از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
در حضر و در سفر رمانهای در حضر و در سفر به ترتیب انقلاب اسلامی و زندگانی تبعیدیانی که در تلاش مبارزه با نظام برآمده از انقلاب هستند، تصویر مینماید. مهشید امیرشاهی در باره ارتباط این دو کتاب میگوید: «اختلافاتی که از نظر سبک نگارش و زمان روایت داستان وجود دارد این دو اثر را از حالت جلد اول و دوم یک اثر واحد خارج میکند. به علاوه در در حضر قهرمان یا ضد قهرمان رمان نفس حادثه انقلاب است و نقش آدمها نقشی گذراست، در حالیکه درسفر فقط بر شخصیتسازی استوار است و سیمانی که این شخصیتها را در کنار هم نگاه میدارد فضای تبعید است؛ ولی به هر حال راوی در سفر همان راوی در حضر است، همان زن نویسندهای است که انقلاب را از نزدیک دیده و حالا دور از وطن زندگی میکند. اگر در در حضر خشم راوی است که احساس غالب بر محتوای کتاب است در در سفر طنزش جانشین آن خشم شده است.»
در سفر مهشید امیرشاهی در سفر در واقع آلبوم عکسی است در خاطره راوی کتاب، بیشتر از ایرانیان – از تبعیدی و ساکن گرفته تا مسافر و مهاجر و تاجر – و اینجا و آنجا تصاویری از غیر ایرانیان که به قول نویسنده اثر جملگی «چون نقشهایی در فانوس خیال گردان» درآمد و شدند. داستان کتاب از یک خاکسپاری شروع و به خاکسپاری دیگری ختم میگردد. نگاه تیزبین نویسنده بین ابتدا و انتهای کتاب چهرههای پرشماری را که هر کدام در حقیقت منعکسکننده یکی از ابعاد تبعید است، طی رفتوآمدی دائم بین تراژدی و کمدی، در پیش چشم خواننده مینشاند.
بحران دولت یا وضعیت انقلابی؟ آیا انقلابی نامیدن وضعیت امروز ایران، نسبتی با واقعیتِ مادی و تکثر تنشهای موجود در آن دارد؟ این یادداشت ملاحظهای انتقادی درباره «انقلابی» نامیدن رویدادهای امروز ایران است. https://www.radiozamaneh.com/736478/
در حضر؛ توصیف یک سال از انقلاب اسلامی است که با «جمعه سیاه» شروع میشود و تا گروگانگیری در سفارت آمریکا پیش میرود. دقایق انقلاب و دغدغههای زندگانی روزمره مردمی که در کشاکش حوادثند در این رمان در هم تنیده شده است.
«صبح بر مزار شهدای ۲۸ مرداد و سپهبد زاهدی گل گذاشتم. فاتحه[ای] هم در آرامگاه شاهنشاه فقید خواندم... اما عجب این بود که بر سر مقبره زاهدی بانی کودتای ۲۸ مرداد و ساقط کننده مصدق مگس هم پر نمیزد. یاللعحب از این مردم ابنالوقت». یادداشتهای روزانه اسدالله علم ۲۸ مرداد ۱۳۵۲
مروری بر کتاب «فراملیگرایی در اندیشه سیاسی ایران؛ زندگی و زمانه احمد فردید» اثر علی میرسپاسی افشین متین عسگری ترجمه: حمیدرضا یوسفی
فیلسوفی با کاریزمای سیاسی مصاحبه علی میرسپاسی با داریوش آشوری ترجمه: حمیدرضا یوسفی
فردید؛ واپسگرا خشونتطلب صادق هدایت در نامه به حسن شهید نورایی از فردید به عنوان موجودی «ضعیف و کلهخشک» نام میبرد که دیدار با او «یهجور تفریح برای ما شده است.» امروز ۲۵ مرداد سالروز درگذشت احمد فردید «فیلسوف شفاهی*» است که «فره ایزدی» را پیش از انقلاب ۵۷ در محمدرضا پهلوی دید، اما بعد از انقلاب و پیروزی انقلابیون اسلامی و دستیابی آنها به قدرت سیاسی، به قول احسان نراقی آنچنان به سرعتِ برق و باد تغییر موضع داد که دو دستی فره ایزدی را به آیتالله خمینی تقدیم کرد. به سیاق هایدگر –استاد اعظم خود که درباره او میگفت: «بعد از سی سال مطالعه میگویم هایدگر جهت فکرش همین جهت جمهوری اسلامی است»- منتقد غرب و هر شکلی از تکنولوژی مدرن و حاکمیت «مدرنیته» بود. به همین دلیل نه فقط غرب، که حتی دوستدار و مدافع کاربست تجربه تمدن غربی برای او «نجسِ» مطلق بود. فردید طرفدار اعمال خشونت حداکثری نسبت به هر آن کسی بود که به زعم او ساز مخالف میزد یا نسبت به دین و ارزشهای اسلامی نگاه انتقادی داشت -بماند که به قول برخی از آشنایان و شاگردان او پیش از انقلاب، فردید هیچ «باور دینی» مخصوصاً اعتقاد به نقش ایدئولوژیک دین نداشت. در بیان فردید هر آن کس که از غرب صحبت میکند و دل به غرب میبندد، یا ماسون است و یا یهودی که باید «حذف» شود؛ به هر شکلی، حتی حذف فیزیکی که برای حاکمیت اسلامی نه تنها قابل توجیه است بلکه توصیه هم میشود. تجویز او برای حفظ و تقویت دولت اسلامی در مقام معجزه آسمانی نفی تجربه شوم غرب و خط بطلان کشیدن بر مدرنیته افسارگسیخته، اعمال خشونت قهری بود. دولت اسلامی باید دست به اعمال خشونت بزند و حتی یک قدم هم پا پس نکشد. غرب ویروس است و «تجددگرایی» اگر به حیات حکومت اسلامی و جامعه دینی نفوذ کند، مثل موریانه بافت اعتقادی و ارزشهای اسلامی را از تو میخورد. همین فهم از خشونت و کاربست آن توسط دولت، که فردید وقت و بیوقت برای دولت مردان اسلامی تجویز میکرد، باعث شد او به عنوان «تئوریسین خشونت» معرفی شود. این روزها ترور و سوء قصد به جان «سلمان رشدی» یاد احمد فردید را زنده میکند که برای حذف مخالف، هیچ ابایی از بهکارگیری خشونت برای نفی دیگری نداشت. *فردید به مباحثات تلفنی مفصلِ هزار ساعته معروف است. او در دوران حیات طولانی خود هیچ اثری منتشر نکرد. برخی از منتقدان وی معتقدند که دلیل این امر تغییر جهتهای مکرر فکری او بوده و اینکه او مایل بود مدرک مکتوبی نزد کسی نداشته باشد تا بتواند افکارش را مکرراً نفی کند.
*متحیرم که چه عرض کنم. مجلس شورای ملی نمایش غریبی از خود میدهد. آنچه در روزنامهها ملاحظه میفرمایید نمونهی خیلی ضعیفی از حقیقت است. بیرون مجلس هم نعوذ بالله، آنچه به تحقیق میتوانم عرض کنم این است که امروز مجلس شورای ملی نماینده حقیقی و مظهر کامل ملت ایران است، اما حقیقت ملت ایران را اگر از حیث مدارک و مشاعر یک اندازه اطلاع دارید، از حیث صلاح و فساد نمیتوانید تصور کنید و به وهم درآورید. بنده هم از عهده بیان برنمیآیم. چیزی که منظور نیست حتی در اخیار مصلحت و بهبودی حال مملکت و ملت است. *میفرمایید در این مدت کسی به فکر من نیفتاد. بفرمایید کسی به فکر چه افتاد؟ آنچه من میبینم در این مملکت همهکس از اعلی و ادنی بدون استثنا (یعنی اگر استثنایی باشد همان در حکم النادر کالمعدوم است) وجههی همتش تحصیل مال است و بس. آنهم گویی ملتزم شدهاند از غیر مجرای صحیح باشد و انصاف این است که از مجرای صحیح میسر نمیشود، مگر اینکه شخص به قوت لایموت قانع شود؛ آنهم باز نه برای همهکس. *یگانه وسیلهی تحصیل شغل و مقام و هر مقصود دیگر، امروز دستهبندی و انتریگبازی و شارلاتانی است. تا آنجا که معلم شدن و حتی رد و قبول شاگردان در امتحانات از روی دستهبندی و به ملاحظات شخصی [مربوط] میشود. *وزرا به قول عوام مثل پیراهن و زیرجامه عوض میشوند و هر وزیری که عوض میشود و بر سر کار میآید، اجزای ادارات را بیرون میکند و یک دسته تازه از قوم و خویشهای خود یا دوستان یا کسانی که با او برای وزیر شدنش در دسیسهکاری شریک بودهاند، بر سر کار میآورد؛ بیهیچ مناسبتی. *تجار و کسبه دست از کاسبی برداشته و سیاستمآب شده و منظور واحد از سیاستمآبی این است که از این نمد کلاهی داشته باشند. هرچه آخوند و ملا هست میخواهد یا در ادارات مستخدم باشد یا مستمریخور باشد. *حضرتعالی میدانید که قحطالرجال امروزی ما نتیجه آن است که در دوره ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه از لیاقت اشخاص صرفنظر کرده و هوسناکی اولیای مملکت، مدار امور بود. حالا به مراتب بدتر شده و فقط انتریگ و دسیسه و دستهبندی و فحاشی و بستگی به مقامات مقتدرهی خارجی و داخلی میزان پیشرفت مقصود است و بنده پیشبینی میکنم که اگر امر بر همین منوال بگذرد، تا ده پانزده سال دیگر معلومات ایرانیها به درجهای برسد که یک نفر آدم قابل مخاطبه و مصاحبه یافت نشود و اعضای ادارات، همه اشخاصی باشند که پانزده سال قبل، قابل مهتری و جلوداری شمرده نمیشدند. *سست عنصری و سبکسری ما به جایی رسیده که از یک طرف جراید جدیدالتاسیس ما به مناسبت احوال روسیه موسوم به «طوفان» و «آتشفشان» و «احشویروش» میباشند (به مناسبت اینکه وزیر مختار روس یهودی است)، از طرف دیگر آخوند و ملا و روضهخوان، منکر مدارس جدیده شده، میخواهند درِ آنها را ببندند و روزنامهای را که برای نسوان طبع میشود توقیف کنند؛ مختصر خر بازار غریبی است. *وقتی که من از طهران به اروپا مسافرت کردم، اوضاع معنوی مملکت صد درجه بدتر از آن بود که حضرتعالی مشاهده کرده بودید. چون به طهران مراجعت کردم، هزار درجه از آن هم بدتر شده بود. حرکت قهقرایی، مثل قوه ثقل به قانون تصاعدی سریع میشود و خدا عاقبت آن را خیر کند. بنده که عقلم نمیرسد که چگونه تصور نجاح و فلاحتی برای این قوم میشود کرد. فقط امیدی که میتوانم به خود بدهم این است که همانطور که برخلاف قواعد عقلی تاکنون این ملت و دولت باقی مانده -اگرچه به کثافت و فضاحت- باز هم بماند، یا بهبودی یابد و الا در جبین این کشتی نور رستگاری نیست. منبع: سیاستنامه ذکاءالملک، به اهتمام ایرج افشار و هرمز همایونپور (چاپ اول ۱۳۸۹ انتشارات کتاب روشن)، ص ۹۷ -۱۰۰. *نامههای فروغی به تقیزاده در کتاب نامههای تهران؛ شامل ۱۵۴ نامه از رجال دوران به سیدحسن تقیزاده به اهتمام ایرج افشار نیز آمده است.
درباره «مختار در روزگار» ابراهیم گلستان اصغر میگفت: «انقلابی بودن انحصاریه مگه؟» مختار که انگار این بار داشت خود به خود به بازی پیشش برمیگشت، گفت: «هرج و مرجه مگه؟ هرکی هرکی هم داریم؟ هرکی بخواد چرند بگه انقلابیه؟ هرکی انقلابیه باید چرند بگه؟ هرکی هرکیه مگر؟» اصغر گفت: «آزادیه. هرکی باید حرفشو بزنه». * من آدمم، میخوام هم آدم باشم، میخوام آدم بمونم. آدم بودن فهمیدنه؛ هم فهمیدن و هم اسیر نبودن. بی به چپ چپ و به راس راس آقابالاسر. مختار باشی، آزاد باشی برای فهمیدن. فهمیدن برای آزاد شدن، آزاد بودن و آزاد موندن. راه این هم پرسیدنه. بپرسی از آدم، از کتاب، از در، از دیوار، از برگ، از ابر، از آفتاب، از مهتاب.. «مختار در روزگار» درباره دوستی ابراهیم گلستان با مختار پورشیرازی یا به قرار سجل «امیرمختار کریمپور شیرازی» است. کتاب درباره روایت گلستان از روزهای خیابان، روزهایی که «مردم» در دفاع از مصدق به خیابان آمده بودند و بر علیه شاه شعار میدادند، است. گلستان در «برخوردها در زمانه برخورد» از داستان ملی شدن نفت نوشت اما «مختار در روزگار» درباره مختار یکی از هزاران هزار حامی پرشور مصدق است. داستان با بازیگری مختار پیش میرود. سوژهها در تاریخِ گلستان یا تاریخنگاری گلستان انسانهای واقعی هستند که پا در لحظه تاریخ دارند و بیرون از آن نیستند. گلستان از رنج و درگیری و بالا و پایینهای مختار در زندگی مینویسد؛ «مختار»ی که در دفاع از مصدق میجنگد و بعد از ۲۸ مرداد که شاه تاج بر باد رفته را از نو به سر میگذارد، دستگیر میشود و حالا انگار باید پاسخ آن همه جنگیدنها را در خیابان بدهد و پاسخ هم میدهد، وقتی شب و روز شکنجه میشود، انقد شکنجه میشود که موهایش ظرف چند روز از برف هم سفیدتر میشود، و بعد هم در آتش میسوزد و دست آخر در مرگ نه آرام که فقط نفس نمیکشد و با درد در دوزخِ تاریکی خواب غرق میشود. وقتی خبر مرگِ مختار به دست حکومت شاه در شهر پیچید، راست یا دروغ این روایت دهان به دهان نقل میشد که «به دستور اشرف، ابتدا مختار کریمپور را با گلوله زدند و سپس پیکر نیمهجانش را آتش زدند و او را در میان شعلههای آتش سوزاندند و بدین ترتیب، دست به انتقامجویی از نیش قلم یک روزنامهنگار زدند که دیگر برای آزادی نجنگد.» پایان کار مختار که مرگ سیاه و غمانگیز او بود، در قلم گلستان نیامده و به قول گلستان «مختار» همان است که بود، همان است که میبینید [همان که ۴۰ سال پیش در لندن نوشتم و دیگر از دیدار آخرم با مختار در حیاطِ خانه مصدق که هنوز خانه بود و با گلولهِ دژخیمان ویران نشده بود، چیزی نگفتم]. گلستان از پایان مختار چیزی ننوشت، شاید چون توان نوشتن این همه واقعیت که درد داشت را نداشت و این واقعیت یا درستتر درد و رنجهای مرگِ مختار را به تاریخ سپرد. در کنار درد و رنجهای دیگر که در تاریخ انباشت شده و این بار شاید بعد از «انقلاب» نه از برآمدن خورشید و روز و آفتاب و بهار پیروزی که باید از سرمای زمستان و تاریکی و نکبت زندگی بنویسیم. از شکستها، تاریخ شکست؛ تاریخ شکست به اندازه خودِ واقعیت، حقیقت دارد. درد و رنج یعنی حقیقت وگرنه پیروزی و شادی چیزی جز رویا نیست؛ روایتِ گلستان هم از مختار چیزی جز شکست و شکستها نیست؛ حتی اگه تاریخ بعدها «مختار»ها را پیروز داستان خود معرفی کند. *امیرمختار کریمپور شیرازی (متولد ۴ بهمن ۱۲۹۹، روستای دهویه بخش رونیز شهرستان استهبان و کشته شده در روز ۲۴ اسفند ۱۳۳۲) شاعر، روزنامهنگار و فعال سیاسی هوادار مصدق و ملی شدن صنعت نفت ایران بود که پس از کودتای ۲۸ مرداد دستگیر و پس از مدتها شکنجه در زندان دژبان مرکز ارتش، در آتش سوزانده شد. @batarik
تقیزاده در خطابه اول انجمن مهرگان (آذر ۱۳۳۹) بزرگترین تکانِ ایران «برای شکستن طلسم جهالت و تعصب و عقبماندگی» را «طلوعِ مشروطیت» عنوان میکند که «فجر تمدن و بیداری» از آن تاریخ ساطع شده و وسعت مییاید. میگوید: «منظور من از تمدنی که غایت آمال (محدود) ما باشد، تنها باسوادی اکثریتِ مردم و فراگرفتنشان مبادی علوم را یا تبدیل عادات و لباس و وضع معیشتِ ظاهری آنها به عادات و آداب مغربی نیست.» تقیزاده درکِ «روح تمدن و فهم و پختگی و رشد اجتماعی و روح تساهل و آزادمنشی» را مدنظر دارد. برای رسیدن به این پختگی شرایطی را قید میکند که یکی از آنها احتراز از وطنپرستی کاذب است: «احتراز از وطنپرستی کاذب و بعضی ظواهر ملتپرستی افراطی که در ادوار اخیره در بین بعضی ملل شرقی شدت یافته و شبیه به غلات شعوبیه(۱) قرون اولای اسلامی است و آن را به زبانهای فرنگی شوونیزم گویند و به زبان خودمانی شاید آن را ملتبازی توان نامید و غالباً مبنی بر خودپرستی و خودستائی ملی است به افراط و دعوی مزیت و تفوق بر اغیار و برتری بر اقوام دیگر و غرور تعصبآمیز ملی -که منشا سرودها و حماسههای آلمان فوقِ همه در آلمان و ماییم که از پادشهان باج گرفتیم(۲) در ایران میشود- که افراط در آن به ناسیونال سوسیالیست آلمانی هیتلر تواند رسید و نه تنها دور از عقل و انصاف و عدالت است بلکه موجب مضرات عظیمهِ ملی و بینالمللی و خطرات و مولدِ خصومتهای افراطی بیجهت بین اقوام تواند شد. البته ملتدوستی معقول و معتدل مقتضای طبیعی اقوام است.» سیدحسن تقیزاده؛ مقالات تقیزاده، به همت ایرج افشار، جلد ۱۸، ص ۹۹ و ۱۰۰. (۱) یحتمل اشارتی هم به میرزا آقاخان کرمانی دارد، که مدعی بود «تمام علوم و تمدن اقوام دیگر عالم و حتی زبانشان» از ایران و فارسی گرفته شده است. تقیزاده اینها را «تعصبات شعوبی» مینامد. (مقالات، جلد ۱۸، ص ۷۶) (۲) شاید اشاره به شعری از ادیبالممالک دارد بهمطلع: برخیز شتربانا بربند کجاوه/ کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه.
حس تقیزاده در دهه ۴۰ به دنبال فروش کتابخانه خود بود تا با پول آن هزینه سفر و معالجه بیماریاش را بپردازد؛ تقیزاده سالها وزیر و وکیل و سفیر و سناتور و رئیس مجلس سنا و از همه مهمتر ایرانشناس و اندیشمند و متفکر برجسته بود، با این حال در سالهای پایانی زندگی وضعیت مالی خیلی بدی داشت چون در نهایت سلامت مادی و پاکدستی کامل زندگی کرد و اندوختهای نداشت (بیشتر نگران عطیه بود که هیچ سرمایهای برایش به ارث نگذاشته بود) و دولت و دربار هم میلی برای کمک به تقیزاده نداشتند، جمالزاده در نامه به ایرج افشار ۱۰ اردیبهشت ۱۳۴۱ نوشته: «خط دست عزیز شما درباره فروش کتابخانه حضرت آقای تقیزاده عز وصول بخشید؛ بهطوری که میفهمم این کتابخانه را به پنجاه هزار تومان معامله کردهاند و یقین دارم دو سه برابر آن قیمت دارد و این مرد بزرگوار به اقل قیمت رضایت داده است. عجبا که دولت ایران و خزانه مملکت ما به قدری فقیر باشد که از عهده تأدیه این قیمت برنیاید. باور نمیکنم و نمیفهمم منظور از اظهار این مطلب که چنین وجهی را نمیتوانیم بپردازیم چیست. اگر با فروشنده دشمنی و سابقه خصومتی داشتند فکر میکردیم که در پی بهانه میگردند که کمکی به آن مرد نشده باشد، ولی کس نیاید به جنگ افتاده. گمان نمیکنم این مرد دیگر در دنیا دشمن و بدخواهی داشته باشد و بلکه برعکس تصور میکنم که از شخص شاه گرفته تا وزیر دربار و نخستوزیر و وزیر فرهنگ و رئیس دانشگاه و رئیس دانشکده مایه نهایت تعجب من است که از عهدهی پرداخت قیمت برنیایند. باید دید گیر کار در کجاست. من به هر حیث یک کاغذ فعلاً به آقای دکتر [علیاکبر] سیاسی نوشتهام که در جوف همین پاکت است و استدعا دارم خودتان شخصاً برسانید و همین کاغذ مرا هم که به جنابعالی نوشتهام برایشان بخوانید و باز اگر راهحلی پیدا نشد، زودتر برایم مرقوم فرمایید تا فکر دیگری بکنم. شاید حاضر شوند که قسمتی از قیمت را نقداً بپردازند، بقیه را در رأس هر ماه در چند قسط بپردازند یا آنکه بانکی و یا ادارهای و یا حتی تجارتخانهای و یا بلکه شخصی از دوستان خلص آقای تقیزاده همه حاضر شود که این وجه را بپردازد و بعد با قسط از دولت دریافت دارد، نتیجه را زودتر به من خبر بدهید: آقای تقیزاده برای معالجه بنا بود به اروپا تشریف بیاورند و لابد منتظرند که این معامله انجام گیرد تا برای مخارج مسافرت و معالجه دستشان خالی نباشد. از شخص شما امتنان قلبی دارم که درین کار دلسوزی میفرمایید و کس بیکسان شدهاید، خدا به شما عوض بدهد». نامههای ژنو؛ نامههای محمدعلی جمالزاده به ایرج افشار: ص۱۴۷ و ۱۴۸.
مروری بر پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد به بهانه درگذشت #حبیب_لاجوردی؛ تکمیل پازل تاریخنگاری پهلوی با پروژه «تاریخ شفاهی ایران»
بخشی از نامه علامه محمد قزوینی به حسن تقیزاده درباره یادداشت تقیزاده در موضوع فرنگی شدن: «در "دوایر ایرانی" اینجا [یعنی اروپا] این مواضیع کاوه و مخصوصا آنچه مرقوم داشته بودید که ایرانی باید قلبا و جسما و روحا فرنگی بشود خیلی موضوع بحث و گفتوگو واقع شد و فورا مثل همه جای دنیا و در همۀ مسائل دو طریق شدند. بعضیها میگفتند حق با آقای تقیزاده است و بعضیها میگفتند که اگر چه در واقع حق با ایشان است ولی گفتن این مطلب به این صراحت خلاف احتیاط و خلاف سیاست است و من در هر مجلس که این گفتوگو میشد با کمال شدت طرف سرکار را میگرفتم و حق را به شما میدادم. نه برای اینکه حفظ الغیب سر کار را کرده باشم یا طرف سرکار را گرفته باشم. خیر. برای آنکه عقیدۀ خودم این است. دفاع از عقیدۀ خود میکردم و چون من اهل سیاست نیستم و «آمبیسیون»ی در ایران ندارم دیگر هیچ ملاحظهای از خلاف احتیاط یا برخوردن به کس نداشتم و ندارم و مباحثهای طویل در این خصوص کردیم و من سفت و سخت به نحو اشد از تعبیر شما این عقیده را دفاع میکردم و میدیدم که کمکم خیلیها به طرف من بالاخره میآیند. و من هزار دفعه تجربه کردهام که گفتن یک مطلب radical و خیلی advance همیشه به طور کمال صراحت و بدون هیچ پردهپوشی و احتیاط در عبارت و تعبیر صد مرتبه موثرتر است تا آن را در زیر هزار پردۀ کنایه و استعاره و احتیاطات ادا کردن. باید نترسید و این موضوع را تعقیب کرد که مثلا یک داس تیز به سرعت علفهای هرزۀ موهومات را از بیخ قطع میکند.» نامههای قزوینی به تقیزاده (ص ۱۹ و ۲۰) به کوشش ایرج افشار