از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
مستند «این بامداد خسته» درباره احمد شاملو کارگردان فرشاد فداییان *توضیحات ابتدای فیلم: «دیدار با احمد شاملو از اردیبهشت ١٣٧۵ تا آبان ١٣٧۶، طی هفت بار و به تناوب انجام شد. روزها و شبهایی که شاعر هم گرفتار کار بود هم سخت بیمار. شاملو اگرچه تا آخرین دیدار از ساختهشدن مستندی درباره خود اکراه داشت، اما همواره آدابدانی، مهربانی و طنازی را در برخورد با ما رعایت میکرد. ابتدا بنا بود طرح اولیه این مستند با نام شاملو در آینه از کودکیِ آیدا، همسر شاملو، آغاز و با مرگ شاعر تمام شود و روزگار خصوصیِ این دو و حیات فرهنگیِ شاعر را، توأمان، آیدا روایت کند اما امتناع و عدمرضایت آیدا از حضور مستقل در این مستند ساختِ آن را دو دهه به تأخیر انداخت. حال و بهناچار، این مستند تنها با استفاده از تصاویر و صداهایی که طی آن چند دیدار -برخی بلند و برخی کوتاه- با احمد شاملو داشتهام، سامان گرفته است.»
سینهاش را تفتیش کردند و جز قلبش چیزی نیافتند. قلبش را تفتیش کردند غیرِ ملتاش چیزی نیافتند. صدایش را تفتیش کردند به غیر اندوهش چیزی نیافتند. اندوهش را تفتیش کردند جز زندانش چیزی نیافتند. زندانش را تفتیش کردند جز خودشان را در بند نیافتند. و شب، شب بود و آوازخوان، آواز میخواند. *محمود درویش
وراجیهای بیژن عبدالکریمی بهترین نمونه از همان «گزارشهای پوچ و مهمل» است؛ مواجب بگیری که براساس سفارش/دستورِ کارفرمای خود، تلاش میکند تصویری زنده و پویا از زندگی و «رفاه» آدمها نشان دهد، اما تصویر برساخته او که نه بوی کباب، که بیشتر بوی کثافت میدهد، فرسنگها با واقعیتهای اکنون جامعه ایران فاصله دارد: جامعهای که در آن خبری از امکانهای زندگی نیست و زنده بودن آدمها در باتلاقی از فقر، فساد، رنج و بدبختی، ناکامی، فروپاشی روانی و.. فرو رفته است. اگر در این سالهای اخیر، این خودِ زندگی بود که در تعلیق و بلاتکلیفی به سر میبرد، امروز نه فقط زندگی، که حتی حیات و بودنِ آدمها هم در تعلیق سنگینی غرق شده است که هیچ دستکمی از نیستی مطلق و به یک معنا مرگ ندارد.
بهمن محصص در رم پیکاسوی ایران از مجموعه مستندِ From Tehran to Rome: A Journey through Art *تولید در سفارت ایتالیا در ایران.
دستها در خاک محسن وزیریمقدم از مجموعه مستندِ From Tehran to Rome: A Journey through Art *تولید در سفارت ایتالیا در ایران.
فیلم مستند نیشدارو (١٣٤٣) نویسنده و کارگردان: منوچهر انور فیلمبردار: پرویز اشتری صدابردار: محمود هنگوال تدوینگر: مهرداد رهسپار ١٦مم، سیاهوسفید، ٢٨ دقیقه «نیشدارو» دربارهی شرکت سرمسازی رازی است که فعالیت خود را در سال ۱۳۰۳ تحت نظارت وزارت کشاورزی وقت با تحقیقات پیرامون راههای مبارزه با بیماری طاعون گاوی شروع کرد و بهعنوان یکی از قدیمیترین و معتبرترین مراکز علمی و تحقیقاتی کشور شناخته میشود.
مستند «توران خانم» ساخته رخشان بنیاعتماد و مجتبی میرطهماسب «آدم هیچوقت نمیتواند تصور کند که همیشه زنده میماند. ما همه یک روز آمدهایم و یک روز میرویم. بنابراین خیلی خوب است که آدم، بودن از نوع دیگر را بشناسد؛ یعنی به بودن از نوع دیگر برسد.» مستند «توران خانم» نگاهیست به زندگی توران میرهادی (۱۳۰۶–۱۳۹۵)؛ آموزگار، نویسنده و پیشگام ادبیات کودک. بنیانگذار مدرسهی فرهاد، شورای کتاب کودک و فرهنگنامهی کودکان، زنی تأثیرگذار در آموزش و فرهنگ.
تام باراک فرستاده رئیسجمهوری آمریکا در نشست خبری در لبنان به خبرنگاران گفت: «اگر مثل حیوان رفتار کنید کنفرانس را ترک میکنم.» این نگاه واقعی/تاریخی غرب (اربابِ سلطهگر) به دنیای شرق و انسان شرقی است. برای ارباب غربی، انسانِ «وحشی، غیرمتمدن، پست و فرومایه» شرقی نیاز به تربیت و کنترل دارد، چون انسان شرقی «حیوان است و باید رام و اهلی شود.» از دل این نگاه خودبرتربینِ بالا به پایین که ما سوار بر تاریخ و در جلویِ قافلهی تمدن قرار داریم، انواع بهرهکشی، ویرانی، جنایت، خشونت، دزدی و غارت، تحقیر، قتلعام و.. حداقل در این چند قرن گذشته برای دنیای شرق و انسان شرقی توسط دولتهای غربی رقم خورده است.
صلح پایدار را باید از کودکی آموخت.. توران میرهادی: «انسان اسیر را سیستمهای تعلیم و تربیت برای حکومتهای جبار تربیت میکند، اختیار را از بچهها و معلمها میگیرد و فقط دستور میدهد. شکل سازمانی مدرسه فرهاد با مدارس دیگر متفاوت بود. در همهجا شکل سازمانی مدارس به صورت هرمیست که مدیر مدرسه در رأس هرم قرار دارد و پس از آن ناظم، معلمها، اولیا و مربیان و در آخر نیز دانشآموزان قرار دارند. در این هرم مدیر مدرسه درباره نوع اداره مدرسه و همچنین تدریس معلمها و برنامههای مدرسه تصمیمگیری میکند، درحالی که در مدرسه فرهاد ما این هرم را وارونه کردیم. یعنی مدیر و رئیس مدرسه در پایین قرار داشت و این بچهها بودند که درباره اداره مدرسه تصمیمگیری میکردند. دانشآموزان هر مقطع تحصیلی سه نماینده برای هر ماه و دو نماینده برای یک سال انتخاب میکردند. نمایندههایی که برای یک سال انتخاب میشدند، وظیفه قانونگذاری داشتند و دیگر نمایندهها نیز وظیفه اداره مدرسه را برعهده داشتند.» *از مستند «توران خانم» بهکارگردانی رخشان بنیاعتماد و مجتبی میرطهماسب.
وینچنزو بیانکینی اومانیست و هنرمند از مجموعه مستندِ From Tehran to Rome: A Journey through Art *تولید در سفارت ایتالیا در ایران.
برآمدنِ مشروطیت، بیداری از خواب عقبماندگی و آغاز فرآیند تحققِ مدرنیته ایرانی برای نفی بندگی، بیرون آمدن از مناسبات اربابرعیتی، روشنگری و تولد عقلانیت/تفکر انتقادی و از بین بردنِ قدرت خودکامه دو جایگاه سلطنت و روحانیت با پایبندی به قانوناساسی و تقویت امکانهای آن از جمله دموکراسی، حق شهروندی، برابری، آزادی اجتماعی و سیاسی و.. بود. کودتای ۱۲۹۹ و تاسیس حاکمیت اقتدارگرای پهلوی و انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و ظهور استبداد مطلقه دینی و دوباره امروز خواستِ بازگشت به سلطنت و نبش قبر تاجوتخت شکسته پهلوی و ابراز بندگی مخلصانهکردن در برابر «پدر» خودکامه، همه چیزی جز زنده به گور کردنِ مدام میراث مشروطیت، نفی مدرنیته و خارج شدن از مسیر عقلانیت و تفکر انتفادی و پشتکردن به روشنگری و دوباره به عصر تاریکی و جاهلیت برگشتن نیست؛ دقیقاً همان ترسی که حسن تقیزاده تا آخرین لحظات زندگیاش داشت.
آخرین مصاحبه فریدون هویدا (فروردین ۱۳۸۵ - هویدا در آبان همان سال در سن ۸۲ سالگی درگذشت)؛ که در آن از سفر به ایران، سالهای دهه ۱۳۲۰، وقایع جنگ دوم، آشنایی با هدایت و نزدیکانِ او، ناامیدی از وضعیت ایران و.. میگوید. در بخشی از مصاحبه، هویدا میگوید که وقتی به شمالِ ایران سفر کردم، وضعیت آنجا چیزی شبیه اروپای قرونوسطی بود که در کتابهای تاریخ مدرسه خوانده بودم. دربارهی وضعیت آذربایجان نیز خاطره مشابهای تعریف میکند. با تماشای این شرایط وحشتناک، هویدا میگوید که برخلاف تودهایها، مطمئن شدم که در ایران انقلابی در کار نخواهد بود، چون من انقلاب ۵۷ را انقلاب نمیدانم.
هیچ انسانی غیرقانونی نیست. اگر قوانین به شما میگویند که یک انسان غیرقانونی است، مشکل قطعاً از قوانین است. #نه_به_نژادپرستی
فقط نقطهزنی میکنه؛ نقطه جانِ و زندگی آدمها، اونم آدمهای عادی.. یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، حوالی میدان تجریش.
این روزها برخورد وحشیانه با افغانستانیهایی که به این مملکت ناچاراً پناه آوردند انقد شرمآوره که آدم واقعاً نمیدونه چی باید بگه.. کاش فقط کمی خجالت میکشیدیم و «انسان» و «انسانیت» را رعایت میکردیم.