از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
درباره ضرورتِ توجه به «تکثر» و «تفاوت» و جلوگیری از مرگِ آنها فردای ۲۲ بهمن ۵۷، تمام «تکثر» و «تفاوت» انقلاب به پایِ ساخت تنها یک صدای واحد قربانی شد: یک صدا با تمام خشونت، صدا/نیروهای دیگر را نه ساکت که شروع به «خفه»کردن کرد و جمهوری در همان آغاز کار بر باد رفت. در مسیر انقلابِ اکنون و پیروزی جنبش زن/زندگی/آزادی، بار دیگر باید به پذیرش تکثر و تفاوت بازگردیم. یک انقلاب با تکثر و تفاوت[ها] متولد میشود و با استمرار تکثر و تفاوت و به یک معنا حفظِ چندصدایی، تداومِ دموکراتیک پیدا میکند- «مردم» نه یک کل واحد و یکدست، که مجموعهای از تکثر و تفاوتها است. خواستِ آزادی و برابری یعنی تحقق و پذیرش همین تکثر و تفاوت؛ که خودِ برآمدنِ دموکراسی هم در واقع چیزی جز این نیست. اگر بیرون از شعار فکر کنیم، ما هیچ وقت باهم «یکی» نمیشویم -شاید اصلاً نباید هم بشویم/چون یکی شدن یعنی همان که فاشیسم میخواهد- یکی شدنِ ما یعنی مرگ تکثر و تفاوت که اتفاقاً «سیاست» به معنای پویایی و رهاییبخشی آن را غیرممکن میکند. به جای یکی شدن اما «ما» میتوانیم بهم/بهیکدیگر نزدیک شویم؛ نزدیک شدن برای تغییر وضعیتی که میتواند «شاید/احتمالاً» زندگی را دوباره ممکن کند: همان که سالهاست از ما ربوده شده و مرگ جای آن را گرفته است. ممکن است امروز از «مردم» کسی جنایت را ببیند و چیزی نگوید؟ بله ممکن است کسی جنایت را ببیند و چیزی نگوید و در اکنون بیتفاوت باشد. اما این «کسی»ها بالاخره -دیر یا زود- جنایت را میبینند و حس میکنند و از سکوت و بیتفاوتی پا پس میکشند و در جبهه مدافعِ خواست تغییر وضعیت قرار میگیرند. همین نزدیک شدن ما یعنی تحقق انقلاب: انقلاب با نزدیک شدن ما اتفاق میافتد نه لزوماً با اصرار به یکی شدن؛ که ممکن است به درگیری و قضاوت و فاصله و حتی دور شدن از هم بیانجامد. هرکسی در مسیر مبارزه برای تحققِ دموکراسی و خواستِ آزادی و برابری، دنبال برداشتن یک خشت از دیوار بلند استبداد باشد، با ما و به ما نزدیک و «بر» قدرت است نه «با» آن؛ چون مسئله تنها مبارزه با استبدادِ امروز نیست، مسئله غیرممکن کردن تولد دوباره استبداد در فردای گذار از این استبداد فعلی است. لزومی ندارد همه مثل هم، فقط به یک شیوه به دنبال مبارزه با استبداد باشیم، مهم اما در جبهه مبارزه با استبداد بودن است. استمرار مبارزه و تلاش برای نفی استبداد با همین تفاوتها پیش میرود. اگر این تفاوتها را نپذیریم، همچنان در منطقِ فردای ۵۷ دست و پا میزنیم؛ همان منطقی که تا به امروز هر صدایی را با برچسب «صدای مخالفِ دیگری»، وحشیانه سرکوب و حذف کرده است. چگونه به دموکراسی رسیدن، به اندازه خودِ رسیدن به دموکراسی مهم است؛ و شاید حتی بیشتر از آن، چون این «چگونه» به دموکراسی رسیدن، دوام و ماندگاری آن را در بلندمدت تضمین میکند. خواستِ آزادی و برابری و دموکراسی و تلاش برای استبدادزدایی از قدرت، همه و همه در یک مسیر دموکراتیک اتفاق میافتد -بهتر است که بیفتد- و حذف صدای «دیگری» حتماً به انسداد این مسیر کمک میکند و مجدداً بازی را به نفع برآمدن یک اقتدارگرایی دیگر رقم میزند.
احسان طبری در مجله دنیا (نشریه سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب توده ایران/ شماره ۳، خرداد ۱۳۵۵) در مطلبی با عنوان «پنجاه و پنج در هشتاد و یک»* در نقد نه بلکه حمله به علی دشتی نوشته است: «اگر آقای دشتی پنداشته است پنجاه و پنج او پروندهاش را نزد معشوق تاجدار امروزیاش میآراید، مطمئن باشد که آن را در نزد صاحب اصلی کشور، یعنی مردم، از همیشه آلودهتر کرده است. ولی دشتی را چه باک! این نوع جانوران پراگماتیک برای این دم زندگی میکنند و اهمیتی به قضاوت تاریخ و مردم نمیدهند. شعار آنها این است: دنیا پس از مرگ ما چه دریا چه سراب. در تاریخ معاصر ایران مردانی بودهاند که تمام غنای معنوی و سرمایه حیاتی خود را بهخاطر دفاع از منافع اصیل خلق نثار کردند و زندگی جوان خود را فدیه آن ساختند. در تاریخ معاصر ایران مردانی نیز بوده و هستند از قبیل تقیزاده، دکتر رضا شفق و همین آقای علی دشتی که هر مایهای که داشتهاند بهخاطر برخورداری از لذات عمر در خدمت ستمگر نهادند؛ و به قول شاعر دانش و آزادگی و دین و مروت، این همه، را برده درم ساختند و یا به گفته انجیل مرواریدهای خود را در پای خوکان ریختند. دو نوع جهانبینی، دو نوع زندگی، دو نوع انسان. این موجودات از نفرت مردم، از لعن تاریخ پروایی ندارند. فلسفه آنها فلسفه خوشباشی خودخواهانه و فردگرایانه افراطی محض و وقیح است؛ یعنی آنچه که به آن زرنگی میگویند. دیگران، آنها که بهخاطر ایدهآلهای خود با غولان و جادویان نیرومند در افتادند، به گفته اینها دیوانهاند.» سال ۵۵ کسی این حرفها را میزند که دو سال بعد در زیر علمِ خمینی و جریان اسلام سیاسی که نسبتی با نجاتِ «خلق» نداشت و ندارد، جانانه سینه میزند، اما باز با این حال چند سال بعد مورد هجوم بیرحمانه خشمِ افسارگسیخته تاجدار تازه بر تخت قدرت نشسته میشود. اتفاقاً تاریخ نشان داد که امثال تقیزادهها و دشتیها نه بنده قدرت که منتقدِ دقیق و جدی آن بودهاند؛ اما نه به سبک و سیاق احسان طبریها که رگ گردنشان در مبارزه و نفی هر شکلی از کلام یا اصطلاحاً به زعم آنها ساز مخالف بیرون میزد ولی همزمان چراغ عقل یا درایت انتقادیشان نسبت به مار خفته در محراب خاموش بود. قضاوتهای کلی به دور از واقعیت و صرفاً برچسبزدنهایی از این دست که «ما با مردم هستیم و تو با مردم نیستی!» چه خونها در زمستان انقلاب جاری کرد. اگر عقلانیت سیاسی و فهم انتقادی در کار بود، امثال طبری باید خیلی زودتر مانند ایرج اسکندری در مییافتند که این زمین بازی، زمین بازی ما نیست. هم طبری و هم کیانوری «تمام» دوراندیشی و شعور سیاسی را قربانی شور سیاسی کردند -آن هم خیلی کودکانه با آن همه تجربه سیاسی که داشتند- تا جایی که حتی تن به دفاع از خلخالی و دادگاه انقلاب هم دادند. این طبری نه دشتی بود که آنچنان دل به تاجدار خود بسته بود که لحظهای در حمله به دولت بازرگان (با لیبرالی نامیدن و آمریکایی بودن) پا پس نکشید؛ دولتی که اگر کار با آن جلو میرفت شاید ما امروز وضعیت بهتری داشتیم (احتمالاً). طبری و جریان طبری هر صدای مخالف را -که استدلال دیگری در چنته داشت- برنمیتابیدن و انواع و بدترین انگها را به آن میزدند. تقیزاده اگر بنده قدرت بود، سوژه خنده شاه و علم نمیشد که میگفتند «این پیر خرفت جز هذیانگویی، کار دیگری بلد نیست» یا دشتی از سال ۴۲ با نقد مشی سیاسی شاه از دربار رانده نمیشد. امروز کمی مطمئنتر میتوانیم بگوییم که طبری همه تاریخ و تحلیل انتقادی را در پای میل سیاسی خود قربانی کرد. در بزنگاه سیاسی، شور اگر بدون شعور و درایت و دوراندیشی «انتقادی» باشد، فاجعه میآفریند؛ این را نه من که تاریخ میگوید و بارها به شکلهای مختلف نیز نشان داده است. *منظور از عنوان یادداشت طبری، نگارش کتاب پنجاه و پنج در ۸۱ سالگی زندگی دشتی است. دشتی متولد ۱۲۷۳ش. بود و در سال ۱۳۵۴ هشتاد و یک سال داشت.
نیکوس پولانزاس در مقاله بلند «پیش به سوی سوسیالیسم دموکراتیک» در کتاب «دولت، قدرت، سوسیالیسم» (۱۹۷۸)، بر اهمیتِ استمرار [تکثر/چندصدایی] جنبشهای اجتماعی دموکراتیک از پایین برای نه لزوماً و یا تنها تغییر فرم قدرت سیاسی بلکه ماهیت قدرت تاکید میکند؛ چراکه تحققِ انقلابِ [آنی] بدون بازیگری/تاثیرگذاری جنبشهای اجتماعی -صرفاً با مبارزه و انفجار سیاست در خیابان نه قدرت- ممکن است تنها فرم قدرت سیاسی را تغییر دهد نه ماهیت آن را؛ تنها انقلابی میتواند -در معنای مارکسی آن- به زیر و رو کردن یا از ریشهکندنِ قدرت موجود منجر شود که نهایت و به یک معنا خروجی تراکمیافتگی جنبشهای مختلف اجتماعی باشد که خواستِ متفاوت نیروها را نمایندگی میکند. اگر به ۵۷ برگردیم انقلاب نه مشخصاً نتیجه استمرار جنبشهای اجتماعی، که بیشتر معلول بحران دولت بهویژه در نیمه دوم دهه ۵۰ بود که منجر به تغییر فرم قدرت از دولت اقتدارگرا به دولت شبهتوتالیتر شد: اقتدارگرایی پهلوی جای خود را به شبهتوتالیتر اسلامی/شیعی داد، اما دولت یا ساخت قدرت سیاسی و مناسبات درون آن از جمله اعمال قدرت مرکز بر «پیرامون» و قدرتزدایی از آنها -نیروهای پیرامونی- به نفع توانمند شدن هرچه بیشتر مرکز، بازتولید و ادامه پیدا کرد؛ حتی -پس از انقلاب ۵۷- ترکیبِ ناسیونالیسم دولت ملی مرکزگرا با ایدئولوژی پاناسلامیسم و بعدتر پانشیعیسم و دیکته حداکثری آن بر تمام نیروها، شکل اعمال قدرت دستگاههای دولت را به اعمال خشونت مستمر تبدیل کرد. آنچه که امروز در کردستان و زاهدان و پیشتر در خوزستان اتفاق افتاد، چیزی جز اعمال خشونت و برخورد قهری دولت مرکزگرا برای حفظ و بازتولید حاکمیت همهجانبه خود نیست. تنها نیرو[هایی] امروز میتواند مناسبات قدرت دولت و نظم مرکز/پیرامون را تغییر دهد که از دل جنبشهای اجتماعی «دموکراتیک» از پایین بیرون بیاید و به دنبال نه فقط تغییر فرم قدرت بلکه ماهیتِ آن نیز باشد. این جنبش[های] اجتماعی است -اگر به تاریخ معاصر برگردیم- که میتواند خواستِ قانون، آزادی و برابری را سوار قدرت کند. اگر خبری از تعینیابی جنبش اجتماعی نباشد، انقلاب از پیش شکست خورده است؛ حتی اگر موج آن در یک وضعیت تاریخی نیرویی را به جای یک نیروی دیگر بالا بیاورد (تجربه ۵۷،). به این معنا انقلاب بدون تکثر جنبشهای اجتماعی -با صداهای مختلف- و بازنمایی جمهوریت آن در ساخت قدرت، میتواند در عین تغییر، به تولد شکل دیگری از انواع اقتدارگرایی منجر شود که در آن بار دیگر صدا یا صداهایی به نفع تنها موجودیت یک «صدا»ی واحد -اما غیر دموکراتیک- حذف شود.
در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ سه تن از سران جبهه ملی یعنی کریم سنجابی، داریوش فروهر و شاپور بختیار در نامهای به شاه، از او خواستند که برای نجات کشور به حکومت استبدادی پایان داده، به اصول مشروطیت تمکین کند. پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی فزایندگی تنگناها و نابسامانیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور چنان دورنمای خطرناکی را در برابر دیدگان هر ایرانی قرار داده که امضاکنندگان زیر بنا بر وظیفهٔ ملی و دینی در برابر خدا و خلق خدا با توجه به اینکه در مقامات پارلمانی و قضایی و دولتی کشور کسی را که صاحب تشخیص و تصمیم بوده، مسئولیت و مأموریتی غیر از پیروی از «منویات ملوکانه» داشته باشد نمیشناسیم و در حالی که تمام امور مملکت از طریق صدور فرمانها انجام میشود و انتخاب نمایندگان ملت و انشای قوانین و تأسیس حزب و حتی انقلاب در کف اقتدار شخص اعلیحضرت قرار دارد که همهٔ اختیارات و افتخارات و بنابراین مسئولیتها را منحصر و متوجه به خود فرمودهاند این مشروحه را علیرغم خطرات سنگین تقدیم حضور مینماییم. در زمانی مبادرت به چنین اقدامی میشود که مملکت از هر طرف در لبههای پرتگاه قرار گرفته، همهٔ جریانها به بنبست کشیده، نیازمندیهای عمومی به خصوص خواروبار و مسکن با قیمتهای تصاعدی بینظیر دچار نایابی گشته، کشاورزی و دامداری رو به نیستی گذارده، صنایع نوپای ملی و نیروهای انسانی در بحران و تزلزل افتاده، تراز بازرگانی کشور و نابرابری صادرات و واردات وحشتآور گردیده، نفت این میراث گرانبهای خدادادی به شدت تبذیر شده، برنامههای عنوان شده اصلاح و انقلاب ناکام مانده و از همه بدتر نادیده گرفتن حقوق انسانی و آزادیهای فردی و اجتماعی و نقض اصول قانون اساسی همراه با خشونتهای پلیسی به حداکثر رسیده و رواج فساد و فحشا و تملق، فضیلت بشری و اخلاق ملی را به تباهی کشاندهاست. حاصل تمام این اوضاع توأم با وعدههای پایان ناپذیر و گزافه گوییها و تبلیغات و تحمیل جشنها و تظاهرات، نارضایی و نومیدی عمومی و ترک وطن و خروج سرمایهها و عصیان نسل جوان شده که عاشقانه داوطلب زندان و شکنجه و مرگ میگردند و دست به کارهایی میزنند که دستگاه حاکمه آن را خرابکاری و خیانت و خود آنها فداکاری و شرافت مینامند. این همه ناهنجاری در وضع زندگی ملی را ناگزیر باید مربوط به طرز مدیریت مملکت دانست، مدیریتی که بر خلاف نص صریح قانون اساسی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر جنبهٔ فردی و استبدادی در آرایش نظام شاهنشاهی پیدا کردهاست. در حالی که «نظام شاهنشاهی» خود برداشتی کلی از نهاد اجتماعی حکومت در پهنهٔ تاریخ ایران میباشد که با انقلاب مشروطیت دارای تعریف قانونی گردیده و در قانون اساسی و متمم آن حدود «حقوق سلطنت» بدون کوچکترین ابهامی تعیین و «قوای مملکت ناشی از ملت» و«شخص پادشاه از مسئولیت مبری» شناخته شدهاست. در روزگار کنونی و موقعیت جغرافیایی حساس کشور ما ادارهٔ امور چنان پیچیده گردیده که توفیق در آن تنها با استمداد از همکاری صمیمانهٔ تمام نیروهای مردم در محیطی آزاد و قانونی و با احترام به شخصیت انسانها امکانپذیر میشود. این مشروحهٔ سرگشاده به مقامی تقدیم میگردد که چند سال پیش در دانشگاه هاروارد فرمودهاند: «نتیجهٔ تجاوز به آزادیهای فردی و عدم توجه به احتیاجات روحی انسانها ایجاد سرخوردگی است و افراد سرخورده راه منفی پیش میگیرند تا ارتباط خود را با همهٔ مقررات و سنن اجتماعی قطع کنند و تنها وسیلهٔ رفع این سرخوردگیها احترام به شخصیت و آزادی افراد و ایمان به این حقیقتهاست که انسانها بردهٔ دولت نیستند و بلکه دولت خدمتگزار افراد مملکت است». و نیز به تازگی در مشهد مقدس اعلام فرمودهاید «رفع عیب به وسیلهٔ هفتتیر نمیشود و بلکه به وسیلهٔ جهاد اجتماعی میتوان علیه فساد مبارزه کرد». بنابراین تنها راه بازگشت و رشد ایمان و شخصیت فردی و همکاری ملی و خلاصی از تنگناها و دشواریهایی که آیندهٔ ایران را تهدید میکند ترک حکومت استبدادی، تمکین مطلق به اصول مشروطیت، احیای حقوق ملت، احترام واقعی به قانون اساسی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر، انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات، آزادی زندانیان و تبعید شدگان سیاسی و استقرار حکومتی است که متکی بر اکثریت نمایندگان منتخب از طرف ملت باشد و خود را بر طبق قانون اساسی مسئول اداره مملکت بداند. ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ دکتر کریم سنجابی / دکتر شاپور بختیار/ داریوش فروهر
در حضر و در سفر رمانهای در حضر و در سفر به ترتیب انقلاب اسلامی و زندگانی تبعیدیانی که در تلاش مبارزه با نظام برآمده از انقلاب هستند، تصویر مینماید. مهشید امیرشاهی در باره ارتباط این دو کتاب میگوید: «اختلافاتی که از نظر سبک نگارش و زمان روایت داستان وجود دارد این دو اثر را از حالت جلد اول و دوم یک اثر واحد خارج میکند. به علاوه در در حضر قهرمان یا ضد قهرمان رمان نفس حادثه انقلاب است و نقش آدمها نقشی گذراست، در حالیکه درسفر فقط بر شخصیتسازی استوار است و سیمانی که این شخصیتها را در کنار هم نگاه میدارد فضای تبعید است؛ ولی به هر حال راوی در سفر همان راوی در حضر است، همان زن نویسندهای است که انقلاب را از نزدیک دیده و حالا دور از وطن زندگی میکند. اگر در در حضر خشم راوی است که احساس غالب بر محتوای کتاب است در در سفر طنزش جانشین آن خشم شده است.»
در سفر مهشید امیرشاهی در سفر در واقع آلبوم عکسی است در خاطره راوی کتاب، بیشتر از ایرانیان – از تبعیدی و ساکن گرفته تا مسافر و مهاجر و تاجر – و اینجا و آنجا تصاویری از غیر ایرانیان که به قول نویسنده اثر جملگی «چون نقشهایی در فانوس خیال گردان» درآمد و شدند. داستان کتاب از یک خاکسپاری شروع و به خاکسپاری دیگری ختم میگردد. نگاه تیزبین نویسنده بین ابتدا و انتهای کتاب چهرههای پرشماری را که هر کدام در حقیقت منعکسکننده یکی از ابعاد تبعید است، طی رفتوآمدی دائم بین تراژدی و کمدی، در پیش چشم خواننده مینشاند.
بحران دولت یا وضعیت انقلابی؟ آیا انقلابی نامیدن وضعیت امروز ایران، نسبتی با واقعیتِ مادی و تکثر تنشهای موجود در آن دارد؟ این یادداشت ملاحظهای انتقادی درباره «انقلابی» نامیدن رویدادهای امروز ایران است. https://www.radiozamaneh.com/736478/
در حضر؛ توصیف یک سال از انقلاب اسلامی است که با «جمعه سیاه» شروع میشود و تا گروگانگیری در سفارت آمریکا پیش میرود. دقایق انقلاب و دغدغههای زندگانی روزمره مردمی که در کشاکش حوادثند در این رمان در هم تنیده شده است.
«صبح بر مزار شهدای ۲۸ مرداد و سپهبد زاهدی گل گذاشتم. فاتحه[ای] هم در آرامگاه شاهنشاه فقید خواندم... اما عجب این بود که بر سر مقبره زاهدی بانی کودتای ۲۸ مرداد و ساقط کننده مصدق مگس هم پر نمیزد. یاللعحب از این مردم ابنالوقت». یادداشتهای روزانه اسدالله علم ۲۸ مرداد ۱۳۵۲
مروری بر کتاب «فراملیگرایی در اندیشه سیاسی ایران؛ زندگی و زمانه احمد فردید» اثر علی میرسپاسی افشین متین عسگری ترجمه: حمیدرضا یوسفی
فیلسوفی با کاریزمای سیاسی مصاحبه علی میرسپاسی با داریوش آشوری ترجمه: حمیدرضا یوسفی
فردید؛ واپسگرا خشونتطلب صادق هدایت در نامه به حسن شهید نورایی از فردید به عنوان موجودی «ضعیف و کلهخشک» نام میبرد که دیدار با او «یهجور تفریح برای ما شده است.» امروز ۲۵ مرداد سالروز درگذشت احمد فردید «فیلسوف شفاهی*» است که «فره ایزدی» را پیش از انقلاب ۵۷ در محمدرضا پهلوی دید، اما بعد از انقلاب و پیروزی انقلابیون اسلامی و دستیابی آنها به قدرت سیاسی، به قول احسان نراقی آنچنان به سرعتِ برق و باد تغییر موضع داد که دو دستی فره ایزدی را به آیتالله خمینی تقدیم کرد. به سیاق هایدگر –استاد اعظم خود که درباره او میگفت: «بعد از سی سال مطالعه میگویم هایدگر جهت فکرش همین جهت جمهوری اسلامی است»- منتقد غرب و هر شکلی از تکنولوژی مدرن و حاکمیت «مدرنیته» بود. به همین دلیل نه فقط غرب، که حتی دوستدار و مدافع کاربست تجربه تمدن غربی برای او «نجسِ» مطلق بود. فردید طرفدار اعمال خشونت حداکثری نسبت به هر آن کسی بود که به زعم او ساز مخالف میزد یا نسبت به دین و ارزشهای اسلامی نگاه انتقادی داشت -بماند که به قول برخی از آشنایان و شاگردان او پیش از انقلاب، فردید هیچ «باور دینی» مخصوصاً اعتقاد به نقش ایدئولوژیک دین نداشت. در بیان فردید هر آن کس که از غرب صحبت میکند و دل به غرب میبندد، یا ماسون است و یا یهودی که باید «حذف» شود؛ به هر شکلی، حتی حذف فیزیکی که برای حاکمیت اسلامی نه تنها قابل توجیه است بلکه توصیه هم میشود. تجویز او برای حفظ و تقویت دولت اسلامی در مقام معجزه آسمانی نفی تجربه شوم غرب و خط بطلان کشیدن بر مدرنیته افسارگسیخته، اعمال خشونت قهری بود. دولت اسلامی باید دست به اعمال خشونت بزند و حتی یک قدم هم پا پس نکشد. غرب ویروس است و «تجددگرایی» اگر به حیات حکومت اسلامی و جامعه دینی نفوذ کند، مثل موریانه بافت اعتقادی و ارزشهای اسلامی را از تو میخورد. همین فهم از خشونت و کاربست آن توسط دولت، که فردید وقت و بیوقت برای دولت مردان اسلامی تجویز میکرد، باعث شد او به عنوان «تئوریسین خشونت» معرفی شود. این روزها ترور و سوء قصد به جان «سلمان رشدی» یاد احمد فردید را زنده میکند که برای حذف مخالف، هیچ ابایی از بهکارگیری خشونت برای نفی دیگری نداشت. *فردید به مباحثات تلفنی مفصلِ هزار ساعته معروف است. او در دوران حیات طولانی خود هیچ اثری منتشر نکرد. برخی از منتقدان وی معتقدند که دلیل این امر تغییر جهتهای مکرر فکری او بوده و اینکه او مایل بود مدرک مکتوبی نزد کسی نداشته باشد تا بتواند افکارش را مکرراً نفی کند.
*متحیرم که چه عرض کنم. مجلس شورای ملی نمایش غریبی از خود میدهد. آنچه در روزنامهها ملاحظه میفرمایید نمونهی خیلی ضعیفی از حقیقت است. بیرون مجلس هم نعوذ بالله، آنچه به تحقیق میتوانم عرض کنم این است که امروز مجلس شورای ملی نماینده حقیقی و مظهر کامل ملت ایران است، اما حقیقت ملت ایران را اگر از حیث مدارک و مشاعر یک اندازه اطلاع دارید، از حیث صلاح و فساد نمیتوانید تصور کنید و به وهم درآورید. بنده هم از عهده بیان برنمیآیم. چیزی که منظور نیست حتی در اخیار مصلحت و بهبودی حال مملکت و ملت است. *میفرمایید در این مدت کسی به فکر من نیفتاد. بفرمایید کسی به فکر چه افتاد؟ آنچه من میبینم در این مملکت همهکس از اعلی و ادنی بدون استثنا (یعنی اگر استثنایی باشد همان در حکم النادر کالمعدوم است) وجههی همتش تحصیل مال است و بس. آنهم گویی ملتزم شدهاند از غیر مجرای صحیح باشد و انصاف این است که از مجرای صحیح میسر نمیشود، مگر اینکه شخص به قوت لایموت قانع شود؛ آنهم باز نه برای همهکس. *یگانه وسیلهی تحصیل شغل و مقام و هر مقصود دیگر، امروز دستهبندی و انتریگبازی و شارلاتانی است. تا آنجا که معلم شدن و حتی رد و قبول شاگردان در امتحانات از روی دستهبندی و به ملاحظات شخصی [مربوط] میشود. *وزرا به قول عوام مثل پیراهن و زیرجامه عوض میشوند و هر وزیری که عوض میشود و بر سر کار میآید، اجزای ادارات را بیرون میکند و یک دسته تازه از قوم و خویشهای خود یا دوستان یا کسانی که با او برای وزیر شدنش در دسیسهکاری شریک بودهاند، بر سر کار میآورد؛ بیهیچ مناسبتی. *تجار و کسبه دست از کاسبی برداشته و سیاستمآب شده و منظور واحد از سیاستمآبی این است که از این نمد کلاهی داشته باشند. هرچه آخوند و ملا هست میخواهد یا در ادارات مستخدم باشد یا مستمریخور باشد. *حضرتعالی میدانید که قحطالرجال امروزی ما نتیجه آن است که در دوره ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه از لیاقت اشخاص صرفنظر کرده و هوسناکی اولیای مملکت، مدار امور بود. حالا به مراتب بدتر شده و فقط انتریگ و دسیسه و دستهبندی و فحاشی و بستگی به مقامات مقتدرهی خارجی و داخلی میزان پیشرفت مقصود است و بنده پیشبینی میکنم که اگر امر بر همین منوال بگذرد، تا ده پانزده سال دیگر معلومات ایرانیها به درجهای برسد که یک نفر آدم قابل مخاطبه و مصاحبه یافت نشود و اعضای ادارات، همه اشخاصی باشند که پانزده سال قبل، قابل مهتری و جلوداری شمرده نمیشدند. *سست عنصری و سبکسری ما به جایی رسیده که از یک طرف جراید جدیدالتاسیس ما به مناسبت احوال روسیه موسوم به «طوفان» و «آتشفشان» و «احشویروش» میباشند (به مناسبت اینکه وزیر مختار روس یهودی است)، از طرف دیگر آخوند و ملا و روضهخوان، منکر مدارس جدیده شده، میخواهند درِ آنها را ببندند و روزنامهای را که برای نسوان طبع میشود توقیف کنند؛ مختصر خر بازار غریبی است. *وقتی که من از طهران به اروپا مسافرت کردم، اوضاع معنوی مملکت صد درجه بدتر از آن بود که حضرتعالی مشاهده کرده بودید. چون به طهران مراجعت کردم، هزار درجه از آن هم بدتر شده بود. حرکت قهقرایی، مثل قوه ثقل به قانون تصاعدی سریع میشود و خدا عاقبت آن را خیر کند. بنده که عقلم نمیرسد که چگونه تصور نجاح و فلاحتی برای این قوم میشود کرد. فقط امیدی که میتوانم به خود بدهم این است که همانطور که برخلاف قواعد عقلی تاکنون این ملت و دولت باقی مانده -اگرچه به کثافت و فضاحت- باز هم بماند، یا بهبودی یابد و الا در جبین این کشتی نور رستگاری نیست. منبع: سیاستنامه ذکاءالملک، به اهتمام ایرج افشار و هرمز همایونپور (چاپ اول ۱۳۸۹ انتشارات کتاب روشن)، ص ۹۷ -۱۰۰. *نامههای فروغی به تقیزاده در کتاب نامههای تهران؛ شامل ۱۵۴ نامه از رجال دوران به سیدحسن تقیزاده به اهتمام ایرج افشار نیز آمده است.
درباره «مختار در روزگار» ابراهیم گلستان اصغر میگفت: «انقلابی بودن انحصاریه مگه؟» مختار که انگار این بار داشت خود به خود به بازی پیشش برمیگشت، گفت: «هرج و مرجه مگه؟ هرکی هرکی هم داریم؟ هرکی بخواد چرند بگه انقلابیه؟ هرکی انقلابیه باید چرند بگه؟ هرکی هرکیه مگر؟» اصغر گفت: «آزادیه. هرکی باید حرفشو بزنه». * من آدمم، میخوام هم آدم باشم، میخوام آدم بمونم. آدم بودن فهمیدنه؛ هم فهمیدن و هم اسیر نبودن. بی به چپ چپ و به راس راس آقابالاسر. مختار باشی، آزاد باشی برای فهمیدن. فهمیدن برای آزاد شدن، آزاد بودن و آزاد موندن. راه این هم پرسیدنه. بپرسی از آدم، از کتاب، از در، از دیوار، از برگ، از ابر، از آفتاب، از مهتاب.. «مختار در روزگار» درباره دوستی ابراهیم گلستان با مختار پورشیرازی یا به قرار سجل «امیرمختار کریمپور شیرازی» است. کتاب درباره روایت گلستان از روزهای خیابان، روزهایی که «مردم» در دفاع از مصدق به خیابان آمده بودند و بر علیه شاه شعار میدادند، است. گلستان در «برخوردها در زمانه برخورد» از داستان ملی شدن نفت نوشت اما «مختار در روزگار» درباره مختار یکی از هزاران هزار حامی پرشور مصدق است. داستان با بازیگری مختار پیش میرود. سوژهها در تاریخِ گلستان یا تاریخنگاری گلستان انسانهای واقعی هستند که پا در لحظه تاریخ دارند و بیرون از آن نیستند. گلستان از رنج و درگیری و بالا و پایینهای مختار در زندگی مینویسد؛ «مختار»ی که در دفاع از مصدق میجنگد و بعد از ۲۸ مرداد که شاه تاج بر باد رفته را از نو به سر میگذارد، دستگیر میشود و حالا انگار باید پاسخ آن همه جنگیدنها را در خیابان بدهد و پاسخ هم میدهد، وقتی شب و روز شکنجه میشود، انقد شکنجه میشود که موهایش ظرف چند روز از برف هم سفیدتر میشود، و بعد هم در آتش میسوزد و دست آخر در مرگ نه آرام که فقط نفس نمیکشد و با درد در دوزخِ تاریکی خواب غرق میشود. وقتی خبر مرگِ مختار به دست حکومت شاه در شهر پیچید، راست یا دروغ این روایت دهان به دهان نقل میشد که «به دستور اشرف، ابتدا مختار کریمپور را با گلوله زدند و سپس پیکر نیمهجانش را آتش زدند و او را در میان شعلههای آتش سوزاندند و بدین ترتیب، دست به انتقامجویی از نیش قلم یک روزنامهنگار زدند که دیگر برای آزادی نجنگد.» پایان کار مختار که مرگ سیاه و غمانگیز او بود، در قلم گلستان نیامده و به قول گلستان «مختار» همان است که بود، همان است که میبینید [همان که ۴۰ سال پیش در لندن نوشتم و دیگر از دیدار آخرم با مختار در حیاطِ خانه مصدق که هنوز خانه بود و با گلولهِ دژخیمان ویران نشده بود، چیزی نگفتم]. گلستان از پایان مختار چیزی ننوشت، شاید چون توان نوشتن این همه واقعیت که درد داشت را نداشت و این واقعیت یا درستتر درد و رنجهای مرگِ مختار را به تاریخ سپرد. در کنار درد و رنجهای دیگر که در تاریخ انباشت شده و این بار شاید بعد از «انقلاب» نه از برآمدن خورشید و روز و آفتاب و بهار پیروزی که باید از سرمای زمستان و تاریکی و نکبت زندگی بنویسیم. از شکستها، تاریخ شکست؛ تاریخ شکست به اندازه خودِ واقعیت، حقیقت دارد. درد و رنج یعنی حقیقت وگرنه پیروزی و شادی چیزی جز رویا نیست؛ روایتِ گلستان هم از مختار چیزی جز شکست و شکستها نیست؛ حتی اگه تاریخ بعدها «مختار»ها را پیروز داستان خود معرفی کند. *امیرمختار کریمپور شیرازی (متولد ۴ بهمن ۱۲۹۹، روستای دهویه بخش رونیز شهرستان استهبان و کشته شده در روز ۲۴ اسفند ۱۳۳۲) شاعر، روزنامهنگار و فعال سیاسی هوادار مصدق و ملی شدن صنعت نفت ایران بود که پس از کودتای ۲۸ مرداد دستگیر و پس از مدتها شکنجه در زندان دژبان مرکز ارتش، در آتش سوزانده شد. @batarik
تقیزاده در خطابه اول انجمن مهرگان (آذر ۱۳۳۹) بزرگترین تکانِ ایران «برای شکستن طلسم جهالت و تعصب و عقبماندگی» را «طلوعِ مشروطیت» عنوان میکند که «فجر تمدن و بیداری» از آن تاریخ ساطع شده و وسعت مییاید. میگوید: «منظور من از تمدنی که غایت آمال (محدود) ما باشد، تنها باسوادی اکثریتِ مردم و فراگرفتنشان مبادی علوم را یا تبدیل عادات و لباس و وضع معیشتِ ظاهری آنها به عادات و آداب مغربی نیست.» تقیزاده درکِ «روح تمدن و فهم و پختگی و رشد اجتماعی و روح تساهل و آزادمنشی» را مدنظر دارد. برای رسیدن به این پختگی شرایطی را قید میکند که یکی از آنها احتراز از وطنپرستی کاذب است: «احتراز از وطنپرستی کاذب و بعضی ظواهر ملتپرستی افراطی که در ادوار اخیره در بین بعضی ملل شرقی شدت یافته و شبیه به غلات شعوبیه(۱) قرون اولای اسلامی است و آن را به زبانهای فرنگی شوونیزم گویند و به زبان خودمانی شاید آن را ملتبازی توان نامید و غالباً مبنی بر خودپرستی و خودستائی ملی است به افراط و دعوی مزیت و تفوق بر اغیار و برتری بر اقوام دیگر و غرور تعصبآمیز ملی -که منشا سرودها و حماسههای آلمان فوقِ همه در آلمان و ماییم که از پادشهان باج گرفتیم(۲) در ایران میشود- که افراط در آن به ناسیونال سوسیالیست آلمانی هیتلر تواند رسید و نه تنها دور از عقل و انصاف و عدالت است بلکه موجب مضرات عظیمهِ ملی و بینالمللی و خطرات و مولدِ خصومتهای افراطی بیجهت بین اقوام تواند شد. البته ملتدوستی معقول و معتدل مقتضای طبیعی اقوام است.» سیدحسن تقیزاده؛ مقالات تقیزاده، به همت ایرج افشار، جلد ۱۸، ص ۹۹ و ۱۰۰. (۱) یحتمل اشارتی هم به میرزا آقاخان کرمانی دارد، که مدعی بود «تمام علوم و تمدن اقوام دیگر عالم و حتی زبانشان» از ایران و فارسی گرفته شده است. تقیزاده اینها را «تعصبات شعوبی» مینامد. (مقالات، جلد ۱۸، ص ۷۶) (۲) شاید اشاره به شعری از ادیبالممالک دارد بهمطلع: برخیز شتربانا بربند کجاوه/ کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه.