از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
روند رسیدن به آگاهی که از دل آن خواستِ حاکمیت قانون، دموکراسی، آزادی، برابری، سکولاریسم و... بیرون بیاید، خیلی طولانی و سخت است (به تجربه کشورهای اروپایی نگاه کنید)، هنوز فقط ۱۲۰ سال از انقلاب مشروطیت --به قول فریدون آدمیت آغاز عصر بیداری؛ از تاریکی جهل به روشنایی خرد وارد شدند-- در ایران گذشته؛ با دشواریها، مشکلات، محدودیتها و سنگانداریهای زیاد، تا اینکه بالاخره به اینجا و به این دوران رسیده، با این حال ما همچنان دینخو هستیم یا میل به تکرار دوباره استبداد از هر نوع آن داریم و کلاً در منطق استبداد فکر میکنیم و به جای بیرون آمدن از تارهای دستوپا گیر آن، راهحل را فقط در جابهجایی مستبد میدانیم، افق دیدمان محدود است و لحظه حال را بدون آینده میبینیم (شبیه سال ۵۷ که تصویر دقیقی از آینده نداشتیم و فقط به دنبال نجات لحظه حال بودیم)، عقلانیتی هنوز آنچنان تعین پیدا نکرده که به مسیرهای دیگر بیرون از حاکمیت فردی فکر کنیم و دست به انتخاب بزنیم. شعار «جاوید شاه» یا «پهلوی برمیگرده» حتی در درونِ دانشگاه (در اعتراضات سال ۴۰۱ اینطور نبود و این یعنی چند گام هم عقبتر رفتیم)، نشان میدهد که اگرچه در جامعه ایران در همه این سالها تغییرات جدی اتفاق افتاده، ولی ما هنوز راه طولانی با دستاندازها و چالههای بسیار در پیش داریم. ما به چیزی بیشتر از انقلاب سیاسی احتیاج داریم (با تجربه ۵۷ فهمیدیم که یک انقلاب سیاسی به تنهایی راهگشاه نیست)، انقلاب در ذهنیت و بافتارِ فکریمان --تغییر در اندیشه و باورهای فرهنگی و اجتماعی، رهایی از زندانِ گذشته و فاصله گرفتن از نگاه رمانتیک به آن و تمرکز بر ساخت یک آینده جمعی بدونِ حذف دیگری-- ضرورتی غیر قابل انکار است و هیچ راه میانبر و گریزی از آن نیز وجود ندارد. نیروی خیابان و همه آنچه که در آن میگذرد، تنها بخشی از این کار است، اما مهم است که بدانیم، انقلابِ خیابان بدون آن انقلابِ دیگر که به تلاش بیشتری هم نیاز دارد، نه پیش رفتن در مسیری که از سالهای مشروطیت تا به امروز آغاز کردیم، بلکه درجا زدن و حتی به عقب رفتن است.
هر روز بیشتر به این جمله فروغی در شهریور ۲۰ به سر ریدر بولارد سفیر انگلیس ایمان میارم که گفت: «انتظار ندارم که هیچ یک از پسرانِ رضاشاه فرد متمدنی باشد.»
https://www.radiozamaneh.com/873869 نکتهی اصلی این یادداشت اظهار تأسف از وضعیت جنبشی است که نمیتواند خواست مقطعی و سخنگویان ایستاده در درون خود را تعیین کند و عمدتاً با انرژی منفی پیش میتازد. این از عقبماندگی سیاسی ماست که جنبشی درمیگیرد، بیآنکه بتواند خواست روشن خود را بیان کند، سخنگویان خود را داشته باشد، و وارد بازیای با نتیجهی باخت-برد به نفع خود شود.
برای کانون مرکز موسیقی کانون سال ۱۳۵۰ به مدیریت «احمدرضا احمدی» و کوشش افرادی چون «شیدا قرهچهداغی» تأسیس شد، و از آن پس به انتشار محصولاتی برای کودکان و نوجوانان در چند بخش و روی صفحهی گرامافون اهتمام ورزید. این وبسایت تلاش مستقلی در زمینهی جمعآوری این آثار از مجموعههای شخصی و ارائه و آرشیو آنها به صورت دیجیتال است. https://www.forkanoon.com/
«... صحبت شد از شیوع دروغ در این مملکت و فیالواقع این مسئله حکایت غریبی است و نمیدانم مردم چه عشقی دارند به جعل اکاذیب. روزی نیست که یک خبر دروغ منتشر نکنند و حالا به هیچ چیزی اطمینان نیست.» *یادداشتهای روزانه محمدعلی فروغی سهشنبه ۱۶ فروردین ۱۲۸۳.
«مردم آن همه جوش و خروش بر ضد اتابک [علیاصغر امینالسلطان] داشتند، او را از میانه برداشتند. حالا به محض اینکه عینالدوله جای او شد، همه جوش و خروشها به سمت او متوجه میشود. یکی نمیداند این مردم چه میخواهند. اگر متوقعند که کارها یک مرتبه درست شود این محال است و اگر عینالدوله واقعاً هم خیال اصلاح داشته باشد و کفایت هم داشته باشد باز چندین سال برای اجرای این قصد لازم است. به عقیده من، خودِ مردم هم نمیدانند چه میخواهند. زیرا آنچه میخواهند واقعاً خیر مملکت نیست.» *یادداشتهای روزانه محمدعلی فروغی شنبه ۱۳ فرودین ۱۲۸۳.
«غروب آمدم حجره آقا شیخ حسن. یک کتاب فلسفه معتمدالممالک از فرنگ وارد کرده است. کتاب خوبی است. برادرم یکی از آن خریده است. بعضی کتابهای دیگری هم آورده. به تماشای آنها پرداختم و یک کتاب لغت و دو کتاب تاریخ برداشته به منزل آوردم. کتاب خریدن مرا خانهخراب کرده. کتاب خوب بسیار است و نمیتوان از آنها دست برداشت. بضاعت هم به قدر کفایت نیست.» *یادداشتهای روزانه محمدعلی فروغی یکشنبه ۴ ذیالحجه ۱۳۲۱.
هدایت در نامهای به چوبک مینویسد: «... در روزنامهها هیاهو کردهاند که میخواهند به قول خودشان بنا به مصلحت اجتماعی، نوشتههای مرا از دسترس جامعه خارج کنند تا نسل داریوش شیرهای نشود و خودکشی نکند ...»
مختار در روزگار نوشته ابراهیم گلستان گلستان در مختار در روزگار (که آن را در سالهایِ دهه ۶۰ شمسی نوشته است) بهنوعی همان خط فکری در برخوردها در زمانه برخورد را پی میگیرد؛ با این تفاوت که اینبار گلستان به بازگو کردنِ تنشها در یک سطح بزرگتر میپردازد و از شرکت نفت ایران و انگلیس به درونِ خیابانهایی میرود که حامیانِ مصدق در دفاع از او در برابر بازیگری شاه و سیاستهایِ دربار جبههبندی کردهاند. داستان مختار در روزگار اگرچه در برخورد اول، شرح زندگی مختار پورشیرازی است، اما در اصل روایت تاریخی گلستان نه از مختار که از «روزگار»ِ مختار است. گلستان در روایت خود سیر فکری مختار را در روزگار او ترسیم میکند که این روزگار چگونه باورهایِ او را میسازد و به عمل او خط میدهد. او کتاب را با مختار/شرح زندگی و بالیدنِ او آغاز میکند اما به میانجی مختار به سراغ بالیدنِ جامعهای میرود که بنا به پوستانداختن دارد و حالا گلستان میخواهد روایت این پوستانداختن را برای ما بازگو کند. مختار مدیر روزنامه «شورش» و مدافع سرسخت مصدق و جریانِ ملیشدن صنعت نفت است که جانانه در برابر حاکمیت پهلوی قد علم میکند و در نهایت نیز جان خود را در این راه برایِ رسیدن به آرمانهایی که دارد از دست میدهد. شورشِ مختار اما شورشِ یک نسل است که خواستِ آزادی و بیرون آمدن از زیر یوغِ استعمار و استبدادی که به آن تن داده است دارد. این بیجا بودن و آوارگی مختار، آوارگی همه مختارهاییست که به بیانِ گلستان میخواهند و تلاش میکنند خود را از آن نجات دهند، اما برایِ این نجات، نه عقلانیت که باز شوریدگی و جنون در کار است و بار دیگر به باور گلستان به تکرار شکست منجر میشود (با اینکه حتی گلستان فهمِ مختار را میستاید). برایِ گلستان جامعه ایران در سالهایِ دهه ۲۰ منتهی به رویدادِ ملیشدنِ صنعت نفت و سقوط دولت مصدق در ۲۸ مرداد ۳۲، سالهایِ پر التهابیست که جامعه میل به تغییر اجتماعی و سیاسی دارد، ولی انبوهِ تناقضهایِ درون آن (همنشینی قطبهایِ متضاد با هم و تنش میانِ آنها) امکان پیشروی و تغییر را برایِ آن سخت و غیرممکن میکند.
حسین فاطمی، وزیر امور خارجهی دولت محمد مصدق و از برجستهترین چهرههای نهضت ملی، بعد از کودتای ۲۸ مرداد چند ماهی در خفا زندگی کرد تا سرانجام به شکلی خشن و بیرحمانه دستگیر شد. نصیری و بختیار که میترسیدند دادگاه فاطمی به تریبونی علیه کودتا تبدیل شود، نقشه کشیدند او را در جریان دادرسی و با صحنهسازیِ یک «خروش و خشم مردمی» از میان بردارند. برای این کار، از شعبان بیمخ و دارودستهاش استفاده کردند تا با چاقو به فاطمی حمله کنند. اما مردم دخالت کردند و او از مرگ گریخت؛ با بدن زخمی به بیمارستان منتقل شد و چند عمل سنگین انجام داد. با این حال، بدون هیچ وقفهای، او را با برانکارد به دادگاه نظامی بردند. دادگاهی غیرعلنی و فرمایشی، که نتیجهاش از پیش برای فاطمی معلوم بود: اعدام با جوخهی آتش. به دستور مستقیم محمدرضا پهلوی، درخواست تجدیدنظر هم رد شد: «فاطمی را برای اجرای حکم با برانکارد، در حالیکه همچنان زخمی بود و در تب شدید میسوخت بردند و نعمتالله نصیری و تیمور بختیار با شلیک سه گلوله او را به قتل رساندند.» *امروز سالروز به قتل رسیدن حسین فاطمی است.
من برای ترجمه فقر نظریه شاید حدود یکسال و نیم وقت گذاشتم. زبان متن سنگین، مطایبهآمیز و سرشار از نکتهسنجیهای انگلیسی و بازیهای زبانی بود. آنقدر در زندگیام متنهای گوناگون ترجمه کردهام که هیجانزده نشوم اما در خلال ترجمه این کتاب به تمامی به وجد آمده بودم. اندیشه و ایدهای که تامپسون پیش روی خواننده میگذارد حاصل تجربه مشترک او و خوانندگانی است که میخواهند دنیا را به طریقی بشناسند و به سهم خود اندک تغییری در آن بدهند. آنچه مرا به وجد میآورد نکتهای است که شالودهی این کتاب است: خود زندگی. آن چنان که هست، در فراز و فرودهایش، در تمامی تاثرات و عواطف و آرزوهایی که در آدمها برمیانگیزاند نه در نظریههای پرپیچ و تابی که گویا فارغ از درد و رنج گروههای بزرگ انسانی از آن خود زندگی یافتهاند. در واقع سوال ساده تامپسون بیان تنگنایی است که برای تقریبا تک تک روشنفکران به ویژه روشنفکران جهان سومی به طرز بارزی قابل فهم است و بارها و بارها با آن روبرو میشوند: رابطه نظریه و واقعیت. میدانم که به اندازه کافی به این سوال پاسخ دادهاند و از پاسخ خود مسرورند. تا زمانی که نظریه و واقعیت در رابطهای هماهنگ با هم پیش میروند این تنگنا مشاهده نمیشود اما وای به وقتی که در تقابل با هم قرار بگیرند. اینجاست که تنگنا با حدت و شدت سر برمیآورد: نظریه را تغییر دهیم تا با واقعیت هماهنگ شود یا نه واقعیت را منکر شویم تا حرمت نظریه زیرپا گذاشته نشود. از همین جا بحران شروع میشود: از همین جا زندگی فدا میشود تا نظریه به زندگی صلب خود ادامه دهد. تازه در همین حد هم باقی نمیمانیم براساس نظریه دوباره نظریهپردازی میشود و دور باطلی که همواره ادامه دارد. سرزندگی استدلالهای تامپسون در این نیست که رقیبش یعنی آلتوسر را خلعسلاح میکند. او افقی را متصور میشود که ما اکنون در آن هستیم. در این افق ما هر لحظه در اندیشهورزی غوطه میخوریم، با کلمات مراجعمان به مراجع دیگری پاسخ میدهیم و شبکهای از ایدهها و تصورات و نگرشها را در هم میتنیم و لحظه به لحظه از واقعیت زندگی دورتر دورتر میشویم. و این دقیقا وضعیت کنونی چپی است که سالها با آن روبرو هستم. در مقدمهام به کتاب نشان دادم که چگونه شکست سازمانهای سیاسی و فضای ایدئولوژیک سالهای پس از آن گونهای چپ را آفرید که نظریهزده است. با نظریه حتی به انتزاعیترین شکل خود صفا میکند و در این رویا واقعیت تجربی به هیچ گرفته میشود. نیازی به ذکر مصداقها نمیبینم. همه مان کافیست مروری بر این چند دهه بکنیم. کتاب فقر نظریه دعوتی است برای یک بازاندیشی و تامل دربارهی نسبت واقعیت و نظریه، ساختار و کنش و از همه مهمتر به نظرم دعوتی است به بازخوانی زندگی و تامل انتقادی: ««شاگردان را به استادانْ جز باوری گذرا و درنگی در قضاوت خویش تا هنگامِ فراغت از آموختنْ التزامی نیست؛ نه تسلیمی مطلق و نه بندی ابدی... پس بزرگان را حق آن است که حقشان ادا شود، چنانکه زمان که سرچشمهی سرآمدان استْ از حق خویش محروم نماند؛ و آن، کشف هرچه ژرفترِ حقیقت است.»
https://www.ibna.ir/news/542529/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87
حلقهٔ برلین: ملیگرایی ایرانی در تقابل با ضدمدرنیتهٔ آلمانی دو نسل از روشنفکران ایرانی در حدود فاصلهٔ سالهای ۱۲۹۴ تا ۱۳۰۹ در برلین گرد هم جمع شدند. نسل اول کسانی بودند که پس از استبداد صغیر و اشغال آذربایجان به آلمان مهاجرت کردند و نسل دوم دانشجویانی بودند که برای تحصیل به این کشور آمدند. محمدعلی جمالزاده آنها را «برلنیها» نامیده بود، روشنفکرانی که در طلیعهٔ سدهٔ جدید خورشیدی سهمی مهم در شکلگیری ملیگرایی در شرف تکوین ایرانی داشتند و با همهٔ اینها، چندان که شاید و باید به نقش آنها در شکلگیری اندیشهٔ ملیگرایی ایرانی و تاثیری که از آلمان گرفتند، پرداخته نشده است. حاصل کار «برلنیها» در این سالها چهار مجله بود: کاوه، ایرانشهر، نامهٔ فرنگستان و علموهنر که هر یک در پی هم آمدند، اما با اینکه سرچشمهٔ مشترکی داشتند، دیدگاههای یکسانی به ایران و ملیگرایی نشان ندادند. آیا راز کامیابی ایران در فرنگی شدن و به قول تقیزاده در مجلهٔ کاوه «تسلیم بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن باروپا» بود یا چنان که کاظمزاده در ایرانشهر معتقد بود: «ایرانی نباید روحاً و جسماً و بلاقید و شرط یک فرنگی بشود»، آنهم در حالی که میپذیرفت قانون تکامل قهراً ایران را وادار به پذیرش تمدن غرب خواهد کرد؟ رویکردهای ضدمدرنتیستی سنتهای فکری آلمان در سالهای میانهٔ دو جنگ جهانی چه تاثیری در ملیگرایی این روشنفکران داشت و ملیگرایی آنها در سالهای بعد، چطور در رویکردهای دولت پهلوی و روشنفکران بعدی مثل احمد کسروی تداوم یافت؟ افشین متینعسگری در این مقاله که فصلی از کتاب «بازاندیشی در ملیگرایی و مدرنیتهٔ ایرانی» (۲۰۱۴) ویراستهٔ کامران اسکات آقایی و افشین مرعشی به شمار میرود، به مواجههٔ فکری این روشنفکران با مسالهٔ ایران و ملیگرایی میپردازد: در دوران آشفتگی و نابسامانی ایران پس از مشروطه و در زمینهٔ سنتهای فکری غالب آلمان پس از جنگ جهانی اول. به نظر متینعسگری اگرچه ریشههای اندیشهٔ ملیگرایی ایرانی به دوران مشروطه باز میگردد، اما ملیگرایی ایرانی به نحوی که امروز میشناسیم در حقیقت در همین دوران و تحتتاثیر سنتهای فکری دوران بین دو جنگ جهانی قوام یافت. ملی گرایی ایرانی این روشنفکران روایتی سرراست از احساسات وطنپرستانه نیست، بلکه گفتمانی پیچیده است که همزمان تحتتاثیر تمدن غرب و منتقد مادیگرایی و استثمارگری آن است، در عین طلب بازگشت به شکوه ایران پیشااسلام، خواستار اتحاد با اسلام و بهره بردن از تشیع برای پیشرفت کشور است، گاه در پی عرفان و معنویت شرقی و گاه در پی اندیشههای بلشویکی در تاریخ ایران است و از درهم آمیختن تمامی اینهاست که ایدئولوژی و گفتمان ملیگرایی مشخصاً ایرانی شکل میگیرد. متینعسگری با دنبال کردن این تاریخ نشان میدهد که روندها و مباحث جهانی چطور بر گفتمان کنونی «ایرانی بودن» ما اثر گذاشتهاند و ملیگرایی و مدرنیتهٔ ایرانی چگونه در تقاطع تمامی این روندها شکل امروزین خود را یافته است. متن کامل در پیامد
کسروی در مجله «پیمان» ادبیات مدرن اروپایی را عامل انحراف اخلاقی معرفی میکرد و معتقد بود که ترجمهی این آثار، به فساد گسترده در جامعه میانجامد: «من پیشبینی میکنم و چشم به راه روزی هستم که برخی هر رمانی را که پیدا کنند [در ایران]، بسوزانند.» چند سال بعد کتابسوزی نازیها در آلمان، نشان داد که «برخی» در اروپا، اگر نه در ایران، با کسروی همعقیدهاند. *فاطمه سیاح ادعاهای کسروی را دربارهی ادبیات اروپایی مضحک میدانست و معتقد بود، کسروی هیچ نوشتهای از نویسندههای اروپایی نخوانده است. **گفتوگو کسروی با فاطمه سیاح، مجله پیمان، سال اول، شماره ۸ و ۹.
ترور امینالسلطان (اتابک اعظم)، ۸ شهریور ۱۲۸۶ ترجمه: حمیدرضا یوسفی ۸ شهریور ۱۲۸۶، دو ساعت از غروب گذشته، اتابک اعظم یا همان میرزا علیاصغرخان امینالسلطان، صدراعظم محمدعلی شاه قاجار همراه با سید عبدالله بهبهانی از در مجلس شورا در بهارستان خارج شدند. در این لحظه گدایی از بهبهانی طلب پول کرد و او برای پول دادن به گدا، از اتابک عقب افتاد. بعد مشتی خاک به هوا برخاست و صدای سه گلولهٔ پیدرپی شنیده شد. گرد و خاک که به زمین نشست، اتابک به زمین افتاده بود و مردم به هر سو میگریختند. جوانی هم به سوی شمال میدوید و انگار دو سه نفر جلوی او را گرفتند، باز هم صدای تیری برخاست و گویی جوان هم که از فرار مأیوس شده بود، گلولهای در دهان خود شلیک کرد یا شاید هم کس دیگری او را به قتل رساند. ماجرای ترور اتابک از پررمزورازترین داستانهای قتل سیاسی در ایران است. تنها پاسخ قطعی کاغذی در جیب جوان بود: « عباس آقا صراف آذربایجانی عضو انجمن نمره ۴۱ فدایی ملت». اما آمران قتل اتابک چه کسانی بودند؟ چه کسانی از مرگ او منتفع شدند؟ انقلابیون مشروطه یا مرتجعین یا قوای خارجی؟ آیا اصلاً مجری قتل خود عباسآقا صراف آذربایجانی بود یا کس دیگری تیرها را شلیک کرد؟ در آن دوران به نظر میرسید که انقلابیون رادیکال و مشروطهخواه خواهان مرگ اتابک اعظم باشند، اما با گذر سالها و انتشار اسناد جدید، تاریخنگاران به انگیزهها و روایتهای دیگری نیز برمیخورند و اینگونه است که روایت غالب تاریخ میتواند از منظری نو دیده و داستان جدیدی پرداخته شود؛ چنان که نیکی کدی، ایرانشناس برجستهٔ آمریکایی در این متن که در سال ۱۹۷۱ در کتاب «ایران و اسلام» ویراستهٔ کلیفورد بازوورث منتشر شده، با کمک اسناد تازهیافتهٔ بریتانیایی در آن وقت میکوشد تا از منظری دیگر به قتل سیاسی اتابک و آمران و منتفعانش بنگرد. امینالسلطان را اغلب نماد «عقبماندگی» و «فساد اواخر دوران قاجاریه و سرسپردگی به اجانب» دانستهاند، اما اگرچه روایتهای اولیه قتلش را به دست انقلابیون و به نفع آنها قلمداد میکردند، کمکم آشکار شد که محمدعلیشاه و درباریان نیز از او دل خوشی نداشته و او را همدست مشروطهخواهان میانهرو میدانستهاند، در حالی که انقلابیون رادیکال هم او را«خائنالسلطنه» مینامیدند. در همان روز مرگش قرارداد ۱۹۰۷ برای تقسیم ایران میان روس و انگلیس امضا شد، در حالی که هنوز که هنوز است، نمیدانیم دقیقاً چه کسانی خواهان مرگ او بودند و چه مقاماتی در مرگ او دست داشتند. آیا مرگ اتابک، مرگ استبداد قاجاری بود یا مرگ امکان سازش بین مجلس و شاه؟ اگر اتابک زنده میماند، آیا امکانی در تاریخ ایران برای تثبیت مشروطه و مجلس فراهم میشد؟ سوالات حول مرگ اتابک بسیارند و از همینروست که نیکی کدی متن را با تشبیه مرگ او به قتل کندی در دههٔ ۱۹۶۰ آغاز میکند، فردی که حول مرگش در تاریخ آمریکا سوالات بیشتری پرداخته شد تا زندگی و نگرشهایش. متن کامل در پیامد
صاحبناپذیر رانده میان باد میانِ سالها دیارناپذیرا: خیره و اشغال بِپَر چه تفاوت به کجا از شب به شب. سیروس آتابای به فارسی بیژن الهی
دوستعلیخان معیرالممالک، نوهی ناصرالدینشاه، در یکی از یادداشتهای خود به دیدار ناصرالدینشاه با حاج سیاح محلاتی اشاره میکند، که در آن ناصرالدینشاه دربارهی میرزا ملکمخان و روزنامهی «قانون» او که در لندن منتشر میشد، صحبت میکند. ناصرالدینشاه به حاج سیاح میگوید: «شنیدهام که همکار شما، میرزا ملکمخان، در روزنامهی قانون دربارهی ضرورت اعطای آزادی و راهاندازی حکومت مشروطه در ایران نوشته است. به او از طرف من بنویسید که من دستکم به اندازهی شما و امثال شما هوش و درک دارم. تاریخ و زندگینامهها خواندهام و از امور جهان آگاهم. میدانم که پیشرفت نهایی یک کشور به آزادی بستگی دارد. اما اعطای آزادی به افراد نادان و ناآگاه و رها کردن اوباش، مانند دادن شمشیر به دست مستی است که امنیت کشور را به خطر میاندازد. بهطور خاص به او یادآوری کنید که کنجکاوی را کنار بگذارد و مطمئن باشد روزی که باور کنم مردم شایستگی حکومت مشروطه و داشتن آزادی را دارند، اگر لازم باشد، از تخت سلطنت کنار میروم و به آنها مشروطه را میدهم.» سپس شاه نگاهی به اطراف خود میاندازد و میافزاید: «قبل از آزادی، مردم به سواد و تربیت خوب نیاز دارند. من تا حد امکان زیربناهای آن را فراهم کردهام و به محض پایان جشنهای «قرن»، انشاءالله، آنها را به اجرا درمیآورم.» *یادداشتهایی از زندگانی خصوصی ناصرالدینشاه، نوشتهی دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، ۱۳۶۴.
یرواند آبراهامیان دربارهی نگرش و رویکردهای متناقض میرزا ملکمخان در روزنامهی قانون [و شاید بسیاری دیگر از منورالفکران/ روشنفکران جدید در تاریخ معاصر] مینویسد: «روشنفکران گاه در کنار شاه علیه علما قرار گرفتند؛ گاه با علما علیه شاه؛ زمانی با شاه علیه قدرتهای امپریالیستی؛ و در مواقعی دیگر، همچون انقلاب مشروطه، با علما علیه هم شاه و هم قدرتهای امپریالیستی.» *Ervand Abrahamian, ‘The Causes of the Constitutional Revolution in Iran’.