از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
محمدجعفر پوینده یک روز از خانه خارج شد و دیگر هیچ وقت به خانه برنگشت. پوینده در روز ۱۸ آذر ۱۳۷۷ در خیابانِ ایرانشهر ربوده شد. ۱۰ روز بعد جسد او در روستایِ بادامک در شهرستان شهریار پیدا شد. بعدها علت مرگ او خفگی بهوسیله طناب اعلام شد. محمدجعفر پوینده در سال ۱۳۳۳ در اشکذر یزد متولد شد. در شش سالگی وارد دبستان شد و از ۱۰ سالگی همراه با تحصیل مشغول به کار شد. در سال ۱۳۴۹ دیپلم گرفت و در همان سال با بهترین نمرات در کنکور رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد. طی دوران دانشگاه از فعالان مبارزات دانشجویی در برابر حکومت پهلوی بود. در سال ۱۳۵۳ برایِ ادامه تحصیل در رشته جامعهشناسی وارد دانشگاه سوربن فرانسه شد و در سال ۱۳۵۶ مدرک فوقلیسانس خود را از این دانشگاه دریافت کرد. طی دوران تحصیل در فرانسه همراه با دانشجویان خارج از کشور به مبارزه با حکومت پهلوی ادامه داد و در شهریور ۱۳۵۷ همزمان با انقلاب به ایران بازگشت. پوینده از ۲۵ سالگی ترجمه آثار مختلف را از زبان فرانسه در موضوع جامعهشناسی ادبیات، فلسفه و اندیشه مارکسیستی شروع کرد و بیش از ۲۰ اثر به فارسی برگرداند. او همچنین با فعالیت در کانون نویسندگان ایران، یکی از بنیانگذارانِ دوره سوم آن و از اعضایِ مهم کانون بهشمار میآید. پوینده مدافع پرکار دموکراسی، حقوقبشر و آزادی نامحدود اندیشه و بیان بود (منتقد جدی هر شکلی از سانسور دولتی). او همچنین در این راه اعلامیه جهانی حقوقبشر را نیز به فارسی برگرداند. محمدجعفر پوینده بیشتر از اینکه در مرگ و در آذر ۱۳۷۷ خلاصه شود، در جریانِ زندگی هر روز و در مصاف با پستی و بلندیهایِ سخت و پیچیده آن معنا مییآبد. اگر درگیر زندگی واقعی او شویم میبینیم که پوینده در فرآیند زندگی و در زمینه فعالیتهایِ اجتماعی-سیاسی و ادبی خود، فردی پرکار، سختکوش و به معنایِ واقعی خستگیناپذیر بود. محصول مبارزه روزمره او برایِ دستیابی به حقیقت و آزادی، ترجمه بیش از ۲۰ کتاب به فارسی و بیشمار یادداشت و پژوهش در فاصله فقط چند سال بود که در نوع خود بینظیر است. فعالیتهایِ پوینده را با وجود دشواری موضوع دستهبندیکردن، نهایتاً شاید بتوان در سه عرصه تقسیم کرد: نخستین عرصه فعالیت او برایِ مبارزه علیه نقض حقوقبشر و از بین رفتن آزادیهایِ انسان (در تمام وجوه آن) و زیر پا گذاشتنِ کرامت و حرمت انسانی بود. دومین عرصه مشخصاً مربوط به مسائل زنان و تلاش برایِ رهایی و آگاهی زنان بود؛ در این مسیر نیز با ترجمه و تالیف چندین کتاب و مقاله در موضوع فمینیسم و مسئله زنان، با مشی و ایدههایِ تبعیضآلود جنسی/جنسیتی و جلوههایِ آن در کتابها، خانه، مدرسه و در کل جامعه به مبارزه برخاست. در سومین عرصه نیز پوینده از یک سو به ترجمه چندین کتاب در موضوع جامعهشناسی ادبیات و نمونههایِ ادبی آن پرداخت و از سوی دیگر با ترجمه آثار مختلف در موضوع فلسفه و جامعهشناسی مارکسیستی، اینبار با تاکید بر رویکردی اومانیستی و فارغ از جنبههایِ دگماتیک آن دست زد؛ و مهم اینکه تمامی این سه عرصه با توجه به فعالیت پوینده در کانون نویسندگان ایران؛ یعنی تلاش او برایِ دستیابی به آزادی اندیشه، بیان و قلم معنا پیدا میکند. پوینده در اردیبهشت ۱۳۷۷ چند ماه پیش از اینکه در آذر همان سال به قتل برسد، در مقدمه ترجمه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی جورج لوکاچ نوشته است: «نکته آخر اینکه ترجمه این کتاب را در اوج انواع فشارهایِ طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعه همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان رساندنِ ترجمه این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی را چه تسلایی بهتر از به فارسی درآوردنِ یکی از مهمترین کتابهایِ جهان در شناخت دنیای معاصر و ستمهایِ طبقاتی آن، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید». پوینده میگفت: «نويسنده بايد بار دو مسئوليت بزرگ را كه مايه عظمت كار اوست بردوش گيرد: خدمتگزاری حقيقت و خدمتگزاری آزادی و نويسنده بايد شرف هنر را پاس بدارد». پوینده خدمتگزار راستینِ حقیقت و آزادی بود و نام او بهعنوان خدمتگزار حقیقت و آزادی برایِ همیشه در تاریخ ثبت و ماندگار شد. https://ibb.co/xfMsStj
درباره «نبودن» علی مصفا فیلم نبودن (Absence) علی مصفا اتفاقاْ نه نقد جریان چپ و روشنفکری چپ در ایران، بلکه بیشتر توصیفی از فروپاشی درونی و نهایتاْ سقوط سوژههایِ سیاسی در اینجا مشخصاً با گرایش چپ است (دقیقاً مشابه با خودکشی ولادیمیر در فیلم وقتی خود را از پنجره پایین میاندازد) که در گذشته –در واقعیت عینی موجود آن- شکست را تجربه کردهاند و نمیتوانند از این شکست جدا شوند و بهنوعی به لحظه شکست «تماماْ» قلاب شدهاند. در واقع پدر روزبه بهعنوان یک کمونیست تودهای که شکست و ناکامی سالهایِ دهه ۳۰ و ۴۰ را تجربه کرده (بهویژه کودتایِ ۲۸ مرداد که در آن یک چشم خود را نیز از دست میدهد)، نهایتاً برایِ نجات جان خود از ایران فرار میکند (مثلِ خیلی از کمونیستهایِ دیگر در ایران که به کشورهایِ بلوک شرق مهاجرت کردند) و شروع به تجربه شکلی از فقدان میکند -چه در زندگی شخصی و چه در زندگی اجتماعی/سیاسی- که همین تجربه به تدریج آن را به شخصیت شیزویی تبدیل میکند که نمیتواند با لحظه حال ارتباط برقرار کند (فرآیند استحاله پدر روزبه از وضعیت اول در ایران که برایِ روزبه قهرمان است به وضعیت دوم/مهاجرت که کارش در آخر به فروپاشی و آلزایمر کشیده میشود و برایِ روزبه نیز در اینجا بیشتر یک پدر است تا یک قهرمان). پناه بردن پدر روزبه به دنیایِ سوبژکتیو ادبیات (وقتی شعر میگوید)، از غیاب او در لحظه حال و تن ندادن به عینیت آن خبر میدهد، عینیتی که اتفاقاْ دیگر آرمانهایِ کمونیستی او را برنمیتابد (کمونیسم که برایِ او یک آرمان «مقدس» بود، در لحظه حال و بعدتر از آن به یک امر مذموم تبدیل میشود) که روزبه نیز در وضعیت حال مدام با بدگویی از کمونیسم مواجه میشود. نامگذاری مصفا برایِ فیلم یعنی «نبودن» از این جهت دقیق است که پدر روزبه (نسل پدر روزبه) نمیتوانند در لحظه حال ادغام شوند و تن به واقعیت لحظه حال بدهند (واقعیتی که دیگر کمونیسم را برنمیتابد)، وقتی کاملاْ غرق در گذشته هستند؛ و گذشتهای که چیزی جز شکست نیست و چون شکست است، برایِ نسل پدر روزبه همچنان «ناتمام» است و ناتمام هم باقی میماند. سنگینی بار نپذیرفتن شکست برایِ پدر روزبه نتیجهای جز فروپاشی/اضمحلال در لحظه حال ندارد و حرکت به سمت آینده نیز برعکس نوعی بازگشت دوباره به گذشته است (نه فقط لحظه حال، که همه آینده نیز «گذشته» است)؛ در واقع فیلم تماماْ بازیابی (و شاید نجات گذشته است که روزبه بنا دارد آن را بازخوانی کند، ولی هرچقدر که بیشتر به سویِ گذشته -به میانجی پدر خود- حرکت میکند، بیشتر گم و حتی گمراه میشود). ترومایِ شکست سیاسی برایِ پدر روزبه حلناشدنی است. احتمالاْ یا مرگ میتواند پایانی برایِ درد این تروما باشد و یا آلزایمر که پدر روزبه دچار آن شده است و خودِ روزبه نیز که بنا دارد بیوگرافی پدرش را بنویسد، در هزارتویِ گذشته پدر خود گم میشود و نمیتواند به گذشته دست پیدا کند (دقیقاْ مثل چهره ولادیمیر که ما هیچوقت چهره او را نمیبینیم) و این نرسیدن و از آنِ خود کردنِ گذشته، روزبه را نیز در مسیر فروپاشی قرار میدهد (زندگی شخصی روزبه در تهران نیز فرو پاشیده است). بدن زخمی ولادیمیر در فیلم که کاملاْ باندپیچی شده و بر رویِ تخت افتاده است، احتمالاْ نمادی از گذشته در مقام تنی زخمی و شکستخورده است که نه روزبه و نه ما قادر به دیدن آن نیستیم. حتی تکانخوردنِ پرده پنجره اتاق خانه پدری روزبه در پراگ نیز در فیلم تقریباْ مشابه با باندپیچی بدن ولادیمیر است که نقش یک مانعِ را در برابر نگاه ما در مواجهه با واقعیت/تاریخ بازی میکند. و نازک بودن این پرده نیز همزمان هم تصویری از بیرون نشان میدهد/ و هم نمیدهد و همین ابهام، به بلند فکر کردن درباره واقعیتهایِ گذشته منجر میشود که در فیلم نتیجهای جز سردرگمی بیشتر ندارد. جریانِ فیلم در پراگ میگذرد و رمزآلود بودنِ تاریخی پراگ هم انگار همان گذشته رمزآلود پدر روزبه است که روزبه در رسیدن به آن ناتوان است و خود در آن گیر میافتد و ذهنیت او نیز بیش از پیش آشفته میشود. عنوان فیلم یعنی Absence هم معنی غیاب را میدهد و هم فقدان و نبودن؛ همه آنچه در فیلم میگذرد، پرداخت به گذشته و تلاش برایِ بازخوانی آن در لحظه حال است که مدام با غیاب، فقدان و نبودن گره خورده است؛ و در نهایت نیز این زور گذشته است که بر لحظه حال میچربد و تن به احضار شدن در اکنون نمیدهد. https://ibb.co/W5wdRLv
چند ماه پیش درباره انتشار عکس پرویز ثابتی و سر و دست شکستن برایِ آن نوشتم. فکر میکنم مسئله فقط واکنش دوستدارانِ تاج و تخت شاهی به انقلاب ۵۷ و حکومت برآمده از دلِ آن نیست (اگر هم باشد همه داستان این نیست)؛ بلکه جنبه یا به معنایِ دقیقتر دلایلِ تاریخی عمیقتری دارد که نباید آن را صرفاً در میل امروز به پادشاهیخواهی (دعوایِ سیاسی) و کینه از وقایع و نتایج ۵۷ خلاصه کرد.
باقر مومنی و بازنگری در مواجهه با تاریخ حمیدرضا یوسفی ــ باقر مومنی برایِ مطالعه تاریخ معاصر ایران و انبوه رویدادهایِ مختلف آن، نه فقط به پیشزمینه اجتماعی و اقتصادی، بلکه به دگردیسیهایِ ذهنی نیز توجه میکرد و آن را برای فهم تاریخ معاصر ایران ضروری میدانست. این یادداشت مروری است بر روند تاریخپژوهشی او. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/791988/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/791988 @RadioZamaneh | رادیو زمانه
معرفی بیست و چند صفحهای رضاشاه در کتاب «مردانِ خودساخته» که زیر نظر خواجهنوری منتشر شده (سالِ ۱۳۳۵)، با توجه به لحن و فرم نوشته و مشخصاً ادبیاتی که دارد، احتمالاً تنها متنی است که خودِ محمدرضا پهلوی پشت میز نشسته و تمام متن را مستقیماً و بدونِ واسطه نوشته است.
من دستِکم خودم میدانم که با این قلم جوری تا نکردهام که دلِ کسی را بهدست بیاورم، چه رسد به وجاهت ملی. من زدهام و خوردهام. و با این زدوخورد دستِکم خودم را نیز نگه داشتهام. بیهیچ منتی بر احدی. اگر کشتهای باقی نیست، کشتهای که باقی است (اولی را به ضم بخوان، دومی را به کسر) و این است بزرگترین غَبن در این ولایت که مشت میزنی اما به سایه و اصلاً در خواب. تا این نمدی که ما میکوبیم جواب مس بدهد، سالها وقت میخواهد؛ دستِکم تا وقتی که ریش این بچهها سفید شود. جلال آلاحمد یک چاه و دو چاله انتشارات رواق، چاپ اول ۱۳۴۳ ص ۴۳ و ۴۴.
ادبیات و مشی قهری سلطنتطلبها ربطی به امروز ندارد، از سالهایِ خیلی دور تا به امروز همیشه همین بوده است. تیتر اصلی روزنامه ملت ما، عصر چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲: «مصدقالسلطنه، گمشو» در جای جایِ روزنامه هم مصدق را اینگونه خطاب میکند: «فاحشه پلید»، «کفتار شارلاتان»، «گرگ درندهخو»، «سیفلیسی دیوانه».
زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر شش داستان کوتاه از ارنست همینگوی با یک پیشگفتار بلند از ابراهیم گلستان موسسه مطبوعاتی امیرکبیر؛ چاپخانه دانشگاه بهمن ۱۳۲۸
تحقیق اجتماعی و مونوگرافی پروفسور موریواونو در روستایِ خیرآباد شیراز ۲۵ سال طول کشید (از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۹)؛ بهطوری که پروفسور موریو در خیرآباد به کدخدایِ خیرآباد معروف شده بود: «در آغاز برایِ تحقیق اجتماعی و مردمشناسانه در خیرآباد به این روستا رفتم. اما هرچه میگذشت و رابطه روستائیان آنجا و این نگارنده نزدیکتر و صمیمیتر میشد، در حقیقت از مقصود اصلی که مطالعه وضع دِه و روستائیان بود دور میشدم و احساس میکردم که میخواهم زندگی روستائیان را همچون نمایش واقعی که صحنهاش روستایِ خیرآباد است ببینم، و شخصیت و شیوه کار و اندیشه هر یک از این روستانشینان را که بازیکنان این نمایش هستند تصویر و ترسیم کنم». خیرآباد، روستایِ دورافتادهای در استان فارس است که موریواونو علیرغم ریاست بخش خاوری دانشگاه توکیو و استادی آن دانشگاه و پژوهش در مراکز مطالعاتی ژاپن، به دفعات به روستایِ خیرآباد سفر میکند و در کنار اهالی روستا -بیشتر همراه با خانواده خود- به سر میبرد و در آنجا زندگی میکند تا مونوگرافی او محصول یک پژوهش عینی و مبتنی با واقعیتهایِ آن جغرافیایِ مشخص باشد. نتیجه ۲۵ سال پژوهش میدانی و دقیق در خیرآباد و زندگی در روستا و حشر و نشر طولانیمدت با روستانشینان، به انتشار کتابی با عنوان «خیرآبادنامه؛ ۲۵ سال با روستائیان ایران» منجر میشود که اولینبار در سال ۱۳۷۶ با ترجمه دکتر هاشم رجبزاد و ویراستاری خودِ پروفسور موریو توسط انتشارات دانشگاه تهران به فارسی منتشر میشود. «خیرآبادنامه» مشخصاً گزارشی از وضعیت کشاورزی، دامداری، آداب و رسوم (روابط اجتماعی-فرهنگی) و مناسبات اقتصادی روستایِ خیرآباد است که موریو تلاش کرده تمام مشخصه و ویژگیهایِ این روستا را با جزئیات بنا بر مشاهدات روزمره و دقیق خود ثبت و تنظیم کند.
«قرنطینه» فریدونِ هویدا از شرق رانده و از غرب مانده «قرنطینه» اولینبار در سال ۱۹۶۲م. به زبان فرانسه با عنوان Les Quarantaines و چند سال بعد (فروردینِ ۱۳۴۵) با ترجمه مصطفی فرزانه به فارسی منتشر شد. همه داستان قرنطینه در یک شب میگذرد (۳۵۰ صفحه روایت یک شبنشینی به صرفِ شام)؛ در مهمانی/شبنشینی یک زوج فرانسوی آقا و خانم «لوتل» پییر و ژاکلین که از ساعت ۱۰ و ۸ دقیقه و ۴۳ ثانیه آغاز میشود. محور اصلی داستان شخصیت سامی سالم و واگویههایِ ذهنی او تا پایان مهمانی یعنی بههنگام طلوع آفتاب است که از خانه پییر و ژاکلین بیرون میزند (ساعت ۷ و ۲۹ دقیقه). سامی یک جوان مصری/عرب است که در بیروت بزرگشده (به واسطه تبعید پدرش به بیروت) و برایِ تحصیل به فرانسه مهاجرت کرده و در پاریس زندگی میکند (یا به قولِ مصطفی فرزانه پایگیر شده است) و اکنون در آستانه ۴۰ سالگی قرار دارد. او تحصیلکرده/روشنفکر –در واقع یک بورژوا است- و عاشق معاشرت و شبنشینیهایِ اعیانِ پاریسی است (درست شبیه به برادرانِ هویدا) اما در اصل فردی منزوی است که در جمع در خود فرو میرود و بیشتر خود را بیگانهای میبیند که انگار هیچ سنخیتی با دیگران (اینجا فرانسویهایِ دیگر) ندارد.
جوانی در رباطکریم پدرش را از دست داد. از ترس از دستدادنِ حقوق بازنشستگی پدر، جسد را در بیابان دفن کرد و فوتش را اعلام نکرد. این داستان کوتاه از آلنپو نیست، واقعیت امروز ماست..
برایِ این روزها: قانون و خشونت گزیده مقالاتی از: جورجو آگامبن، کارل اشمیت، والتر بنیامین و.. ترجمه و گزینش: مراد فرهادپور امید مهرگان صالح نجفی
درباره سنگ صبور؛ آخرین شاهکارِ چوبک «سنگ صبور» آخرین اثر و شاید مهمترین اثر صادق چوبک است که اولینبار در سالِ ۱۳۴۵ منتشر شد. در این رمان که خودِ چوبک آن را یک «داستان دراز» مینامد، او سیمایِ جامعه ایران را در سالهایِ آغازین قرن بیستم در دوره پهلوی اول (سالهایِ ۱۳۱۳-۱۴) که در باتلاق خرافات و جهل بهسر میبرد -که چیزی جز رنج و تباهی نیست- ترسیم میکند. جامعهای که زنده است، اما تنها در گور؛ گور در واقع مصداق همان دست و پا زدن در باتلاقِ عقبماندگی است که بهجایِ رهایی و بیرون آمدن، به غرقشدن و فرو رفتن بیشتر میانجامد. در سنگ صبور که ۲۶ فصل دارد، هیچ راوی در کار نیست و داستان در ذهنیت آدمها میگذرد و پشت سر هم بازگو میشود (تکگوییهایِ درونی شخصیتها)؛ ذهنیتی که متناسب با کاراکتر هر شخصیت و جایگاه اجتماعی او و بهویژه باورهایش متفاوت است. همه داستان از آغاز تا پایان –آوارگی یک زن و به قتل رسیدن او- (داستان درباره گوهر است و همه از گوهر میگویند ولی هیچ فصلی به خودِ گوهر اختصاص داده نشده است) در یک پیشزمینه سیاه و تلخ اتفاق میافتد که در آن همه بدیها –که واقعیت جامعه آن روز شیراز/ایران است- حضور دارند. داستان در یک خانه قدیمی با چند همسایه/مستاجر در شیراز میگذرد و هر فصل بر روایت یکی از آنها استوار است. روایت شخصیتها در ذهنیت آنها نیز با لهجه شیرازی و واژگانِ محلی آنجا جلو میرود و همین یکی از جذابیتهایِ سنگ صبور است. چوبک همه مضامین فقر، گرسنگی، فلاکت، دروغ، قحطی، بیاعتمادی، ترس و دلهره، شهوت، میلهایِ سرکوبشده و.. را در درونِ این خانه و در تکتک شخصیتها به تصویر میکشد. برای چوبک این خانه مقیاس کوچکی از جامعه ایران است که همه این سیاهیها در آن پررنگتر و بیرحمانهتر وجود دارد. پیچیدگی هر یک از شخصیتها کار قضاوت درباره آنها را سخت میکند. برایِ چوبک «بد» بهخودی خود بد نیست و «خوب» بهخودی خود خوب نیست؛ بد میتواند خوب باشد و خوب میتواند بد؛ و همین بر پیچیدگی شخصیتهایِ داستان میافزاید؛ پیچیدگی که بیرون از روابط و مناسبات جامعه پیچیده و امروزی نیست و ترکیبی از خرافات و جهل (عقبماندگی اجتماعی/فرهنگی) که پلشتی بر پلشتی انباشت میکند، عملاْ زندگی در درونِ این جامعه پیچیده را پیچیدهتر و در عین حال دشوارتر -تحملِ رنج مضاعف- میکند. به همین دلیل نمیتوان شخصیتها را بهراحتی قضاوت کرد و اگر قضاوتی در کار باشد، این قضاوت باید در درونِ این جامعه اتفاق بیفتد. چوبک در سنگ صبور، داستاننویس «زشتی»هاست؛ زشتیهایی که در اوج تند و گزنده بودن، لحظه به لحظه و تماماْ واقعیتهایِ زندگی ما هستند. برایِ چوبک توصیف زشتیها، لزوماً ارزشگذاری آنها نیست و به همین دلیل باید با آنها مواجه شد و آنها را از زشت بودن و زشت نامگذاری کردن که ریشه در باورهایِ دینی و اعتقادی دارد، نجات داد. آنجایی که چوبک در امر جنسی پایِ «شهوت» را وسط میکشد، بنا دارد شهوت را از دست مناسبات دینی/اخلاقی نجات دهد و با آن یک مواجهه اجتماعی/جامعهشناختی در درونِ لایههای عمیقِ جامعه و در پیوند آدمها با یکدیگر داشته باشد و چگونه برآمدن و کارکرد و تاثیرگذاری آن را بفهمد: چوبک به جایِ قضاوتهایِ اخلاقی، دست بهنوعی جامعهشناسی شهوت میزند، برایِ او شهوت یک امر اجتماعی است نه یک نفی دینی/اخلاقی که از آغاز پرداختن و تامل درباره آن را غیرممکن میکند. فضایی که چوبک در سنگ صبور میسازد، نه یک فضایِ ذهنی در معنایِ انتزاعی آن، بلکه واقعیت انضمامی است که در ذهنیت شخصیتهایِ داستان رسوب پیدا میکند: فقر را زندگی کردن با فهمیدنِ چیستی فقر متفاوت است. کار چوبک بافتن ذهنیت و بلند فکر کردن درباره واقعیتهایِ اجتماعی نیست، بلکه برعکس در درونِ واقعیتهایِ اجتماعی (در تمام سیاهی و نکبت آنها) بلند فکر کردن است و همین بلند فکر کردن در درونِ واقعیتهایِ اجتماعی بیپروایی میخواهد و چوبک در سنگ صبور به اوج بیپروایی میرسد که باعث میشود تکتک شخصیتهایِ داستان برایِ خواننده ملموس شود؛ چراکه از احمد، بلقیس و شوهرش، گوهر و کاکلزری، جهانسلطان و سیفالقلم بیشمار نمونه در درونِ یک جامعه وجود دارد. سنگ صبور پایان کار داستاننویسی چوبک است، آن هم یک پایان کامل به معنایِ واقعی آن؛ چراکه چوبک همه آنچه را که میخواهد و دغدغه آن را دارد به زبان میآورد و از همه امکانهایِ زبان استفاده میکند تا بتواند جامعه ایران را در واقعیترین تصویر آن همراه با جزئیات -حتی تمام شرمهایِ انسانی- از اندرونی تا لایههایِ مختلف اجتماعی -همه آنهایی که زیر پوست شهر هستند- را به تصویر بکشد. https://ibb.co/FgLLrD8
«جزیره خارگ در دوره استیلایِ نفت» نوشته خسرو خسروی یکی از مونوگرافیهایِ مهم موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی است که در سال ۱۳۴۲ منتشر شد. «مونوگرافی» در یک تعریف ساده توصیفی دقیق و روشنگر از یک واحد اجتماعی است. مونوگرافی برخلاف بررسیهایِ اجتماعی تنها در سطح باقی نمیماند، بلکه به عمق و لایههایِ زیرین نیز نظر دارد و به همین دلیل ژرفنگری یکی از ویژگیهایِ مهم مونوگرافی است. همین ژرفنگری سبب میشود واقعیت اجتماعی تنها از یک بعد یا منظر مورد نظر/نظاره قرار نگیرد، بلکه تمام ابعاد و جنبههایِ آن مورد توجه قرار گیرد؛ از جغرافیایِ طبیعی تا جغرافیایِ انسانی، از چگونگی سکونتگاه تا اقتصاد و تولید و ساختار جمعیت و آداب و رسوم و.. همه این موارد در یک مونوگرافی جای دارند و مدام از سوی پژوهشگر/مشاهدهکننده مورد موشکافی قرار میگیرند. مونوگرافی خارگ حاصل تقریباْ یک سال (سالِ ۱۳۴۱) زندگی خسروی در این جزیره است. آنچه در مورد خارگ اهمیت دارد اجرایِ برنامههایِ توسعه بهویژه عمرانی/زیربنایی به واسطه عاملیت پررنگ نفت در این جزیره است. اقتصاد خارگ که بیشتر متکی به صید و خرما بود، بهتدریج جایِ خود را به اقتصاد نفت میدهد که انگار برایِ خارگ یک وصله ناجور است. صنعت نفت اگرچه در حالِ پیشروی است، ولی با این حال همچنان نتوانسته چهره جزیره خارگ و زیست بومیان آنجا را در جهت بهبود تماماْ دگرگون کند. کار خسروی بهخوبی نشان میدهد که صنعت نفت –با تمام گستردگی و امکانات خود- نمیتواند تاروپودهایِ زندگی در درونِ یک جامعه سنتی/قدیمی را تغییر دهد (با مقاومت مواجه میشود)؛ و نه تنها نمیتواند تغییر دهد (خبر از بهبود زیست روزمره و رفاهِ بومیان نیست) که آن شکل از تجربه در خارگ، به برآمدن آسیبهایِ گوناگون نیز دامن میزند. همنشینی صنعت نفت با جامعهای که نسبت به مناسبات جدید در فاصله قرار دارد، یک وضعیت ناهمگون بهوجود آورده که در واقع داستان توسعه و دشواریهایِ آن در جامعه آن وقت ایران است. مکانیسم «صنعت»/صنعتیشدن نمیتواند متناسب با سرعت تحقق خود بافتار اجتماعی/فرهنگی و مشخصاْ اقتصادی یک جامعه را تغییر دهد. صرفِ دگرگونی مناسبات مادی در درونِ یک جامعه آن هم متکی بر یک اقتصاد جدید، لزوماْ به بهبود وضعیت یک جامعه و زیست آدمها در آن منجر نمیشود؛ اگر تغییر مناسبات مادی همسو با تغییر مناسبات اجتماعی/فرهنگی پیش نرود. خارگ پیش از ورود صنعت نفت و غوغایِ دم و دستگاههایِ غولپیکر آن، یک جزیره آرام و روشن و از لحاظ جغرافیایی دور و در حاشیه بود، اما ظهور صنعت نفت، آرامش خارگ را به طوفانی تبدیل کرد که نه فقط جزیره بهخودی خود بلکه ساکنان و بومیان آنجا نیز آمادگی پذیرش این طوفان را نداشتند. فرآیند کشاورزی و صید ماهی که منبع اصلی تغذیه و تجارت ساکنان بومی خارگ بود، با مشکلات جدی مواجه شد. ساخت سکونتگاههایِ جدید برایِ پرسنل صنعت نفت، به جغرافیایِ طبیعی آن آسیب زد و تغییر ساختار جمعیتی در خارگ و عدم وجود امکانات لازم متناسب با آهنگ این تغییر، به آشفتگی بیشتر در خارگ دامن زد و مشکلات دیگر که خسروی در بخشهایِ مختلف کتاب به آنها اشاره میکند و میکوشد نشان دهد این تغییرات آن هم به یکباره چگونه نظم اجتماعی/اقتصادی خارگ را از بین برد. مونوگرافیهایی از این دست اتفاقاْ بهخوبی نشان میدهند که توسعه مبتنی بر دخالت دولت آن هم صرفاْ با توجیه اقتصادی (و نادیده گرفتن سایر ابعاد اجتماعی/فرهنگی و زیستشناختی)، به برآمدنِ انبوهی از مشکلات دامن میزند که خودِ دولت که در راس امور قرار دارد توانایی حل این مشکلات –که حتی به مرز بحران هم میرسند- را ندارد. مونوگرافی خسروی از خارگ در سال ۴۱ انجام شده یعنی سالهایی که آهنگ توسعه آهنین دولتی هنوز شتاب آنچنانی پیدا نکرده است، با این وجود خارگ در آغاز دهه ۴۰ حال و روز خوبی ندارد و فقدان مدیریت کارآمد محلی (آشنا به منطقه)، منجر به انباشت بیشتر مشکلات بر رویِ هم شده است. مونوگرافی خارگ همانطور که احسان نراقی در پیشگفتار خود بر کتاب نوشته نوعی هشدار به دولت است که پا در مسیر اشتباهی گذاشته و توسعه که قرار است به بهبود اوضاع بیانجامد، خود میتواند به یک معضل اساسی برایِ کشور تبدیل شود. مسئله نفی توسعه و بیتوجهی به آن نیست، بلکه این شکل از توسعه دولتی آن هم شتابان که تنها از مرکز و سیاستهایِ آن دستور میگیرد و ويژگیهایِ بومی/محلی را نادیده میگیرد، نمیتواند فرجام قابل قبولی داشته باشد؛ که بعدتر همین اتفاق هم افتاد و پیشبینی و تذکر نراقی درست از آب درآمد و دولت پهلوی که عنانِ برنامهریزی توسعه را در دست داشت، در اوایل دهه ۵۰ با سیلی از بحرانهایِ گوناگون در جای جایِ ایران مواجه شد که نتیجه همان برنامهریزی توسعه «از بالا به پایین» به دستانِ خود بود. https://ibb.co/9c3vJQY
۲/ داستان احمدیآریان حداقل بخش مهمی از آن، بیشتر شبیه یک گزارش توصیفی است (که دادههایِ آن را از این یا آن روایت دوست و زندانی سیاسی خود یا دیگریها گرفته است) تا یک رمان با تمام پیچیدگیهایی که در خود دارد. در «و نهنگ او را بلعید» روایت خیلی ساده جلو میرود –دقیقاْ مثل همه سادگیهایِ یونس و عادی بودنِ زندگی او- و برایِ یک خواننده ایرانی احتمالاْ یک روایت تکراری است (بارها شنیده است) که میتواند خیلی راحت اتفاقهایِ آن را از پیش حدس بزند؛ وقایعِ روز اعتصاب و سرکوب و بگیر و ببندهایِ آن، آنچه که بر یونس در اوین در انفرادی و درگیری با بازجو میگذرد، پروندهسازی و محکمه سیاه دستگاه قضایی و تجربه زندان رجاییشهر که خیلی در داستان آب و تاب هم ندارد، برایِ خواننده ایرانی که اتفاقاْ به دور از اتفاقهایِ سیاسی/اجتماعی جامعه خود نیست و شب و روز در شبکههایِ اجتماعی سیر میکند، روایت احمدیآریان از فرط تکراری بودن، حتی کسلکننده هم میشود. برای احمدیآریان اوین بد است، بازجو بد و بیرحم و بیمار است، دستگاه قضایی سیاه است، تجربه زندان وحشتناک و دردناک است و اوین کارخانه تبدیل کردن ارادههایِ سخت به ارادههایِ سست است (شکستن آدمها به اشکال مختلف که وظیفه و شگرد بازجو است که بابت آن حقوق میگیرد) حالا بماند که یونس در داستان از ابتدا اراده سختی هم نداشت، دست و پنجه نرم کردن با پیامدهایِ زندان و ابتلا به انزوایِ بیمارگونه که آفت تجربه اوین است و.. همه اینها بد است و نویسنده خیلی سرراست و مستقیم به بد بودن همه اینها اشاره میکند. همین سرراست اشارهکردن بیشتر شبیه به یک افشاگری سیاسی و ساخت یک روایت ژورنالیستی است تا خلق یک رمان ادبی با شخصیتهایِ چندوجهی و لایهها و موقعیتهایِ گوناگون. در روایت احمدیآریان فرم تماماْ در خدمت محتوا قرار گرفته و تقریباْ هیچ برجستگی و تنشی در فرم وجود ندارد و محتوا نیز احتمالاْ برای خواننده غربی تاملبرانگیز باشد (آن هم شاید) نه خواننده فارسی زبان؛ و بیدلیل هم نیست که داستان از اول به انگلیسی نوشته میشود و پس از چند سال به تازگی به فارسی ترجمه و منتشر میشود. *«و نهنگ او را بلعید» نوشته امیر احمدیآریان، ترجمه سعید صحتی (انتشارات مهری، ۱۴۰۲). https://ibb.co/whRHWjQ