از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
مختار در روزگار نوشته ابراهیم گلستان گلستان در مختار در روزگار (که آن را در سالهایِ دهه ۶۰ شمسی نوشته است) بهنوعی همان خط فکری در برخوردها در زمانه برخورد را پی میگیرد؛ با این تفاوت که اینبار گلستان به بازگو کردنِ تنشها در یک سطح بزرگتر میپردازد و از شرکت نفت ایران و انگلیس به درونِ خیابانهایی میرود که حامیانِ مصدق در دفاع از او در برابر بازیگری شاه و سیاستهایِ دربار جبههبندی کردهاند. داستان مختار در روزگار اگرچه در برخورد اول، شرح زندگی مختار پورشیرازی است، اما در اصل روایت تاریخی گلستان نه از مختار که از «روزگار»ِ مختار است. گلستان در روایت خود سیر فکری مختار را در روزگار او ترسیم میکند که این روزگار چگونه باورهایِ او را میسازد و به عمل او خط میدهد. او کتاب را با مختار/شرح زندگی و بالیدنِ او آغاز میکند اما به میانجی مختار به سراغ بالیدنِ جامعهای میرود که بنا به پوستانداختن دارد و حالا گلستان میخواهد روایت این پوستانداختن را برای ما بازگو کند. مختار مدیر روزنامه «شورش» و مدافع سرسخت مصدق و جریانِ ملیشدن صنعت نفت است که جانانه در برابر حاکمیت پهلوی قد علم میکند و در نهایت نیز جان خود را در این راه برایِ رسیدن به آرمانهایی که دارد از دست میدهد. شورشِ مختار اما شورشِ یک نسل است که خواستِ آزادی و بیرون آمدن از زیر یوغِ استعمار و استبدادی که به آن تن داده است دارد. این بیجا بودن و آوارگی مختار، آوارگی همه مختارهاییست که به بیانِ گلستان میخواهند و تلاش میکنند خود را از آن نجات دهند، اما برایِ این نجات، نه عقلانیت که باز شوریدگی و جنون در کار است و بار دیگر به باور گلستان به تکرار شکست منجر میشود (با اینکه حتی گلستان فهمِ مختار را میستاید). برایِ گلستان جامعه ایران در سالهایِ دهه ۲۰ منتهی به رویدادِ ملیشدنِ صنعت نفت و سقوط دولت مصدق در ۲۸ مرداد ۳۲، سالهایِ پر التهابیست که جامعه میل به تغییر اجتماعی و سیاسی دارد، ولی انبوهِ تناقضهایِ درون آن (همنشینی قطبهایِ متضاد با هم و تنش میانِ آنها) امکان پیشروی و تغییر را برایِ آن سخت و غیرممکن میکند.
حسین فاطمی، وزیر امور خارجهی دولت محمد مصدق و از برجستهترین چهرههای نهضت ملی، بعد از کودتای ۲۸ مرداد چند ماهی در خفا زندگی کرد تا سرانجام به شکلی خشن و بیرحمانه دستگیر شد. نصیری و بختیار که میترسیدند دادگاه فاطمی به تریبونی علیه کودتا تبدیل شود، نقشه کشیدند او را در جریان دادرسی و با صحنهسازیِ یک «خروش و خشم مردمی» از میان بردارند. برای این کار، از شعبان بیمخ و دارودستهاش استفاده کردند تا با چاقو به فاطمی حمله کنند. اما مردم دخالت کردند و او از مرگ گریخت؛ با بدن زخمی به بیمارستان منتقل شد و چند عمل سنگین انجام داد. با این حال، بدون هیچ وقفهای، او را با برانکارد به دادگاه نظامی بردند. دادگاهی غیرعلنی و فرمایشی، که نتیجهاش از پیش برای فاطمی معلوم بود: اعدام با جوخهی آتش. به دستور مستقیم محمدرضا پهلوی، درخواست تجدیدنظر هم رد شد: «فاطمی را برای اجرای حکم با برانکارد، در حالیکه همچنان زخمی بود و در تب شدید میسوخت بردند و نعمتالله نصیری و تیمور بختیار با شلیک سه گلوله او را به قتل رساندند.» *امروز سالروز به قتل رسیدن حسین فاطمی است.
من برای ترجمه فقر نظریه شاید حدود یکسال و نیم وقت گذاشتم. زبان متن سنگین، مطایبهآمیز و سرشار از نکتهسنجیهای انگلیسی و بازیهای زبانی بود. آنقدر در زندگیام متنهای گوناگون ترجمه کردهام که هیجانزده نشوم اما در خلال ترجمه این کتاب به تمامی به وجد آمده بودم. اندیشه و ایدهای که تامپسون پیش روی خواننده میگذارد حاصل تجربه مشترک او و خوانندگانی است که میخواهند دنیا را به طریقی بشناسند و به سهم خود اندک تغییری در آن بدهند. آنچه مرا به وجد میآورد نکتهای است که شالودهی این کتاب است: خود زندگی. آن چنان که هست، در فراز و فرودهایش، در تمامی تاثرات و عواطف و آرزوهایی که در آدمها برمیانگیزاند نه در نظریههای پرپیچ و تابی که گویا فارغ از درد و رنج گروههای بزرگ انسانی از آن خود زندگی یافتهاند. در واقع سوال ساده تامپسون بیان تنگنایی است که برای تقریبا تک تک روشنفکران به ویژه روشنفکران جهان سومی به طرز بارزی قابل فهم است و بارها و بارها با آن روبرو میشوند: رابطه نظریه و واقعیت. میدانم که به اندازه کافی به این سوال پاسخ دادهاند و از پاسخ خود مسرورند. تا زمانی که نظریه و واقعیت در رابطهای هماهنگ با هم پیش میروند این تنگنا مشاهده نمیشود اما وای به وقتی که در تقابل با هم قرار بگیرند. اینجاست که تنگنا با حدت و شدت سر برمیآورد: نظریه را تغییر دهیم تا با واقعیت هماهنگ شود یا نه واقعیت را منکر شویم تا حرمت نظریه زیرپا گذاشته نشود. از همین جا بحران شروع میشود: از همین جا زندگی فدا میشود تا نظریه به زندگی صلب خود ادامه دهد. تازه در همین حد هم باقی نمیمانیم براساس نظریه دوباره نظریهپردازی میشود و دور باطلی که همواره ادامه دارد. سرزندگی استدلالهای تامپسون در این نیست که رقیبش یعنی آلتوسر را خلعسلاح میکند. او افقی را متصور میشود که ما اکنون در آن هستیم. در این افق ما هر لحظه در اندیشهورزی غوطه میخوریم، با کلمات مراجعمان به مراجع دیگری پاسخ میدهیم و شبکهای از ایدهها و تصورات و نگرشها را در هم میتنیم و لحظه به لحظه از واقعیت زندگی دورتر دورتر میشویم. و این دقیقا وضعیت کنونی چپی است که سالها با آن روبرو هستم. در مقدمهام به کتاب نشان دادم که چگونه شکست سازمانهای سیاسی و فضای ایدئولوژیک سالهای پس از آن گونهای چپ را آفرید که نظریهزده است. با نظریه حتی به انتزاعیترین شکل خود صفا میکند و در این رویا واقعیت تجربی به هیچ گرفته میشود. نیازی به ذکر مصداقها نمیبینم. همه مان کافیست مروری بر این چند دهه بکنیم. کتاب فقر نظریه دعوتی است برای یک بازاندیشی و تامل دربارهی نسبت واقعیت و نظریه، ساختار و کنش و از همه مهمتر به نظرم دعوتی است به بازخوانی زندگی و تامل انتقادی: ««شاگردان را به استادانْ جز باوری گذرا و درنگی در قضاوت خویش تا هنگامِ فراغت از آموختنْ التزامی نیست؛ نه تسلیمی مطلق و نه بندی ابدی... پس بزرگان را حق آن است که حقشان ادا شود، چنانکه زمان که سرچشمهی سرآمدان استْ از حق خویش محروم نماند؛ و آن، کشف هرچه ژرفترِ حقیقت است.»
https://www.ibna.ir/news/542529/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87
حلقهٔ برلین: ملیگرایی ایرانی در تقابل با ضدمدرنیتهٔ آلمانی دو نسل از روشنفکران ایرانی در حدود فاصلهٔ سالهای ۱۲۹۴ تا ۱۳۰۹ در برلین گرد هم جمع شدند. نسل اول کسانی بودند که پس از استبداد صغیر و اشغال آذربایجان به آلمان مهاجرت کردند و نسل دوم دانشجویانی بودند که برای تحصیل به این کشور آمدند. محمدعلی جمالزاده آنها را «برلنیها» نامیده بود، روشنفکرانی که در طلیعهٔ سدهٔ جدید خورشیدی سهمی مهم در شکلگیری ملیگرایی در شرف تکوین ایرانی داشتند و با همهٔ اینها، چندان که شاید و باید به نقش آنها در شکلگیری اندیشهٔ ملیگرایی ایرانی و تاثیری که از آلمان گرفتند، پرداخته نشده است. حاصل کار «برلنیها» در این سالها چهار مجله بود: کاوه، ایرانشهر، نامهٔ فرنگستان و علموهنر که هر یک در پی هم آمدند، اما با اینکه سرچشمهٔ مشترکی داشتند، دیدگاههای یکسانی به ایران و ملیگرایی نشان ندادند. آیا راز کامیابی ایران در فرنگی شدن و به قول تقیزاده در مجلهٔ کاوه «تسلیم بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن باروپا» بود یا چنان که کاظمزاده در ایرانشهر معتقد بود: «ایرانی نباید روحاً و جسماً و بلاقید و شرط یک فرنگی بشود»، آنهم در حالی که میپذیرفت قانون تکامل قهراً ایران را وادار به پذیرش تمدن غرب خواهد کرد؟ رویکردهای ضدمدرنتیستی سنتهای فکری آلمان در سالهای میانهٔ دو جنگ جهانی چه تاثیری در ملیگرایی این روشنفکران داشت و ملیگرایی آنها در سالهای بعد، چطور در رویکردهای دولت پهلوی و روشنفکران بعدی مثل احمد کسروی تداوم یافت؟ افشین متینعسگری در این مقاله که فصلی از کتاب «بازاندیشی در ملیگرایی و مدرنیتهٔ ایرانی» (۲۰۱۴) ویراستهٔ کامران اسکات آقایی و افشین مرعشی به شمار میرود، به مواجههٔ فکری این روشنفکران با مسالهٔ ایران و ملیگرایی میپردازد: در دوران آشفتگی و نابسامانی ایران پس از مشروطه و در زمینهٔ سنتهای فکری غالب آلمان پس از جنگ جهانی اول. به نظر متینعسگری اگرچه ریشههای اندیشهٔ ملیگرایی ایرانی به دوران مشروطه باز میگردد، اما ملیگرایی ایرانی به نحوی که امروز میشناسیم در حقیقت در همین دوران و تحتتاثیر سنتهای فکری دوران بین دو جنگ جهانی قوام یافت. ملی گرایی ایرانی این روشنفکران روایتی سرراست از احساسات وطنپرستانه نیست، بلکه گفتمانی پیچیده است که همزمان تحتتاثیر تمدن غرب و منتقد مادیگرایی و استثمارگری آن است، در عین طلب بازگشت به شکوه ایران پیشااسلام، خواستار اتحاد با اسلام و بهره بردن از تشیع برای پیشرفت کشور است، گاه در پی عرفان و معنویت شرقی و گاه در پی اندیشههای بلشویکی در تاریخ ایران است و از درهم آمیختن تمامی اینهاست که ایدئولوژی و گفتمان ملیگرایی مشخصاً ایرانی شکل میگیرد. متینعسگری با دنبال کردن این تاریخ نشان میدهد که روندها و مباحث جهانی چطور بر گفتمان کنونی «ایرانی بودن» ما اثر گذاشتهاند و ملیگرایی و مدرنیتهٔ ایرانی چگونه در تقاطع تمامی این روندها شکل امروزین خود را یافته است. متن کامل در پیامد
کسروی در مجله «پیمان» ادبیات مدرن اروپایی را عامل انحراف اخلاقی معرفی میکرد و معتقد بود که ترجمهی این آثار، به فساد گسترده در جامعه میانجامد: «من پیشبینی میکنم و چشم به راه روزی هستم که برخی هر رمانی را که پیدا کنند [در ایران]، بسوزانند.» چند سال بعد کتابسوزی نازیها در آلمان، نشان داد که «برخی» در اروپا، اگر نه در ایران، با کسروی همعقیدهاند. *فاطمه سیاح ادعاهای کسروی را دربارهی ادبیات اروپایی مضحک میدانست و معتقد بود، کسروی هیچ نوشتهای از نویسندههای اروپایی نخوانده است. **گفتوگو کسروی با فاطمه سیاح، مجله پیمان، سال اول، شماره ۸ و ۹.
ترور امینالسلطان (اتابک اعظم)، ۸ شهریور ۱۲۸۶ ترجمه: حمیدرضا یوسفی ۸ شهریور ۱۲۸۶، دو ساعت از غروب گذشته، اتابک اعظم یا همان میرزا علیاصغرخان امینالسلطان، صدراعظم محمدعلی شاه قاجار همراه با سید عبدالله بهبهانی از در مجلس شورا در بهارستان خارج شدند. در این لحظه گدایی از بهبهانی طلب پول کرد و او برای پول دادن به گدا، از اتابک عقب افتاد. بعد مشتی خاک به هوا برخاست و صدای سه گلولهٔ پیدرپی شنیده شد. گرد و خاک که به زمین نشست، اتابک به زمین افتاده بود و مردم به هر سو میگریختند. جوانی هم به سوی شمال میدوید و انگار دو سه نفر جلوی او را گرفتند، باز هم صدای تیری برخاست و گویی جوان هم که از فرار مأیوس شده بود، گلولهای در دهان خود شلیک کرد یا شاید هم کس دیگری او را به قتل رساند. ماجرای ترور اتابک از پررمزورازترین داستانهای قتل سیاسی در ایران است. تنها پاسخ قطعی کاغذی در جیب جوان بود: « عباس آقا صراف آذربایجانی عضو انجمن نمره ۴۱ فدایی ملت». اما آمران قتل اتابک چه کسانی بودند؟ چه کسانی از مرگ او منتفع شدند؟ انقلابیون مشروطه یا مرتجعین یا قوای خارجی؟ آیا اصلاً مجری قتل خود عباسآقا صراف آذربایجانی بود یا کس دیگری تیرها را شلیک کرد؟ در آن دوران به نظر میرسید که انقلابیون رادیکال و مشروطهخواه خواهان مرگ اتابک اعظم باشند، اما با گذر سالها و انتشار اسناد جدید، تاریخنگاران به انگیزهها و روایتهای دیگری نیز برمیخورند و اینگونه است که روایت غالب تاریخ میتواند از منظری نو دیده و داستان جدیدی پرداخته شود؛ چنان که نیکی کدی، ایرانشناس برجستهٔ آمریکایی در این متن که در سال ۱۹۷۱ در کتاب «ایران و اسلام» ویراستهٔ کلیفورد بازوورث منتشر شده، با کمک اسناد تازهیافتهٔ بریتانیایی در آن وقت میکوشد تا از منظری دیگر به قتل سیاسی اتابک و آمران و منتفعانش بنگرد. امینالسلطان را اغلب نماد «عقبماندگی» و «فساد اواخر دوران قاجاریه و سرسپردگی به اجانب» دانستهاند، اما اگرچه روایتهای اولیه قتلش را به دست انقلابیون و به نفع آنها قلمداد میکردند، کمکم آشکار شد که محمدعلیشاه و درباریان نیز از او دل خوشی نداشته و او را همدست مشروطهخواهان میانهرو میدانستهاند، در حالی که انقلابیون رادیکال هم او را«خائنالسلطنه» مینامیدند. در همان روز مرگش قرارداد ۱۹۰۷ برای تقسیم ایران میان روس و انگلیس امضا شد، در حالی که هنوز که هنوز است، نمیدانیم دقیقاً چه کسانی خواهان مرگ او بودند و چه مقاماتی در مرگ او دست داشتند. آیا مرگ اتابک، مرگ استبداد قاجاری بود یا مرگ امکان سازش بین مجلس و شاه؟ اگر اتابک زنده میماند، آیا امکانی در تاریخ ایران برای تثبیت مشروطه و مجلس فراهم میشد؟ سوالات حول مرگ اتابک بسیارند و از همینروست که نیکی کدی متن را با تشبیه مرگ او به قتل کندی در دههٔ ۱۹۶۰ آغاز میکند، فردی که حول مرگش در تاریخ آمریکا سوالات بیشتری پرداخته شد تا زندگی و نگرشهایش. متن کامل در پیامد
صاحبناپذیر رانده میان باد میانِ سالها دیارناپذیرا: خیره و اشغال بِپَر چه تفاوت به کجا از شب به شب. سیروس آتابای به فارسی بیژن الهی
دوستعلیخان معیرالممالک، نوهی ناصرالدینشاه، در یکی از یادداشتهای خود به دیدار ناصرالدینشاه با حاج سیاح محلاتی اشاره میکند، که در آن ناصرالدینشاه دربارهی میرزا ملکمخان و روزنامهی «قانون» او که در لندن منتشر میشد، صحبت میکند. ناصرالدینشاه به حاج سیاح میگوید: «شنیدهام که همکار شما، میرزا ملکمخان، در روزنامهی قانون دربارهی ضرورت اعطای آزادی و راهاندازی حکومت مشروطه در ایران نوشته است. به او از طرف من بنویسید که من دستکم به اندازهی شما و امثال شما هوش و درک دارم. تاریخ و زندگینامهها خواندهام و از امور جهان آگاهم. میدانم که پیشرفت نهایی یک کشور به آزادی بستگی دارد. اما اعطای آزادی به افراد نادان و ناآگاه و رها کردن اوباش، مانند دادن شمشیر به دست مستی است که امنیت کشور را به خطر میاندازد. بهطور خاص به او یادآوری کنید که کنجکاوی را کنار بگذارد و مطمئن باشد روزی که باور کنم مردم شایستگی حکومت مشروطه و داشتن آزادی را دارند، اگر لازم باشد، از تخت سلطنت کنار میروم و به آنها مشروطه را میدهم.» سپس شاه نگاهی به اطراف خود میاندازد و میافزاید: «قبل از آزادی، مردم به سواد و تربیت خوب نیاز دارند. من تا حد امکان زیربناهای آن را فراهم کردهام و به محض پایان جشنهای «قرن»، انشاءالله، آنها را به اجرا درمیآورم.» *یادداشتهایی از زندگانی خصوصی ناصرالدینشاه، نوشتهی دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، ۱۳۶۴.
یرواند آبراهامیان دربارهی نگرش و رویکردهای متناقض میرزا ملکمخان در روزنامهی قانون [و شاید بسیاری دیگر از منورالفکران/ روشنفکران جدید در تاریخ معاصر] مینویسد: «روشنفکران گاه در کنار شاه علیه علما قرار گرفتند؛ گاه با علما علیه شاه؛ زمانی با شاه علیه قدرتهای امپریالیستی؛ و در مواقعی دیگر، همچون انقلاب مشروطه، با علما علیه هم شاه و هم قدرتهای امپریالیستی.» *Ervand Abrahamian, ‘The Causes of the Constitutional Revolution in Iran’.
عضو مبهم و گمنام: با نیمچهمدادی در دست درباره صادق هدایت مصاحبه با محمد قائد «قابل درک است مقامهای فرهنگی حکومت رضاشاه در گرماگرم تبلیغ ملیگرایی دوآتشه و احیای مجد و عظمت نیاکان، هجو بدیع و غریب وغوغ ساهاب را نپسندند. سندی در این باره ندیدهام اما با توجه به مکاتبات انتشاریافتهٔ شهربانی میتوان حدسهایی زد. علیاصغر حکمت وزیر معارف در حاشیهٔ راپورت حبیب یغمائی دائر بر اینکه احمد کسروی به مفاخر ملی بیاحترامی میکند، به شهربانی مأموریت داد روزنامهٔ کسروی را ببندد. در مورد هدایت شاید حتی نیازی به چُغلی یغمائی نبود و شخص حکمت با خواندن طنز بُرّندهٔ هدایت و فرزاد خندید و اخم کرد و دستور پنجسال ممنوعیت نشر آثارش داد.» «هرگاه از من میپرسند بوف کور چه معنایی دارد و نظرم دربارهٔ آن چیست، میگویم معنی کلمات و جملات روشن است اما کل متن نهایتاً مفهوم و دلالت خاصی ندارد و نظری ندارم؛ برای درک تجربهٔ نثر راهگشایش حتماً یک بار بخوانید و اگر به پیشرفت در حرفهاینوشتن علاقه دارید بیش از یک بار.» https://pastinterruptus.com/posts/category/hedayat/?fbclid=PAT01DUAM0_DdleHRuA2FlbQIxMAABpwnH925V7ErQOY7aXPrF9mQWDUyFcYIhRINHQvudPSoiTJ-XvppPGzAt_Qd-_aem__mt4Qgwe07DyOyWSash0gA
⭕️ چرا سکوت اجتماعی؟ چرا جامعهای که هر روز سایۀ حملۀ دوبارۀ اسرائیل را بالای سر خود حس میکند باز هم نمیتواند جنبشی فراگیر علیه جنگ شکل دهد؟ حتی اگر این خطر اندک باشد، پیآمدهای ویرانگرش آنقدر سنگین است که انتظار میرود در کانون حساسیت عمومی باشد. اما چنین حساسیتی در کار نیست و همین فاصلۀ تکاندهنده میان «شدت خطر» و «سکوت اجتماعی» خود به پرسشی بنیادین بدل شده است. این پرسش در قلب بحران امروز ایران جای گرفته است. سکوت اجتماعیمان بههیچوجه تصادفی نیست بلکه ریشه در ساختارهای سیاسی و تجربههای تاریخی و وضعیت روانی و اجتماعی و حتی امیدها و منافع متضاد گروههای مختلف دارد. ابتدا باید به لایۀ بیاعتمادی عمیق سیاسی توجه کرد. چهار دهه انباشت شکاف میان حکومت و مردم هر فراخوان صلحطلبانه را به ظن همدستی با حکومت آلوده کرده است. در چنین فضایی حتی دفاع از صلح هم معنایی دوگانه پیدا میکند: برای مخالفان حکومت به معنای «حمایت از رژیم» است و برای موافقان خط مقاومت اما «تسلیم در برابر دشمن». این دوگانهسازی رسانهای توأم با فقدان چهرهها و نهادهای مستقل که بتوانند صدای معتبری برای نفیر ضدجنگ باشند، عملاً میدان عمومی را از هر ابتکار جمعی تهی کرده است. اما سکوت ضدجنگ فقط از بیاعتمادی برنمیخیزد. در بخشی از جامعه و اپوزیسیون حتی گرایشی فعال به استقبال از جنگ دیده میشود. برخی مردم چنان از حکومت اسلامی ذله شدهاند که تهاجم اسرائیل را، حتی با همۀ خسارتهایی که به بار میآورد، به چشم امکان رهایی از جمهوری اسلامی مینگرند. بخشی از گروههای اپوزیسیون، خصوصاً سلطنتطلبان، آشکارا به جنگ امید بستهاند تا قدرت را به دست بگیرند. برخی رسانههای سلطنتطلب نیز جنگ را تلویحاً مثبت میانگارند و به سهم خود بر افکار عمومی اثر میگذارند. چنین فضاهایی است که حساسیت اخلاقی نسبت به جنگ را تضعیف میکند و از امکان شکلگیری گفتمانی صلحطلب میکاهد. لایۀ دوم عبارت است از فرسودگی و بیافقی اجتماعی. جامعهای که زیر فشار تحریم و تورم و بیکاری و مهاجرت از نفس افتاده در برابر خطر جنگ نیز کرخت شده است. در چنین وضعی حتی خبر حمله هم مثل یک بحران دیگر در کنار دهها بحران روزمره جلوه میکند. این بحرانها انرژی ذهنی مردم را میبلعند. جنگ به یک بحران در کنار سایر بحرانها تبدیل شده و اولویتش در ذهنها پایین آمده است. بسیاری از مردم نمیدانند بعد از مخالفت با جنگ چه گزینهای روی میز است: مذاکره یا عقبنشینی یا تغییر سیاست؟ وقتی افق اصلاً روشن نیست، کنشها نیز کمتر میشوند. این بیافقی با تجربههای ناامیدکنندۀ اعتراضهای پیشین تشدید شده و حس بیقدرتی در برابر بازیگران خارجی را دامن زده است. لایۀ بعدی به حافظۀ تاریخی ما بازمیگردد. بهرغم زخمهای عمیقی که جنگ هشتساله میان ایران و عراق بر تن جامعه وارد کرد، حافظۀ جمعی ما هنوز چنان که باید و شاید نتوانسته تصویر کامل فاجعه را در خود حک کند. بخش بزرگی از مسئولیت این کمحافظگی به دوش هنر و رسانه است. سینما و تلویزیون و عکاسی و ادبیات سالهاست در بازنمایی واقعیِ ویرانیها و رنجها و پیآمدهای جنگ بهغایت ناتوان بودهاند. نتیجه این است که جامعه امروز بیش از آن که جنگ را همچون تجربهای ویرانگر و بیرحم ببیند در قالب روایتهای رسمی یا خاطرات پراکنده به خاطرش میآورَد، تصویری نیمهجان و کماثر که نمیتواند حساسیت عمومی نسبت به خطر جنگ تازه را به حد کفایت برانگیزد. این ذهنیت همراه با عادیشدن خشونت در گفتمان رسمی و مردمی عملاً حساسیت اخلاقی نسبت به جنگ را فرسوده است. سرانجام نیز ساختار سرکوب و مهاجرت فعالان صلحطلب را نباید نادیده گرفت. هزینۀ بالای هر تجمع، هر قدر هم که مسالمتآمیز باشد، باعث شده فعالان صلحطلب یا به حاشیه رانده شوند یا در خیلی از نمونهها کشور را ترک کنند. در نبود شبکههای سازماندهی و رهبری معتبر حتی گروههای کوچک هم توان بسیج اجتماعی ندارند و بخشهای مختلف جامعه، از جوانان شهری گرفته تا طبقات فرودست و روستاییان، هر یک به دلایلی متفاوت منفعل ماندهاند. این چهار خوشۀ درهمتنیده، یعنی بیاعتمادی سیاسی و گرایشهای موافق جنگ و فرسودگی اجتماعی و خاطرۀ جنگ و ساختار سرکوب، توضیح میدهد چرا جامعهای که در معرض تهدید بیرونی است چنان که باید و شاید واکنش ضدجنگ از خود بروز نمیدهد. مسئله اصلاً فقدان آگاهی یا بیتفاوتی ساده نیست. مشکل عمدتاً ساختاری و چندوجهی است. مردم توأمان هم به حکومت بسیار بیاعتماد شدهاند، هم به افق آینده، هم به کارآمدی کنشهای خویش و بخشی نیز اصلاً جنگ را ابزار رهایی میپندارند. در چنین وضعی است که خطر حملۀ مجدد نظامی بهتنهایی محرک یک جنبش ضدجنگ نخواهد بود. این همان تناقضی است که امروز در ایران، پیش چشم ما، خود را عریان کرده است. آیا بعدها چوب این تناقض را خواهیم خورد؟ 🆔 @mmaljoo
در اردیبهشت ۱۳۲۹، زمانی که محمدرضاشاه با سر فرانسیس شپرد، سفیر بریتانیا، دربارهی وضعیت اسفبار سیاسی ایران گفتوگو میکرد، چند بار به «دموستنِس ما» اشاره نمود، مقصودش رئیس دردسرساز کمیسیون نفت مجلس، محمد مصدق بود. این ارجاع کلاسیک جالب بود و بهوضوح توجه شپرد را جلب کرد، نه فقط به خاطر تکرار آن بلکه به دلیل همانندی که القا میکرد: دموستنِس، خطیب آتنی که در برابر پیشروی مقدونیان تحت رهبری فیلیپ و سپس اسکندر ایستادگی میکرد.
فاطمه سیاح؛ اولین استاد زن دانشگاه تهران🔻 ✍ فاطمه سیاح از همان زمان ورود به ایران در راه برابری و حقوق زنان میکوشید و در ۲۲ اردیبهشت سال ۱۳۱۴ با تشکیل کانون بانوان از سوی وزارت فرهنگ به عضویت آن درآمد. این کانون بعد از تعطیلی جمعیت نسوان وطنخواه تشکیل شد که رئیس آن شمس پهلوی، دختر رضاشاه، بود. اولین مدیر آن هاجر تربیت بود، اما از سال ۱۳۱۵ صدیقه دولتآبادی تا پایان عمرش در سال ۱۳۴۰ این نهاد را مدیریت کرد. بنا بر اساسنامه، این کانون موظف بود تا به تربیت فکری و اخلاقی بانوان و تعلیم خانهداری و پرورش طفل مطابق قواعد علمی بپردازد و با ایجاد مؤسسات خیریه به مادران بیبضاعت و اطفال بیسرپرست کمک کند و درعینحال ورزش و بهداشت را تشویق کند. کانون بانوان جلسات هفتگی برگزار میکرد و برای زنان انواع کلاسهای خانهداری، پرستاری، خیاطی و هنرهای دستی برگزار میکرد. ✍ فاطمه سیاح در سال ۱۳۱۷ بهعنوان اولین زنْ دانشیار دانشگاه تهران شد، «درحالیکه مخالفتهای شدید میشد که او به مقام دانشیاری نرسد». او اولین کسی بود که ادبیات تطبیقی را در ایران وارد دروس دانشگاهی کرد. او صاحب کرسی «سنجش ادبیات زبانهای خارجه» در دانشگاه تهران بود و در سال ۱۳۲۲ از سوی «شورای فرهنگ» استاد ادبیات روسی در دانشگاه تهران شد. ✍ پس از مرگ استاد سیاح، کرسی درس ادبیات تطبیقی بیاستاد ماند. دکتر علیاکبر سیاسی، رئیس وقت دانشگاه تهران، گفته بود: «با فوت بانو فاطمه سیاح دانشگاه تهران یکی از دانشمندترین استادان خود را از دست داد. کرسی درس ایشان عبارت از «سنجش ادبیات» و «ادبیات روسی» بود. برای تدریس ادبیات تطبیقی آشنایی با چندین زبان بیگانه لازم است. انجام این کار از عهدهی هرکسی برنمیآید و بدبختانه اینجانب تا این تاریخ کسی که صلاحیت تدریس این درس را داشته باشد در نظر ندارم. بنابراین، دانشگاه ناگزیر است فعلاً این درس را تعطیل کند.» @NashrAasoo 💭
عباس میلانی در کتاب «نگاهی به شاه» به دو رقم نقدینگی رضاشاه در بانکهای ایران هنگام ترک کشور (۱۳۲۰) اشاره میکند. نخست، رقمی که پس از کنارهگیری به مجلس گزارش شد: ۴.۲۵ میلیون دلار [معادل ۸۹ میلیون دلار در سال ۲۰۲۲]، که ۴۶ درصد کل نقدینگی دولت ایران بود. رقم دوم، ۵.۳ میلیون دلار [معادل بیش از ۱۰۴ میلیون دلار در سال ۲۰۲۲] بود. رضاشاه ابتدا همهی داراییهایش را به جانشین خود منتقل کرد، اما بعد خواست که به هر یک از خواهران و برادران شاه جدید ۵۰۰ هزار دلار پرداخت شود. *Abbas Milani, The Shah (New York: Palgrave MacMillan, 2011), 95-96.
'قطعه چکاد - استاد مشکاتیان' by arsham_htn is on SoundCloud https://on.soundcloud.com/a4ac5NZG8NXf6T89Vx
سرزمینهای مغلوب سرزمینهای مغلوب خاورمیانهٔ امروز است از دیدِ طارق علیِ تاریخنگار، نویسنده و فعال سیاسی چپگرای بریتانیاییپاکستانی. طارق علی که دانشی درخشان در تحلیل امپریالیسم، استعمار و روابط بینالملل خصوصاً در رابطه با جهان عرب و سیاست خارجی آمریکا دارد، تحلیلی انتقادی، اما موجز از چندین بازیگر منطقهٔ خاورمیانه و شمال آفریقا میدهد. اگرچه متن طارق پیش از حملهٔ اسرائیل به ایران نوشته شده است (و در خاورمیانه هیچ متنی بهروز باقی نمیماند)، اما شرح کوتاه او بر دیگر کشورها، از عربستان سعودی گرفته تا لیبی و سوریه و مصر و فلسطین چشماندازی از عملکرد غرب در منطقه از منظر اوست، کسی که دیدگاهش فقط برآمده از نظریهٔ مارکسیستی نیست، بلکه فعالی عملگرا نیز به شمار میرود. باید گفت که اهمیت این متن برای ما، در نگریستن به منازعات جاری و جنگ قدرت در منطقه با رویکردی فراتر از مرزهای ملیمان است؛ اگرچه ما در میان مرزهای ملی با کسانی هم سرنوشت شدهایم، اما عواملی ورای این مرزهای خیالی بر سرنوشتمان اثر گذاشتهاند. متن طارق علی در صدد است منظرهای کلی دربارهٔ ریشههای بیثباتی و منازعات در خاورمیانهٔ امروز ترسیم کند، ریشههایی که بخشی از زندگی امروز ما در ایران متاثر از آنهاست و کماکان زندگی ما و همسایگانمان را شکل میدهد. «سرزمینهای مغلوب» در شمارهٔ ۱۵۱ (ژانویه و فوریهٔ ۲۰۲۵) در «New Left Review» منتشر شده است و بار دیگر به ما یادآوری می کند که هدف مداخلات غرب در منطقه، نه آزادی و دموکراسی که تثبیت رژیمهای اقتدارگرایی است که به منافع این قدرتها خدمت کنند. البته که طارق علی عاملیت مردم منطقه را نیز نادیده نمیگیرد و به نقش مطالبات مردمی و البته شکست آنان در بهار عربی، در مصر، لیبی و سوریه می پردازد. طارق علی با مردم نیز سخنی از منظر فعال سیاسی دارد و به ما نیز یادآور میشود: «جنبشهای اجتماعی که از پرورش سیاستی مستقل ناتوانند، محکوم به فنا هستند». از همین روست که اگرچه جنبشهایی مردمی در منطقه شکل میگیرند، اما وقتی سیستمها به چالش کشیده نمیشوند، حتی با تغییر رژیم نیز چیزی برای مردم عوض نمیشود. متن کامل در پیامد
به گفتهی منوچهر انور: «نیمقرن پیش که من این مستند را ساختم، فیلمسازی کار سادهای نبود زیرا وزارت فرهنگ و هنر وقت بیش از هر چیز از ساخت و پخش فیلمهایی استقبال میکرد که خواستههای نظام حاکم را ارضا میکرد. سازمان برنامه در آن زمان متصدی فعالیتهای گسترده از سدسازی، جادهسازی، برنجکاری تا هر فعالیت دیگری در جهت پیشرفت مملکت بود. ما فیلمسازان هم از دست وزارت فرهنگ و هنر خسته بودیم چون چیزهایی از ما میخواست که باب دلمان نبود. به همین دلیل توسط حشمت جزنی، مشاور وقت سازمان برنامه که یکی از دوستانم بود، دعوت شدم که برای برنامهسازی درباره امورات جاری این سازمان به استخدام آن دربیایم. من به این شرط حاضر به انجام این کار شدم که بتوانیم از این فیلمها تجربههای هنری هم به دست دهیم. جزنی از این نگاه بسیار استقبال کرد و بنابراین مطالعات ما آغاز شد. در مطالعه اولیه بیش از ١٢٠ سوژه درباره اتفاقات مختلفی که در کشور در حال انجام بود، بیرون آمد که مؤسسه سرمسازی رازی هم یکی از آنها بود. اگرچه من فارغالتحصیل هنرهای دراماتیک از انگلیس بودم اما تا آن موقع فیلم نساخته بودم ولی فیلمسازی برایم حسرت و آرزو بود. بههمیندلیل دوست داشتم سختترین کار را انجام دهم. سختترین کار همین مؤسسه رازی بود چون هیچکس نمیتوانست با موضوع کارشان ارتباط برقرار کند ولی من معتقد بودم حتی موش و خوکچه و خرگوش هم به اندازه بقیه چیزهایی که برایمان ارزشمند است، ارزش ساخت فیلم را دارند. اما ساخت فیلم پس از مدتی دچار مشکلاتی شد و ساخت آن یک سال طول کشید، زیرا در این مدت کارشکنیهای بسیاری صورت گرفت. بعد از مدتی هم جزنی و کسانی که نگاه مثبتی نسبت به این کار داشتند از سازمان برنامه رفتند و یک باند دیگر جایشان را گرفت. همین باند و باندبازی باعث شد من را هم که با سازمان قرارداد داشتم، اخراج کنند و اجازه مونتاژ مستند را هم به من ندهند. قسمت تراژیک ماجرا همین است که اگر این باند و باندبازیها نبود دهها فیلم از ایندست ساخته شده بود. بعد از این اتفاق از طریق غلامحسین مصاحب که از دوستانم بود، توانستم راشها را از سازمان بگیرم و آنها را به استودیو ایرانفیلم بردم و مونتاژ کردم ولی پس از نمایش مستند در کانون فیلم، نیشدارو هم در ایران و هم در خارج از کشور بسیار موردتوجه قرار گرفت.»