از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

انقلاب مشروطه، فقط یک انقلاب شهری در میان شهرنشینان در تهران و تبریز و چند شهر بزرگ دیگرِ ایران نبود؛ سهراب یزدانی در این کتاب بهخوبی نشان میدهد که چرا مشروطیت و تحققِ آرمانهای آن برای روستاییان، رویدادی مبارک و امیدبخش بود. فقط مشروطیت بود که با نفی استبداد شاهی، برقراری حاکمیت قانون و تاسیس مجلس نمایندگان، میتوانست روستاییان را از زیر بار انواع ستمها چه از سوی ارباب و چه از سوی شاه/دربار و ماموران حکومت و از همه مهمتر شر و نکبت نظام اربابرعیتی نجات دهد.
![«بنده به ایشان [رضاخان] اخطار کردم که در مقام فرمانده دیویزیون قزاق جایشان در قزاقخانه است نه در هیات دولت، هیات دولت جای وزرا است، و ایشان گفت: خب ما را هم وزیر کنید.»
*از مصاحبه صدرالدین الهی با سیدضیاء طباطبایی (نشر ثالث).](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F1129.jpg&w=3840&q=75)
«بنده به ایشان [رضاخان] اخطار کردم که در مقام فرمانده دیویزیون قزاق جایشان در قزاقخانه است نه در هیات دولت، هیات دولت جای وزرا است، و ایشان گفت: خب ما را هم وزیر کنید.» *از مصاحبه صدرالدین الهی با سیدضیاء طباطبایی (نشر ثالث).

رضا پهلوی به معنای واقعی نماد لمپنیسم است؛ نه چیزی از حکومت قانون میداند و نه به آزادی، برابری، دموکراسی و حقوق شهروندی باور دارد، و تقریباً هیچ فهمی هم از آداب اجتماعی و سیاسی دوران مدرن ندارد. یک خودشیفتهی کاملاً بیسواد است که حتی برای مقام سلطنت و پادشاهی هم فردی کاملاً مصنوعی و قلابیست؛ احمدشاه قاجار ۳۰ساله برای مقام پادشاهی بهمراتب واقعیتر از این آدم بود. نه فقط این آدم، بلکه تمامی این خانواده فرومایه، خودخواه و خودکامه هستند. سر ریدر بولارد سفیر انگلیس در ایران در خاطراتِ خود در روزهایِ شهریور ۱۳۲۰ و انتخاب محمدرضا پهلوی بهعنوان پادشاه ایران نوشته است، فروغی نسبت به شاه جدید نظر بدبینانهای داشت، به اعتقاد او «انتظار ندارد هیچ یک از پسرانِ رضاشاه فرد متمدنی باشد.» این پیشبینی محمدعلی فروغی در ۸۰ سال پیش، امروز کاملاً درست از آب درآمده است؛ و رضا پهلوی تجسمِ حقیقی پستی و خودکامگیست. این آدم اگر تنها کمی شعور و آگاهی داشت و به شان و کرامت انسانی پایبند بود، از زبونی، تملق و چابلوسی آدمها که بازتولید روابط بندگی و مناسبات اربابرعیتیست، لذت نمیبرد.

انسان زمان من سالواتوره کوآزیمودو ترجمه بهمن محصص *مجله بخارا، مهر و آبان ۱۳۸۵، شماره ۵۵.

اینکه ما چرا خودمون رو با افغانستانیها (یا در معنای کلیتر انسان/دیگری شرقی) همسرنوشت نمیدونیم؛ حتی با وجود همین تجربه جنگی و آیندهای که تماماً در یک وضعیت جنگی تصور میشه، از دلِ یک ناسیونالیسم ساختگی و جعلی بیرون میاد که رضا ضیاء ابراهیمی در این کتاب بهخوبی بهش میپردازه.

شرمنده از این همه توحش، خشونت و بیمهری که در این سرزمین تجربه کردید. تکلیف حکومت و حاکمان که مشخص است، ما هم ولی برادران و خواهرانِ خوبی برای شما نبودیم.
![یکی از تاثیرگذارترین و شاید نمادینترین بخشهای رمان «قربانی» اثر کورتزیو مالاپارته، صحنهی مربوط به یخزدنِ اسبهاست؛ صحنهای سرشار از درد، سکوت، و بیرحمی طبیعت و تاریخ [برای انسان]. در این بخش، مالاپارته توصیف میکند که چگونه اسبهایی در سرمای طاقتفرسای زمستان در حال عبور از رودخانه هستند، اما پیش از آنکه به آن سوی آب برسند، ناگهان در میانهی رود یخ میزنند. بدنهایشان به شکلی ایستاده در یخ باقی میماند: منجمد، در حالِ حرکت، اما برای همیشه متوقف شدهاند. تصویر اسبهایی که با چشمانِ باز، سر بالا، و پاهایی در حال گامبرداشتن در یخ جاودانه شدهاند، تصویریست کابوسگونه از مرگ، انجماد/توقفِ تاریخ، و خشونت بیکلام طبیعت و جنگ. صحنهای که مالاپارته از مرگ اسبها ترسیم میکند، فراتر از یک تصویر صرفاً تراژیک است. این صحنه بیشتر تمثیلیست از انسانهایی که در میانه راه، میانِ گذشته و آینده، میانِ زندگی و مرگ، درگیرِ سکون و بیپناهی شدهاند. در دنیای مالاپارته، اسبها فقط حیوان نیستند، بلکه استعارهای از انسانهاییاند که در هیاهوی تاریخ (در دنیای بیرحمِ جنگها)، بیآنکه بدانند چرا یا چگونه، از حرکت بازمیمانند و در لحظهای ابدی از رنج منجمد میشوند.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F1087.jpg&w=3840&q=75)
یکی از تاثیرگذارترین و شاید نمادینترین بخشهای رمان «قربانی» اثر کورتزیو مالاپارته، صحنهی مربوط به یخزدنِ اسبهاست؛ صحنهای سرشار از درد، سکوت، و بیرحمی طبیعت و تاریخ [برای انسان]. در این بخش، مالاپارته توصیف میکند که چگونه اسبهایی در سرمای طاقتفرسای زمستان در حال عبور از رودخانه هستند، اما پیش از آنکه به آن سوی آب برسند، ناگهان در میانهی رود یخ میزنند. بدنهایشان به شکلی ایستاده در یخ باقی میماند: منجمد، در حالِ حرکت، اما برای همیشه متوقف شدهاند. تصویر اسبهایی که با چشمانِ باز، سر بالا، و پاهایی در حال گامبرداشتن در یخ جاودانه شدهاند، تصویریست کابوسگونه از مرگ، انجماد/توقفِ تاریخ، و خشونت بیکلام طبیعت و جنگ. صحنهای که مالاپارته از مرگ اسبها ترسیم میکند، فراتر از یک تصویر صرفاً تراژیک است. این صحنه بیشتر تمثیلیست از انسانهایی که در میانه راه، میانِ گذشته و آینده، میانِ زندگی و مرگ، درگیرِ سکون و بیپناهی شدهاند. در دنیای مالاپارته، اسبها فقط حیوان نیستند، بلکه استعارهای از انسانهاییاند که در هیاهوی تاریخ (در دنیای بیرحمِ جنگها)، بیآنکه بدانند چرا یا چگونه، از حرکت بازمیمانند و در لحظهای ابدی از رنج منجمد میشوند.

حرف درست علی معظمی که این «درگیری اسرائیل و ایران» نیست، تجاوز اسرائیل به ایران است.

من همیشه برخاستهام باز، بازتر برخاستهام از میانِ کبودی و نشستهام در میانِ کبودی. | پرویز اسلامپور | بهمن محصص، طبیعت بیجان، ۱۹۷۰.

قبله عالم از عباس امانت، برآمدنِ رضاخان نوشته سیروس غنی، در خدمت تخت طاووس (خاطرات پرویز راجی) و مهمتر از همه تاریخ چیست ئی. اچ. کار، همه با ترجمه حسن کامشاد، از بهترین و مهمترین کتابهایی هستند که تو زندگیم خوندم، یادش گرامی. حسن کامشاد نویسنده، مترجم و پژوهشگر ادبیات فارسی پنجشنبه ۱خرداد ۱۴۰۴ درگذشت. *عکس: شاهرخ مسکوب و حسن کامشاد.

تنها و دستِ خالی برمیگردیم در سوگ غزاله علیزاده نوشته رضا براهنی *مجله «آدینه»، شماره ۱۱۰، خرداد ۱۳۷۵.

بروز آشفتگی در هیچ خانهای ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوبها، تای ملافهها، درز دریچهها و چین پردهها غبار نرمی مینشیند، بهانتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزای پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند. خانه ادریسیها غزاله علیزاده *توضیح عکس از چپ به راست: غزاله علیزاده، علی مولانا، بیژن الهی، محسن افخم. عکس از حسین دریابندی.

ای حوصله برای هیچ صبور نباش و به دردی بس کن که فزونش سرطان را از یاد میبرد. - پرویز اسلامپور *منوچهر یکتایی، بدون عنوان، ۱۹۷۷.

چقدر واقعاً همهچی این دنیا مسخرهست که یکی مثل ترامپ باید درباره تغییر/ یا عدمتغییر یه نام تاریخی تو یه جغرافیای دیگه که هیچ ربطی هم به آمریکا نداره نظر بده؛ اونم آدمی که نه تاریخ میدونه، نه جغرافیا، نه تمدن، نه فرهنگ و نه هیچی؛ ترکیبی از زور، کثافت و حماقت همه دنیا رو گرفته.

دیوارهای بلوری، ظرفیتهای غمگینی برای حفظ یادها دارند. دیوارهای بلوری روان. مثل شنها و مثل تنِ این رودخانه که سالهاست چهرههایی را در موجهای کوچکش میشکند. *از نامه پرویز اسلامپور به یداله رویایی. ** نقاشی از منوچهر یکتایی، بدون عنوان.