از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
ذهنیتِ استبدادی و موردِ «پرویز ثابتی» در نگاه اول، انتشار عکس پرویز ثابتی و در ادامه دفاع از مشی ساواک را باید در امتداد میل این روزها به جریانِ [نئو]سلطنتطلبی دید که مشخصاْ در چند ماه اخیر بهویژه با بالا گرفتن موج اعتراضی در ایران علیه دولت، بیش از پیش افزایش پیدا کرده است. با این حال نه دفاع از ثابتی و مشی ساواک و نه جانبداری از برآمدنِ دوباره جریان سلطنتطلبی که دائم به گذشته پیشا ج.ا ارجاع میدهد و به دنبال تحقق دوباره میراث «پهلوی» در لحظه اکنون است (اینکه میتواند یا نه موضوع ثانویه است، در قدم اول ولی این ادعا را دارد که به دنبال تحقق میراث یا تجربه پهلوی «اما» پالایش شده با توجه به مقتضیاتِ زمان در لحظه اکنون است)، هیچ کدام به تنهایی و یا لزوماْ فقط واکنش به انقلاب ۵۷ و تجربه بیش از ۴۰ سال حاکمیت ج.ا نیست، یا حداقل همه ماجرا این نیست و چیزی بیشتر از درگیری و جنگ با قدرت سیاسی وقت است.
معمای هویدا: زندگینامه سیاسی و مسئولیت روشنفکری افشین متین عسگری ترجمه حمیدرضا یوسفی بیوگرافی سیاسی به یک ژانر محبوب در ایران پس از انقلاب تبدیل شده است. شخصیتهای دولتی، رهبران احزاب سیاسی، دانشگاهیان و نویسندگان حرفهای مجموعه بزرگی از زندگینامهها، خاطرات، زندگینامهها و قصه/افسانههای نیمهزندگینامهای را عرضه کردهاند. هنگامی که جمهوری اسلامی در مقام «فاتح» خواستار گسست رادیکال از گذشته شد باعث ایجاد حس عمیق اضطراب و کنجکاوی در مورد همه چیزهایی شد که سرکوب، طرد و انکار شده بودند. با وجود این، یا شاید به دلیل این پالایش رسمی تاریخ، به نظر میرسد اشتهای بیپایانی برای کتابهای مربوط به دوران پهلوی (۵۷-۱۳۰۴) وجود دارد. به لطف واقعیتهای تیره و تار ایران پس از انقلاب، نه تنها رژیم قدیم، بلکه حتی سلطنت قاجار در تخیلات مردمی درخشش نوستالژیک گرمی پیدا کرده است. نوشتن زندگینامه سیاسی و زندگینامه مربوط به دوران پهلوی و جمهوری اسلامی اما از نظر سیاسی همچنان حساستر و از نظر روشنفکری خطیرتر است. محمدرضاشاه پهلوی بلافاصله پس از سرنگونی، پاسخ به تاریخ را نوشت (۱۳۵۹). این کتاب اگرچه که شرحی سادهلوحانه از دستاوردها و سقوط او بود و اهمیت تاریخی چندانی نداشت، اما آغازگر گونهای از «ادبیات انکار» بود که توسط طرفداران رژیم گذشته دنبال شد که مانند شاه، نقصهای رژیم و یا سهم خود را در شکستها انکار میکردند. «معمای هویدا» نوشته عباس میلانی، زندگینامه امیرعباس هویدا، باسابقهترین نخستوزیر شاه و دومین مرد قدرتمند ایران در دو دهه اخیر سلطنت پهلوی است. این کتاب تلاشی بلندپروازانه است که بهراحتی آن را میتوان بهعنوان برجستهترین نمونه در ژانر زندگینامههای سیاسی قرن بیستم ایران محسوب کرد. علاوه بر این، موضوع بحثبرانگیز، سبک جذاب و نثر خواندنی آن، این کتاب را برای مخاطبانی فراتر از دانشگاه نیز جذاب و قابل دسترس میسازد. آثاری از این دست لزوماً بحثبرانگیز و تحریکآمیز اند، اما کتاب میلانی به دلیل تأثیر بالقوهاش، بهویژه بر عموم غیرمتخصصان، توجه ویژهای را میطلبد. معمای هویدا در حالی که شایستگیهای زیادی دارد، اما در نهایت اثری ناامیدکننده و گمراه کننده است؛ چراکه میلانی مقادیر زیادی از تعصب و جانبداری سیاسی را در بازسازی تاریخی خود بهکار برده است. https://www.radiozamaneh.com/717557/
محمدرضا پهلوی؛ شاهی مختصر که حتی خلاصه خود هم نبود در اسفند ۵۶ هنگامی که اسدالله علم دوران نقاهت خود را در جنوب فرانسه سپری میکرد، نامهای مفصل به شاه نوشت و در آن بسیار صریح در مورد وخامت اوضاع کشور هشدار داد و گفت: «اگر شاهنشاه دست روی دست بگذارد، باید در انتظار آشوبهای بزرگتری باشد». شاه در مورد این نامه به هویدا گفته بود: «علم مشاعرش را از دست داده است». علی امینی نیز در مرداد ۵۷ در تماس تلفنی با امیرعباس هویدا، از وضع بحرانی کشور و سلطنت محمدرضا پهلوی ابراز نگرانی کرد، ولی هویدا در جواب گفت: «خیالتان راحت باشد [و سپس به زبان فرانسه گفت] C'est un roc «چون صخره بر جای خود محکم ایستاده است». شش ماه پس از هشدار امینی، این صخره بهظاهر محکم کاملاً فرو ریخت و ۵۳ سال حاکمیت پهلوی برای همیشه به تاریخ پیوست.
چند ملاحظه کوتاه درباره نشست «مثلاً» جنبش دموکراسیخواهی در ایران: ۱) تاریخ با جا شروع نمیشود و مبارزه با استبداد؛ یک روز در شکل اقتدارگرایی و یک روز دیگر در شکل شبهتوتالیتاریسم آن، به خیلی قبلتر برمیگردد؛ رضا پهلوی از هر تریبونی که تا حالا داشته است، حتی یکبار هم یقه اقتدارگرایی میراث خود را نگرفته است، بعد این آدم قابل اعتماد است؟ ۲) نزدیک شدن رضا پهلوی به آدمهای دیگر براساس این ایده نیست که تفاوتها باید در کنار هم بنشینند تا باهم یک کل منسجم ایجاد کنند تا نیرویی در مقابل قدرت/نظم موجود شکل بگیرد؛ خیر رضا پهلوی آنقدرها هم «دموکراتیک» نیست، رضا پهلوی بنا دارد از امکانهای اسماعیلیون -که او را بعد از رویداد برلین شوکه کرد- استفاده کند، فقط همین. ۳) برخلاف چرندیات گلشیفته فراهانی که امروز صحبت کردن درباره فرم حکومت خیانت است، اتفاقاً تجربه خمینی و بعدتر جا، به خوبی نشان داد که حتی یک لحظه هم مواجهه انتقادی و پرسشگری را نباید غلاف کرد: اتحاد اتحاد کردن آدرس غلط دادن است؛ پرسشگری و «تفاوت»ها را نباید پای اتحاد زورکی قربانی کرد. ۴) صحبت از ضرورتِ آزادی در زبان آسان است، ولی پایبندی به آن در عمل دشوار است؛ این پایبندی به باوری نیاز دارد که از دل تامل انتقادی و تجربه تاریخی بیرون آمده باشد. چون پایبندی در کار نیست، همین میشود که گلشیفته فراهانی از آزادی میگوید، ولی هرکسی امروز درباره فرم حکومت در آینده که چگونه باید باشد حرف بزند، «خائن» است. ۵) زیرک این جمع مسیح علینژاد بود؛ که تلاش میکرد، با درگیر کردن احساسی آدمها، مغز آنها را از کار بیاندازد و ما را عملاً تبدیل نه حتی به توده، که یک گله یکدست کند و دنبال خود راه بیاندازد. مسیح مخالف خمینی است، ولی در استفاده از این شگرد یعنی خر کردن ما، دست کمی از خمینی ندارد. ۶) اتحاد با بغل کردن اتفاق نمیافتد، آدرس غلط دادن دیگر مسیح علینژاد همین بود؛ اتحاد حتی دیگر به داشتنِ «هدف» مشترک هم نیست، اتحاد با صحبت از تفاوتها و پذیرش تفاوتها ساخته میشود. تفاوتها و اختلافنظرها را نباید به نفع اتحاد زورکی، از همین امروز «ماهرانه» زیر فرش کرد. *در ضمن تجربه تاریخی نشان داده است که باید از هر جمعی که در آن خبری از «هیچ» تفاوت و اختلافنظری نیست و همه انگار باهم دوست و بهم نزدیک هستند، ترسید، خیلی هم ترسید. *این روزها آدم بیشتر میفهمد، جای سیاستمدارانی از جنس شاپور بختیار چقدر خالی است.
یکرنگی، نوشته شاپور بختیار، واپسین نخستوزیر حکومت پادشاهی مشروطه در ایران است که نخست در سال ۱۹۸۲ و به زبان فرانسوی و با عنوان: Ma fidelite (به معنای وفاداری) نوشته و منتشر شد و هدف نخست از نگارش آن، اطلاعرسانی به غیرایرانیان درباره حوادث انقلاب ایران (۱۳۵۷) بود. این کتاب، پس از مدتی زیرنظر خود بختیار و توسط مهشید امیرشاهی، با عنوان «یکرنگی» به فارسی ترجمه شد. یکرنگی، با شرحی «درباره ترجمه فارسی کتاب» آغاز میشود و پس از یک «پیشگفتار» کوتاه که طی آن بختیار به اختصار به اهداف خود از نگارش چنین کتابی پرداخته است، به «سرآغاز» آن میرسد. در «سرآغاز»، بختیار به شرح ملاقات خود با محمدرضا پهلوی در اوایل دی ماه سال ۱۳۵۷ و پس از ۲۵ سال میپردازد و شرح میدهد که چگونه در آن روزهای بحرانی، حاضر به قبول نخستوزیری ایران شده است. پس از آن، بختیار در طی چهار بخش نسبتاً مفصل، ضمن مروری بر اعقاب و گذشته و خاطرات خویش و فرازهایی از تاریخ معاصر ایران، به شرح آنچه که در طی روزهای طوفانی انقلاب بر ایران و ایرانیان گذشته است، از نگاه خود میپردازد.
تک تک نامههای هدایت به شهید نورایی، انگار دقیقاً همین امروز رد و بدل شدهاند؛ وضعیت آن روز ایران و آدمهایی که توصیف میکند، تقریباً با امروز مو نمیزند. همان باتلاقی که هدایت ۷۰سال پیش با جزئیات درباره آن حرف میزند، هنوز هم همان است که بود و شاید خیلی بدتر؛ شاید هم نه، قطعاً خیلی بدتر است. .. روزها را به خاک میسپریم و از گذشتن آن هم افسوس نداریم. همه چیز این مملکت مال آدمهای بهخصوصی است؛ کیف، لذت، گردش و همه چیز. نصیب ما این میان، گند و کثافت و مسئولیت شد؛ مسئولیتش دیگر خیلی مضحک است.
میراث تقیزاده؛ چگونه میتوان به استبداد تن نداد حسن تقیزاده در هشتم بهمن ۱۳۴۸ در سن ۹۱ سالگی در تهران درگذشت. یک داستان پر ماجرا پایان یافت و به زعم خود تقیزاده یک زندگی طوفانی جای خود را به تعبیر جمالزاده، به یک آرامش جاودانی داد. همه آنچه که تقیزاده در طول ۹۱ سال زندگی خود بر اهمیت دستیابی به آنها برای انسان ایرانی و جامعه ایران پافشاری میکرد، دقیقا امروز نیز اهمیت خود را نه تنها از دست ندادهاند، بلکه تلاش برای دستیابی به آنها بیش از پیش جانانه پررنگ شده است. ما امروز نیز همچنان در نظم مشروطیت به سر میبریم؛ به دنبال آزادی و برابری و حاکمیت قانون مبتنی بر بازیگری و تاثیرگذاری عموم مردم در آن هستیم و بنا داریم با حرکت در مسیر ترقی، امکان زیست بهتر و متفاوت با آنچه که تا به امروز تجربه کردهایم را متحقق سازیم. زندگی طوفانی تقیزاده به درستی زندگی جامعه ایران از مشروطیت تا به امروز است، که پستی و بلندیهای بسیاری را پشت سرگذاشته و میگذارد تا در نهایت به آنچه که تقیزاده نیز به آن باور داشت یعنی «زندگانی نو انسان ایرانی در عقلانیت و آزادی و برابری» دست یابد. https://www.bbc.com/persian/blog-viewpoints-64444962
«اشک تمساح» تنها مقاله صادق هدایت است که با اسم مستعار ک.ز در شماره نخست روزنامه «رهبر» ارگان مرکزی حزب توده ایران به تاریخ ۱۰ بهمن ۱۳۲۱ منتشر شده است. اشک تمساح از چند جهت اهمیت دارد، نخست اینکه از همکاری هدایت با حزب توده در سالهای آغاز کار این حزب خبر میدهد. تاسیس حزب توده امیدهای بسیاری را در دل روشنفکران برانگیخت، مخصوصاً بعد از تجربه خفقان حاکمیت پهلوی اول: بسیاری از روشنفکران در آن دوره یا به عضویت حزب درآمدند و یا با آن همکاری کردند، مانند صادق هدایت یا ابراهیم گلستان. دوم اینکه، در این مقاله هدایت به نقد سیاست ناسیونالیستی دوره پهلوی اول میپردازد. به بیان هدایت ما هیچ تافته جدابافتهای نیستیم و ملتی هستیم مثل همه ملتهای دیگر آن هم در بهترین حالت؛ و آنچه در صحنه امروز جهان اهمیت دارد، «داشتم، داشتم» نیست، بلکه «دارم، دارم» است. و سوم نقد «عصر طلایی» رضاشاهی است؛ در واقع اشک تمساح به نقد کارنامه پهلوی اول و بازیگران آن میپردازد؛ آن هم با زبان و ادبیات خاص هدایت.
تقیزادهای که من میشناختم نوشته محمدعلی جمالزاده در کتاب «ران ملخ؛ مطالعاتی در بزرگداشت سیدحسن تقیزاده» کتاب «ران ملخ» در تابستان ۱۹۶۲م. (۱۳۴۱ش.) در لندن منتشر شد. این کتاب که مجموعه مقالههای پژوهشی با موضوع ایرانشناسی است، زیر نظر پروفسور هنینگ و احسان یارشاطر تهیه و چاپ شد و طی مراسمی باشکوه در دانشگاه کمبریج به تقیزاده اهدا شد، و در آنجا ایرانشناس برجسته هارولد بیلی نیز سخنرانی کرد. جشننامه «ران ملخ» با نوشته بلند محمدعلی جمالزاده درباره تقیزاده و داستان انتشار مجله «کاوه» آغاز میشود. جمالزاده که خود همراه با تقیزاده در انتشار مجله کاوه دست داشته است، در این نوشته به فراز و نشیبهای انتشار کاوه زیر نظر تقیزاده اشاره میکند. امروز ۸ بهمن سالگرد درگذشت سیدحسن تقیزاده است که در سال ۱۳۴۸ در تهران درگذشت. ترجمه نوشته جمالزاده با عنوان «تقیزادهای که من میشناختم» به یاد نام تقیزاده است که به قول مهدی مجتهدی اگر منبر مسجد سپهسالار جان داشت، هر آینه به استقبال خفته در تابوت میشتافت؛ منبری که تقیزاده از آن بالا رفت و در روزهای بحرانی مشروطیت در نفی استبداد فریاد زد.
مصاحبه با ایرج امینی؛ ایرج امینی: آمریکاییها گفتند امینی نتوانست بالهای شاه را بچیند دولت امینی؛ فرصتی که از دست رفت
در سالهای اخیر، چند مطلب درباره علی امینی، زندگی سیاسی و دولت او نوشتهام که اینجا میگذارم، شاید همچنان به کار آید. مروری بر زمینه تاریخی روی کار آمدن دکتر علی امینی؛ امینی، آخرین فرصت برای بازگشت به میراث مشروطه بود مروری بر کتاب ایرج امینی با عنوان «بر بال بحران» درباره زندگی سیاسی علی امینی؛ امینی؛ نخستوزیری بر بال بحران
در سالگرد «آری» به همهپرسی انقلاب سفید، باید به تاریخسازیهای امروز «نه» گفت انقلاب سفید نه پروژه شاه، که پروژه امینی بود ششم بهمن سالگرد تصویب منشور انقلاب سفید است (۱۳۴۱ه.ش)، که در یک همهپرسی سراسری عموم مردم به آن رای مثبت دادند. مثل بسیاری از وقایع و رویدادهای دیگر در تاریخ معاصر ما که به نفع پدر تاجدار مصادره شده است –مخصوصاْ در این چند سال اخیر-، داستان انقلاب سفید هم دقیقاْ همین حال و روز را دارد. انقلاب سفید و مهمترین برنامه آن یعنی اصلاحات ارضی، نه پروژه و یا ایده مشخص محمدرضا پهلوی، که بیشتر پروژه علی امینی در جهت بهبود وضعیت اجتماعی و اقتصادی ایران بود که همچنان درگیر بحران شدید اقتصادی سالهای اواخر دهه ۳۰ بود که به سقوط دو دولت اقبال و شریف امامی نیز منجر شد.
درباره ایلخچی؛ نخستین تکنگاری غلامحسین ساعدی در میان آثار غلامحسین ساعدی، سه تکنگاری مردمشناختی وجود دارد، «ایلخچی» یکی از این سه تکنگاری است. دو تکنگاری دیگر «خیاو یا مشکینشهر» و «اهل هوا» نام دارد، در واقع ایلخچی نخستین تکنگاری ساعدی است. ایلخچی هنگامی که ساعدی به مطالعه آن میپردازد، دهی از توابع شهر اسکو/آذربایجان شرقی بوده است، اما امروز خود تبدیل به یک شهر شده است. ساعدی در سالهای دهه ۴۰ این سه تکنگاری را برای موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران انجام داده است. تکنگاریهای ساعدی برخلاف تکنگاریهای جلال، با یک زبان داستاننویسی نوشته شده است و همین فرم داستاننویسی شاید خواندن کتاب را جذاب کرده است. ساعدی به شرح زندگی اجتماعی، فرهنگ و آداب و رسوم و باورهای اعتقادی و ویژگیهای محلی آنها پرداخته است. او کتاب را با تاریخچه شکلگیری ده آغاز میکند، سپس وارد توضیح درباره موقعیت جغرافیایی و طبیعی آن میشود، بعد به ترتیب از مردم محلی آنجا میگوید. روابط اجتماعی، مناسباتی که میان آنها وجود دارد، کار روزانه، تحصیل و آموزش، بیماریهای مرسوم، خرید و فروش، مشی صوفیانه، باورهای مذهبی و.. ساعدی قدم به قدم تلاش میکند همه آنچه که در این ده میگذرد، در ۱۲ فصل برای خواننده خود تشریح کند. برخلاف جلال که انگار با یک پیشزمینه سیاسی سراغ تکنگاری میرود، ساعدی اما تلاش میکند زیست اجتماعی که با آن مواجه میشود را بدون هیچ قضاوت ارزشی و تزریق باور سیاسی، برای خواننده خود توصیف کند؛ در واقع ساعدی تلاش میکند با یک توصیف دقیق که حتی پای کوچکترین جزئیات را هم وسط میکشد مثلاً در مسئله کدخدایی یا در قضیه کشف حجاب یا آنچه که در یک مراسم سوگواری میگذرد و.. هر شکلی از قضاوت را به خواننده واگذار کند. بیان ساعدی از آنچه که در ایلخچی میگذرد به دور از هر شکلی از خیالپردازی شخص نویسنده یا ناظر/شاهد است. ساعدی خیلی واقعگرایانه از زیست روزمره آدمها حرف میزند و آنچنان پای جزئیات را وسط میکشد که هیچ جایی برای تخیل و خیالپردازی وجود ندارد. ساعدی یک روانپزشک است و همین روانپزشک بودن به او کمک میکند که دست به موشکافی بزند تا ببیند چی و چهطور در این بدن اجتماعی و روابطی که در آن حاکم است کار میکند، انگار دنبال این است که ببیند در کجای کار خللی وجود دارد تا آن خلل را کشف کند. یکی از جذابترین فصول کتاب، فصل پنجم آن است که ساعدی درباره مرگ و میر و بیماریهای شایع در ده حرف میزند و چون خود یک پزشک است، نکات بسیار خواندنی در این فصل مطرح میشود. علاوه بر ۱۲ فصل کتاب، بخش پایانی کتاب شامل مجموعهای از اسناد، نقشه و طرح و تصاویر است که با مرور آنها، خواننده میتواند ارتباط بهتری با آنچه که ساعدی در طول کتاب روایت کرده است، برقرار کند. زبان نوشتاری ساعدی در کتاب بیشتر از اینکه رسمی باشد، عامیانه است و همین عامیانه بودن، بیشتر آن را در میدان پژوهشهای مردمشناختی نگاه میدارد. کار ساعدی، یکی از نخستین تکنگاریهای مردمشناختی است، به همین دلیل انتقادهایی نیز به آن وارد است مثلاً توصیف بیش از حد ویژگیهای طبیعی/جغرافیایی ایلخچی یا فصل هفتم و هشتم که انگار نویسنده را بیش از حد درگیر صوفیگری در ده نشان میدهد و.. با همه این انتقادهایی که وجود دارد، کار ساعدی همچنان با گذشت بیش از ۶۰ سال (برای نخستینبار سال ۱۳۴۲ منتشر شد) قابل ارجاع و مطالعه است؛ نه فقط در موضوع مشخص مردمشناسی حتی جامعهشناسی روستایی و پژوهش تاریخی. کار ساعدی در دهه ۴۰ در دورهای که جامعه ایران در حال تغییرات گسترده اجتماعی و اقتصادی است و بافت شهری/روستایی آن نیز با دگردیسی همراه است، نکات مهمی در خود دارد که به ما در فهم و شناخت بهتر تاثیر و نتایج این تغییرات گسترده کمک میکند.
تقی ارانی؛ یک زندگی کوتاه اسکندر صادقی بروجردی معرفی کوتاهی درباره کتاب یونس جلالی که در فارسی به تازگی با این عنوان «تقی ارانی؛ یک زندگی کوتاه» منتشر شده، در جدلیه به تاریخ ۱۴ می ۲۰۲۰ نوشته است که در ادامه ترجمه فارسی آن را میخوانید: زندگینامه سیاسی و روشنفکری اخیر یونس جلالی از تقی ارانی، شکاف محسوسی را در زبان انگلیسی در رابطه با مطالعه اندیشهها و روشنفکران سوسیالیستی ایرانی طی دهههای ۱۹۲۰-۱۹۳۰ پر کرده است؛ و اگرچه ظاهراً کار یک مورخ تحصیلکرده آکادمیک نیست، اما این کمبود با روایت جذاب و داستانی [دقیق] جلالی از ارانی که گاهی شبیه به یک رمان جنایی میشود، جبران شده است. او دوران کودکی ارانی را در تبریز، ورود او در نوجوانی به دارالفنون، و در نهایت سفر او برای ادامه تحصیل در رشته شیمی در دوران وایمار به برلین، جایی که گفته میشود در سخنرانیهای آلبرت اینشتین و ماکس پلانک شرکت میکرده است را بازگو میکند. این کتاب همچنین تحول ارانی را از یک «ناسیونالیست یکپارچهکننده/منسجمکننده» (اصطلاحی که یرواند آبراهامیان برای توصیف متفکر/روشنفکر معاصر ایران یعنی احمد کسروی بهکار میبرد) به طرفداری از سوسیالیسم جهانوطنی نشان میدهد. ارانی بهعنوان یک بحرالعلوم به معنای واقعی، درباره موضوعات مختلفی از نظریه نسبیت اینشتین تا زبانشناسی، ادبیات فارسی و حتی عرفان اسلامی مطلب نوشته است. ارانی با در دست داشتن مدرک دکترای خود [در رشته شیمی] به ایران باز میگردد تا به چهرهای محترم تبدیل شود و در عین حال گروهی از روشنفکران و نویسندگان جوان را دور خود جمع میکند تا مجله مدرنیستی مهم خود با نام «دنیا» را بین سالهای ۱۹۳۴-۱۹۳۵ منتشر کند. جلالی همچنین جزئیات منجر به دستگیری نهایی ارانی را توصیف میکند، جایی که او و همرزمانش محاکمه میشوند و خود را بهعنوان «گروه پنجاه و سه نفر» در تاریخ معاصر ایران جاودانه میسازند (چند نفر از آنها پس از آزادی دست به تأسیس حزب توده میزنند، در حالی که نیمی از کسانی که توسط سرویسهای امنیتی رضاشاه دستگیر شدند، صرفاً تماشاگران بدشانس بودند). ارانی سرانجام در سن ۳۸ سالگی بهطرز غمانگیزی در زندان به قتل میرسد، اما برای بسیاری همچنان آرمان روشنفکری یک روشنفکر سوسیالیست مستقل و جهانوطن را نمایندگی و به دوش میکشد. * عنوان اصلی کتاب یونس جلالی: Taghi Erani, a Polymath in Interwar Berlin: Fundamental Science, Psychology, Orientalism, and Political Philosophy (2019). در فارسی از سوی نشر مرکز با عنوان «تقی ارانی؛ یک زندگی کوتاه» توسط خود یونس جلالی در پاییز ۱۴۰۱ منتشر شده است.
وقتی مشروطه شد، بهخیال آن افتادیم که همه مشکل ما حل شد. چون که تمام مشکل را در تغییر قدرت میدیدیم؛ و هیچکس ما را نگفت که باید خود را نیز تغییر دهیم. همه خیالمان این بود که قدرت را کوتاه کنیم، قدرت شاه را، و هیچ به اندیشه قامت خود نبودیم که آن را هم بالا ببریم. حسن تقیزاده روشنگریها در مشروطیت ایران از آن ور بوم افتادن یعنی گرفتن یقه هرکسی که میگوید «انسانِ ایرانی هم مشکل دارد و باید تغییر کند». مثلاً حسن تقیزاده (و موردهای مشابه که اتفاقاً تعداد آنها کم هم نیست) که [تماماً] در فضایِ مشروطه نفس کشیده است [از سالها قبل برای تحققِ آن جانانه مبارزه کرده است]، آن هم نه شاهد تاریخ، کنشگر به معنای واقعی در کفِ داستان بوده است: از پایین پایین با قدرتِ وقت و همه سازوکارهای استبدادی آن دست به یقه شده است، و برای این دست به یقه شدن بارها سرکوب و تبعید شده و چندباری هم تا مرز از دست دادنِ جان خود رفته است. همین آدم در سالهای پس از مشروطه -بارها در مجله کاوه- میگوید [و البته خیلیهای دیگر که انسانهای بیربطی هم نبودهاند] که اگر در مشروطه به همه آنچه که میخواستیم نرسیدیم، مشکل فقط سنگاندازیها و فرنگیها و اتابکها از بالا نبودهاند، خودِ همین «مردم» هم مقصر بودند. مردم زیر بار قانون نمیرفتند و به آن تن نمیدادند و حاضر به تحمل مشکلات و دشواریها و محدودیتهای آن نبودند. ملتِ ایران برای ساخت مشروطه و پذیرش آن آماده نبود: آزادی، دموکراسی، قانون، جمهوری و همه این کلیدواژههای مفهومی «بزرگ» سطحی از آگاهی برای فهم/پذیرش و تلاش جمعی برای تحقق میخواهد و یا به قول هابز [بهطور مشخص] تحققِ جمهوری آگاهی و تربیت سیاسی میخواهد. مثلاً در موضوع آزادی، آزادی تنها به معنای رهایی از دستِ رژیم استبدادی نیست (امروز هم همچنان این باور وجود دارد). آزادی اتفاقاً ساختن است، ساختن قانون یعنی تعهد به قانون، قانونی که مشروعیت دارد و مشروعیتِ خود را از خودِ مردم میگیرد. آیا ما تماماً به دنبال ساختِ این قانون بودیم؟ آیا ما حاضر به تن دادن به قانون بودیم؟ (صحبت از قانون امروز نیست که تقریباً هیچ نسبتی با منفعتِ مردم ندارد) صرفِ نفی استبداد، به خودی خود به معنای آزادی نیست. آزادی نه ویرانی که اتفاقاً ساختن است. آزادی را نمیتوان فقط در رهایی خلاصه کرد، آزادی مسئولیت هم میآورد. تاسیس یک حکومت دموکراتیکِ قانونی تصادفی و یک شبه با سقوط استبداد اتفاق نمیافتد (به تجربه کشورهای اروپایی بهطور مشخص فرانسه و انگلیس نگاه کنید)، باید قدم به قدم برای ساخت آن فکر شود و ساخت آن باید با تلاش همه مردم تحقق پیدا کند. تاریخ جایی برای میانبر زدن ندارد، مبارزه در قدم اول به «نفی» منجر میشود و در ادامه باید به ساختن بیانجامد و این ساختن به مراتب از نفی/ویرانکردن سختتر و دشوارتر و به زمانِ بیشتری نیاز دارد و بار آن -خوب یا بد- بیشتر بر دوشِ خودِ مردم است و کنش/رفتار آنها به چگونگی شکلگیری آن دامن میزند. با این حال خودِ این مفهومِ «مردم» هم به خودی خود مقدس نیست، در واقع هیچ چیزی مقدس نیست، حتی «مردم»؛ در شر بودنِ دولت هیچ جای شکی نیست، مخصوصاً وقتی پایِ «مصلحت دولت» وسط باشد، ولی شر بودن دولت، مقدس بودن مردم و تمام رفتارهای آن را تائید نمیکند. دولت را مردم میسازند و دولت در عین شر بودن، بنا دارد تداومِ زیست را با کیفیتِ بهتر امکانپذیر سازد. نقد دولت و سازوکارهای آن -در هر لحظه- اگر به معنای حقانیتِ تام مردم است، که این مردم میتوانند بار دیگر به استبداد تا فاشیسم تن بدهند، و تاریخ نیز بارها و بارها شاهد آن بوده است. بیخود نیست که پس از مشروطه، بودند کاراکترهای مهمی که با توجه به آنچه بر مشروطه گذشت، بر امر آموزش و تعلیم و تربیت برای همگان در اولویت و مهمتر از هر چیزی تاکید میکردند (تقی ارانی میگفت ما نیاز به انقلاب آموزشی و تربیتی داریم تا تمرین انقلاب سیاسی کنیم). نه فقط تعلیم عالیه برای نخبگان که تعلیم عموم به مراتب از تعلیم عالیه مهمتر است، آن هم نه فقط در مرکز/تهران و چند شهر بزرگ که حتی در دورترین نقاط سرزمینی ایران هم باید تعلیم و تربیت صورت بگیرد و سطح سواد در «مملکتِ ایران» به بالاترین درجه خود برسد. تنها آگاهی -که به شناخت دقیق منجر میشود- برآمدنِ هر شکلی از استبداد را غیرممکن میکند و اتفاقاً مفهومِ «ملت» هم مدام با همین آگاهی ساخته میشود و اگر این آگاهی نباشد، تولد دوباره استبداد در جریانِ هر تغییر و دگردیسی سیاسی غیر ممکن نخواهد بود. چون کار لزوماً نفی مستبد نیست بلکه تلاش برای تن ندادن به استبداد است. اگر به خودِ ۵۷ بازگردیم بیشتر درمییابیم که حق با همه آنهایی بود که پس از مشروطه بر ضرورتِ تغییر انسانِ ایرانی و توانمند شدن ذهنیتِ آن و اهمیتِ تفکر انتقادی تاکید میکردند که حتی از نان شب هم به مراتب واجبتر است.
این عبارتِ مهم و تاریخی و تاثیرگذار شکسپیر در هملت یعنی «بودن یا نبودن، مسئله این است» تقریباً کامل رنگ باخته است، مخصوصاً برای ما. چراکه اتفاقاً مسئله این نیست، مسئله امروز چیزی فراتر از بودن/نبودن است. مسئله امروز دقیقاً «چگونه» بودن است و تمام نزاعها بر سر همین چگونه بودن است. ما برایِ همین چگونه بودن مبارزه میکنیم تا دولت فقط این چگونه بودن را تعیین نکند و ما خود در ساختِ این چگونهِ بودنِمان نقش داشته باشیم.