از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
داستان «انتری که لوطیش مرده بود» از زیباترین و دردناکترین داستانهایِ چوبک است. برایِ چوبک انگار رنج و درد انسان هیچوقت تمام نمیشود؛ حتی اگر آزاد باشد و اسارتی در کار نباشد. بهزعمِ چوبک تاثیر اسارت و خفقان نه بر جسم، که بیشتر روح آدم را چنگ میزند و برایِ همیشه در جانِ آدمی زنده میماند و روزهایِ از این پس آزاد انسان را هم سیاه میکند (ارباب زخم تلخ و کاری خود را زده است). چوبک در این داستان نشان میدهد که چگونه استمرار ظلم و خشونت معنی زندگی را برایِ انسان از بین میبرد و اگر در لحظهای دیگر اعمال ظلم و خشونتی هم در کار نباشد، «زندگی» از زندگیکردن تهی شده و زندهبودن دیگر همسو با زندگیکردن نیست.
در تعریف «کاپیتولاسیون» چیست؟ عزتالله ضرغامی: «برایِ اینفلوئنسرهایِ خارجی در ایران سیمکارت بدونِ فیلتر جور کردیم». *ضرغامی؛ وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایعدستی. به قولِ مسکوب: «گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم، گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم».
سنگ از عباس صفاری: گفتند چرا سنگ گفتیم مگر در آن صبحِ غریب اولین نقشها و کلمات را اجداد بیابانگردمان بر سنگ نتراشیدند مگر کافی نیست که نانِمان هنوز از زیر سنگ بیرون میآید و نامِمان شتابان میرود که بر سنگ نوشته شود. سنگِمان را کسی به سینه نزد و سرمان تا به سنگ نخورد آدم نشدیم.
خواب و خاموشی درباره مرگ سه دوست از شاهرخ مسکوب خواب و خاموشی از سه بخش کوتاه تشکیل شده است. در بخش اول، مسکوب از سهراب سپهری و مرگ او میگوید و به شعر و مشیِ فکری او میپردازد. در همین بخش مسکوب مشخصاً به نقد «ادبیات متعهد» میپردازد که در سالهایِ دهه پنجاه بهشدت موضوعیت یافته بود. بخش دوم درباره هوشنگ مافی است و مسکوب در این بخش به بیانِ خاطرات گذشته دورانِ جوانی خود با او و سرخوشیهایِ دلنشین و گرم آن دوره میپردازد. زبان مسکوب در اینجا خیلی راحت، ساده و خودِمانی است. در بخش سوم که نثر متفاوتتری نسبت به دو بخش دیگر دارد، مسکوب درباره لحظه مرگ و روندِ سرد احتضار به واسطه تجربه بیماری دشوار امیرحسین جهانبگلو مینویسد (روزشمار مرگ او را روایت میکند)؛ این بخش با اینکه تلخ و دردناک و غمانگیز است، اما احتمالاً خواندنیترین بخش نوشته مسکوب است. کتاب درباره مرگ است و مسکوب به واسطه این سه روایت، از جنبههایِ مختلف مرگ میگوید؛ از حالِ خوبی که در نهایت به بیماری و مردن میرسد، ولی مرگ انگار بعد از مردن نیز وجود دارد: هر مرگ هنگامی کامل میشود که تمام شاهدانِ آن مرگ نیز بمیرند. نثر مسکوب مخصوصاً در بخش سوم آنچنان پخته و توانمند است که مرگ از واژه انگار به تصویر تبدیل میشود و مسکوب با تصویر کردنِ مرگ، آن را لمسکردنی میکند و بعد شاید بیشتر میشود این جمله که «آدمیزاد یکبار به دنیا میآید اما در هر جدایی یک بار تازه میمیرد» را فهمید؛ آن هنگام که هوشنگ رفیق جوانی خود را از دست میدهد و یا تاریکتر وقتی جهانبگلو با سرطان میمیرد، مسکوب زنده میرایی میشود که سایه سنگینِ تاریک مرگ را بر رویِ روشنایی زندگی میبیند: تقلایِ من بیثمر است؛ این خواب عمیق را نمیتوان آشفت. تو به ندایِ من جواب نمیدهی. کوه نیستی که اگر اسم تو را فریاد کنم، دستِکم صدایِ خودم را باز بشنوم. تو مرگِ کوهی؛ صدا را نمیگیری و انعکاس آن را بازنمیگردانی.
امروز ۲۸ بهمن زادروزِ صادق هدایت است. «رویِ جاده نمناک» یکی از بهترین کتابها درباره زندگی و آثار صادق هدایت است. در این کتاب نویسندگان و منتقدانِ مختلفی درباره آثار هدایت و زندگی او نوشتهاند؛ از جمالزاده و خانلری تا بزرگ علوی و فریدون هویدا و براهنی و صادق چوبک و.. شاید بهترین و خواندنیترین نوشته این مجموعه، نوشته/خاطره صادق چوبک با عنوانِ «سفر مازندران و چند یاد دیگر از صادق هدایت» است، که بدونِ اغراق ارزش چندبار خواندن را هم دارد؛ از دست ندهید.
آشتی بر مزاری خفته دیداری با صادق چوبک در آمریکا نوشته نجف دریابندری مجله آدینه/شماره ۴۲/اسفند ۱۳۶۸
بوریس کاگارلیتسکی در کتاب «میراثخوارانِ اتحاد شوروی: یلتسین و پوتین» داستان شکلگیری روسیه جدید را بعد از فروپاشی اتحاد شوروی روایت میکند. برایِ نمونه مثلاً کاگارلیتسکی بیش از هر چیز عملکرد سیستم آموزشی را در روسیه به چالش میکشد و به این نتیجه میرسد که برایِ اداره مافیایی کشور، باید سیستم آموزشی کشور، قدرت خود را از دست بدهد. برایِ همین دانشگاهها، مدارس و نظامهایِ دیگر آموزشی بهشدت تضعیف شدند. او نشان میدهد نیروهایِ سیاسی جدید چگونه نظام آموزشی روسیه را تضعیف کردند. در گام بعدی سراغِ روشنفکران جامعه میرود و نشان میدهد که روشنفکران روسیه در قرن هجدهم از قدرت تکاندهندهای برخوردار بودند اما در دوران معاصر به ساحت قدرت نزدیک شدهاند و با حکومت همکاری میکنند. کاگارلیتسکی پس از این مقدمات به اقتصاد میپردازد. سرانجام او سراغ رسانهها میرود و نشان میدهد که چگونه با تغییرات در ردههایِ بالای سردبیران مجلات، کنترلهایِ مالی و حتی حملههایِ نظامی به دفتر مطبوعات، در ابتدا نشریات سراسری را محو کردند تا قدرت اطلاعرسانی دست تلویزیون مجانی دولتی باقی بماند و سپس روزنامهنگاران ناراضی را کنار گذاشتند، یا حتی آنها را به قتل رساندند. در پایان نوبت به مردم میرسد و اینکه چگونه آنها تحتِتأثیر بازیهایِ سیاسی، جنگ چچن و مسائل تبلیغاتی قرار گرفتند. در کنار بحث بر سر مردم عادی نویسنده چگونگی تقلبهایِ گسترده در انتخابات را به چالش میکشد و نشان میدهد چگونه انتخاباتهایی که در روسیه برگزار شد، بدون استثنا هریک به گونهای، مخدوش بودند و نمیتوان به آنها اعتماد کرد. *شباهتهایِ بسیار زیادی با وضعیت ما در چند دهه اخیر بعد از انقلاب دارد، مخصوصاً در بخش اقتصاد (شکلگیری نظام الیگارشی اقتصاد و پیوندهایِ سیاسی درونِ آن) یا مثلاً کاگارلیتسکی در کتاب توضیح میدهد که در دوره حاکمیت پوتین نهادهایِ دموکراتیک تنها تا زمانیکه ناکارآمدیِشان به معنایِ واقعی تضمین شده باشد، میتوانند به حیات خود ادامه دهند.
در شماره سوم کتاب روزن (که شماره آخر کتاب روزن است، زمستان ۱۳۴۷) تکهای از داستانی از ابراهیم گلستان با عنوان «در زیر پوست» منتشر شد که قرار بود در مجموعه «مَد و مِه» منتشر شود، ولی هیچوقت منتشر نشد. این داستان درباره عشق و مرگ و ماندن است و مایه و انگیزه نوشتن آن نیز از همان «تپههایِ مارلیک» آمده است. گلستان این داستان را در سال ۱۳۴۱ نوشته و آن را در سال ۴۲ تکمیل کرد. از داستان «در زیر پوست» فقط همین تکه باقی مانده که انگار مربوط به اواسط داستان است و بخش اول و آخر آن در هیچجا منتشر نشده است.
شماره چهارم از دوره اول مجله «کتاب امروز» که پاییز ۱۳۵۱ منتشر میشود، یک مصاحبه خواندنی و بینظیر با شاهرخ مسکوب درباره پروژه کاری او و دو کتاب «مقدمهای بر رستم و اسفندیار» و «سوگ سیاوش» دارد. در این مصاحبه که مهرداد بهار، ناصر پاکدامن، امیرحسین جهانبگلو، داریوش شایگان و محمدرضا شفیعی کدکنی در دفتر «کتاب امروز» حضور دارند و با مسکوب وارد بحث میشوند، کار از پروژه مسکوب نیز فرارتر میرود و بحث به تاریخ فرهنگی ایران و مولفههایِ مهم آن از جمله اساطیر، افسانه، مقوله مرگ، پیدایش حماسه، ناخودآگاه جمعی اجتماعی، رستاخیز، زیباشناسی فرهنگی، بازسازی اساطیر در وضعیت امروز و.. کشیده میشود و در مجموع یک بحث عالی و آموزنده با نکتههایِ فراوان درمیگیرد.
«شازده احتجاب» (۱۳۴۸) شاید مهمترین داستان هوشنگ گلشیری -به شیوه جریانِ سیال ذهن- باشد که گلشیری در آن در گذار از دوره قاجار به پهلوی، زوالِ خاندانهایِ اشرافیگری را ترسیم میکند (گلشیری خود میگوید که برایِ نوشتن این داستان تاریخ قاجار را تماماً زیر و رو کرده است). داستان در دورهای رخ میدهد که قدرت از خاندانِ قاجار به پهلوی منتقل میشود و ماهیتِ اشرافیگری در ایران رو به نابودی است. خسرو و یا همان شازده احتجاب آخرین بازمانده از یک خانواده اشرافی قجری از اداره امور عمارت موروثی خود دست کشیده، همه خدم و حشم را مرخص میکند و دارایی به ارث بردهِ خود را تماماً به پایِ قمار میریزد. «مراد» پیشکار سابق او هر از گاهی با آوردنِ خبر مرگ یکی از آشنایان و خویشان نزدیک به دیدنِش میآید، اما امشب مراد خبر درگذشت خودِ شازده را برایِ او میآورد و شازده احتجاب حالا در اوهامِ خود به گذشته میرود و شروع به مرور ظلم و بیدادگریهایِ خود و خانوادهاش در یک فضایِ سرد و مالیخولیایی میکند؛ درست مانند خودِ فضای اتاقی که داستان با آن آغاز میشود و شازده با اندوه بر رویِ صندلی راحتی خود نشسته و دست رویِ پیشانی داغش گذاشته و سرفه میکند.
تقیزاده درباره تاریخ مشروطه احمد کسروی: از نوشتههایِ فارسی کتاب تاریخ مشروطیت کسروی از حیث ثبت تاریخ روز و ماه و سال وقایع سودمند است. اگرچه تاریخها را به قهقرا بر طبق سال و ماه شمسی معمول فعلی برگردانیده است ولی بسیاری از مندرجات آن خلاف حقیقت است و پر از اشتباه و به بیان تفصیلی است. این مطلب موجب اطناب کلام میشود لکن از مطالبی که خود اینجانب شاهد عینی آنها بودهام و آنجا به کلی برخلافِ حقیقت ثبت شده ممکن نیست متاثر و متاسف نباشم، حتی در باب خود من چیزهایی نوشته که اساس ندارد. در صفحه شصت و هشت متن تلگرافی از قول من به انجمن تبریز که به زعم او یکی دو روز قبل از تخریب مجلس اول مخابره شده، درج شده که جایِ حیرت است و معلوم نیست چه کسی آن را اختراع کرده است. کسروی آن را تلگراف رمز خوانده در صورتی که من در تبریز با کسی رمزی نداشتم و فقط مستشارالدوله مرحوم با ثقهالاسلام و حاج میرزا ابراهیم آقا با بعضی از اعضایِ انجمن تبریز رمز داشتند و غالباً تلگراف رمز میکردند. واقع حقیقت این است که مطالب بعضی از کتابها صحت ندارد. *گفتوگویِ محمود ستایش با حسن تقیزاده در کتاب مشروطیت ایران/ نشر ثالث ۱۳۸۵.
اینجا میزبان همیشه تاریکیست و نورها میهمانانِ گریزپایند که میتوان در ناپایداریِ آنها اندکی شادی کرد اندکی خوشبخت بود و همیشه دست تکان داد همیشه بدرقه کرد و دوباره منتظر ماند.. *آتشی برایِ آتشی دیگر/شهرام شیدایی
یک ملاحظه جمعیتشناختی: اصلاحات ارضی، «افسانه» مهاجرت از روستاها به شهر و «بسیجِ» تودهای در انقلاب ۱۳۵۷ در تحلیلهایِ جامعهشناختی انقلاب ۱۳۵۷، مهاجرت گسترده از روستاها به شهر پس از اجرایِ پروژه اصلاحات ارضی جایگاه ویژهای دارد؛ حمیدرضا یوسفی با تکیه بر دادههایِ جمعیتشناختی اما نشان میدهد که تغییر آهنگ جابهجایی جمعیت پس از اصلاحات ارضی یک «افسانه» است. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/802199/&rhash=0ceb6994783a68 @RadioZamaneh | رادیو زمانه
«ایران و ایرانیان» خاطرات اولین سفیر آمریکا؛ ساموئل گرین بنجامین در ایران در دوره ناصری است. بنجامین در سال ۸۳-۱۸۸۲ بود که از سویِ پرزیدنت آرتور ریاستجمهوری وقت آمریکا به سمت اولین سفیر آمریکا در ایران منصوب شد و در سالِ ۱۸۸۵ با موفقیت حزب دموکرات در انتخابات ریاستجمهوری و زمامداری این حزب بر دولت بار دیگر به آمریکا احضار شد. بنجامین کاردار، سرکنسول و بنیانگذار سفارت آمریکا در ایران به شمار میرود. او با دریافت فرمان سفارت در زمستان سالِ ۱۸۸۳ (۱۲۶۱ش)، از آمریکا با کشتی عازم ایران شد و راه دور و درازی را با عوضکردنِ چند کشتی طی کرد تا بالاخره در بندر طرابوزان واقع در دریایِ سیاه از کشتی قدم به خشکی گذاشت و از طرابوزان از طریق بندر پوتی و باطوم به تفلیس رفت و از تفلیس با قطار خود را به باکو واقع در کنار دریای خزر رساند و از آنجا با یک کشتی روسی به بندر انزلی وارد شد. از انزلی میهماندار مخصوص، او را از راه رشت و جنگلهایِ شمال به تهران رساند. خاطرات بنجامین از تقریباً دو سال و اندی که در ایران/تهران است با توصیفهایی که از آن میکند، بسیار خواندنی و زیبا است. شاید بنجامین از معدود فرنگیهایی در ایران است، که توصیفهایِ او از وضعیت اجتماعی/فرهنگی (آداب و رسوم مردم) تا روابطی که با رجال قاجار و شخص ناصرالدینشاه دارد، بدونِ سوءنیت و بددلی است.
مجموعه نوشتهها و مقالات تقی ارانی که بیشتر بین سالهایِ ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۴ در مجله دنیا (با همراهی ایرج اسکندری و بزرگ علوی) منتشر شدهاند.
بزرگ علوی در کنار صادق هدایت، مجتبی مینوی و مسعود فرزاد از اعضای اصلی گروه رَبعه بودند؛ گروهی که نوعی دهنکجی به ادبایِ سبعه (محمد قزوینی، سعید نفیسی، رشید یاسمی، محمدتقی بهار و..) بودند که به قولِ مینوی در آن دوران جدید هنوز «کهنهپرست ادبی» بودند و هر مجله، کتاب و روزنامهای که به فارسی منتشر میشد از آثار قلم آنها خالی نبود. مینوی میگوید: «ما با تعصب جنگ میکردیم و برای تحصیل آزادی میکوشیدیم و مرکز دایره ما صادق هدایت بود». بزرگ علوی داستان شکلگیری گروه ربعه را اینگونه روایت میکند: «مسعود فرزاد برادر زن سعید نفیسی بود و گاهی برایِ اینکه خودی نشان بدهد به خانه شوهرخواهرش میرفت. هر هفته آنجا فاضلان و سردمداران ادب جمع میشدند. فرزاد ما را هم همراه خود میبرد. ما جوجهنویسندگانِ تازه-از-تخم-درآمده میخواستیم سری توی سرها دربیاوریم. ما چهار نفر بودیم و آنها هفت نفر — آنها را ادبایِ سبعه مینامیدند. شمع مجلس ما صادق هدایت بود. روزی مسعود فرزاد به شوخی گفت: اگر آنها ادبای سبعه هستند، ما هم ادبای ربعه هستیم. گفتم: آخر ربعه که معنی ندارد. گفت: عوضش قافیه دارد، دیگر معنی لازم نیست».
در خلوت دوست نامههایِ بزرگ علوی به باقر مومنی موسسه انتشارات عطائی، تهران، ۱۳۸۲.