیر. برای آنکه عقیدۀ خودم این است. دفاع از عقیدۀ خود میکردم و چون من اهل سیاست نیستم و «آمبیسیون»ی در ایران ندارم دیگر هیچ ملاحظهای از خلاف احتیاط یا برخوردن به کس نداشتم و ندارم و مباحثهای طویل در این خصوص کردیم و من سفت و سخت به نحو اشد از تعبیر شما این عقیده را دفاع میکردم و میدیدم که کمکم خیلیها به طرف من بالاخره میآیند. و من هزار دفعه تجربه کردهام که گفتن یک مطلب radical و خیلی advance همیشه به طور کمال صراحت و بدون هیچ پردهپوشی و احتیاط در عبارت و تعبیر صد مرتبه موثرتر است تا آن را در زیر هزار پردۀ کنایه و استعاره و احتیاطات ادا کردن. باید نترسید و این موضوع را تعقیب کرد که مثلا یک داس تیز به سرعت علفهای هرزۀ موهومات را از بیخ قطع میکند.» نامههای قزوینی به تقیزاده (ص ۱۹ و ۲۰) به کوشش ایرج افشار
معمای هویدا: زندگینامه سیاسی و مسئولیت روشنفکری افشین متین عسگری ترجمه حمیدرضا یوسفی بیوگرافی سیاسی به یک ژانر محبوب در ایران پس از انقلاب تبدیل شده است. شخصیتهای دولتی، رهبران احزاب سیاسی، دانشگاهیان و نویسندگان حرفهای مجموعه بزرگی از زندگینامهها، خاطرات، زندگینامهها و قصه/افسانههای نیمهزندگینامهای را عرضه کردهاند. هنگامی که جمهوری اسلامی در مقام «فاتح» خواستار گسست رادیکال از گذشته شد باعث ایجاد حس عمیق اضطراب و کنجکاوی در مورد همه چیزهایی شد که سرکوب، طرد و انکار شده بودند. با وجود این، یا شاید به دلیل این پالایش رسمی تاریخ، به نظر میرسد اشتهای بیپایانی برای کتابهای مربوط به دوران پهلوی (۵۷-۱۳۰۴) وجود دارد. به لطف واقعیتهای تیره و تار ایران پس از انقلاب، نه تنها رژیم قدیم، بلکه حتی سلطنت قاجار در تخیلات مردمی درخشش نوستالژیک گرمی پیدا کرده است. نوشتن زندگینامه سیاسی و زندگینامه مربوط به دوران پهلوی و جمهوری اسلامی اما از نظر سیاسی همچنان حساستر و از نظر روشنفکری خطیرتر است. محمدرضاشاه پهلوی بلافاصله پس از سرنگونی، پاسخ به تاریخ را نوشت (۱۳۵۹). این کتاب اگرچه که شرحی سادهلوحانه از دستاوردها و سقوط او بود و اهمیت تاریخی چندانی نداشت، اما آغازگر گونهای از «ادبیات انکار» بود که توسط طرفداران رژیم گذشته دنبال شد که مانند شاه، نقصهای رژیم و یا سهم خود را در شکستها انکار میکردند. «معمای هویدا» نوشته عباس میلانی، زندگینامه امیرعباس هویدا، باسابقهترین نخستوزیر شاه و دومین مرد قدرتمند ایران در دو دهه اخیر سلطنت پهلوی است. این کتاب تلاشی بلندپروازانه است که بهراحتی آن را میتوان بهعنوان برجستهترین نمونه در ژانر زندگینامههای سیاسی قرن بیستم ایران محسوب کرد. علاوه بر این، موضوع بحثبرانگیز، سبک جذاب و نثر خواندنی آن، این کتاب را برای مخاطبانی فراتر از دانشگاه نیز جذاب و قابل دسترس میسازد. آثاری از این دست لزوماً بحثبرانگیز و تحریکآمیز اند، اما کتاب میلانی به دلیل تأثیر بالقوهاش، بهویژه بر عموم غیرمتخصصان، توجه ویژهای را میطلبد. معمای هویدا در حالی که شایستگیهای زیادی دارد، اما در نهایت اثری ناامیدکننده و گمراه کننده است؛ چراکه میلانی مقادیر زیادی از تعصب و جانبداری سیاسی را در بازسازی تاریخی خود بهکار برده است. https://www.radiozamaneh.com/717557/
کسروی و مسئله «اروپائیگری» «اروپا در اين يكی دو قرن در نتيجه اختراعات خود مغز تمدن را از دست داده است. از صنايع تا آسايش جهانيان فاصله بسيار است. من اين پيام را به سراسر شرق میدهم: اروپا راه رستگاری را گم كرده و در بيابان گمراهی سرگردان است و شما كه به سوی آن میدويد، همچون او گمراه و سرگردان خواهيد بود». کتابچه «آئین» به قلم احمد کسروی در دو بخش در سالهای ١٣١١ و ١٣١٢ نوشته شده است. کسروی در دورهای که تلاش برای «غربی» شدن و به سمت «غرب» حرکت کردن و در قافله تمدن «نو» قرار گرفتن در میان نخبگان و روشنفکران ایران یک امر ضروری و آنی بود، بر انتقاد جامع از مشی غربی و زندگی غربیان (اروپائیگری) میپردازد. به زعم کسروی غرب در مسیر پیشرفت دچار خطاهای بسیاری شده است که جوامع شرقی باید نسبت به تکرار چنین خطاهایی بپرهیزند تا به مشکلات و گرفتاریهای آنان و حتی بدتر از آن مبتلا نشوند. در دوره پسامشروطه و روی کار آمدن دودمان پهلوی که تقیزاده به نمایندگی از جریان روشنفکری بر ضرورت تغییر و دگرگونی نه تنها ساختار سیاسی، بلکه ساختار اجتماعی/آموزشی و فرهنگی جامعه ایران بهویژه با در نظر گرفتن آنچه در غرب اتفاق افتاده است، تاکید میکند، کسروی با نقد تجربه غرب، بر قرار گرفتن در مسیر «اروپائیگری» و تقلید از آن هشدار میدهد. کسروی در «آئین» نه تنها نگران ایران و جوامع شرقی، بلکه حتی نگران سراسر جهان است. او مینویسد «جهان چنين حال بدي هرگز نديده بود. روشي را كه اروپا براي زندگي برگزيده... عاقبت بسيار شومي دارد. جهان از بيرون آراسته و زيبا ولي جهانيان از آسايش و خرسندي بيبهرهاند...». کسروی ميپرسد كه آيا از اختراعهايي چون اتومبيل، راهآهن، هواپيما، تلگراف، سينما، راديو «زحمت آدميان در زندگي كمتر شده است؟ فسوسا كه نه! دريغا كه نه!» برعكس، در نتيجه اين اختراعها و تبديلهايي كه ناچار در زندگي پديد آمده... دسته انبوه جهانيان آن سختي و رنج را كه امروز دارند هرگز نداشتهاند». اهمیت کتابچه «آئین» از این جهت است که در واقع با نقد کسروی مسیری انتقادی در مواجهه با اخذ تجدد غربی و بهطور مشخص پروژههای مدرنیزاسیون شکل میگیرد و بعدتر در پهلوی دوم تبدیل به یک مسئله مهم و محوری میشود.
آیا دولت ِ جا غمِ انسان دارد؟ جا و منفعت دولت حمیدرضا یوسفی دیشب توییت کردم که محمدرضا پهلوی «غمِ» انسان یا بهتر بگم مسئله «انسان» "The human problem" داشت. نه فقط محمدرضا پهلوی که مسئله تنها شخص او نیست و خیلی فراتر از یک فرد است؛ مسئله در واقع به چگونگی رابطه دولت با «جمعیت» خود در یک بازه زمانی مشخص برمیگردد که میتوانیم این رابطه را با جامعهشناسی دولت توضیح دهیم. ما در پهلوی دوم به ویژه از سالهای ۳۲ به بعد با بازیگری دولتی سروکار داریم که به دنبال بهبود زیست اجتماعی-اقتصادی (بهداشت، آموزش و پرورش، معیشت، بالا بردن سطح سرمایه فرهنگی و..) انسانِ درون قلمرو سرزمینی خود است. در واقع مسئله دولت دستیابی به مقوله «رفاه» برای انسان بود و اتفاقاً هر شکلی از تحقق رفاه، در بلندمدت به بقا خودِ دولت کمک میکرد. دولت در پهلوی –بهطور مشخص در پهلوی دوم در دو دهه ۳۰ و ۴۰- با توجه به استراتژی خود که پروژه انقلاب سفید هم در درون همین استراتژی تعریف میشود، درگیر با «انسانِ ایرانی» بود و میخواست انسان ایرانی زندگی با کیفیتی -یا به قول خودِ محمدرضا پهلوی طراز اول- نسبت به قبل داشته باشد، تا در نهایت سلطنت پهلوی دوام پیدا کند و تاج و تخت شاه از بین نرود (مثلاً نگاه کنید به دو کتاب ماموریت برای وطنم یا انقلاب سفید و سخنرانیهای شاه در اوایل دهه ۴۰- نه فقط شاه که کلاً پروژه دولت این بود). حالا اما اینکه آیا دولت توانست این رفاه را ایجاد کند یا نه موضوع ثانویه است. در یک جواب کوتاه باید گفت «نه» نتوانست و در نهایت در ۵۷ کار پهلوی تمام شد و دولت سقوط کرد "The fall of the state" یا به قول غلامرضا افخمی دچار "Thanatos on a national scale" شد. اما این «نه» چرا نتوانست خود دلایل ساختاری زیادی دارد و نمیشود خیلی سرسری از آن گذشت و در جای خود به توضیح مفصل نیاز دارد. اما با روی کار آمدن جا، ما با تولد دولتی سروکار داریم که نه منافع عمومی که در واقع تنها به دنبال تامین منافع صاحبان قدرت در درون ساحت خود بود؛ در واقع ما در جا با دولتی سروکار داریم که به زبان ساده «بیخیال» همه آن چیزی شد که ما «مردم» از لحظهِ مشروطه تلاش کردیم سوار بر دولت کنیم: تلاش کردیم دولت قانونمند باشد. دولت دموکرات باشد. دولت، دولت توسعه باشد و.. اما در جا دولت تقریباً از زیر بار همه این خواستهای مردمی شانه خالی کرد. دولت در جا، دولت «منفعت» شد "benefit of state"؛ منفعت گروه سیاسی که در درون دولت از ۵۷ به بعد عنان همه امور را از نظامی و سیاسی بگیر تا اقتصادی و اجتماعی در دست گرفت. در واقع در جا ما به تعریف مشخصی از دولت "state" برگشتیم. تعریف مشخصی که ماکس وبر از دولت ارائه میدهد. وبر شاید خیلی دقیقتر از مارکس - که دولت را بیشتر به میانجی تاکید بر مناسبات سرمایه توضیح میدهد- اینگونه تعریف میکند، به زعم وبر «دولت [مدرن] یک جامعه سیاسی است که پیروزمندانه موفق شده ابزار اعمال خشونت (زور) مشروع را در درون یک قلمرو معین از آن خود کند.» امروز دقیقاً دولتِ جا به معنای واقعی کلمه همین است؛ امروز ما با دولتی سروکار داریم که تقریباً هیچ کاری غیر از این تعریف کلاسیک وبر انجام نمیدهد. قانون، دموکراسی، توسعه، آزادی سیاسی و اجتماعی، توانمند کردن اقتصاد، ارتقا آموزش و پرورش و.. هیچ کدام از این امور دیگر برای دولت هیچ اهمیتی ندارد و دولت سراغ این امور نمیرود. دولت در دوره حاکمیت جا به معنای واقعی "pure" شده؛ دولت "Real" شده است. در نتیجه ما امروز فقط با دولتی سروکار داریم که تنها کارویژهای که دارد تامین منافع گروه حاکم در درون خود است؛ و دولت در تعریف مشخص و به معنای واقعی «دقیقا»ً یعنی همین. مسئله در هر لحظه فقط و فقط تامین منفعتِ خود دولت است. دولت هم نه فقط به معنای حکومت “Government” مثلاً حکومت رئیسی یا حکومت روحانی، دولت به معنای وسیع کلمه یعنی "state"؛ ساختار قدرت سیاسی. با این تعریف، در هر لحظه باید بپرسیم «منفعت دولت» یا به بیان دقیقتر منفعت گروه حاکم در درون دولت چیست؟ دولت براساس منفعت خود امروز دست به چه اقدامی میزند؟ بر همین اساس شاید دیگر برای دولت هیچ کدام از این اعتراضها و درخواستهای امروز «مردم یا ملت Nation» اهمیتی ندارد و تا آنجا که در توان داشته باشد، از طریق ابزارهای سرکوب، دست به «نفی» انسان میزند. دولتِ جا مدام مشغول به تعریف سیاستها و سازوکارهایی است که منافع خود را تامین کند و برای انجام این کار اگر لازم باشد «حمام خون» نیز به راه میاندازد، کما اینکه ما امروز به ویژه از ۹۶ به بعد (قبل از ۹۶ بماند) با استمرار دائم این حمام خون طرف هستیم و این حمام خون بهنظر میرسد که فعلاً ادامه خواهد داشت و نباید به چنین جملههای عوام فریبانهای همچون «تا وقتی زنده هستم اجازه نمیدهم مردم از این گرانی آسیب ببینند.» هیچ توجهی کرد.
کوتاه درباره یک کتاب؛ یک چاه و دو چاله و مثلاً شرح احوالات جلال آلاحمد خیلی تصادفی کتاب «یک چاه و دو چاله و مثلاً شرح احوالات» رو از جلال خوندم (کل کتاب کمتر از ۸۰ صفحهست و برای اولین بار در سال ۱۳۴۳ در تهران منتشر میشه). کتاب با اینکه در برخورد اول کاملاً چرند بهنظر میرسه، اما وقتی بیشتر درگیر کتاب میشی، از قضا خیلی هم خوندنیه، حداقل برای یک بار. لغزشهایی که در جریان زندگی برای جلال اتفاق میافته و براساس این لغزشها بنا داره که خودش رو ملامت کنه. جلال تو این کتاب در واقع سه داستان از زندگی خودش روایت میکنه که براش به قول خودش اتفاقها و تجربه بدی بودند. اولین اتفاق که جلال به عنوان «چاه» -مثلاً از همه بدتر- ازش نام میبره، برخورد با همایون صنعتیزاده -مباشر بنگاه فرانکلین- (داستان کتابسازی و ترجمه برای یک سناتور با همراهی سیمین دانشور) بود و دو چاله که یکی ابراهیم گلستان و دیگری ناصر وثوقی بود؛ که داستان برخورد با گلستان (چاله اول) که از درایت و زرنگبازی و کلاً ویژگیهای شخصیتی گلستان میگه که در واقع با شاه فالوده نمیخوره و خدا رو بنده نیست، خیلی جالب و خوندنی است. حالا جدا از نثر و روایت ادبی و کلاً زبونبازی جلال، شاید نکته اصلی کتاب اینجاست که جلال این سه داستان کوتاه رو در قالب یک کتاب مینویسه تا به دلیل داشتن این تجربههای بد، خودش رو به نوعی تنبیه و مورد شماتت قرار بده، اما در جریان بازگو کردن روایتها، قضیه کاملاً برعکس اتفاق میافته و جلال با تازیانه (انتقامگیری شخصی) به جان صنعتیزاده، گلستان و وثوقی میافته. بخش آخر کتاب هم (مثلاً شرح احوال) جلال خیلی خلاصه شرحی از اتفاقهای زندگی خودش ارائه میده. کلاً این شبه کتاب رو میشه کمتر از یک نیمروز خوند و ازش گذشت، چون تقریباً هیچ ماندگاری و نکته قابل ارجاعی نداره، ولی باز به یه بار خوندنش میارزه. اردیبهشت/ ۱۴۰۱ #جلال_آل_احمد
دو. اگرچه هویدا که به قول ماروین زونیس دست چپ شاه بود و با اینکه در ۱۳ سال نخستوزیری در لحظاتی هم در لفافه به شاه نه گفت، ولی جز مردانی از دهه ۴۰ به بعد برای شاه بود که مقام سلطنت رو به نفع عدم بازیگری و تاثیرگذاری قوه مجریه بیش از پیش پررنگ کرد. برخلاف روایت جریان سلطنتطلب امروز، هویدا نه نخستوزیری مقتدر که مجری اوامر ملوکانه بود و دوره طلایی دهه ۴۰ نه به بازیگری هویدا و پاتریمونیالیسم شاه، که ریشه در تغییر و تحولات اجتماعی و اقتصادی داشت که از اواخر دهه ۲۰ آغاز شد و در دهه ۳۰ ادامه پیدا کرد و در دهه ۴۰ به بار نشست. /پایان
یک. با روی کار آمدن منوچهر اقبال در دهه ۳۰ عملاً فرآیند آغاز قدرتزدایی از نخستوزیری کلید خورد. سیاست حذف مصدق و جبهه ملی از یک سو و به حاشیه رفتن حزب توده از سوی دیگر و بعدتر حذف فضلالله زاهدی، به تحقق قدرتیابی بیشتر شاه و نهاد سلطنت در برابر دستگاه اجرایی/قوه مجریه کمک کرد. به زعم اقبال «ایران بدون سلطنت دوام پیدا نمیکند و قوه مجریه و قوه مقننه باید در خدمت اوامر عالی شاه در مقام حافظ ایران زمین باشد.» به همین منظور نخستوزیری باید دستِ شاه باشد و به شاه برای ساخت ایران مدرن کمک کند؛ ایران بدون شاه، ایران مدرن نمیشود. بعد از اقبال، جعفر شریف امامی، -به استثنا علی امینی که وصله ناجور و در پیوند با سنت مشروطه بود- اسدالله علم، حسنعلی منصور –البته ساز مخالف هم میزد- و بهطور مشخص هویدا تلاش کردند دستِ شاه باشند و دستگاه قوه مجریه را برای ساخت ایران مدرن تماماً به خدمت سیاستهای شاه درآورند. با سقوط دولت امینی و روی کار آمدن علم، قدرتزدایی از مقام/نهاد نخستوزیری بیش از پیش سرعت گرفت. علم دو کار مهم انجام داد: یک) تصمیمگیری در امور حکومت را از نهاد نخستوزیری به نهاد سلطنت منتقل کرد و دوم) عنان پروژه انقلاب سفید را از دست حکومت درآورد و به دست شاه داد. پروژه انقلاب سفید به پروژه انقلاب شاه و ملت تغییر نام داد. بعد از علم، کار به دست تکنوکراتهای نسل جدید (کانون مترقی و در ادامه ایران نوین) افتاد که بیشتر درگیر تخصص بودند تا سیاست، دقیقاً موضوعی که مدنظر شاه بود. حکومت باید ماشین ساخت ایران در جهت تحقق مدرنیزاسیون به فرمان اعلیحضرت باشد و نه چیزی بیشتر. روی کار آمدن منصور با همین هدف صورت گرفت، ولی منصور همزمان میل به قدرت بیشتر هم داشت. همین میل به قدرت بیشتر، زمینه حذف منصور را از ساخت قدرت سیاسی فراهم کرد. شاه به دنبال حذف منصور بود و گلوله محمد بخارایی –از اعضای موتلفه- در بهمن ١٣۴٣ ناخواسته هدف شاه را به کرسی نشاند. منصور به قتل رسید و هویدا –وزیر دارایی منصور- به دستور شاه مقام نخستوزیری را تصاحب کرد. با روی کار آمدن هویدا، شاه مطمئن بود دیگر هم میتواند سلطنت کند و هم حکومت. در واقع مرگ منصور و روی کار آمدن هویدا، مرگِ خواستِ مشروطه که «شاه باید سلطنت کند و نه حکومت» را هم دامن زد. هویدا در زمان تصدیگری خود، زمینه قدرتیابی مقام سلطنت را فراهم کرد و میخ آخر بر تابوت مشروطه را کوبید. خود او در ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ در دادگاه انقلاب گفت: «من یک ھماھنگ کننده بودم، نه نخستوزیر.» به قول عالیخانی، هویدا بیشتر مدیر مسئول دفتر شاه بود نه نخستوزیر. هویدا در دادگاه گفت: «اینگونه که شما صحبت میکنید، انگار من پادشاه بودهام. پادشاه طبق قانون اساسی، رئیس قوه مجریه بود و ما ھمه از او اطاعت میکردیم. اگر میگویید من به عنوان نخستوزیر باید کنار میرفتم و ادامه نمیدادم حق با شماست. البته اگر من نمیکردم کسی دیگر میکرد.» وقتی منصور در بیمارستان آخرین نفسهایش را میکشید، هویدا در دیدار با محمدرضا پهلوی از پیشنهاد مقام نخستوزیری سر باز زد و گفت: «نمیتوانم.» و شاه در جواب گفت: «میتوانی و خودمان یادتان خواھیم داد.» شاه که در مصاحبه مطبوعاتی گفت هویدا نخستوزیر موقت است و صحبت از «دولت محلل» بود، اما با این حال این دولت محلل ۱۳ سال دوام پیدا کرد. محمدرضا پهلوی یک سال بعد گفت: «ھویدا موجبات کامل رضایت مرا فراھم ساخته و من از این لحاظ به خود تبریک میگویم.» بله شاه درست میگفت، چون هویدا عملاً گوش به فرمان شخص اعلیحضرت بود و برای ماندن بیشتر در قدرت، خیلی اهل زدن ساز مخالف نبود. هویدا در دوران حکومت خود به دنبال سیاست نبود و سیاست را تماماً به مقام شاه سپرد و شاه از این بابت کاملاً خوشحال بود. هویدا آب پاکی را بر سنت مشروطه ریخت و بر تلاش احمد قوام و محمد مصدق و علی امینی که میخواستند شاه از مرز سلطنت بیرون نیاید، خاک پاشید. در واقع هویدا وفادار به شاه بود و همین وفاداری بقای حکومت او را برای ۱۳ سال تضمین کرد. شاه یک بار به امینی گفته بود «من یا باید حکومت کنم یا میروم... من شاه انگلیس و شاه سوئد و اینھا نیستم. در حقیقت نخستوزیر باید مجری حرفھای من باشد.» شاه بعد از وقایع ۲۸ مرداد فهمید که اگر حکومت نکند، سلطنت را هم از کف میدهد، پس به دنبال به چنگ آوردن حکومت هم رفت. ادامه 👇🏾
زمینههای تقویت قدرت شاه با آغاز روی کار آمدن منوچهر اقبال س- وقتی که به این تاریخ ۲۰ سال اخیر ایران [تا سقوط سلطنت] نگاه میکنیم و یکی از چیزهایی که مشاهده میشود این است که تدریجاً آزادی مطبوعات تقلیل پیدا کرد، قدرت قوه مقننه محدودتر شد و قوه مجریه هم قدرتش تا یک حدی منتقل شد به مقام سلطنت. یکی از به اصطلاح نقاط عطفی که بعضیها مطرح میکنند، [این است که] میگویند که واقعاً آغاز این انتقال قدرت از نخستوزیر به مقام سلطنت در زمان دکتر [منوچهر] اقبال بود. با توجه به اینکه سرکار در آنموقع در جریان بودید و ناظر بودید تا چه حدی این حرف صحیح است و تا چه حدی غلط است؟ ج- والّا آقای دکتر اقبال البته جزو کسانی بود که خیلی به مقام سلطنت اعتقاد داشت و معتقد بود که در ایران به هر حال باید سلطنت همیشه [باید] با قدرت وجود داشت باشد و الّا اداره مملکت کار مشکلی است. به همین دلیل او نسبت به مقام سلطنت تسلیم بود و [ضمن] هزاران صفات خوبی که مرحوم دکتر اقبال داشت یکی از ایرادهایی که خب به ایشان وارد بود این بود که در مقابل مقام سلطنت ضعیف است. ولی نخستوزیرانی هم که بعد از ایشان آمدند نشان دادند که در آنها هم همان [ضعف در برابر شاه] هست و [مساله] تغییری نکرده. خب تنها میشود گفتش که آقای دکتر مصدق و آقای دکتر [علی] امینی یک مقدار این وضع را نداشتند. دکتر مصدق که خب به نحو فوقالعادهای ولی خب دکتر امینی [هم اینطور نبود]. ولی بقیه نخستوزیرانی که بعد از دکتر اقبال آمدند مثل آقای [اسدالله] علم، مثل آقای [حسنعلی] منصور، مثل آقای [جعفر] شریفامامی اینها همه در همان حد بودند. یعنی باید قبول کرد واقعیت را که شرایط طوری بود که حقیقتاً مقام سلطنت در همه کارها دخالت میکرد. و این [نخستوزیر]ها هم اگر آن واقعیت را قبول نمیکردند ادامه کار نمیتوانستند بدهند. و از ایشان تسلیمتر [در برابر شاه] فرض کنید آقای هویدا بود آقای علم بود. و ایراد اصلی که البته خب به ایشان وارد است مخصوصاً یک نمونه که در مجلس شورای ملی چون من طرفدار دکتر اقبال هستم این عیب او را هم باید قبول کنم بگویم که [زمانی که در مجلس] دولت [اقبال] را استیضاح کرده بودند، از ایشان پرسیدند گفتند من باید بروم از اعلیحضرت بپرسم بعد بیایم به مجلس جواب استیضاح را بدهم. چندین بار هم من این مسائل را با ایشان صحبت کردم ولی ایشان میگفتند که با اوضاع و احوال این مملکت مقام سلطنت به هر حال، از مسئولیت درست است [که طبق قانون] مبری است، ولی وضع مملکت جوری است که مردم مقام سلطنت را به عنوان حاکم قبول دارند. خیلی از مردم. بنابراین اگر در مملکت ما همانطور که قانون اساسی ما مقرر داشته و مدون است و وجود دارد [مبری بودن شاه از مسئولیت] واقعاً اجرا میشد شاید ما به این روز نیفتاده بودیم. امروز باید حقیقت را قبول بکنیم که همین اشتباهات که همۀ ما حقیقتاً باید قبول بکنیم هرکدام به سهم خودمان مقداری اشتباهات را مرتکب شدیم که مقام سلطنت اینقدر در ایران قوی شد و بالاخره خود همین قدرت موجب سقوط رژیم شد دیگر. شاید اگر مثلاً مطبوعات قدرت داشت، خیلی از تندرویها جلویش گرفته میشد. اگر مجلسین [شورای ملی و سنا] قدرت داشتند خیلی از تندرویها جلویش گرفته میشود. ولی نه به آن [صورت] سیستم هرجومرج که اصلاً نشود کاری بکند. چون در ایران میدانید هروقت که، مثلاً روزهای بعد از شهریور [۱۳۲۰ و سقوط رضاشاه] را میبینیم وقتی مطبوعات خیلی قدرت داشتند مجلسین خیلی قدرت داشتند هیچکاری نمیشود انجام بشود. در این فاصله زمانی [که محمدرضا شاه قدرت را در دست گرفت] کارهای مثبت در ایران خیلی انجام شد. حالا ببینیم که این کارهای مثبتی که در ایران انجام شد این بیشتر به صلاح مملکت است یا اینکه میشد به شکلی آن آزادیها را حفظ کرد به شرط اینکه یک کار مثبت انجام داد. این یک خرده به نظر من قابل بحث است و این ایراد به نظر من [وارد] است. بخشی از مصاحبه مصطفی الموتی (۱۳۰۶ - ) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار سوم تاریخ مصاحبه: ۱۹ اسفند ۱۳۶۱ مصاحبه کننده: حبیب لاجوردی
یک پیشنهاد درباره بختیار: مستند رادیویی شاپور بختیار از کیوان حسینی رو در رادیو فردا از دست ندید؛ تمیز و کار شده و درست. مخصوصاً تو تعطیلات عید، بهترین فرصته برای گوش دادن بهش: ۱. قسمت اول: خان لر ۲. قسمت دوم: اختلاف با جبهه ملی ۳. قسمت سوم: ۳۷ روز در دولت ۴. قسمت چهارم: ۲۲ بهمن ۵. قسمت پنجم: رابطه با صدام
ملی شدن صنعت نفت؛ آیا رزمآرا میتوانست سرنوشت دیگری برای «نفت» رقم بزند؟ حمیدرضا یوسفی: پس از رد قرارداد الحاقی گس–گلشائیان از سوی کمیسیون نفت، سپهبد حاجیعلی رزمآرا توانست موافقت انگلیس را در موضوع اصل تقسیم سود براساس ۵۰-۵۰ کسب کند، ولی هیچگاه به شکل علنی درباره این توافق صحبت نکرد. اگر رزمآرا این موضوع را پنهان نمیکرد، شاید نه فقط ترور نمیشد، بلکه ملی شدن نفت نیز به شکل دیگری تحقق پیدا میکرد. 📌https://www.radiozamaneh.com/494689